نقد فيلم پسربچگی

نقد فيلم پسربچگی

«چرا تمجيد و تحسين يکصدای منتقدان سينمايی از فيلم ‹پسربچگی› برای نقد فيلم بد است – و همين طور هم برای خود ‹پسربچگی’»

«»فرهنگ نقادی ما «فرهنگ اغراق، مبالغه، و گزافه گويی است،» فرهنگی که در آن ميل شديدی به جلا دادن و براق سازی فيلمها و شاهکار خواندن آنهاست، شايد به اين خاطر که دوست داريم زندگی نقادانه ی خودمـــان را مهم تر جلوه دهيم و برجسته تر کنيم تا خود را داعيه دار تجربه ی چيزهای بزرگ و معنادار بدانيم. اما فراموش مي کنيم آنچه از شاهکارهای هنری آثاری ستايش برانگيز و درخور تحسين همگانی ميسازد، نه اتفاق آراء، بلکه موشکافی دقيق و با حوصله ی آنهاست. نقد و نقادی، به آن درجه و ميزانی که عيوب جذاب پنهان در زير سطوح شاهکارهای هنری را برملا ميکند، به آنها قوت و استحکام ميبخشد.»

boyhood-poster

نمره ی بالا و رده بندی نزديک به کمال مطلوب «پسربچگی» در سايتهای معروف سينمايی مانند متاکريتيک و راتن توماتو، مانع از شنيدن صدای منتقدانی است که خواهــــان موشکافی دقيق تر اين اثر سينمايی هستند. اين نوع یکدلی و يکصدايی تحميلی، طبيعتا خوراک هواداران سينمــــای اکشن است، اما سينمادوستانی هم هستند که گرچه شمارشان اندک است ولی با ديدن نقد منفی «پسربچگی» لينکليتر از سوی مت پيس که در راتن توماتو در تاريخ هفده ژولای منتشر شد حالشان گرفته شد، وقتی رده بندی سابقا عالی و بی عيب و نقص آن را خدشه دار شده ديدند. با گذشت سه هفته از اين جريان، نمره ی دو و نيم ستاره ايی مت پيس به اين فيلم تنها يکی از دو آيکون سبز در وسط دريايی از رنگ سرخ است. در سويه ی ديگر امتياز دهی ها شاهد 166 مورد نقدی هستيم که حکايت از توفيق لينکليتر در «ساختن مبتکرانه ترین فيلم قرن دارد،» و اين که «پسربچگی» «شباهت بيشتری به خود زندگی کردن دارد تا تماشای آن در يک فيلم.» اين فيلم، در سايت متاکريتيک، از کل تعداد 47 نقد، رتبه ی عالی 100 را اخذ کرده است که اين يعنی به سرانجام رسيدن يک اثر بی بديل هنری در همان نخستين ساعات اکران آن. (شاهکار دوم، مستندی است با عنوان «راز سر به مهر» که تنها 4 نقد گرفت.)

کنِت توران، نقدنويس لوس آنجلس تايمز، تنها منتقدی است که به معنای واقعی کلمه در مورد ارزش و امتياز «پسربچگی» اظهار ترديد کرده است. اين که او چگونه به چنين احساسی رسيده، درک کردنش سخت نيست. وی در مقاله ای که به توضيح چرايی درنغلتيدنش به دام عشق اين فيلم می پردازد، مينويسد: «چنانچه در مقام منتقد فيلم خواهان انجام درست کار و حرفه خود هستيد، بدانيد که اينگونه نقدفيلم نويسی جاده ای هموار نيست و انتهايش خواه ناخواه به تنهايی و انزوا می انجامد. نقد بعضی از فيلمها حتی انزوای افزونتری هم در پی دارد. فيلم هايی مانند ‹پسر بچگی›.»

توران، به گفته خودش، اهل نفرت ورزيدن نيست، از نگاه او «مفهوم» اصلی شکل دهنده ی فيلم لينکليتر از جاذبه و افسون بيشتری برخوردار است تا به عمل و اجرا درآمدن آن و فيلم شدنش. به اين ترتيب، او با ديدن خود بعنوان تنها منتقد خارج از محدوده و بدور از هماهنگی با اکثريت منتقدان همترازش، و عدم خواست او به استفاده از نقد و نقادی بعنوان حربه ای برای «مايوس و نااميد ساختن» هنرمندان، دست از نقد و بررسی «پسربچگی» می شويد و عصای اين کار را به همکارش، بتسی شارکی، می سپارد و اوست که سرانجام اين فيلم را «پرتره ای فوق العاده صمیمی از زندگی که بروی ما گشوده شده است، فيلمی استثنايی، نامتعارف، و خلاف عرف که در آن چيز خيلی زيادی اتفاق نمی افتــــد.»

با آگاهی از اين امر که نخستين گفته ها و نوشته های پرشور و شوق منتقدين درباره «پسربچگی» و منزلت و اعتبار نهايِی آن در همان ساعات نخست اکرانش در ساندنس نصيبش شد، جای شگفتی نيست که چرا متمردان انگشت شماری همانند توران دلمشغول و نگران بی قاعدگی خود يا خروج شان از جريان اصلی نقدنويسی هستند. از ميان 14 جمله ای که آرنولد وايت به نقد » پسربچگی» اختصاص داده است، نيمی از آن صرف شخصيت شناسی مخاطبان فيلم شده است – يا به بيانی دقيق تر، صرف تشخيص «بت سازان يکسان-انديش»ی که به دام عشق اين فيلم گرفتــــار آمده اند.

برای وايت «تمجيد و ستايش از ‹پسربچگی› بعنوان فيلمی تعمدا زمينی و دنيــــوی همخوان با الگويی است که ناخودآگاهانه از طرف فرهنگی -نويس ترين نقادانی دنبـــــال ميشود (منظور طيف نويسندگان سفيدپوست مذکر است) که در جستجوی تاييد و اثبات اهميت و امتياز ويژه ی خودشانند، – و نه الزاما بررسی و معاينه آن.»

ربکا کوزی، نقدنويس سايت پاتئوس، گفته بازی الار کالترين در نقش ميسون يادآور «آن دسته از نسلهای مجهولی است (نسلی که در پايان دهه هشتاد بعنوان ‹نسل Y› پا به عرصه وجود گذاشت) که ناخودآگاهانه رويکردی حق طلبانه دارند ولی در عين حال هم فاقد آن شور و شيدايِی اند که بخاطر چيزی بجنگند و يا بر مشکلی واقعی چيره شوند.» شيفته گی منتقدان هوادار اين اثر ارتباط چندانی با «يکسانی دموگرافيک» آنها ندارد بلکه بيشتر با همانندی طرز تفکرشان مرتبط است: «جملگی آنها ميل به شهری بودن، ليبرال بودن، و/يا پيشرفته بودن دارند، ميل به داشتن طرز تفکری که به تمام معنا و در همه حال دموکرات منش است.»

