اومانيسم و معاني گوناگون آن

اومانيسم و معاني گوناگون آن

Humanism_6912566512612715751_n

“اومانيسم” يا اصالت انسان مكتب يا نحله اي فكري است كه براي “تربيت” انسان جايگاهي ممتاز قائل است. انسان “ساخته” يا “تربيت” ميشود – خود را ميسازد – تا به معني كامل كلمه به “انسان” يا انسان كامل تبديل شود. در اساس ايده ي “تربيت”، تعريف و تعين آرماني انسان-بودن جاي دارد. درك و فهم ما از ايده ي آرماني انسان در وهله ي نخست ريشه در فلسفه ي يونان دارد. در اين معنا از سه گونه اومانيسم يا اصالت انسان ميتوان سخن گفت:

الف – مفهوم انسان در عصر رنسانس

چهره هاي بارز اين دوره مانند پترارك، ال. والا، پيكو دلا ميراندولا، توماس مور و اراسموس جملگي نماينده ي يك جريان فكري در اروپا هستند كه، در تقابل و تعارض با فلسفه مدرسي يا اسكولاستيك ها، بر وجه آزادسازي و استقلال عرصه هاي گوناگون زندگي انسان (از موضوعات و مباحث مذهبي – سكولاريزاسيون) به مثابه يكي از خصوصيات برجسته عصر رنسانس تاكيد مي كردند. اين عرصه ها يا فعاليت ها (هنر، ادبيات، سياست و..)، در مقام پديده هاي انساني، حاوي ارزشي دروني به حساب مي آمدند كه معنا و مفهومشان را مي بايست در خود آنها و نه جدا يا بيرون از آنها جستجو كرد. در اين دوره نقش و منزلت انسان به عنوان كانوني خلاق و سازنده برجسته ميشود. بر اساس آرمان “انسان جهانوطن” يا انسان جهاني شده، شكوفايي و تحقق امكاناتي كه معرف انسان بودن اند هدف گذاري ميشود. اين امر بويژه در رنسانس ايتاليا اتفاق مي افتد كه جلوه ي بارز آن عشق و علاقه اي نوپا نسبت به فنون بلاغت (رتوريك) است.

ب – آنچه از آن به عنوان *”اومانيسم-متاخر”* ياد ميشود و كساني نظير گوته، شيلر، فون هومبولت را در خود جاي داده، اشاره به جرياني در فكر و انديشه ي آلماني است كه در سال ١٨٠٠ در اين كشور پا گرفت و هدف خود را تربيت فرديت آحاد بشر بر اساس آرمان يا هنجار “انسانيت” ميدانست. در اينجاست كه مفهوم “اصالت انسان” براي نخستين بار با دستمايه اي فلسفي و با تكيه بر فلسفه اي ايدياليستي با محوريت لايبنيز ، كانت، هردر و فيخته به صورت نظريه تربيت صورتبندي و مستدل ميشود. منظور از آرمان تربيت رشد و شكوفايي إمكانات گوناگون فردي با هدف دستيابي به كليتي مرتبط و منسجم بود: تبديل شدن فرد به انسان كامل (حصول شخصيت). آنها نمونه و الگوهاي آرمان تربيتي را در يونان باستان مي جستند و بر مفهوم زبان بعنوان ابزار اصلي و اساسي تربيت انسان تاكيد مي كردند.

پ – در قرن بيستم در راستاي تحول انتقادي صورتبندي اين شكل از اومانيسمِ سنتي-ايدآليستي، خصوصا در حوزه فلسفه تعليم و تربيت، در نزد كساني چون نول، ليت، و اسپرانگر تلاشهايي صورت گرفت. اين شكل از اومانيسمِ “مدرن” وامدار تفكري است كه شرايط و مقتضيات مشخص و تاريخي انسان را حائز بيشترين اهميت ميشمارد. آنچه از آن به عنوان “سومين اومانيسم” نام برده ميشود و دابليو جاگر نماينده اصلي آن دانسته شده، جرياني است كه در تلاشش براي تجديد حيات آرمان كلاسيك “تربيت” به تجديد نظرهاي انتقادي رايج در صورتبندي اين مفهوم وقعي نمی نهد و متوسل بدان نميشود.

