«به جهان ‘پساواقعيت’ خوش آمديد!»

«به جهان ‘پساواقعيت’ خوش آمديد!»

فوكوياما: غرب وارد دوران سياسي كاملآ تازه اي شده است. و اين اصلأ وضعيتی خوب و اميدوار كننده نيست.

چرا فوكوياما بر اين باور است كه غرب در حال “نهادزدايي شدن” است؟

Fukuyama

“من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي ما از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست شاهد بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها باشيم – چون امروز بيش از گذشته مي توان رهبران سياسي را به قبول مسئوليت پذيري بيشتر واداشت، و همگان نيز از چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش باخبر مي شوند. اما، نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد، رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده است ؛ خب، گرچه همه اينها خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي است، منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتر مردم نسبت به نهادها دامن ميزنند.”

«جامعه پساواقعيت؟»

آيا ما در دوران تازه اي بسر مي بريم كه در آن حقيقت در درياي متلاطم اخبار ويروسي و بافته هاي سياسي در حال غرق شدن است؟ يا اينكه شاهدان شكل تازه اي از دموكراسي هستيم كه مردمانش بلآخره قادر به بيان كردن عقايد و نظرات خودشان خواهند بود؟ در اين خصوص، روزنامه دانماركي اينفورماسيون به مفهومي متوسل شده كه اينروزها تعداد بيشتري آنرا به كار مي برند: «جامعه پساواقعيت».

ما به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت كه آيا رسانه هاي محافظه كار آمريكا خود خالق اصلي سيماي “دونالد” (ترامپ) اند، و نيز با فرانسيس فوكوياما، متفكر آمريكايي متخصص در امور سياسي، پيرامون موضوع دموكراسي و ياس و سرخوردگي هاي مردم نسبت به نخبگان سياسي در دموكراسي ها همراه و همصحبت خواهيم شد. سپس از او مي پرسيم: “آيا جامعه پساواقعيت صرفأ راه و شيوه اي است كه نخبگان جامعه از آن براي بستن دهان طبقات فرودست استفاده مي كنند؟”

در ٥٠ سال گذشته گفتگويي سياسي در غرب را شاهد بوديم كه پيوندي تنگاتنگ و ناگسستني با جنبش هاي مردمي، نهادهاي قدرتمند و احزاب سياسي متمايل به مركز داشت. اين عناصر بواقع محدوده هاي گفتگوي سياسي در غرب را تشكيل مي دادند. اكنون شاهد فرو ريختن همه آنها هستيم. امروز با حقيقتي سر و كار داريم كه مانند گذشته ديگر ثابت و تغيير ناپذير نيست، بلكه جابجا شونده و سيال شده است . و اين به باور متفكر سياسي معروف، فرانسيس فوكوياما، امر خوشايند و مباركي نيست.

فرانسيس فوكوياما كه به ندرت لحن صدايش تغيير مي كند، حتي اگر پاي موضوع سرنوشت آينده تمدن غرب در ميان باشد، همه اين ها را اكنون در حال فرو ريختن مي بيند، و اگرچه به باور او، از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو شاهد ثبات سياسي و ارمغان آن، يعني رفاه و پيشرفت، در غرب بوده ايم، اما وضعيت آن گونه كه ترسيم مي شود، آنقدرها هم آرام و بدون مشكل نبوده است.

اكنون شرايط به گونه ديگري است. اروپا و آمريكا تكان خورده اند، و به اعتقاد فوكوياما، «ما در نوع ديگري از واقعيت هستيم.»