مارک جاج «پسربچگی» را موردی از موارد «سندرم سايدويز» دانسته، همان تزی که در مورد آنتونی اوليور اسکات، نقدنويس نيويورک تايمز نامگذاری شد و اشاره اش به منتقدانی است که دلبستگی بی کم و کاست شان به سينمــــای الکساندر پين به اين خاطر است که خودشان را در کسوت بازيگران اصلی فيلمهای او ميديدند، در نقش نخبه گرايان فربه گرفتــــار در چنگ شرایط خشم آگين وغضب آلود، که با تکيه بر فهم و ادراک ظاهرا متعالی خود از مفهوم زیبایی شناسی، در صددند تا احساسات ناشی از شکست ها و سرخوردگی های شخصی خودشان را بدينوسيله جبران کنند. (ربکا ميد، نقدنويس نيويورکر، پسربچگی را «ستايش اغراق آميز روايت و گزارش گری» خوانده است، و البته او اين را از سر تعارف نگفته است.)

جاج چيزی مشابه همين را در پسر بچگی ديده است:

نقدفیلم نويس ها، ناراحتی اجتماعی میسون، آزادی خواهی والدين بيولوژيکش، حتی انعطاف پذيری جنسيتی او را، موقعی که به دختری اجازه ی لاک زدن به ناخن هايش را ميدهد، تشخيص ميدهند. آن هورنادی مينويسد: «میسون، که اکنون نوجوانی با صدای عمیق مردانه است، موقعی که تحت تاثیر جفتی گوشواره، ناخن لاک خورده آبی رنگ قرار می گيرد و علاقه هنريش نسبت به عکاسی بيدار ميشود، اين حس را به بیننده منتقل ميکند که وی تاحدی از بیشترين موقعيت های زن- ستیز در زندگی پسرانه اش اجتناب ورزيده است.»همين طور هم هست، ميسون حتی فاقد شور و شوق، ستيزه جويی، و لذت ناشی از فورانٍ دختر-کشٍ آدرنالينٍ پسر بودن است.

با دلايل کافی ميتوانم نشان بدهم که نقد و تفسير کوزی و جاج دست کم به همان ميزانی تحت تاثير فرافکنی (پروجکشن) است که در تمامی ديگر نقد و بررسی های انتقادی مثبت «پسربچگی» می بينيم: حس انزجار کوزی نسبت به «رويکرد حق طلبانه»ی ميسون، و نيز اين که او ميسون را از زمره کودکانی ميداند که هنوز در زيرزمين خانواده اشان مانده اند و در انتظارند که محبوبشان از راه برسد و زندگيشان را غرق در نور معنا کند، ناديده گرفتن اين واقعيت است که «پسربچگی» تا چه اندازه بر مشکلات مالی خانواده اش تاکيد ميکند و يا به همان اندازه به رستورانی اشاره ميکند که محل کار تابستانی ميسون پيش از شروع دوباره ی دوره تحصيلی کالج اوست. اين فرض جاج که دور بودن نسبی و جزئی از «موقعيت های زن ستيز» به طريقی با «لذت ناشی از سيلان و فوران آدرنالين دختر-کش پسر بودن» جور و سازگار نيست، خب، اين از آن دسته مواردی است که به خود جاج و معالجش مربوط است.

اگر بگوييم آرايش بشدت مردانه و سفيدپوست حرفه ی نقدفيلم هيچ ربطی به يکسانی و همانندی نقد و بررسی های «پسربچگی» ندارد، خودمان را گول زده ايم . خصوصا با توجه به کيفيت بشدت احساسی و عاطفی بعضی از گفته ها و نوشته های نفس گيرتری که در اين باره شنيده و خوانده ايم. اما این خط استدلال به شکلی رندانه صدای آن دسته از منتقدان سفیدپوست و مذکری را حذف ميکند که راهی به درون رازهای «پسربچگی» يافته اند: مانوهلا دارگيس، منتقد نيويورک تايمز، و وسلی موريس نقدنويس گرانت لاند، از جمله سخنورترین ناقدان و ارزش گذاران اين اثر سينمايی اند.

اگرچه من با مشخصات دموگرافیک فيلم مشکلی ندارم، اما خودم را با والدين ميسون نزديکتر حس ميکنم تا با شخص خود او، يا بهتر بگويم، خودم را بيشتر در جای آنها ميبينم: به عنوان پدر يا مادر، پسربچگی را کمتر درباره ميسون بودن و بيشتر درباره ناظر رشد و باليدن او بودن، شاهد تغييرات جسمانی و تغيير صدای او بودن می بينم، همچون پسربچه ای که در مسير تبديل شدن به مردی جوان در حرکت است. یکی از کهن ترين و حقیقی ترین کلیشه های فرزند داری حس گذر پرشتاب و تصور نشدنی و بی امان زمان است. پسربچگی همين گذر زمان است که در يک ظرف قابل کنترل فشرده شده است: «چه سريع ميگذرد: فيلم را ميگويم.»

کنِت توران دلايل و مفروضات خاص خودش در باره ی «پسربچگی» و بی علاقگيش نسبت به آن را دارد: ميل و لاقه او نسبت به فيلمهای درگير جريان رشد و بلوغ و بزرگسالی کودکان فروکش کرده است; او هيچ وقت شيفته ی فيلمهای لينکليتر نبوده است. ولی ايکاش تن به نقد و بررسی اين فيلم داده بود، بی آنکه وقعی به نحوه ی تفکر امثال من می گذاشت، از اين حيث که يکسانی و همانندی در نقدنويسی را به سود اين حرفه و پيشه نميدانيم. اگرچه ترديدی ندارم که پسربچگی يکی از پر بيننده ترين و مرورشده ترين فيلمهای امسال بشود، اما در حين حال فروکاستن نقدهايی، که به آن شده، به يک نمره و امتياز کلی – بويژه يک نمره ی «کامل و تمام عيار» – کمکی به آن نمی کند. تا ماداميکه در دريای پر جذر و مد اين نقد و بررسی ها غوطه ور نشده باشيم، متوجه ی مشابهت، و نيز تفاوت نگاهشان با يکديگر از حيث گفتاری و نوشتاری نخواهيم بود – حتی نمونه هايی از آن دست که نگاه انتقادی شان به «پسربچگی» ميل بيشتری به سمت کفه ی سنگين تر و مثبت ترازوی نقد دارد.

