مصاحبه با يورگن هابرماس: “ما ناچار از حل كردن معما هستيم”

مصاحبه با يورگن هابرماس: “ما ناچار از حل كردن معما هستيم”

برگردان از مصاحبه اي با هابرماس كه در روزنامه دانماركي اينفورماسيون به تاريخ ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ درج گرديد.

Habermas

طيف چپ، قبل از آنكه بتواند واكنش مناسبي از خود در مقابل پوپوليسم نشان دهد، بايد به باور هابرماس، انديشمند برجسته آلماني، از خود سوال كند: چگونه طيف راست توانست موضوعات مختص به طيف چپ را بربايد و از آن خود كند. بيشتر از نيم قرن است كه اين انديشمند آلماني مدافع تمام آن ارزش هايي است كه توسط پوپوليست ها انكار و ناديده گرفته شده اند.

“با نظر به چرخش طعنه آميز و مضحك وضعيت سياسي، طيف چپ در اروپا ناگزير است از خود بپرسد، چه شد كه راستگرايان پوپوليست توانستند بخش بزرگي از محرومان و ستم ديدگان را با خود همراه كنند و به مسير انحرافي انزواي ملي بكشانند؟”

– در سالهاي پس از ١٩٨٩ تصور ميشد دموكراسي ليبرال و اقتصاد آزاد به چنان پيروزي قاطعي دست يافته است، كه “تاريخ به انتها و فرجام خود رسيده است”. اما اكنون شاهد ظهور و برآمدن يك جريان اقتدارگراي پوپوليستي به سركردگي پوتين، اردوغان و دونالد ترامپ هستيم. به روشني مي توان ديد كه يك “جريان جهاني اقتدارگرا” ي نوظهور به طرز فزاينده اي توانسته قواعد و چهارچوب هاي سمت و سوي سياسي را تعيين كند. آيا فكر مي كنيد، رالف داهرندورف، همكار هم سن و سالتان، حق داشت كه قرن بيست و يكم را به عنوان قرني اقتدارگرا پيش بيني كرده بود؟ آيا معتقديد روح زمان تغيير كرده است؟

«وقتي فوكوياما پس از دگرگوني هاي بزرگ سالهاي ١٩٩٠-١٩٨٩ دست به دامان مفهوم “پساتاريخ” شد – مفهومي كه ابتدا در نوعي محافظه كاري مبهم و ناروشن عرضه گرديد – و از آن تعبيري دوباره ارايه داد، اين مفهوم به شعار پيروزمندانه ي كوتاه مدت نزد نخبگان و سرآمدان غربي بدل گرديد كه به تمجيد و ستايش از باورهاي ليبرال حول نظم از پيش مقدر شده ي اقتصاد آزاد و دموكراسي پرداختند.»

«البته اهميت به سزاي اين دو به عنوان عوامل ايجاد كننده ديناميك و حركت در راستاي مدرن سازي اجتماعي را نمي توان ناديده گرفت، اما اين دو در عين حال هر يك از كاركرد انحصاري مختص به خودش برخوردار است، به نحوي كه آنها را مكررأ با يكديگر دچار كشمكش مي كند. نسبت سود و فايده ي ميان رشد سرمايه داري و سهم مردم از آن – كه فقط به شكلي ناقص و نه تمام عيار به عنوان عدالت اجتماعي قابل تصور است – در اقتصادهاي پربازده تنها با كمك دولت هاي دموكراتيكي قابل تحقق و اجرا است كه دموكراسي در آنها قدرت و توان حفظ حيثيت و آبروي خود را داشته باشد. آن توازني كه مي توانست به “يك دموكراسي كاپيتاليستي” مشروعيت دهد، در يك چشم انداز تاريخي نشان داد كه تنها يك استثنا بوده است تا قاعده. همين امر به تنهايي تثبيت جهاني “رؤياي آمريكايي” را به يك توهم تبديل كرده است.»

يك بي نظمي جهاني تازه

«بي نظمي – جهاني تازه و عجز و ناتواني آمريكا و اروپا در مقابل تنش ها و كشمكش هاي جهاني رو به افزايش عميقا نگران كننده است، و فجايع انساني كه در سوريه و سودان جنوبي جريان دارد، همان قدر بر اعصاب ما اثر گذار هستند كه اعمال تروريستي دولت اسلامي. من اما هنوز در اين تركيب يا مجموعه نامبرده هيچ گونه ميلي در راستاي اقتدارگرايي تازه نمي بينم. برعكس بيشتر همپوشاني ميان عوامل و امور تصادفي ساختاري گوناگون را مي بينم.»