در اين ماههاي بعد از جريان بركسيت (Brexit)، دونالد ترامپ و پيشتازي جريان راستگرا در سراسر اروپا، مغزهاي متفكر در حال بحث پيرامون اين مساله اند كه غرب وارد دوران تازه اي شده است. دوراني كه در آن واقعيات نقش كم اهميت و كم رنگ تري نسبت به گذشته دارند، شهروندان خشمگيني كه پاي صندوق هاي راي مي روند و بي هيچ ملاحظه و دليل موجه اي وعده و وعيدهاي سياستمداران پوپوليست مبني بر حل و فصل راحت و بي دغدغه مسايل غامض را باور مي كنند. و رسانه هاي اجتماعي نيز بحث و گفتگوها را وارونه منعكس كرده و بر خشم توده ها مي افزايند. حال اين پرسش مطرح است كه آيا ما در جامعه پسا-واقعيت زندگي مي كنيم؟ پاسخ كوتاه فوكوياما به اين پرسش “آري” است.

“بعد از جنگ جهاني دوم شاهد بوديم كه چگونه دو منتهاعليه يا دو سر طيف سياسي قدرت در اروپا برچيده شد. فاشيست ها و كمونيست ها صحنه سياست را ترك كردند، و اين كه همه جريان هاي سياسي تمايل به سازماندهي كردن خود به سمت مركز داشتند. ثبات سياسي بوجود آمده در دوره بعد از جنگ، موجوديت خود را مديون توافق و تعهد حول محور دموكراسي و نهادهاي دموكراتيك قدرتمند بود. اين وضعيت به هر تقدير ٥٠ سال به طول انجاميد، و به اعتقاد من باعث ايجاد رشد و توسعه و ثبات در آن دوره شد. ولي حالا اين وضعيت در حال فرو ريختن است.”

“نارضايتي گسترده اي را شاهد هستيم، و اين كه چگونه مردمي كه براي راي دادن به پاي صندوق هاي راي مي روند، – مشخصا در اروپاي شمالي و فرانسه – از احزاب چپ به جانب احزاب راست كوچ مي كنند تا با اين كار نارضايتي و خشم فروخورده شان را نسبت به نخبگان قدرت به نمايش بگذارند. البته اين در عين حال نيز نشان از تغيير گفتمان دارد. كسي ديگر گوشش بدهكار روايت هاي قديمي اقتدارگرايانه احزاب سنتي نيست. اين، احزاب سياسي بزرگ بودند كه گفتگوهاي سياسي را سر و سامان مي دادند. اگر عدم توافقي بود، بر سر ميزان امنيت اجتماعي يا پيرامون دولت رفاه بود، ولي به هر صورت مباحثي داخل چهارچوب هاي استوار و محكم بودند.”

امروز كه فوكوياما نگاهي به آمريكا و اروپا مي اندازد، همه جا نشان از شكاف و فروپاشي و آشفتگي دارد. ما شاهد وضعيتي هستيم كه او آنرا «نهادزدايي شدن غرب» مي خواند، و اين خود به تقويت آن احساس پساواقعيتي دامن مي زند كه بسياري با آن دست به گريبانند؛ “اين احساس كه هيچ حقيقت مسلط واحدي وجود ندارد تا شهروندان جامعه بتوانند بر سر آن توافق حاصل كرده و به اجماع برسند”

تحقيقات حاكي از آنند كه از ميزان اعتماد مردم نسبت به نهادها به طور كلي كاسته شده است. وضعيت در آمريكا وخيم تر است، كشوري كه منحني اهميت نهادهاي بنيادي اش چون كنگره، رسانه ها و احزاب سياسي در يك بازه ي زماني ٣٠ ساله سير نزولي داشته اند. چيزي شبيه به همين در اروپا هم در حال اتفاق افتادن است. سياست در اروپاي قرن بيستم حول محور مجموعه اي از نهادهاي قدرتمند شكل گرفته بود: اتحاديه هاي صنفي، كليساها و احزاب بزرگ، دموكراتهاي مسيحي، سوسيال دموكراتها و نيروهاي چپ كه جملگي شان گروههاي اجتماعي سازمان يافته را نمايندگي مي كردند. همه اين ها در حال فرو ريختن است. اين وضعيت در روشن ترين حالتش نزد نيروهاي چپ در اروپا مشهود است: احزاب قدرتمند چپ متمايل به مركزي كه سابقا شاكله سياسي اروپا را مي ساختند، امروز ديگر وجود خارجي ندارند. احزاب نوظهور پوپوليست باد از بادبان احزاب اصلي ربوده اند، به طوري كه بستر انتخاباتي سابق ترك برداشته و از هم گسيخته شده و به جانب اين احزاب نوظهور كوچيده است.