اعتراف ميکنم که «پسربچگی» تکانم داده است، اما اين تکانها به معنی ناديده گرفتن ناشیگری نهفته در صحنه های مربوط به پاتریشيا آرکت نيست، همو که توانايی خاصی برای جذب دوست پسران بد در خود دارد، و يا کمکی به توازن و متعادل سازی بی طرفی نسبی زيبايی شناختی فيلم نميکند. (فيلمهايی که در همين سال به نمايش درآمدند و تکانم داده اند آنهايی هستند که هم محتوا دارند و هم سبک و فرم، از جمله: «هتل بزرگ بوداپست،» «زير پوست،» «تحت تعقيب ترين مرد،» و «بابادوک».) آنچه در مورد گروه کُر هوسيانا نگرانم ميکند راه و رويه ايست که در خاموش کردن صداهای تاحدی ناهنجار دارد: ساشا استون، وبلاگ نويس برنده جايزه اسکار، که هم کمک شايانی به سايت متاکريتيک در برانگيختن جو و فضای امتياز دهی برای اين فيلم کرد و هم آن را نماد شايستگی برای اخذ و دريافت جايزه خواند، به صف مخالف سرايان قابل احترام ولی زائد نقد توران پيوست، تا شايد بدينوسيله بذر و تخم هر نوعی از کمترين احساسات منفی نسبت به «پسربچگی» را از ريشه بخشکاند.

«»فرهنگ نقادی ما «فرهنگ اغراق، مبالغه، و گزافه گويی است،» فرهنگی که در آن ميل شديدی به روغن مالی کردن و براق سازی فيلمها و شاهکار خواندن آنهاست، شايد به اين خاطر که دوست داريم زندگی نقادانه ی خودمـــان را مهم تر نشان داده و برجسته کنيم تا بدينوسيله داعيه دار تجربه ی چيزهای بزرگ و معنادار باشيم. اما فراموش مي کنيم آنچه از شاهکارهای هنری آثاری ستايش برانگيز و درخور تحسين همگانی ميسازد، نه اتفاق آراء، بلکه موشکافی دقيق و با حوصله ی آنهاست. نقد و نقادی، به آن درجه و ميزانی که عيوب جذاب پنهان در زير سطوح شاهکارهای هنری را برملا ميکند، به آنها قوت و استحکام ميبخشد.»

(برگردان از مقاله ای به قلم سام آدامز در سايت ايندی واير)
ترجمه: علی يوسفی شمالی

By Sam Adams | Criticwire
Translated by: Ali Yousefi Shomali

منبع:
http://blogs.indiewire.com/criticwire/why-the-unanimous-praise-for-boyhood-is-bad-for-film-criticism-and-for-boyhood-20140804

الیف شفق از جنگ ترکیه با آزادی بیان سخن می گوید

مأموران پلیس خواستار دیدن و بازبينی کردن کتاب های من بودند”: الیف شفق از جنگ ترکیه با آزادی بیان سخن می گوید

«در ترکیه شخصیت های تخیلی ادبیات داستانی به دليل عدم رعایت عفت کلام مورد بررسی قرار می گيرند.»

الیف شفق (شافاک)، نویسنده معروف ترک تبار بریتانیایی، از زمره نویسندگانی است که آثار و نوشته هایش، به دليل زشتی و وقاحت کلام، بکرات از سوی مقامات دولتی رجب طیب اردوغان، مورد بررسی قرار می گیرند.

«درباره ماهيت ضد‌لیبرال پوپولیسم اقتدار‌گرا تاکنون زياد گفته اند و شنيده ايم، اما به وجوه ضد‌ روشنفکری و ضد ‌زن ‌بودن آن کمتر اشاره شده است. فمینیست ها نیز مانند روشنفکران دیگر انگ اتهاماتی نظیر “پیاده نظام غرب» و «جهان وطنان بی ریشه» بر ناصیه شان خورده است.»

منبع: روزنامه گاردین
تاریخ: ۱۵ ژوئیه ۲۰۱۹

Shafak_5760

الیف شفق: «ترکیه با موضوعاتی نظیر تعرض جنسی و خشونت جنسیتی مشکل اساسی دارد. منتهی به جای تغییر دادن و بهبود وضعیت و اقدامات مناسب، اکنون نویسندگان را با حملات تهمت و افترای خود هدف گرفته اند، بويژه نويسندگانی که در حوزه ادبیات جرأت و شهامت نوشتن درباره برخی مسائل واقعأ موجود را دارند.»

از زمان وقوع کودتای نافرجام در ترکیه در سال ۲۰۱۶ تاکنون آزادی بیان در این کشور بشدت سيری نزولی را پیموده است. اين در حالی است که ۲۹ انتشاراتی به دستور مقامات قضایی بسته و ۱۳۵ هزار کتاب از قفسه کتابخانه‌ها جمع‌آوری شده اند؛ ازجمله آثاری از لویی آلتوسر و ناظم حکمت.

تازه ترین گام در این راستا کندوکاو در آثار و نوشته های نویسندگان است که به دليل صحنه های موجود در رمان هاشان و پرداختن به موضوعات و مسائل بغرنجی نظیر تعرض جنسی و خشونت جنسيتی، در مظان اتهام قرار می گيرند.

الیف شفق، یکی از نویسندگان مطرح این کشور، که کتابهایش بکرات مورد بررسی قرار گرفته است، می گوید: «در چنین فضایی که بخودی خود و پیشاپیش دموکراتیک نیست، ميزان سخت گیری ها هم فزونتر شده است.»

«حدود دو ‌ماه پیش در يکی از همين روزها از خواب بیدار شدم. وقتی سراغ کامپيوترم رفتم با انبوهی از پیام‌های اهانت‌آمیز در شبکه‌های اجتماعی ترک‌زبان مواجه شدم که جملگی توسط روبات‌ها فرستاده شده بود. شماری از جملات این پیام‌ها را از میان مطالبی که در کتاب «چشم دوختن» (The Gaze) نوشته بودم بیرون کشیده بودند. این پیام‌ها را به کاربران بسیاری ارسال کرده و از آنها خواسته بودند نویسندگان ادبيات داستانی را به‌دلیل رعايت نکردن عفت کلام به دادگاه فراخوانند و آنان را محاکمه کنند.