«اما خميرمايه نگهدارنده همه اين عناصر، همان موسيقي بدآهنگ مليت گرايي است، كه اكنون بار ديگر در خانه خودمان، در غرب، نواخته مي شود. اما نبايد فراموش كرد كه روسيه و تركيه، حتي بدون پوتين و اردوغان هم، “دموكراسي هاي بي سر و صدا و بي حاشيه” نبودند. و چنانچه غرب سياست سنجيده تري را در قبال آنها پيش برده بود، چه بسا ميشد مناسبات با اين دو كشور را طوري تنظيم كرد كه به تقويت هر چه بيشتر نيروهاي آزاديخواه در اين دو كشور بيانجامد.»

– فكر نمي كنيد كه برداشتي گذشته-نگرانه (رتروسپكتيو) نسبت به چيزهايي داريد كه غرب مي توانست انجام دهد؟

«با توجه به منافع بسيار متفاوت كشورهاي غربي، بايستي اذعان كرد، يافتن لحظه مناسب براي برخورد سنجيده و خردمندانه با اهداف جاه طلبانه ژيوپوليتيك روسيه، ابرقدرتي كه ديگر از جايگاه قدرت سابق خود برخوردار نيست، يا لحظه مناسب براي تحقق انتظارات سياسي اروپا از يك دولت بالغ ترك يا تركيه اي معقول، كار آساني نبود. در مورد دونالد ترامپ خود-محور هم بايستي گفت كه دوران زمامداريش اهميت بسزايي براي رخدادهاي آتي در غرب خواهد داشت، اما در عين حال عوامل و عللي كه او را در به قدرت رسيدن ياري رسانده اند، از جنس ديگري هستند.»

«ترامپ توانست به ياري كارزار انتخاباتي فاجعه آميزش موفق به ايجاد و تفويت همان فضاي دو قطبي شود كه جمهوري خواهان از سالهاي دهه نود ميلادي، به طرز حسابگرانه اي، براي رساندنش به يك نقطه اوج تازه پافشاري مي كردند، و چنان بي كمترين وجدان و عاطفه اي آنرا تقويت كردند، كه اين “حزب كهنه كار بزرگ” – حزب قديمي آبراهام لينكلن – كنترلش را بر اين جنبش به كلي از دست داده است. اين شكل از بسيج خشم و اعتراض مردم، به ايجاد تغييرات اجتماعي نزد ابرقدرتي ياري مي رساند كه دچار انحطاط سياسي و اقتصادي است.»

عقب نشيني – ابرقدرت

«براي شخص من مشكل اصلي آنقدرها بر سر يك جريان جهاني اقتدارگرا نيست كه به صورت يك فرض مطرح مي شود، بلكه بيشتر بر سر تكان و لرزشي است كه به ثبات سياسي كشورهاي غربي به طور كلي وارد آمده است. ما در درك خود از عقب نشيني آمريكا از مقام يك ابرقدرت جهاني، قدرتي كه همواره براي دخالت در مناطق ناآرام دنيا جهت برقراري ثبات و آرامش آماده بوده است، بايد نگاهمان را متوجه آن زمينه ساختاري كنيم كه اروپا را هم به طريق مشابه اي در چنته خود گرفتار ساخته است.»

«جهاني شدن اقتصاد كه توسط آمريكا در دهه هفتاد ميلادي، توأمان با برنامه يا دستور كار نيوليبرال مرتبط با آن، به جهانيان معرفي گرديد، در يك مقياس جهاني نسبت به چين و ديگر كشورهاي موسوم به بريك (BRIK) كه به تازگي به جرگه كشورهاي صنعتي-شده پيوسته اند، براي غرب يك پسرفت و عقب نشيني نسبي به همراه داشته است. وظيفه ما در وضعيت كنوني اينست كه در جوامع خودمان با اين پسرفت جهاني مرتبط با رشد برق آساي فني، در پيچيدگي زندگي روزمره مان، سازگار شويم. واكنش هاي ناسيوناليستي در محيط هاي اجتماعي اي بوجود مي آيند كه يا به اندازه كافي از مواهب رفاه و ثروت در اقتصادهاي پيشرفته بهره مند نشده اند و يا به طور كامل از مواهب آن بي نصيب مانده اند، كه دليلش هم اين است كه وعده هميشگي مرتبط با اصل تريكل داون (Tricle-down effect) به مدت چندين دهه غائب و يا فاقد اثرگذاري بوده است،»

