«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

 

«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

پرسش اصلی اين نيست كه “آيا پناهجويان تهديدي واقعي برای اروپا هستند؟”، بل كه اين است كه “اين وسواس و دلمشغولي با مساله خطر مهاجران چه چيزي درباره ضعف و سستی اروپا به ما مي گويد؟”

Zizek_n

..دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.
.. هدف اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها و بيگانگان تشخيص داده و بازشناسيم ؛ هدف قبول کردن و پذيرفتن آنها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما، جملگی مان، هر يک به طريق خاص خودش، جنون زدگاني عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی تنها اميد ما برای حصول يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.
…ژاك لاكان مدعي بود كه حتي اگر ادعاي شوهر حسدورز در قبال همسرش – اين كه همسرش با مردان ديگري عشق ورزي مي كند – درست باشد، احساس حسادتش همچنان بيمارگونه است. چرا؟ پرسش واقعي اين “نيست كه آيا احساس حسادتش دلائل مستدلي دارد؟”، بل كه بايد پرسيد “چرا او براي حفظ هويت خويشتن به حس حسادت ورزي نيازمند است؟”

در همين راستا ميتوان گفت كه حتي چنانچه بخش بزرگي از مدعيات نازيست ها درباره يهوديان درست بوده باشد – اين كه آنها آلماني ها را استثمار مي كردند ؛ يا دخترانشان را بي سيرت و بي آبرو مي كردند – كه البته مدعياتي نادرست اند، با اين حال چيزی از سامي ستيزي بيمارگونه شان نمی کاست و بواقع هم نمی کاهد، چون دلائل واقعي اين كه چرا نازي ها براي حفظ مقام و موقعيت ايدئولوژيكی شان نيازمند سامي ستيزي (آنتي سميتيسم) بودند، را مخفي مي كند.

آيا ما در اينجا دقيقا شاهد جريان مشابه ای در رابطه با موضوع ترس و هراس از مهاجران و پناهجويان نيستيم؟ بگذاريد به يک قياس افراطی متوسل شويم: حتي چنانچه بخش بزرگي از پيشداوري هاي ما درباره آنها درست بوده باشد – اين كه آنها حاملين بنيادگرايي و تروريسمي پوشيده اند ؛ دزد و متجاوزند – در اين حالت هم سخنان پارانوييدي كه درباره خطر مهاجران مي شنويم، در خود همچنان نشان از بيمارگونگي ايديولوژيك دارد. اين حرف و حديث ها در خودشان بيشتر حامل اطلاعاتي درباره ما، اروپاييان، هستند تا در مورد مهاجران. پرسش واقعي اين نيست كه “آيا مهاجران تهديدي به حال اروپا هستند؟”، بل كه بايد پرسيد اين همه وسواس و دلمشغولي درباره تهديد مهاجران چه چيزي درباره ضعف هاي اروپا به ما مي گويد؟”

در اينجا لازم است دو بعد مساله را از هم متمايز كنيم. نخستين بعد مساله، جو و فضاي رعب و وحشت، و مبارزه با اسلاميزه شدن اروپا است، كه پوچ و باطل بودنش عيان و آشكار است. اين ديدگاه پناهجوياني را كه از ترور و وحشت مي گريزند، با تروريست هايي كه آنها از دست شان گريخته اند، يکسان و برابر می شمارد. به اين واقعيت آشكار كه در ميان جماعت پناهجويان افراد تروريست، متجاوز، بزهكار و.. نيز هستند، در عين حالي كه اكثر قريب به اتفاق آنها انسانهاي مايوس و درمانده اي در جستجوي يك زندگي بهترند – همان گونه كه در جمع پناهجويان گريخته از جمهوري دموكراتيك آلمان عده اي از عوامل استازي هم مخفي بودند – جلوه اي وارونه و كج و معوج داده ميشود. در اين نسخه از واقعيت، مهاجران همچون پناهجويان درمانده و عاجزی تصوير ميشوند که بواقع سرکردگان يك تهاجم اسلامي تازه براي به اشغال درآوردن اروپا هستند. آنچه بيش از همه قرابت و نزديكي بيشتري با واقعيت دارد اينست كه علت العلل مشكلاتي را كه با سرمايه داري جهاني شده كنوني درهم آميخته است، بر جماعتي، كه عده اي مهمان ناخوانده و ناطلبيده اند، فرا مي افكنند. يك نگاه خيره بدگمان هميشه آنچه را كه در جستجوی آن است، پيدا مي كند: “شواهد” همه جا حی و حاضرند، حتي اگر بزودي زود معلوم شود كه نيمي از آنها ساختگي و جعلی بوده اند.