رمان تازه ام «۱۰ دقیقه و ۳۸ ثانیه در این دنیای عجیب» نيز هدف اتهامات مشابه ای قرار گرفت. هر دوی اين کتابها به موضوعات بغرنجی نظير آزار جنسی، خشونت جنسیتی و کودک آزاری می پردازند، و من تنها نويسنده ای نيستم که به اين صورت در مظان اتهام قرار گرفته است. هيستری کنونی بزودی در شکل و شمائل تازه ای به خوار و خفیف کردن ديجيتالی نويسندگان ترکی مبادرت خواهد کرد که در رمان يا داستان هاي کوتاه خود تنها اندکی به موضوعات مشابه پرداخته اند.»

چند هفته پیش الیف شفق، با خیالی آسوده سوار قطاری از لندن عازم جشنواره Hay در شهر ولز بود. او در اين سفر با خودش مجموعه ای از کتاب ها و‌ ‌مقالاتی را به همراه آورده بود، که قصد داشت در اثنای سفرش به مطالعه شان بپردازد. همان روز در قطار زنگ تلفنش به صدا در می آید و ناشر ترکیه ای کتابهایش از پشت گوشی، با لحنی که به زور و زحمت سعی داشت خونسردی و آرامش خود را حفظ کند، به الیف خبر می دهد، که اخیرأ دو مأمور پلیس لباس شخصی به دفتر کارش در استانبول مراجعه کرده و از او خواسته اند تعدادی از رمان های او را در اختیارشان قرار دهد. «آنها نه تنها رمان های من، بلکه برخی از آثار دويگو آسنا، نويسنده فمينيستی که در سال ۲۰۰۶ بدرود حيات گفت، را نيز با خود، به جهت بررسی و بازبينی بيشتر، به دفتر دادستانی بردند. مأموران لباس شخصی به ناشرم گفته بودند در دفتر دادستانی معلوم خواهد شد که آیا الیف شفق مرتکب به شناعت و وقاحت کلام شده است یا نه.»

شفق در ادامه می گويد که از زمان وقوع کودتای نافرجام در ترکیه، ۲۹ انتشاراتی به دستور مقامات قضایی بسته و ۱۳۵ هزار کتاب از قفسه کتابخانه‌ها جمع‌آوری شده اند؛ ازجمله آثاری از لویی آلتوسر و ناظم حکمت، بزرگ‌ترین شاعر ترکیه. یکی از دادستان‌ها در دادخوست خود حتی آلبر کامو و باروخ اسپینوزا را به اشاعه افکار تروریستی متهم کرده بود.

پوپوليسم اقتدارگرا علاقه زيادی به تقسيم کردن جامعه به دو قطب يا دو اردوگاه دارد: انسان های خالص و پاک در مقابل نخبگان فاسد قرار داده می شوند. نويسندگان، شاعران، روزنامه نگاران و اهل فرهنگستان را غالب اوقات در جوار نخبگان فاسد قرار می دهند. در مخيله ی پوپوليست ها، نخبه بودن با قدرت اقتصادی و جايگاه اجتماعی ويژه داشتن، هیچ ربط و وصلی ندارد. آنچه از نگاه آنان اهميت دارد، همانا ارزش ها هستند. به اين ترتيب، استاديار دانشگاهی که توان مالی برای خريدن خانه در شهر را ندارد، و به ناچار ساعات زيادی از زندگی روزانه اش را در عبور و مرور و رفت و آمد سپری می کند، با وجود داشتن افکار و ايده های مترقی بايد برچسب «نخبه» بودن را بر پيشانی داشته باشد، در حالی که مدير يک بنياد سرمایه گذاری، که جنبش های ناسيوناليستی-پوپوليستی را زير بال و پر حمايت مالی خود می گيرد، با عنوان «انسانی مردمی» مورد خطاب قرار می گیرد .

در قاموس اينان، مردم همچون موجوداتی منزه و معصوم، شکل و شمائلی رمانتيک پيدا می کنند. جالب است بدانيد که بولنت آری، معاون رئیس دانشگاهی تازه تاسیس در ترکيه در يک برنامه تلويزيونی چه گفت: «من به آدمهای عامی فاقد تحصيلات دانشگاهی يا از آن هم بهتر، حتی فاقد مدرک تحصيلی ابتدائی، اعتماد بيشتری دارم … چون ذهن آنها پاک و بی شائبه است.»

وی با گفتن اين که از ديدن نرخ رشد بالای تحصيل کرده ها ناخشنود است، مدعی شده است آنهايی که تحصيلات عالی دارند‌ و به اصطلاح فرهيخته تر هستند، ذهنی تيره و تار دارند و در انديشه و تفکرات خود صريح و صادق نيستند. و بلافاصله اين نکته را اضافه می کند که: «فاجعه خواهد بود اگر اردوغان صحنه سياست را ترک گويد.»
اندک زمانی پس از ایراد اين سخنان، وی به دستور مقامات دولتی ترکیه ارتقا رتبه گرفت و به استخدام شورای آموزش عالی درآمد.

«روزنامه نگاران زن نيز شرايط سختی را از سر می گذرانند. ماموران پليس در نيمه های شب زنگ دَرِ خانه نورکان بايسال را به صدا در آوردند. بايسال يکی از مهمترين صداهای اينروزها است که درباره تروماهای زنان يزيدی و کورد می نويسد. او را به خاطر مقالاتش به پای ميز محاکمه کشيدند. آيلا آلبيرک که برای وال استريت ژورنال می نوشت، پس از نگاشتن و چاپ مقاله ای در مورد آنچه در جنوب شرقی ترکيه با اکثریت کورد انجام گرفته بود، متهم به ترويج «تبليغات تروريستی» شد. آلبيرک در دادگاهی در ترکيه به صورت غیابی محکوم شد. ماده نوزده اعلاميه جهانی حقوق بشر رأی دادگاه غيابی را «حكمی بی سابقه برای گزارشگر رسانه های خارجی» خواند.»

«رتوريک ضدروشنفکری و ضدفمينيستی از يکديگر جدايی ناپذيرند. اردوغان گفته بود: «شما (فمينيست ها) را کاری با مذهب و تمدن ما نيست.» فمینیست ها نیز مانند روشنفکران متهم می شوند به اين که «پیاده نظام غرب» و «جهان وطنانی بی ریشه» اند.»