– يعني سابق بر اين شكلي از سياست ورزي وجود داشت كه بر پايه حقيقت و روايت هاي منسجم و به هم پيوسته بود؟

– بعله، همين طور است.

– اين دوران جديدي كه ما اكنون در آن قرار گرفته ايم، يك امر مبارك است يا برعكس؟

آهنگ صداي فوكوياما براي اولين بار در اين مصاحبه قدري تغيير مي كند و در خنده اي كوتاه شكفته مي شود. اما نه خنده اي گرم و با حرارت. بلكه كاملا برعكس:

– خير، وضع و اوضاع ناجور و نابسامانی است.

و دوباره خنده از صورتش محو مي شود.

– خيلي هم ناجور.

«فساد و انحطاط سياسي»

فرانسيس فوكوياماي ٦٣ ساله كه چندان هم با ثبت و ضبط دوران هاي تاريخي ناآشنا نيست، در سال ١٩٨٩با جستار “پايان تاريخ” خود با هياهويي پر سر و صدا در صحنه جهاني ظاهر شد (كه در سال ١٩٩٢ به صورت كتاب منتشر شد).

نكته اصلي و اساسي كتاب از آن زمان تاكنون متداوما تكرار شده: اين كه اتحاد جماهير شوروي سقوط كرده ، و مبازرات اييولوژيكي كه تا به حال حركت تاريخ را به جلو مي راند- بخصوص دعواي ميان سرمايه داري و كمونيسم- سرانجام به نقطه پايانش رسيده است. ليبرال دموكراسي غرب با محوريت حقوق بشر و اقتصاد آزاد به پيروزي قاطع دست يافته است، و اين خود امر مباركي بوده است.

اكنون كه از آن زمان چندين دهه گذشته، فوكوياما نگاه چندان خوش بينانه اي نسبت به اوضاع و احوال موجود در غرب ندارد.

در آخرين كنابش، “نظم سياسي و انحطاط سياسي” (٢٠١٤) – كه در آن تكامل نژاد بشر از حالت قبيله اي شكارچي تا شكل گيري جامعه مدرن- را به تصوير مي كشد، شكاف هاي ايجاد شده در بنيادهاي ليبرال دموكراتيك غرب را مشخص و نشانه گذاري مي كتد.

ثبات سياسي از نگاه فوكوياما پيوندي ناگسستني با نهادهاي قدرتمند دارد – از جنگلداري بگيريد تا نظام مالياتي و مجلس و پارلمان- نهادها ثبات مي آفرينند ، و ثبات هم امكان ايجاد رفاه و پيشرفت را فراهم مي كند ( او از جمله درباره دانمارك هم نوشته و اين كشور را تمثيلي از ثبات، ثروت و يك جامعه آزاد ميداند).

اما سير تكاملي جامعه در اين ٣٠ – ٢٠ سال گذشته پسرفت قابل ملاحظه اي داشته است. فوكوياما اين وضعيت را “انحطاط سياسي” مي نامد – يا حتي به صراحت آنرا روند فاسد شدن مي خواند.