بعد ديگر مساله، وجه آرماني انسان گرايانه دادن به پناهجويان است. اين طرز نگاه به مساله، سد و مانعي در برابر هر گونه تلاشي است كه هدفش رويارويي آشكار با مسائل دشوار و مبرم است، معضلاتی كه منتج از درهم آميختگي و همزيستي شيوه هاي متفاوت زندگي است که در مقابل حقوق ويژه و انحصاري فاشيست هاي نوظهور قد علم مي كنند. نمايش تلخ و شيرين فرايند خود-مجرم-پردازي بي پاياني كه نتيجه اش خيانت ادعايي اروپا نسبت به آرمان هاي انساندوستانه اوست – نمايش اروپاي جنايت كاري كه هزاران جسد و جنازه ي غرق شده در سواحل و مرزهايش به جا مانده است – نمايشي است صرفا جهت ارضاي خود آنان، و فاقد هر گونه ظرفيت و پنانسيل رهايي بخش است. هر چيز “بد و ناصوابي” در مورد “ديگري” مردود شمرده مي شود، يا بصورت فرافكني (نژادپرستانه غربي) ما بر ديگري، يا همچون نتيجه سوء رفتار (امپرياليستي غربي) ما از طريق اعمال خشونت استعماري بر “ديگري” تلقی می گردد. هر آنچه كه در فراسوي اين دايره بسته “ما” جای گرفته است – يا، به بياني ديگر، فرافكني هاي وجه ناجور “سركوب شده” ما بر ديگري. – اين تصور ما كه با آن ديگري “اصيل” روبروييم ، حتی آنگاه كه خودمان را به درستی بروي او مي گشاييم، يعني همان ديگري خوب و معصوم، خودش ناشی از تخيلات و فانتزي ايديولوژيك ماست.

در اين وضعيت جايي براي سازش و مصالحه برخاسته از مذاكره نيست؛ هيچ نقطه اي نيست كه بر سر آن دو سوي ماجرا به توافق برسند (“حق با شماست، پارانوييك هاي ضد مهاجر اغراق مي كنند، ولي بلآخره در ميان جمع پناهجويان تعدادي بنيادگرا هم هست…”). حتي ميزان يا درجه نازلی از دقت و درستی موجود در ادعاهاي نژادپرستان ضد-مهاجر هم قادر به حقانيت بخشيدن به پارانوياي آنها نيست، از آن طرف ديگر هم، خود-مجرم-پنداري انساندوستانه نيز به تمامي دال بر خودشيفتگي است که با مواجهه درست با همسايه مهاجر ما نيز سنخيتی ندارد . هدف اصلي، صحبت و گفت و گويي صريح و آشكار، بي هيچ گونه سازشی با نژادپرستي، پيرامون همه مسائل ناخوشايند است.

به اين ترتيب، ما از يك رويارويي درست و بجا با يك همسايه واقعي و شيوه زندگي خاص او، جلوگيری می کنيم. دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.