«زنان عضو احزاب مخالف را به طرز بيرحمانه ای هدف گرفته اند. رهبر استانی حزب جمهوری خواه مردم، کنعان کفتانچی اوغلو، در پيروزی انتخاباتی مضاعف شهردار استانبول، اِکرم ايمام اوغلو، نقش حائز اهميتی داشت. او امروز آماج حملات بدخواهانه روزنامه ها و شبکه های اجتماعی هوادار دولت است. هفته گذشته دادستان استانبول خواستار زندانی شدن وی به دلیل نوشتن مجموعه ای از توییت ها شد. او حالا متهم شده است به اهانت به رئیس جمهور و ترويج تبلیغات تروریستی. ايمام اوغلو در جوابيه خود به این اتهامات در توییتی نوشت: «يک چيز روشن است: آنها از زنان هراس دارند، از زنانی که شجاعت دارند و برای حرفهاي آنها تره هم خرد نمی کنند. به تصور من آنها حق دارند که بترسند.»»

«مسیری که ترکیه در پيش گرفته است، نشان از آن دارد که هر کجا با خيزش ناسیونالیسم و اقتدارگرایی مواجه گشته ایم، پدرسالاری و همجنس هراسی نیز سيری صعودی داشته اند.»

«ماه گذشته، برای پنجمين بار متوالی، رژه همجنس گرايان در استانبول ممنوعه اعلام گرديد و پلیس ترکیه اجتماع آنها را با گلوله های پلاستيکی، گاز اشک آور و اعمال خشونت برهم زد و پراکند.»

«این همان اروپايی است که پوپولیست های اقتدارگرا سعی در ایجاد آن دارند: یک اروپای ضد روشنفکر، ضد فمینیسم، ضد حقوق دگرباشان جنسی و سقط جنین.»

«در مجارستان، تحصیلات در رشته مطالعات جنسیتی و زنان به دستور دولت ممنوع اعلام گرديد، با اين ادعا که: «هر گونه صحبت و گفتگو پيرامون امور جنسيتی، غير از دو جنس بيولوژيک، که تعاريف و ساختار اجتماعی جنسيت را مد نظر دارد، مقبول نظر ما نيست.»»

«سياستی که نخست وزير مجارستان، ويکتور اوربان، در خصوص حذف و کاهش ماليات مادرانی با فرزندان بيشتر در پيش گرفته است، شباهت زيادی دارد با تلاش اردوغان برای ترغیب زنان ترکیه به داشتن خانواده های بزرگتر. اردوغان در سال ۲۰۱۷ به خانواده های ترک ساکن اروپا گفته بود: «داشتن سه فرزند کافی نيست، پنج فرزند داشته باشيد.»»

«اين در حالی است که وزارت بهداشت لهستان با انتشار ويدئويی خواستار فرزندآوری عاجل شهروندانش شده است: “اگر می خواهيد يک خانواده بمانيد، از الگوی خرگوش ها پيروی کنيد.» صبح روز بعد، قرص های ضدحامله گی از پيشخوان مغازه ها برداشته شد تا در دسترس مشتريان نباشد و قانون سقط جنين در لهستان به يکی از سفت و سخت ترين قوانين سقط جنين در اروپا بدل گرديد. چهارده زن در ورشو مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و به خاطر حمل پرچمی تحت عنوان «فاشیسم را متوقف کنيد» محاکمه شدند.»

«در اسپانيا، هواداران جنبش باکس (Vox Movement) اتوبوسی مزين به عکس هيتلر را کرايه کردند که بر آن هشتگ #StopFeminazis و اين زيرنويس نوشته شده بود: «اين خشونت جنسيتی نيست. خشونت خانگی است.»»

«جنسيت بخش مهمی از اين روايت تازه را تشکيل می دهد. بنا بر اين روايت تازه، اگر زنان بازگشتن به سوی ارزش های سنتی را پیش گیرند، آنگاه نرخ رشد جمعيت فزونی گرفته و نسبت و تناسب اکثريت-اقليت به شکل سابق خود برمی گردد.

تغييرات جمعیتی نگرانی اصلی ملی گرايان پوپوليست است. اگر جمعيت سفيدپوستان همواره در اکثريت باشد، ملی گرايان نفس راحتی از سر احساس امنيت خواهند کشيد. و نيز نياز کمتری به ورود کارگران مهاجر خارجی به داخل کشورشان خواهد بود. اين از سر تصادف نيست که رتوريک ضد-مهاجرت با رتوريک فزاينده ضد-فمينيستی پيوند خورده است.»

«بعد از نگاشتن و چاپ کتاب «حرامزاده استانبول» در سال ۲۰۰۶ – رمانی درباره يک خانواده ترک و ارمنی-آمريکايی – از سوی دادگاه‌های ترکیه به جرم «اهانت به ملت ترکیه» متهم شدم. سخنان شماری از شخصيت های داستانی ارمنی در اين اثر تخيلی به عنوان «مدرک» از سوی دادستانی در دادخوست ايشان علیه من مورد استفاده قرار گرفت. همين امر سبب شد تا وکيل مدافع ترکيه ای من نه تنها دفاع از من بلکه همچنين دفاع از کاراکترهای رمان من را هم عهده دار شود. آرزوی قلبی من اين است که ایکاش می توانستم بگويم ترکيه از آن زمان تا کنون در حمايت از حقوق بشر و آزادی بيان پيشرفت چشمگيری داشته است، اما متاسفانه عکس اين قضيه اتفاق افتاده است.»

«هيچ کشوری از خطر خيزش جريان های پوپوليستی ملی گرا در امان نيست. با مورد تهديد قرار گرفتن متداوم ارزش های ليبرال و دموکراتيک، ما قصه گويان و داستان سرايان اينک با چالش های غيرمنتظره ای مواجه هستيم. دوريس لسينگ، زمانی گفته بود ادبيــــات تجزيه و تحليلی است که از پس حادثه می آيد. حال آن که مواقعی هم هست که ادبيـــــات می بايست تجزيه و تحليل در اثنـــای بوقوع پيوستن حادثه باشد. به طرز خلاف آمدی، در دورانی که حقيقت مورد تهديد واقع شده است، نويسندگان به ناچار بايد با صدايی بلندتر از هميشه به دفاع از ادبيـــــات داستانی برخيزند.

