«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

(١٩٩٥ نشر دانمارك)
ترجمه: علي يوسفي شمالي

Descartes_9157161000419906313_n

ما رنه دكارت را با “كوگيتو” يش (فكر مي كنم پس هستم) ميشناسيم. جستجوي او بدنبال يافتن اساس و اسلوبي براي شناخت بدون استفاده از مذهب و مكاشفه ديني، كه پيش از او معمول بود، به معني گسست از فلسفه اسكولاستيك ها بود. اينگونه بود كه دكارت جايگاهي برجسته در تاريخ فلسفه براي خود فراهم كرد. “كوگيتو” ي دكارتي در عين حال در حوزه و حيطه ديگري نيز از اهميتي دوران ساز برخوردار است. جمله cogito ergo sum “فكر مي كنم پس هستم” چنان كه ميدانيم جمله اي است كه صحت و صدقش غير قابل ترديد و انكار است. صدق و درستي آن به گفته دكارت اساسي شهودي دارد و نيازي به تجربه ندارد، و انكار آن هم صرفا با فرض قبول و تاييد وجود واقعي انسان ميسر است. تنها طريق ممكن تبيين و انكار اين جمله قبول و تأييد وجود ضروري و الزامي انسان است.

با اين مقدمات به يك معناي واجد اهميت بيشتري از “كوگيتو” ي دكارت ميرسيم: اينكه مفهوم “من” (مني كه فكر مي كنم) شرط ضروري وجود “زبان” است. زبان موقعي زبان است كه كاربرد و استفاده ي گفتاري داشته باشد و براي اين كار هم نياز به وجود شخص گوينده است، و اين كه كاربر زبان هم الزاما و بي هيچ ترديد و شبهه اي خود را كاربر آن زبان بداند. بي معني است اگر گفته شود شخص گوينده به خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان ترديد دارد. گوينده مجاز است به خصوصياتي چون اسم، شغل و يا هر داده ي تجربي ديگري شك كند، اما به لحاظ منطقي به خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان نميتواند شك كند، مثلا تصور كند كه شخص ديگري در جاي او سخن مي گويد! آگاهي او از خودش بعنوان گوينده و كاربر زبان پيشيني يا پيشا-تجربي است. حال آنكه دانش تجربي امري پسيني است كه پس از انجام يافتن كاري يا بعد از بوقوع پيوستن رخدادي فراهم مي آيد. موضوع شناخت تجربي ابتدا مي بايست همچون يك داده ي تجربي ادراك و سپس شناخته شود. اما مشخصه يك كاربر زبان اينست كه آنچه ميگويد با شناخت او از آنچه كه ميگويد همراهي و همزماني دارد: اينجا هيچ چيز غافلگيركننده اي گفته نشده است. اگر شخصي در مقام گوينده آگاهيش از خودش بعنوان گوينده، و اين شناخت خود را نتيجه تجربه بداند، ديگر نميتوان او را كاربر زبان دانست.

به بياني ديگر، بدون وجود پيشا-تجربي مفهوم “من” و بدون آگاهي اين “من” از خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان، نه ميتوان از ‘گفتن’ سخني به ميان آورد و نه از ‘زبان’ يا ‘فكر’.

اين واقعيت كه مفهوم “من” شرط ضروري وجود زبان است همان چيزي است كه از آن مفهومي فلسفي ساخته است. و اين دقيقا همان چيزي است كه ديويد هيوم را بر آن داشت تا بگويد مفهوم “من” ضرورتا مفهومي هستي-شناختي است. بي معني است اگر در جستجوي يافتن چيزي براييم كه هيوم از آن بعنوان ادراك حسي “من” ياد ميكند؛ او متعاقبا مي بايست به اين نتيجه مي رسيد كه چيزي نميتوان يافت كه داراي صفات و مشخصاتي شبيه به “من” باشد.

پيامد فلسفي تفكر هيوم (تجربه گرايي راديكالش) همانا غيرممكن شدن زبان است. اهميت فلسفه هيوم – اهميتي كه يك سوتفاهم بنيادي نسبت به يك قاعده منطقي-گرامري به همراه دارد – از جمله اينست كه اين فلسفه وجود مفهوم “من” را به امري ضروري بدل ميسازد.

در فلسفه او درك و شناخت مفهوم “من” همچون يك واجب هستي-شناختي به يك سوتفاهم تبديل ميشود. به طريق متناقض نمايي بايد گفت مساعي و تلاشهاي فلسفي هيوم گونه اي فعاليت دون كيشوت وار بوده است! او در صدد رد و نفي و انكار وجود يك مفهوم بي معنا (“من”) است. اين در حالي است كه مفهوم “من” نه تنها يك مفهوم بي معنا نيست بلكه شرط ضروري وجود آگاهي، تفكر، و سخن گفتن است. اما چنانچه دركي هيومي از اين مفهوم بعنوان موردي هستي-شناختي داشته باشيم در آنصورت ناچاريم وجود آن را همچون يك داده ي تجربي بپذيريم.

تقريبا پنجاه سال بعد از اين كه فلسفه هيوم به نقض آشكار قاعده اي منطقي-دستوري كه مشخصه مفهوم “من” است منتهي گرديد – نقضي كه با خودش فروپاشي زبان را بهمراه داشت – فيلسوف آلماني ايمانول كانت اعتبار دوباره ي انرا به اين مفهوم بازگرداند. گزاره معروف او: ” اين كه ‘من مي انديشم’ بايد همراهي كننده ي همه تصورات من باشد، چرا كه در غير اينصورت چيزي براي تصور كردن نخواهم داشت، امري كه خودش غير قابل تصور است، و معنايش چيزي جز اين نيست كه: يا تصور كردن غير ممكن ميشود، و يا حداقل اينكه براي من چيزي براي تصور كردن نخواهد بود” (١١) تاكيدي است بر همين قاعده منطقي-دستوري كه به گونه اي ضمني در ‘كوگيتو’ي دكارت مستتر است. كانت با بياني صريح تر و واضح تر از دكارت سخن مي گويد: بدون “من مي انديشم” هيچ چيز تصور كردني نيست”.

از دوره دكارت تا دوران كانت شاهديم كه چگونه و به چه ميزاني بر مفهوم “من” به مثابه شرط ضروري وجود كاربر زبان و نتيجتا وجود خود زبان تاكيد شده است. و نيز بر اين برهان فلسفي كه مفهوم “من” شرط وجودي يك كاربر زبان است. در اينجا از “من”ي سخن مي گوييم كه هم از خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان آگاه است و هم از آنچه بر زبان مي آورد – يعني شناختي كه همزمان با سخن گفتن او است و بهمين جهت شناختي تجربي نيست. چنين “من”ي هم شرط وجودي زبان است و هم شرط وجودي انديشيدني كه از زبان جدايي ناپذير است.

تحليلي اينچنيني از قواعد منطقي استفاده از مفهوم “من” گويا شامل حال مورد ديگري هم ميشود، و آن اين كه: آيا ميتوان كامپيوتر يا رايانه اي ساخت كه از هر نظر همانند هوش انساني عمل كند؟

ادامه دارد…

برگرفته از فصلي از كتاب “فلسفه ي فلسفه”
نوشته : يوستوس هارتناك
ترجمه: علي يوسفي شمالي

١١) kritik der reinen Vernunft 2. Edition B 132.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.