«بر لبه پرتگاه فراموشی»

«بر لبه پرتگاه فراموشی»

#Oblivion

معرفی يک نويسنده و نخستين رمانش

منبع: روزنامه انفورماسيون

“ما محصول شرايط دهشتناک گذشته ايم”

Sergei Lebedev-5_130mb


فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت روسيه گرماگرم انجام آن هستند.

دولتمردان روسيه، و در راس آنان ولاديمير پوتين، در حال زدودنِ جزء به جزء آثار و نشانه های جنايات هولناک از سيمای تاريخ شوروی هستند. اين در حالی است که نويسنده معاصر روس، سرگئی لِبِدِف، گام در مسيری معکوس نهاده تا به اين جناياتِ بر لبه پرتگاه “فراموشی” سيمايی ماندگار بخشد. لِبِدِف رويارو شدن – چهره به چهره شدن – با جلادان ديروزين را راهی بسوی يک رويارويی حقوقی با جانيان امروزين می داند.

«بر لبه پرتگاه فراموشی» که تاکنون به چندين زبان، از جمله دانمارکی (٢٠١٨) ترجمه و منتشر شده، از سوی وال استريت ژورنال به عنوان يکی از بهترين کتابهای سال ٢٠١٦ معرفی گرديد.

اين اثر يك اديسه ي ادبي بيادماندني، قدرتمند و توصيف گرا است ؛ روايت هاي پر جزئيات لبدف درباره اين بخش پنهان مانده از تاريخ روسيه تضميني است بر اين كه تجربيات زيسته ي آدمها تحت حاكميت اتحاد شوروي سابق به دست فراموشي سپرده نشود.

«بر لبه پرتگاه فراموشی،» يكي از نخستين رمان هايي است كه در قرن بيست و يكم به توصيف جنايات هولناكي مي پردازد كه در دستگاه گولاگ – اردوگاه های کار اجباری – روسيه بوقوع پيوسته است. اين اثر يك داستان كمابيش اتوبيوگرافي است كه راوي بي نامش در مقام زمين شناس سفري تحقيقاتي را به سيبري آغاز مي كند و در آنجا اردوگاه هاي قديمي و رها شده اي را مي بيند كه در آنها ميليون ها نفر مجبور به انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا بودند.

راوي رمان علاقه خاصي به شناختن بيشتر اردوگاهي دارد كه توسط يك دوست خانوادگي اداره مي شد و راوي او را صرفا با عنوان پدربزرگ “دو” مي شناسد. نثر شاعرانه و روان لبدف بهنگام توصيف چشم انداز در سيبري و اردوگاههاي به حال خود رها شده و متروك خواننده را شديدا تحت تاثير قرار مي دهد.

سرگئی لبدف که در مدت زمان کوتاهی، در عرض چند سال، به يکی از مهمترين صداهای تازه تبديل شده، از اندک نويسندگانی است که درباره ميراث به جا مانده از شوروی سابق می نويسد و به جنايات انجام گرفته در آن دوران می پردازد. به عنوان نويسنده و فارغ التحصيل در رشته زمين شناسی با حوزه های پرتنشي چون رابطه ی ميان طبيعت و انسان، گذشته و حال، سکوت و کلمه سر و کار دارد. او با كمك ادبيات داستانی، و با تکيه بر شواهد و مدارکِ مرتبط با تاريخ اتحاد شوروی، به لحاظ تماتيک يا موضوعی، در عين دنبال كردن جای پاي اشخاصی چون سولژنيتسين و شالاموف، همزمان پی گير موضوع مورد علاقه اش، حافظه و يادمان، با استفاده از سبک و روش نگارش فلسفی است.

لبدف درباره پيشينه شوروی به گونه اي هشدار دهنده و برحذر دارنده می نويسد. او در بخش نخست «بر لبه پرتگاه فراموشی» (٢٠١١) که نخستين رمان اين نويسنده از يك چهارگانه (١) است، براستی تحسين برانگيز می نويسد، نثر او به طريقي لازم و ضروری خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. اما حيف که رمان او نتوانسته اين ميزان از کيفیت عالی خود را تا به انتهاي اثر حفظ کند.

‘حافظه جمعی’ و ‘فراموشی’ دو موضوع هميشگی در ادبيات بوده اند، شايد به اين خاطر که “متن” رسانه ای بی نظير برای روايت و تفسير دوباره و چندين باره تاريخ گذشته است. خواننده نخستين رمان سرگئی لبدف نيز با چنين روايت و تفسير دوباره ای روبرو است. شخصيت اصلی داستان، که نامش فاش نشده، همانند لبدف در سالهای دهه هشتاد اتحاد جماهير شوروی، يعنی دوره موسوم به پريسترويکا، دوران کودکی خود را می گذرانده، و همانند او نيز پس از فروپاشي اتحاد شوروی، زمين شناسی را به عنوان رشته اصلي تحصيلی اش انتخاب می کند.