در اين عصر و دوره عصبانیت، قبیله گرایی و بی تفاوتی، ما نيــــاز به داستان هايی با محوريت پيوندهای انسانی، انسانگرايی و همدلی داريـــم. در مواجهه با تضادها و کشمکش های جفتی يا باينری، ناچاريم روش های فکری ظریف تر، چندوجهی تر و چندلايه تر را تقويت و ترویج کنيم. هر کجا دموکراسی سير نزولی پیدا کند، سانسور و عدم مدارا نیز سيری صعودی خواهند داشت. امروز، بيش از هر زمان ديگری، ادبيــــــــات بايستی نه تنها درباره داستانگويی، بلکه بيشتر درباره سکوت ها و خاموشی ها، خاموشی گرفته ها و ساکت شده ها باشد. ادبيــــــــات بايد پناهگاه و مامنی برای افراد محروم و به حاشیه رانده شده در سراسر جهان باشد.»

https://www.theguardian.com/books/2019/jul/15/elif-shafak-books-writers-academics-women-hostility-erdogan-turkey?fbclid=IwAR3MMyu2DJeEbEc0Phf8O5s-Ch4Ub7U8YcK7LeSdj_5-NQHpCk0yCbEtGuo

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است»

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است.»

به مناسبت نودمين سالگرد تولد يورگن هابرماس

به قلم: ماتياس سونه
منبع: روزنامه انفورماسيون

habermas_web_1600x1600

يورگن هابرماس به مدت ٧٠ سال مدافع خستگی ناپذير خرد و مدرنيته بوده است. آلمان روز سه شنبه هجدهم ژوئن را به مناسبت نودمين سالگرد تولد برجسته ترين فيلسوف زنده دنيا جشن گرفت.

اگر چه ايدئاليسم زبانی هابرماس با گذشت ساليان متمادی ملايم تر شده است، وانگهي در عصر و دوره ای که اخبار جعلی و دموکراسی های غيرليبرال بر جهان سايه می گسترانند، باور سرسختانه هابرماس به گفت و گو، دموکراسی و خردورزي توأم با نقد سرمايه داری هنوز به طرز فوق العاده ای زنده، پويا و واقعی است.

«او به خاطر لب خرگوشی بودنش، از عهده تدريس بر نمی آيد – و فقط به درد انجام کارهاي تحقيقاتی می خورد.» اين حکم سنگين درباره يورگن هابرماس و استعداد شگرف فلسفی اش، در سالهای پايانی دهه پنجاه، از سوی ماکس هورکهایمر، رئيس انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت، صادر گرديد. شکافتگی مادرزادی دهان که هابرماس درست ٩٠ سال پيش با آن چشم به جهان گشود، موضوع ساده ای نيست که در مورد شخصيتی مانند او راحت بتوان از آن گذشت.

با وجودی که فهميدن افكار و انديشه هاي هابرماس، چه در نوشته ها و چه در گفتارش، کار راحتی نيست، او امروز بر خلاف تمام بداقبالي های فيزيولوژيکش، يکی از درخشان ترين ستارگان آسمان فلسفه است – و اغلب او را با نام مستعار «فيلسوف گفت و گو» می شناسند.

هفته نامه ديت سايت، كه در همين هفته اخير ستون فرهنگي اش را به بحث و گفتگوي جامعه شناسان و فيلسوفان برجسته جهان پيرامون آراء و عقائد «استاد دستگاه زبان انسان» اختصاص داده بود، مي نويسد: «هيچ كس تاكنون نتوانسته بر فضاي عمومي با صلابتي در حد و توان يورگن هابرماس و تا اين ميزان اثرگذاري جهاني داشته باشد.»

«فلسفه، جامعه شناسی، سياست»

وسعت اطلاعاتی و نظري سترگ هابرماس با فعاليتی بيشتر از نيم قرن را قبل از هر چيز بايستی مديون نقش های بسيار متفاوتش در مقام نظريه پرداز فلسفی و مفسر در حوزه جامعه شناسی و سياست دانست. ايفای نقشي گاهأ گيج کننده، که به گونه اي وارونه به پرسش های فلسفی و نظريه پردازی هايش آشکارا رنگ و لعابی از آرمان های سياسی داده است – چه در رابطه با نظريه های فراگيرش پيرامون عقلانيت و چه در خصوص مسائلي چون مدرنيته و دموکراسی.

هابرماس به عنوان فرزند «والدين آلماني بسيار معمولي هوادار نازيسم» در رايش سوم، خود را «محصول باز-آموزی يا تربيت دوباره آمريکايی» می خواند، و ارتباطش با نازيسم را «موضوع اصلی زندگاني سياسی دوران بزرگسالیش» توصيف ميكند.

اين نوع عيان سازی نادر شخصیتي مؤيد يکی از خطوط اصلی در انبوه نوشته های پر حجم هابرماس است، که به طور اخص در «نظريه کنش ارتباطی» اش در سال ١٩٨١ به طور خلاصه مطرح گرديد: اين که تاريخ بشريت چيزی نيست جز خشونت، خشونت و باز هم خشونت – و با اين حال هنوز بارقه ای از پيشرفت از بركت وجود زبان انسانی ديده می شود، که فهم متقابل و عاری از اجبار ميان انسانها را ميسر ساخته است. آری، چنين فهم و ادراکی هدف درونی و ذاتی زبان است، که در شعار بلندپروازانه «اجبار بدون اجبار استدلال بهتر» هابرماس بيان گرديده است.

اين که زبان انسان صرفأ سلاحی نيست كه از آن بتوان در جنگ هاي داخلی كلان شهرها استفاده كرد، داراي اهميتی بيشتر از يک ادعا است. در نظريه کنش ارتباطی هابرماس، بيش از هزار صفحه، با تکيه بر ابزارهای زبانشناختی، انسانشناختی، روانشناختی و فلسفه زبان، صرف اثبات اين پندار شده است، که همه ما کاربران زبان به نحوی خودکار در سمت و سوی حقيقت و فهم مشترک گام برمي داريم، و – دستکم به طرزی خلاف واقع – همواره فرض ما بر اين است که مخاطب مان در گفت و گو نيز همين کار را انجام می دهد. وانگهی، ما به شري دائمی نيز گرفتار آمده ايم، و آن چيرگي متداوم مناسبات قدرت بر امكانات زبان براي تحقق ارتباط بدون زور و اجبار است.

هدف هابرماس در اين پيکار فراهم آوردن امكان تحقق تفكري آزاديبخش است، که با عيان ساختن شيوه های اعمال زور و تحميل و دستکاری و قدرت پنهان، همه شهروندان را در بحث و مناظره سياسی و تبادل نظر دموکراتيک با يكديگر مسئول تر گرداند.

«فيلسوف دولتی آلمان»

در کنار اين خوشبينی بايستی به خاطر داشت که اين همه تنها کسری از نيمی از داستان است. به اين دليل که همراه با شکوفايی آهسته امكانات زبان و دموکراسي برخاسته از مدرنيته، به طور فزاينده اي شاهد ِنيروهای ويرانگر سرمايه داری و ديوانسالاری در «استعمار اعمال شونده سيستم بر زيست-جهان» نيز هستيم.