٢- اومانيسم در معناي دومش به مكتبي فكري اشاره دارد كه هدفش تحقق آرمان هاي انسان بر اساس ايده “آزادسازي” انسان در مقام انسان است. “نقد” يا نقادي، به معيار سنجش اومانيسم در اين صورتبندي آن با محوريت “بيگانگي” انسان بدل ميشود: نقد شرايط و مناسبات انسان-ستيز موجود. اومانيسم انتقادي ديدي تاريخي به انسان دارد و معتقد است انسان از طريق عمل يا اعمال خود و مشخصا از طريق “كار”ش به آنچيزي كه هست تبديل ميشود. به لحاظ آرماني “كار” عامل شكوفايي و شكل دهنده ي امكانات انسان است. اين نوع اومانيسم انتقادي در وهله نخست نزد ماركس جوان صورتبندي شده است و در اين شكل خود در تقابل با اومانيسم در معناي كلاسيك و ايدآليست آن است. “اومانيسم انتقادي” كه از آغاز دهه سي ميلادي موضوع اصلي مباحث ماركسيستي بوده است، در فلسفه مدرن فرانسه و از طريق متفكراني نظير كوژِو، سارتر و مرلوپونتي متحول شد و چرخشي اساسي يافت. اين متفكران، با الهام از فلسفه هگل، از اومانيسمي سخن مي گويند كه هدفش تحقق ارج و منزلت انسان از طريق طرح و ايجاد “جهان” ي انساني، اجتماعي و فرهنگي است. و همزمان در همين راستا است كه موضوع رابطه ميان اهداف انسان و ابزارهاي تحقق آن با كسب محوريت، و مشخصا ذيل موضوع اومانيسم و ترور، به كانون توجه بدل ميشود. در اينجاست كه اومانيسم هدف ِ نقد و آماج ِ حملاتِ انتقادي كساني چون كامو قرار مي گيرد: به باور آنها اعتقاد به آرمان رهايي نهائي انسان كلاه شرعي تازه اي است كه بر سر نوع جديدي از مفهوم انسان-ستيزي نهاده ميشود. از اين رو كامو معتقد است اصالت انسان يا اومانيسم راستين و واقعي را، عكس آنچه گفته شده، مي بايست در مبارزه اي عصيانگرانه و قاطعانه در جهت دستيابي به ارج و منزلت و اعتبارِ ضايع شده ي انسان جستجو كرد.

سارتر، شكل متفاوت و ويژه اي از اومانيسم را مد نظر داشت كه با قائل شدن به هر نوعي از انواع مرجعيت براي انسان غير از خود انسان قاطعانه مخالف بود. با اين همه مشخصه يا مخرج مشترك همه انواع نام برده شده ي اومانيسم در متن فوق تاكيد آنها بر خصلت اساسي انسان به مثابه موجودي استوار و متكي به خود است.

٣- سومين نوع اومانيسم در معناي كلي آن رويكردي است كه براي انسان ارزش در خود و ذاتي قائل است و انسان را نقطه عزيمت، شاخص و هدف در خود ميداند. از نوعي اومانيسم مذهبي هم ميتوان سخن گفت كه انسانيت انسان و وسيله تحقق آن را منوط به مرجعي استعلائي، يا مرجعيتي وراي وجود انسان، ميداند.

ترجمه: علي يوسفي شمالي

منبع: *فلسفه در عصر ما*، جلد اول، ص. ٣١٤-٣٠٧ ، ٣٢٨-٣١٥، ٣٤٨-٣٣٩، ٣٦٦-٣٤٩، ٣٨٣-٣٧٧، ٣٩٤-٣٩٣
A. Ahlberg, Humanismen, Stkhlm. 1951

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.