– حتي با وجود فقدان تمايل آشكار در راستاي اقتدارگرايي جديد، ما بدون ترديد در حال ورود به يك گودال راست-گرايي با ابعادي عظيم هستيم، حتي بايد گفت در حال ورود به يك شورش يا خيزش راستگرايانه. كارزار موسوم به بركسيت(Brexit) تنها يك نمونه بسيار چشمگير اين حركت در مسير اقتدارگرايي در اروپا تا اين لحظه بود. همان طور كه خودتان اخيراً بيان كرديد، “پيش بيني نمي كرديد روزي پوپوليسم بتواند كاپيتاليسم را در خانه و زمين خودش به زانو درآورد و به شكست بكشاند”. شگفتي ناشي از جنبه نامعقول اما بديهي اين جريان هر ناظر دقيق و آگاهي را به ستوه مي آورد – نه تنها نتيجه اين راي گيري، بلكه حتي خود اين كارزار انتخاباتي تا لحظه حصول نتايج آراي مردم. يك چيز روشن است: اروپا به طور فزاينده اي دارد قرباني يك جريان پوپوليستي اغواكننده مي شود، از اربان بگيريد تا كازينسكي و لوپن و AFD (آلترناتيو براي آلمان). آيا اين به معناي اينست كه اروپا وارد دوراني شده كه در آن سياست ورزي نامعقول دارد به هنجار تازه اي در غرب تبديل مي شود؟ استدلال بخشي از نيروهاي طيف چپ اينست كه واكنش مناسب و بجا در مقابل اين جريان راست گراي پوپوليست ابداع نسخه چپ گراي آنست.

“خطر از جناح راست”

«قبل از روشن كردن اين مساله كه چه نوع واكنشي را مي توان نوع هوشمندانه و تاكتيكي آن دانست، ابتدا بايد اين معما را حل كرد كه چه شد كه جريان پوپوليستي راستگرا موفق به ربودن موضوعات اصلي مختص به طيف چپ شده است. آخرين نشست سران كشورهاي صنعتي موسوم به جي-٢٠ يك نمايش پرمحتوايي را در اين رابطه عرضه كرد: آنچه در آنجا شنيده شد، اخطار جملگي سران دولت هاي شركت كننده در اين نشست حول “خطر از جناح راست” بود، كه مي تواند منتج به اين شود كه دولت هاي ملي درهايشان را ببندند، و بازارهاي جهاني را در هم بكوبند. اين اتمسفر هولناك دربردارنده آن دست از دگرگوني هاي غافلگير كننده ي اجتماعي و اقتصادي است كه يكي از سران كشورهاي شركت كننده، ترزا مي، نخست وزير بريتانيا، در نشست اخير حزب محافظه كار بدان اشاره كرد، كه موجي از خشم و نارضايتي قابل پيش بيني در رسانه هاي علاقه مند به امور اقتصادي را به دنبال داشت.»

«طبيعتأ نخست وزير بريتانيا دلائل اجتماعي خروج اين كشور از اتحاديه اروپا (بركسيت)، را با دقت بررسي و مطالعه كرده است. او تحت هر شرايطي مجبور است با تمام آنچه در توان دارد مانع از پيشروي هر چه بيشتر جريان پوپوليستي راستگرا در كشورش شود – و با تكيه بر امتياز مداخله جويي “يك دولت مقتدر” گامهايي در جهت مخالف خط مشي سابق حزبش بردارد و از اين طريق با به حاشيه رانده شدن بخش هايي از جمعيت كه خود را “گرفتار و در مغمسه” احساس مي كنند، و نيز با شكاف رو به افزايش موجود در جامعه، مقابله كند. با نظر به اين وارونه شدن يا واژگوني مضحك وضعيت سياسي در اروپا، طيف چپ بايستي به اين پرسش پاسخ دهد كه چرا پوپوليسم راستگرا توانسته محرومان و اقشار فقير جامعه را با خود همراه كند و به مسير انحرافي و كاذب انزواي ملي سوق دهد.»