اوضاع و احوال سياسی اين کشور و دوران طفوليت راوی داستان در کلبه ييلاقی خانواده اش در شهر کوچکی، که نام آن نيز فاش نشده، شکل دهنده ی صحنه ديدار با شخصيت اصلی داستان است، پيرمرد نابينايی به اسم “پدربزرگ دو” . پدربزرگ “دو” بخشی از خانواده ی منِ راوی داستان محسوب می شود ؛ داستان بر وجود پيوندی خاص ميان پدربزرگ و راوی تاکيد دارد، گرچه راوی نوعی بی اعتمادی غريزی نسبت به پيرمرد داستان دارد.

سرگئی لبدف، متولد ١٩٨١ در مسکو، نويسنده، خبرنگار و زمين شناس است. او مدتی به همراه هيئت های اعزامی مستقر در آسيای مرکزی و شمال روسيه مشغول به کار بوده است ؛ نواحی ای که گولاك ها، اردوگاههای کار اجباری، پيشين را که از اواسط دهه شصت بسته شده بودند، در خود جای داده است.

لبدف فقط ده سال داشت که فروپاشی دنيای معمول و آشناي خود را به چشم می بيند. اتحاد جماهير شوروی فرو پاشيد، و به همراه آن نيز کل مجموعه دانش و معرفتي كه والدين و والدينِ والدينِ او و ديگران درباره چگونگي راز بقای آدمی در دولتی توتاليتر اندوخته بودند. همه اينها در چشم بهم زدنی از رونق افتادند و بی اعتبار شدند. بلايی که برسر پول هم نازل گرديد.

هرآينه پنجره تاريخ، که برای شنيدن خاطرات سرکوفته و برملا نشده ي ظلم و جنايات دولتی، مختصری گشوده شده بود، دوباره بسته مي شود. سرگئی لبدف بواقع راوی همين خاطرات است و در باره آنها می نويسد، و نخستين رمان او به همين خاطر نام «بر لبه پرتگاه فراموشی» بر خود دارد. لبدف در اوايل ماه نوامبر ٢٠١٨ برای معرفی رمان اش به کپنهاگ آمد، که حاصلش گفتگوی حاضر ما با او پيرامون استالين و گولاگ و وحشت قديم – و نيز درباره وضع و اوضاع کنونی، پوتين و وحشت جديد است.

مشغله ذهنی لبدف تنها متوجه گذشته و خاطره برای خاطر خودشان يا براي خاطر مردگان نيست. دلمشغولی او زندگان هستند – از يک طرف: همانطور که خودش می گويد “تجربه ترور و وحشتِ استالينيستی در هسته و کانون ساختار جامعه و دستگاه دولت روسيه جای گرفته است. اين يکی از دلايل است. فقدان يک رويارويی واقعی با جنايات به تکرار تاريخ منجر می شود. و چنين نيز خواهد شد. کافی است نگاهي به چچن بيندازيد! اوکراين را ببينيد تا چشم در چشم با تکرار تاريخ شويد.

و از طرف ديگر: فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته است و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت گرماگرم انجام آن هستند.

در صفحات پايانی داستانِ «بر لبه پرتگاه فراموشی» راوی از رودخانه ای خروشان وارد جزيره ای واقع در ضلع شرقی سيبری می شود. در آنجا خانواده ای کوچ نشين برايش درباره پهلو گرفتن کرجی هايي می گويند كه انبوه کثير هزاران نفره ی انسانها از آنها پياده می شد، و آب دريا که در اثر تماس با آنها آلوده و کثيف می شد، و تکه پاره های لباس هايشان که در جریان آب شناور می ماند. به جز شن و ماسه و تکه های چوب شناور بر آب، هيچ چيز ديگري در جزيره وجود نداشت. و بعد هوا طوفانی می شد، و حفره های دهن بازکرده بر روی زمين در يکديگر می خزيدند و درهم می شدند و فرو می ريختند.

“بارش برف قطع می شد، انبوه فراگير مه فرو می نشست، اما ديگر آدم زنده ای در جزيره نبود.”

همه اينها البته داستان است – يا شايد هم نبايد گفت “البته”. سخنان پيرزنی روستايی از اهالی سيبري، که در سال ١٩٣٣ بهمراه خانواده اش برای شکافتن پوست نارگيل به جزيره نازينو در غرب سيبری رفته بود، شنيدني است. او در آبهای رودخانه “اوب” چه ديده بود:
“آنها را در جزيره تخليه کردند، همگی اين آدمها را، زير همين آسمان کبود.”
آنچه اين پيرزن سيبريايی بدان گواهی می دهد، در کتاب مستند تاریخیِ نیکولاس ورث «جزيره آدمخواران» بازآفرينی شده است.
“همه جا پوشيده از اجساد آدمهايی بود که نقش بر زمين شده بودند،” و سپس داستان يك زن زندانیِ جوان و زيبايی را روايت می کند که مدتی بعد در جزيره پياده شده بود:
“آدمها او را شکار کردند و به درخت صنوبری بستند. سينه هايش را قطع کردند، ماهيچه هايش، هر آن چيزی را که قابل خوردن بود، همه چيز، همه چيزش را… آنها گرسنه بودند، بايد چيزی برای رفع گرسنگی پيدا می کردند.”