«موسوليني يا روزولت»

سوال :- آيا وقتي دونالد ترامپ و باصطلاح پوپوليست هاي ديگر ، با وجود داشتن يك رابطه سهل انگارانه با حقائق، به همين راحتي قسر در ميروند، به اين خاطر است كه مردم چنان از دست نخبگان جامعه به خشم آمده اند كه اهميتي به صحت و سقم قضايا نمي دهند و نسبت به اين موضوع بي تفاوت شده اند؟ آيا هدف آنها از اين كار نشان دادن بي لياقتي نظام موجود است؟

“بستگي دارد به اين كه چه كسي و كساني در راس نظام جاي داشته باشند . اين شكل از بسيج پوپوليستي كه اكنون شاهد آنيم، هم مي تواند چيزهاي عالي بيافريند و هم به وضعيت خيلي ناجوري منتهي شود. در دهه ٣٠ شاهد شرايط و احوال مشابه اي با مشكلات اقتصادي بزرگ و خشم پوپوليستي پر شدت و حدتي بوديم كه در اروپا به جريان هيتلر و موسوليني كشيده شد، و در آمريكا به سمت فرانكلين روزولت و معامله جديد.. البته همه اين ها، به باور فوكوياما، بستگي به اين دارد كه چگونه سياستمداران و نخبگان جامعه از عهده ي سمت و سو دادن به اين خشم و عدم رضايت توده هاي مردم بر آيند.”

فوكوياما مشخصا هيچ علاقه اي نسبت به امثال ترامپ ندارد. و هر آنچه را كه از جانب دونالد ترامپ به عنوان سياست مشخص پيشنهاد داده مي شود، موجب وخيم تر شدن وضعيت براي آنهايي ميداند كه او را به نمايندگي از جانب خود برگزيده اند و او به اصطلاح سخنگوي آنها شده است. ترامپ درباره سلطه نخبگان مالي و اقتصادي در آمريكا سخن مي گويد، اظهاراتي كه اكثر مردم در منفي بودنشان شكي ندارند، و اين در حالي است كه او شخص خودش را راه حل مشكلاتِ پيش رو ميداند: “من از چنان ثروتي برخوردارم كه نيازي براي داشتن آن در خود نمي بينم”. اما اين كه راه حل مشكلات در درازمدت نيست. ما نيازمند اصلاحات جدي سرمايه گذاري در كمپين هاي انتخاباتي هستيم، و نه موفقيت تنها يك شخص پولدار. ميتوان از خشم و نارضايتي مردمي كه در پاي صندوق هاي راي حاضر مي شوند براي انجام اصلاحات واقعي استفاده كرد، و اين مهم چه بسا در آينده اتفاق بيفتد، اما يقينا نه از طريق دونالد ترامپ.

«پوپوليسم و فرصت طلبي»

فرانسيس فوكوياما كه خود زماني يكي از آيكون هاي محافظه كاري بود(شهرت او مديون باورش به اين بود كه اتوپياي كمونيسم براي هميشه شكست خورده است و از اعتبار ساقط شده است). اما مواضع سياسي او، همانطور كه خودش قبلا اعلام كرده بود، تدريجا و با گذشت زمان دچار دگرگوني شده است. آنچه بيش از همه باعث شد تا او باورش نسبت به اقتصاد آزاد را از دست بدهد و نسبت به آن ترديد داشته باشد، بحران مالي و اقتصادي غرب است، به طوري كه رد پاي ماركس را امروز در تعداد بيشتري از نوشته هايش مي توان ديد.

او نگران اوضاع و احوال كنوني است. نگران نابرابري فزاينده و رو به افزايش است، نگران حمايت رو به كاهش از اتحاديه هاي صنفي، زدوبند هاي مالي و قراردادهاي آزاد تجاري اي كه سود و منفعتش بيشتر عايد نخبگان جامعه مي شود تا مردم عادي.

او خوب ميداند چرا مردم به پوپوليست ها روي مي آورند و راي خود را به صندوق آنها مي ريزند. همانطور كه او در تابستان گذشته در فارين افر نوشت: «پوپوليسم در حكم مهر و نشاني است كه نخبگان سياسي بر كالبد نوعي از سياست ورزي حك مي كنند كه خود بدان بي علاقه اند، اما شهروندان عادي جامعه را از حاميان جدي آن مي دآنند.»