همكاري فراملي

– واكنش يك چپگرا در قبال چالش راستگرايانه را چگونه واكنشي ميدانيد؟

«ابتدا بايد پرسيد چرا احزاب چپ در مقابل نابرابري هاي اجتماعي به قدر كافي از موضع تهاجمي برخورد نكردند و انرژي كافي از جانب آنها صرف مهار هماهنگ و فرامرزي بازارهاي آزاد و رقابتي نشد. به عنوان بديلي – هم در مقابل نظم مستقر و شرايط موجود كاپيتاليسم حريص، و هم در قبال عقب نشيني نژادپرستانه (“فولكيش”) يا مليت گرايي-چپ به جانب حق حاكميت فرضي دولت-ملت ها، كه مدتهاست نخ نما شده است – اين را مي خواهم مطرح كنم كه فقط از طريق شكلي از همكاري فراملي است كه مي توان به يك بازسازي سياسي در حوزه جهاني شدن اقتصاد مبادرت ورزيد كه به لحاظ اجتماعي مقبول و پذيرفتني است.»

«آيين نامه ها يا قراردادهاي جهاني در اينجا كفايت نمي كنند. چون تصميم گيري هاي سياسي حول مسايل مرتبط با توزيع دوباره (ثروت)، سواي مشروعيت دموكراتيك مشكوك خود، تنها در چهارچوب هاي تنگ نهادها قابل اجرا هستند. آنچه باقي مي ماند، تنها مسيري سنگلاخ و پر دست انداز براي تعميق يك همكاري مشروع دموكراتيك وراي مرزهاست. اتحاديه اروپا سابقأ بر اساس چنين پروژه اي شكل گرفته بود – و يك اتحاديه سياسي در حوزه يورو هم مي توانست يك چنين پروژه اي باشد. حال آنكه موانع و محدوديت هاي موجود بر سر راه روندهاي تصميم گيري ملي همچنان به فوت خود باقي هستند.»

«كلينتون، بلر و شرودر سوسيال دموكراتهايي هستند كه به سمت جريان نيوليبرال حاكم بر سياست اقتصادي تغيير مسير دادند، چون اين جريان در سپهر سياسي اميدواركننده ترين جريان بود يا براي آنها اين جور به نظر ميرسيد: اين احزاب سياسی در “پيكارشان براي رسيدن به راه ميانه ی طلايی” فکر می کردند تنها طريق بدست آوردن اکثريت سياسی، سازگار شدن شان با رویکرد نئولیبرالی است. پيامد اين امر برای آنها لزوم کنار آمدن با نابرابری های اجتماعی طولانی مدت و در حال رشد بود. اما در عین حال پرداخت چنين بهايي – به حاشیه راندن اقتصادي و اجتماعي-فرهنگي بخش های بزرگتری از جمعيت _ بديهی است که بسيار گران تمام شده است، چون واکنش اين گروهها اين بود كه تا حد زيادی به جانب راست كشيده شدند. خب، مگر به سمت ديگری هم ميشد جهت گيری كنند؟ وقتی هيچ چشم انداز معتبر و موجه اي در دسترس نيست، اعتراضات به طرز اجتناب ناپذيری در اشکال دراماتيک و نامعقول خود ظاهر مي شوند.

خطرات سرایت

– “خطرات سرایت”ی که نزد احزاب سنتی سابقه دار ديده می شود- در واقع، در سرتاسر اروپا – به مراتب بدتر از خطر پوپوليست های دست راستی است. نخست وزیر جدید بریتانیا، به دليل فشاری که از جانب راستگراها احساس می کرد، موضعی سختگيرانه برای جلوگیری از ورود و یا حتی اخراج کارگران و مهاجران خارجی اتخاذ کرد. رهبر دولت سوسيال دموکرات اتريش، خواستار قدرت إجرائي لازم برای محدود کردن حق پناهندگی از طريق صدور فرمان اضطراری شده است – و در فرانسه هم فرانسوا اولاند اين کشور را به مدت يک سال تحت وضعيت اضطراری اداره و مديريت کرده است که بسی باعث خوشنودی راستگرايان جبهه ملی است. آيا اروپا هيچ درکی از ابعاد خيزش و قيامی که از جانب راست متوجه آنست، دارد، و آيا ما در خطر از دست دادن حقوق دموکراتيک و نهادينه شده مان نيستيم؟