اگرچه مفروضات هابرماس درباره نيروهای ويرانگر سرمايه داری عميقأ وامدار افکار و آراي مارکس است، استفاده ساعيانه اش از پراگماتيسم و ليبراليسم آمريکايی بر نقد اصولي عقائد مارکس تکيه دارد که با تمرکز و تاکيد يکجانبه اش بر امر مادی – اقتصاد و توليد – کنش ارتباطی ميان انسان ها را به کل ناديده مي گرفت.

يکی از پيروان امروزی هابرماس و از همدوره ای هایش در مکتب فرانکفورت، فيلسوفي به نام اکسل هونتِ، بر اين باور است که هابرماس با مفاهيمي چون «سيستم» بد و «زيست-جهان» خوب، به يک خودفريبی دوگانه گرفتار آمده است، چرا كه به عقيده هونِت نه سازمان های بدون هنجار داريم و نه حوزه های ارتباطی نيالوده به قدرت.

با وجود نقد همه جانبه ای که متوجه هابرماس شده و آراء و عقايد اين فيلسوفِ نسل دومی مکتب معروف فرانکفورت – در کنار نامهايی چون هورکهايمر و آدورنو – را نشانه رفته است، نظريه انتقادی او در ارائه چهره ای تر و تازه تر و کمتر تيره و تار موفقيت چشم گيری داشته است: اگرچه هابرماس اين ترس و نگرانی را دارد – و نخستين بار آن را در اثر اصلی خود «حوزه عمومی بورژوايي» (١٩٦٢) نيز مطرح كرد – که ما شهروندان جامعه در فرايندی تدريجی در حال سقوط و درغلتیدن به نقش مصرف کننده هستیم، با اين حال او، برخلاف آدورنو و هورکهايمر، براي مدرنيته و روشنگری اهميتي ورای عقلانيتی قائل است که انسان را ازخودبيگانه ساخته و طبيعت را به زير سلطه درآورده است، و سرانجامش به فاجعه هولوکاست منتهی گرديده است. روشنگری و مدرنيته اين حسن را هم دارند که عقلانيت ارتباطی را از زور و تحميل و اجبار آزاد كنند، و موجبات سير زبان به سوی فهم و درک مشترک انسانها در نظام دموکراسی را فراهم گردانند.

از اين رو هابرماس مدرنيته نظام سرمايه داری را «پروژه ناتمامی» می داند، که پيشرفت هايش به طور دائمی گرفتار پسرفت های درونی اين نظام اند. با اين همه، نوك پيكان انتقادها از سوی طيف چپ و از جانب ديدگاه فلسفی، همچنان مثل سابق هابرماس را نشانه گرفته و او را به کشيدن دندانِ نظريه انتقادی و بی خطر و بی اثر ساختن آن متهم می کنند.

از آغاز شورش های دانشجويی در سال ١٩٦٨ به اين سو آشکار بود، که او به وضوح به يک انديشمند درباری سوسيال دموکرات شباهت بيشتري دارد تا به نظريه پردازی انقلابی. در همين مقطع زماني هابرماس، رهبر جنبش دانشجويی آلمان، رودی دوچکه، را «فاشيستی چپگرا» خطاب كرد. اما بعدأ از اين كار خود پشيمان شد و اظهار تاسف کرد – با اين اعتراف که جنبش دانشجويی به دموکراتيزه شدن فضاي جامعه كمك شايان توجه اي كرده است.

يوشکا فيشر، وزير امور خارجه پيشين آلمان، آشکارا هابرماس را «نوعی فيلسوف دولتی در خدمت آلمان دموکراتيک» معرفی مي كرد. فيشر در دهه نود ميلادی درباره هابرماس، که در مقام مفسر و منتقد اجتماعی ترجيحأ خودش را بيرون از دايره تنگ سياست تعريف می كرد، گفته بود «بی شک اين تعريف باب ميل هابرماس نيست. اما او – با وجود حفظ فاصله گيری انتقاديش – در چنين جايگاهی قرار دارد.»

«کوک نبودن با مذهب»

از جمله انتقادات وارده بر هابرماس قدرت و ضعف نهفته در تلاش هميشگيش برای گفت و گو با طيف گسترده اي از نظريه پردازان بی شمار بوده است، وضعيتی که تضادهايش اغلب اوقات موقعيت و مواضع نظری او را باطل می سازد.

به موجب نقد کلاسيک ديگری هابرماس در چنبره ايدئاليسمی ناتوان گرفتار آمده است. از منظر اخلاق گفتمانی، هابرماس در همان جايگاه و با همان مشکلاتي دست به گريبان است، که فيلسوف سلفش هگل دو قرن پيشتر با نظريه اخلاق کانت و «امر مطلق» معروف او مواجه بود، اين که هميشه بايد طوری عمل کنيم که عمل ما به قاعده ای عام و جهانشمول تبديل شود. چنين اخلاقی نه با واقعيت تناسبی دارد، نه واجد جنبه عملی است، و نه هيچ گاه زنده و جاندار خواهد بود. هابرماس اغلب در مواجهه با اين انتقاد که پيروزی مفهوم عقلانيت نزد او مرگ آن را نيز رقم زده است، ناچار از دفاع از خود بوده است.

در نقد او غالب اوقات گفته اند، که مذهب جايگاهی در ساختار نظريه اجتماعی و افکار و آرای او ندارد: در نگاه او و از پشت شيشه عينک آشکارا کج و معوجش، جوامع ليبرال برای سر پا بودن خود نيــــازی به عصای مذهب ندارند. وانگهی از سوی ديگر به اعتراف او، جوامع ليبرالِ بی نياز از مذهب نيز به نوعی «فرسايش هنجاری» دچار گشته اند.

با نظر به علاقه و توجه اي كه هابرماس در سالهای آغازين پس از تغيير سده به الهيات نشان داد، جای شگفتی نيست اگر او اخلاق ارتباطی خود را آغشته به لکه های وجودیِ ناخوانا و نامفهوم ميداند. او در سخنرانی تقديرآميزش در سال ٢٠٠١ و، از آن مهمتر، در گفت و گويش با پاپ ژوزف راتزينگر در سال ٢٠٠٤، با اشاره اي مستقيم گفته بود، اين تصور و فرض جامعه شناسی که مذهب با گامهايی آهسته اما مطمئن از صحنه روزگار محو خواهد شد، اشتباه آشكاري است.