“از اين رو دوران نامباركي كه ما اكنون در آن بسر مي بريم، در خود بارقه اي از عدالت را نيز جاي داده است. جنبه خوب اين اتفاق از منظر و چشم اندازي محدودتر اينست كه بخشي از موفقيت پوپوليسم و بي اعتمادي مردم نسبت به نخبگان در اروپا و آمريكا تحت تاثير امور واقعي فراهم آمده است: آنها نه تنها عامل ايجاد بحران يورو، كه نيز بحران ساب پرايم هم هستند، وضعيتي اقتصادي كه براي خودشان سود و منفعت سرشار ولي براي انسانهاي معمولي جامعه فقر و فلاكت بهمراه داشته است. بنا بر اين، به باور فوكوياما، جاي تعجب نيست اگر مي بينيم مردم برعليه گولدمن زاكس و ديگر نخبگان در بروكسل شوريده اند.”

“در عين حال شاهديم چگونه فرصت طلبي هاي سياسي به وخامت هر چه بيشتر اوضاع كنوني دامن زده ، و سياستمداراني را مي بينيم كه طريق جلب توجه راي دهندگان به خود را با كمك اظهارات و سخناني كه در نادرست بودنشان شكي نيست، دريافته اند، و با اين كار خود هنجارهاي متعلق به دوران سياسي پيشين را خدشه دار كرده و به آن لطمه مي زنند.”

«حكومت توده ها»

– نظرتان درباره اينترنت و رسانه هاي اجتماعي چيست؟ آيا معتقديد كه آنها نقش مثبتي در دموكراسي ها دارند، با توجه به اين كه تعداد هر چه بيشتري از مردم عقايد و نظرات شان شنيده مي شود، يا بر اين باوريد كه آنها به نسبي شدن حقيقت دامن زده اند، از آنجا كه همه امكان سخن گفتن و إظهار نظر كردن و بيان عقايد خويش را يافته اند؟

“بنا بر يك باور ريشه دار قديمي انسان هاي معمولي داراي انگيزه و علاقه و دانش كافي براي اتخاذ تصميم گيري هاي پيچيده در عرصه سياسي هستند. حال آنكه بر اساس تجربياتي كه من از آمريكا و خصوصأ كاليفورنيا اندوخته ام، واقعيت به هيچ عنوان اين گونه نيست. لازمه يك دموكراسي كلان پيشرفته هيئت هاي نمايندگي و نمايندگان آن هستند. من به دموكراسي پارلماني مبتني بر اصل نمايندگي اعتقاد دارم.”

كاليفورنيا، محل اقامت فوكوياما، (كه تا حدودي شبيه به سوييس است)، از يك نظام دموكراتيكي برخوردار است كه شهروندانش براي تصميم گيري در هر موردي پاي صندوق هاي راي مي روند، حال اين مورد تعيين ميزان بودجه دولت باشد يا هزينه هاي مربوط به ماليات بر استعمال دخانيات. اين موضوع تا حدي يادآور رسانه هاي اجتماعي است: هر فردي داراي يك راي است. اين واقعيت، اما، با وجود لحن و آهنگ قشنگ و دموكراتيكش، آنقدرها هم فوكوياما را بر سر ذوق و وجد نمي آورد.

“در هر انتخاباتي به راي دهندگان از طرف كميته انتخاباتي دفترچه راهنمايي داده مي شود، كه به بزرگي كتابچه تلفن است كه بالغ بر صدها صفحه ي حاوي اطلاعات لازم است. مطمئن باشيد كه هيچ كسي آن را نمي خواند. من خودم متخصص در امور سياسي هستم، و به اين جور مسايل علاقمندنم، و حتي خود من هم وقت لازم براي اين كار را ندارم. دخالت شهروندان و درگير شدن آنها در چنين مواردي به يك سياست بهتر منتهي نمي شود، بلكه اين امر تنها به معناي اينست كه مردم در يك سطح و ميزان ديگري مورد مانيپوليشن واقع مي شوند.