اين چنين بود پايان زندگی يکی از بسيارانی که در دهه های نخست حياتِ حکومت اتحاد جماهير شوروی مجبور به چشيدن طعم وصف ناپذير تبعيد و نفی بلد شدن اجباری شدند. دهه هايی که دولتمردان تازه به قدرت رسيده، بی هيچ احساس درک و توجه ای نسبت به رنج و آلام بشری، از اتحاد جماهير شوراها، آزمايشگاه غول آساي فاقد صلاحيت و ضد بشری ساختند که می بايست طرح جهانی نو و تولد انسانی نوين را درمی انداخت.

در جزيره نازينو انسانها يا از گرسنگی تلف می شدند و يا برای رفع گرسنگی عده ای ديگر قربانی. اين مورد فقط مربوط به يکی از اين مکانها است. زندگی ميليون ها انسان به اشکال ديگری به نابودي كشيده شد. در جريان تبعيدهای اجباری، در اردوگاههای کار اجباری هنگام اعدامهای دسته جمعی – بخصوص در دوران رهبری استالين از ١٩٢٤ تا ١٩٥٣. اين جنايات و مردمکشی انجام گرفته توسط دم و دستگاه دولتی، به اعتقاد لبدف، بر امروز و فردای روسيه همچنان سايه انداخته است.

او در همين رابطه است که کتابش را نگاشته است. گرچه سخن از داستان است، اما وحشت و ترور نهفته در آن ريشه در واقعيت دارد.

گورستان آلمانی شهر مسکو مکان عجيبی بود. احاطه شده با ديوارهای گوتيک، و پر از قبرها و بناهای يادبود بيگانه، با اسامی خارجی و حروف خارجی. بيشتر به مکانی دشمن خو و قهرآميز شباهت داشت. سرگئی لبدف حتی به همکلاسی هايش هم نگفته بود، که محل دفن خانواده اش در اين محل واقع است – اگرچه خانواده اش اهميت خاصی برای آن قائل نبودند. آنها يک خانواده ی معمولی روس بودند که محل دفن اقوام شان به طور اتفاقی در اين مکان واقع شده بود. استخوان های روسی نياکان آنها بر روی استخوان های بيگانه ی آلمانی ها قرار گرفته بود. سنگ قبر خانواده اش سنگ خاکستری رنگ بزرگی ميان دو ستون سفيد رنگ گچی بود، که اصلن هيچ ربطی و وصلی به آنها نداشت. به قول لبدف “اينها همه ويرانه هايی هستند که هيچ کارکردی ندارند.”

هر آينه اين موضوع سر به مهر ماند تا روزی که مادربزرگش در اوايل دهه نود ميلادی آنها را به گورستان برد و حقيقت را به آنها گفت، اين که آن ستون های سفيد رنگ گچی هم به خانواده آنها تعلق داشت. بنای يادبودی که بر روی گذشته ی خانواده اي آلمانی واقع شده بود – که تا آن روز کسی از آن خبر نداشت.

اين مکاشفه برای لبدف عين “انفجار و فروپاشی دنيا” بود. “با يک کلمه، ناگهان درمی يابی که هيچ چيز درباره خودت نمی دانی.” مادربزرگ او سکوتش را شکسته بود. او در خانواده ای پنجاه نفره، مرکب از پسر و دختر دائی ها، پسر و دختر خاله ها، خواهرزاده و برادرزاده ها، عمه و عموها متولد شده بود. او تنها بازمانده، و تنها عضو زنده ی مجموعه ای از آدمها بود، که حالا می توانست برای داشتن مرگی طبيعی اميدوار باشد. همه اين آدمها، يک به يکشان، در اثر جنگ جهانی اول، انقلاب، گرسنگی و قحطی، پاکسازی های دولتی، جنگ جهانی دوم، و مصيبت های مشابه ديگر، به اشکال گوناگونِ خشن و ناگواری از پا درآمده بودند. مادربزرگ خودش بيست سال نخست بعد از انقلاب اکتبر را گويی در يک فرايند طولانی تصحيحی -ويرايشی به سر آورده بود، که عبارت بود از سوزاندن کاغذ و مدارک خانوادگی، چشم پوشی کردن از و به فراموشی سپردنِ اقوام و خويشاوندان، و بازنويسی دوباره و چندباره ی تاريخ و گذشته ی خويش. “توهيچ چيز درباره خودت نمی دانی.” و اين ميراث سرگئی لبدف بوده است.

(1) کتابها:

Oblivion
People of August
The Children of Kronos
The Year of the Comet

منبع:

https://www.information.dk/kultur/2018/11/helt-inde-kernen-vores-samfund-formet-stalinistisk-terror?fbclid=IwAR2EDSkorrQUCWmf5LiQGbe12y8PmYdK90p_mQCMHnN69X5ZugYPQHpJzKQ

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.