بايد ياد بگيريم خودمان را به صورت موجوداتی غيرعادي و عجيب و غريب تجربه کنيم، سعي كنيم آداب و سنن مان را در همه وجوه و جلوه هاي غريب، غيرعادي و تصادفی آن ببينيم. جي. كي. چسترتون در “انسان سرمدی” اش غولي را متصور می شود كه همان انسان است منتها برای جانوران طبيعي پيرامونش چونان غولي به نظر مي رسد:

“ساده ترين حقيقت درباره انسان، عجيب و غريب بودن او است؛ و اين تقريبا به معني بيگانه و غريب بودن بر روي زمين است. انسان، با وجود همه متانتش، تو گويِی ظاهر بيروني كسي را دارد كه عادات غريب و بيگانه اش را، به ميزان بيشتري، از سرزمينی ديگر ستانده است تا اين که نتيجه رشد و باليدنش در اين سرزمين باشد . او هم از مزيتي ناعادلانه بهره برده و هم از بي مزيتي يا ضرری ناعادلانه. او در پوست خودش نمی گنجد و در آن راحت نيست ؛ به غرائز خودش اعتماد ندارد. او هم خالقي است كه دست ها و انگشتانش را به طرز معجزه آسايي حركت مي دهد، و در عين حال هم به چلاقي مي ماند كه ناتوان از انجام هر حركتي است. او خود را با ملحفه ها يا پوششی مصنوعي مي پيچد كه اسمشان لباس است ; روي چوب هايي مصنوعي که مبلمان می نامند، لم مي دهد . ذهن او هم از آزادي هاي مشكوك برخوردار است و هم از محدوديت هاي بي در و پيكر. تنها و جدا افتاده در ميان جانوران، اندامش از جنون زيبايي به رعشه مي افتد كه نامش خنده است؛ گويي او به راز و اسرار نهفته ای در صورت و ظاهر كائنات واقف گشته، كه از ديدرس كائنات نيز مخفي مانده اند. او که در ميان جانوران تک و تنها افتاده، خود را ملزم به دور نگه داشتن افكارش از واقعيات بنيادي وجود جسماني خويش مي بيند؛ ملزم به مخفي كردن واقعيات بنيادی هستی اش، تو گويي كه در برابر امكان عالي تري قرار گرفته است كه رمز و راز شرم را می آفريند. چه ما اين چيزها را به حال او طبيعی قلمداد کنيم يا بعنوان اموری تصنعی در طبيعت مورد سوء استفاده قرار دهيم، چيزی يا ميزانی از منحصر به فرد يا بی نظير بودن آنها کم نمی کند.”

آيا يک “راه و رويه زندگی” دقيقا به معنای راه و رويه ی غريبه و بيگانه بودن بر روی زمين نيست؟ يک “راه و روش زندگی” ويژه، صرفا آميزه ای از “ارزش های” – مسيحی، اسلامی – انتزاعی نيست ; بل که در شبکه پيچيده ای از اعمال روزمره مندرج و مستقر است: اين که ما چگونه می خوريم و می نوشيم، آواز می خوانيم، معاشقه می کنيم، و چگونه با اصحاب قدرت ارتباط برقرار می کنيم. ما چيزی جز راه و رويه زندگی خودمان “نيستيم”: راه و روش زندگی ما طبيعت دوم ما است، به همين خاطر است که “تعليم و آموزش” مستقيم در آن تغييری ايجاد نمی کند. برای اين کار، چيز راديکال تر و اساسی تری لازم است، نوعی “امر بيرونی” برتولت برشتی، يک تجربه عميق وجودی که با کمک آن به طور ناگهانی به پوچی احمقانه و تصادفی بودن آداب و سنن و مناسک خود پی ببريم – در راه و رويه بوسيدن ها و در آغوش کشيدن های ما هيچ چيز طبيعی وجود ندارد، در نحوه ی شستشو هامان، در طرز و رفتار و آداب غذا خوردن هامان نيز.

بنا بر اين مساله اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها تشخيص داده و بازشناسيم، بل که هدف قبول کردن و پذيرفتن غريبه ها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما جملگی ، هر يک به طريق خاص خودش، مجنون هايِ عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی يگانه اميد برای يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

منبع: http://www.newstatesman.com/politics/uk/2016/02/slavoj-zizek-what-our-fear-refugees-says-about-europe

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.