«هيچ اطلاعات مشتركي وجود ندارد»

– نقش پيشرفت فناوري را در رابطه با بحران نهادها چگونه مي بينيد؟

“پيشروي فناوري و انحطاط نهادها بواقع دو روي يك سكه هستند: آنها به شكل گيري اين تصور دامن مي زنند كه گويي تنها يك حقيقت مسلط واحد وجود دارد كه شهروندان مي توانند بر سر آن به اجماع برسند. در اين سي چهل سال اخير شاهد گسترش شگرف پهناي باند بوده ايم، واقعيتي كه توافق بر سر شمار زيادي از مباحث و مناظره ها ميان اشخاص گوناگون را ممكن كرده است بدون آنكه اين اشخاص نيازي به پشتوانه حمايتي از سوي منابع اطلاعاتي اصلي نظام حاكم داشته باشند. در دوران كودكي من تنها سه كانال تلويزيوني در آمريكا بود. امروز شاهد وجود صدها كانال با محتوايي هدفمند براي اهداف و گروههاي مشخصي هستيم. از رسانه هاي آلترناتيوي مانند فاكس نيوز هم بايد نام برد كه نوع خاص تحليل و تفسيرها و واقعيت هاي خاص خودش را دارد. هيچ نوع منابع اطلاعاتي مشترك و همه شمولي در ميان نيست.”

– آيا شما معتقديد كه فناوري همچنين قادر است در راستاي مسئوليت پذير ساختن قدرتمندان جامعه نقش آفريني كند؟ به هر حال اشخاصي و سازمان هايي هم هستند كه در جستجوي واقعيات و يافتن حقائق همت مي گمارند و دست به افشاگري مي زنند…

“من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي مان از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها را شاهد باشيم – امروز رهبران سياسي را بيش از گذشته مي توان به قبول مسئوليت پذيري بيشتري واداشت، و همگان نيز در چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش قرار مي گيرند. اما نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد و رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده هااست ؛ خب، همه اينها هم خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي اند. منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتري نسبت به نهادها دامن ميزنند.”

– چنانچه بر اين باوريد كه ما به دوران تازه ي پساواقعيت گام نهاده ايم كه به بي اعتمادي مردم نسبت به نهادهاي جامعه دامن ميزند، و در آن حقيقت گرفتار و در تنگناست، آيا در اين صورت راه حلي براي خروج از آن مي شناسيد؟

“مسأله بسيار غامضي است، چون برخاسته از نيروهاي اجتماعي و فني پر قدرتي است كه مهار كردن شان به اين آساني نيست. متاسفانه بايد بگويم نيازمند يك رهبريت يا مديريت قدرتمند هستيم ؛ رهبريتي كه از كشش و تمايلات اينچنيني مبرا است.”

“نهادها اعتماد مردم را از طريق كارهاي انجام شده و اهداف به ثمر رسيده جلب مي كنند، حال آنكه در رسيدن به اين هدف به طرق گوناگوني ناتوان بوده اند. اگر آنها در راستاي ايجاد اشتغال و رشد و توسعه اقتصادي به طريق موثر و معتبري عمل كرده بودند، اعتماد مردم را هم دوباره بدست مي آوردند.”

او بعد از يك مكث كوتاه نفس عميقي مي كشد. اما نگاهش همچنان حالتي آميخته به ترديد دارد.

“البته خوب ميدانم اين اتفاق مي تواند همزمان با ادامه فروپاشي اعتماد مردم هم رخ دهد. من اما راه حل هاي ساده اي براي اين كار نمي بينم.”

منبع: روزنامه دانماركي اينفورماسيون
برگردان: علي يوسفي شمالي

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.