به همين خاطر او از عبارت «جامعه پسا-سکولار» سخن رانده است، جامعه ای که به باور او مذهب و عقلانيت ديگر در تضاد با يکديگر نيستند. از نگاه منتقدان، هابرماس که خصلتش «کوک نبودن با مذهب» است، در صدد برآمده تا نيرو و عصاره دين را وارد معادلاتش کند، چون به اين نتيجه رسيده است، که عقلانيت بی حاصل و استخوان خشکِ مدرنيته و اخلاق گفتمانی خودش نه تنها در تحقق همبستگی جهانی ناموفق بوده اند، بلکه در بيدار ساختن خشم و انزجار نسبت به بی عدالتی عميق و آشکاری که جهان بدان گرفتار آمده است، نيز ناتوان هستند. بنا بر اين چه بسا علم اخلاق ديگر ارزش و اعتبارش را از دست داده باشد.

«بقای دموکراسی»

يکی ديگر از گرفتاری های هابرماس پيکارش در ميدان نبردی هميشگی با جريانات پست مدرن و خردستيز است، که به باور او ريشه در آراء و انديشه های فيلسوف آلمانی فردريش نيچه دارند. هابرماس همه آنها را با انرژی تمام به عنوان اعتقادات ضدروشنگری و مدرنيته-ستيز رد می کند، زيرا آنها را موجب نابودی و مخل اهداف فلسفي خويش ميداند: فراهم آوردن اساس و مبنايی هنجاری برای نقد جامعه.

رد و انکار مصرانه هابرماس برايش دشمنان زيادی در حوزه فلسفه و ضرب و شتم های فلسفی بسيار حتی با دوستانی چون متفکر مجارستانی هم سن و سالش اگنس هلر به همراه داشته است.

ايوا ايلووز، پروفسور جامعه شناسی اهل اسرائيل، در پيام تبريکي به مناسبت نودمين سالگرد تولد هابرماس در دیت سايت Die ZEIT به اين موضوع اشاره كرده است، که هابرماس، با سبک و سياق تئوری-زده و استخوان خشکش، اغلب به اندازه پست مدرنيست ها اهل تندروي است و افكار و انديشه هاي راديکال دارد. او چگونه مي تواند در اين دوران، يعني پس از سقوط و فروپاشی تمدن در آلمان نازی و در جهانی مملو از اخبار جعلی، تلقين و دستکاری اطلاعاتی و تصورات و خيالپردازي هايي كه درباره دموکراسی های غيرليبرال مي بينيم، با تجزيه و تحليل های دائمی خود و برجسته کردن پيش شرط های جهانشمول ارتباط انسانی و دموکراسی هايی که مدرنيته با وجود همه کاستی هايش فراهم ساخته است، به چنين دفاع جانانه اي از دموکراسی، حوزه عمومی انتقادی و حقيقت-جو و دولت مدنی و حقوقی بپردازد!

سيلا بن حبيب، پروفسور ترک تبار آمريکايی در رشته فلسفه، نيز ارادت و احترامش را نسبت به هابرماس پنهان نکرده است. ترديدی نيست که هابرماس نظريه هايش درباره موقعيت آرمانی گفت و گو و ارتباط بدون سلطه را از سالهای دهه هشتاد به اين سو قدري ملايم تر و معتدل تر کرده است. بن حبيب می نويسد: «در شرايط کنونی پندار هابرماسی وجود يک حوزه عمومی مشورتی، که شهروندان در فرايندهای تصميم گيری اش سهيم هستند، اساسأ با وضعيت سياسی ‹پساواقعيت› موجود منافات داشته و خوانايي ندارد. از نقطه نظر فلسفی بي شك اگر روزی خرد ارتباطی هابرماس ناپديد گردد، آن روز به معنای پايان دموکراسی های ما نيز خواهد بود.»

اروپايی سودا – زده

هابرماس، در کنار حرفه اصليش در مقام نظريه پرداز، ٦٠ سال آزگار از عمرش را صرف زلزله نگاری معنوی اروپا كرده است. در سال ١٩٧٣، او پيرامون «بحران مشروعیت در دولت‌های سرمایه‌داری متأخر» نوشت – درباره تراکم و تمرکز سرمايه و دخالت فزاينده دولت – يعني در وضعيتي که تصور قديمی ليبراليسم مبني بر وجود يک بازار آزاد بی طرف اعتبارش را از دست داده بود. و در اوايل دهه ٨٠ – مدتها پيش از آن که موج جريان نئوليبرال فراگير شود -از «افت انرژی اوتوپیایی» و ارتباط مستقيم آن با «بحران دولت» سخن رانده بود.

هابرماس در مقام روشنفکر نه تنها با صدراعظم های آلمان، رؤساي جمهور فرانسه و حتی جناب پاپ اعظم بحث و مراوده داشته است، بل که به طور خستگی ناپذيری قلمش را در خدمت گفت و گو و مناظره با افکار عمومی آلمان و اروپا به کار گرفته است – از جمله در بحث و جدلی که در دهه هشتاد در خصوص نقش تاريخ نگاران پيرامون جايگاه يگانه نازيسم در تاريخ بشريت و نيز حول اساس و مبناي ناموجه جنگ عراق در گرفت، که شرط نظری هابرماس درباره صراحت ارتباطی در سياست ناگهان با روشنی خاصی نمايان گرديد. کارزار مهم ديگر براي او تقويت نقش اروپا و پيکار برای دستيابی به يک اتحاديه اروپای متحد و همبسته است، که به اعتقاد هابرماس اهميتی فراتر از يک بازار داخلی رقابتی و از هر نظر ليبرال دارد.

با وجود زندگانی شگفت انگيزش، گويا سن و سال تاثير آشکار و چشمگيری به حال اين متفکر نود ساله آلماني نداشته است. اثر مهم و برجسته ديگری از هابرماس كه بالغ بر ١٧٠٠ صفحه است، در تابستان امسال روانه بازار خواهد شد. همان گونه که دوست و شريک بحث و گفتگوهايش، نويسنده و فيلمساز ٨٧ ساله، الکساندر کلوگه، گفته است، در ديدارهايشان غالب اوقات اتمسفری سودا – زده حاكم است: «من به خاطر سن و سالم. هابرماس چون نگران سرنوشت و آينده اروپاست.»

https://www.information.dk/udland/2019/06/90-aar-habermas-utraetteligt-forsvaret-fornuften-moderniteten?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR1K79sPPhnvbKD6l6lx7gpKD_cWunIEIyWB8WXklawn7JYFmfgqTNWqMAI