«به باور من شيوه مديريتی سياست داخلی در قبال پوپوليسم راستگرا از همان آغاز گمراه کننده بوده است. خطای احزاب سنتی در به رسميت شناختن پوپوليسم راستگرا يا جبهه اي است كه آنها تعريف مي كنند : “مــــا در برابر نظام”. اينجا فرق چندانی نمی کند، که خطای مورد نظر به صورت جذب شدن در “طيف راست” باشد يا به صورت مقابله با آن. نگاه کنيم به نتايج پر سر و صدای انتخابات مقدماتی حزبی رئيس جمهور سابق فرانسه نیکلا سارکوزی، كه در آن گوی سبقت را در لفاظی های شديدالحن اش در برابر خارجی ها از مارین لوپن می ربايد. يا هيکو ماس، وزير دادگستری عدالتخواه آلمان، را در نظر بگيريد که در يک مناظره تلويزيونی الکساندر گولاند، موسس حزب راستگرای “آلترناتیو برای آلمان” (آ اف د) را بيرحمانه مورد سرزنش قرار مي دهد – هر دوی آنها، هم سارکوزی و هم ماس، به تقويت مخالفان و رقبای خود کمک می کنند.»

«هر دوی آنها مخالفان خود را جدی مي گيرند و اعتبار و حثيت رقبای خود را تقويت می کنند. ما آلمانی ها، بتدريج با گذشت يک سال، با شکلک درآوردن های مضحک فراوکه پتری، رهبر حزب “آلترناتیو برای آلمان”، آشنا شده ايم و نيز می دانيم ديگر اعضای باند رهبری مخوف او چگونه رفتار می کنند. تنها با نادیده گرفتن حرف ها و سخنان آنهاست که می توان زمين زیر پای پوپولیست های دست راستی را خالی کرد.»

«اما لازمه اين كار راه اندازي يك جبهه كاملأ متفاوت در سياست امور داخلي است و نيز اين كه آن معضل فوق الذكر را هم به عنوان مساله اصلي در دستور كار خود قرار دهيم: اين كه چگونه مي توان ابتكار عمل سياسي در قبال نيروهاي ويرانگر سرمايه داري جهاني افسار گسيخته را بار ديگر به دست گرفت؟ متاسفانه، اتمسفر حاكم بر سپهر سياسي چنان خاكستري اندر خاكستري است، كه يك برنامه چپگراي هوادار جهاني شدن، كه هدفش دميدن روح تازه به كالبد جامعه جهاني توأمان اقتصادي و ديجيتالي شده است، ديگر از يك برنامه نيوليبرالي، كه هدفش عقب نشيني سياسي در قبال قدرت زورآور بانك ها و بازارهاي مهار نشده است، متمايز و قابل تشخيص نيست.»

«چاره اي نيست جز اين كه برنامه هاي سياسي متضاد را دوباره از يكديگر متمايز و قابل تشخيص كنيم، از جمله تمايز ميان آزادي ‘ليبرال’ – در معناي سياسي و فرهنگي آن – در طيف چپ و گنداب قوميت-مليت گرايي در نقد راستگراي جهاني شدن اقتصادي افسارگسيخته. مختصر اين كه قطبي شدن سياسي احزاب سنتي بايستي از نو طوري صورت بندي شود تا بار ديگر در پيوند با مسايل و درگيري هاي مادي باشد. احزابي كه به جاي نشان دادن حس تحقير خود نسبت به پوپوليست هاي راستگرا آنها را مورد التفات و عنايت خود قرار مي دهند، چگونه انتظار دارند كه جامعه مدني سخنان و عبارات خشونت آميز راستگرايان را ناديده بگيرد و به آن اعتنا نكند.»

ترجمه از متن آلماني: نيلز ايوار لارسن
برگردان از دانماركي به فارسي: علي يوسفي شمالي

Blätter für deutsche und internationale Politik og Information

Oversat af Niels Ivar Larsen

https://www.information.dk/udland/2016/11/interview-habermas-brug-loese-gaaden?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR3OIqGM5w5vSWu8hjrkMTP2GoVlY4-aeq_gQf7OSCABEYZvv77iLK1USfg

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.