مروری بر فيلم «ماتادور»

مروری بر فيلم «ماتادور»
«پِرس برازنان در يکی از بهترين نقش های سينمايی اش»نوشته: راجر ايبرت
ترجمه: علی يوسفی شمالی”آيا جز اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟”

Matador_n

«ريچارد شپرد، نويسنده و کارگردان فيلم «ماتادور»، توازن مناسبی ميان عناصر خوفناک و عاطفی برقرار کرده است. با وجودی که فيلم درگير پرسش هايی است نظير اينکه “آيا جز اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟”، اما گارگردان نيک ميداند موضوع اصلی فيلمش دوستی و روابط دوستانه است.»

من وقتی پای تماشای “ماتادور” نشستم به جای آنچه می خواستم فيلم ديگری ديدم. شرح خلاصه آن روی کاغذ چيزی شبيه به فرمول هميشگی فيلمهای جنايی و هيجان انگيز است، و آرايش بازيگران آن هم خود مويد اين ادعاست: پرس برازنان در نقش آدمکشی حرفه ای، و گِرِگ کينير هم در نقش فروشنده ای ناموفق که با او در بارِ هتلی در مکزيکوسيتی آشنا می شود. برازنان در بهترين ايفای نقشش تاکنون تعريف ديگری از شمايل يک “آدمکش” ارائه ميدهد (“کار من سهولت بخشيدن به مرگ و مير است” – “I facilitate fatalities”)، گرگ کينير هم در نقش يک جوان عادی و منظم بازی قابل قبولی با او و درتقابل با او دارد. همسر کينير، هوپ ديويس، در نخستين روز ديدارش با آدمکشی که اطلاعات زيادی درباره او از طريق شوهرش بدست آورده، اولين سوالی که در اين ديدار به ذهنش خطور ميکند از او بپرسد اينست که: “شما اسلحه تون همراتونه؟”

اين فيلم، که ماهيتا شخصيت-شناسی آدمها را مد نظر دارد، و در آن برازنان، کينير و ديويس هر سه تايشان فراخوانده شده اند تا شخصيت هايی را که اغلب در نمايش آنها ايفای نقش کرده اند، بداهه سازی (to riff) – و يا حتی با آنها تصفيه حساب کنند، داستانی دارد که در آن دانستن اين که چه کسی و چرا ضربه ميخورد و از پا در می آيد، به گمان من حائز توجه و اهميت خاصی است. بازيگرانی که تاکنون در نقش جيمز باند ظاهر شده اند، تنها با سالها صرف وقت و مطالعه و با کمک گرفتن از آخرين نقش و بازی خود قادرند راهی برای “خلاصی يا کنده شدن از تصوير جميز باند” پيدا کنند، حال آن که برازنان در نقش و کاراکتر “ماتادور” با چنان استحکام و استواری ظاهر ميشود که نيــــازی به اين کنده شدن، پوست انداختن يا نفی کردن ندارد.

نخستين ديدار و آشنايی جولين نابل (برازنان) و دَنی رايت (کينير) در نيمه های شب و در مشروب خوری سراپا مدرنِ هتلی در پايتخت مکزيک، چنان بی ثمر و بی حاصل است که لوازم و تسهيلات صحنه در فيلمی چون “گمشده در ترجمه” در قياس با آن مسخره و مضحک به نظر ميرسد. آقای رايت در حالت مستی و راستی ماجرای مرگ پسربچه اش را با جولين نوبل در ميان می نهد. جولين، در عوض، جوک کثيفی برايش تعريف می کند که باعث رنجش خاطر دَنی شده و آنرا توهينی به خود مي بيند و ازمحل خارج ميشود. با اين حال فردای همان روز با درخواست عذرخواهی از سوی دَنی رايت و پاسخ مثبت جولين رابطه ی آنها دوباره به حالت اولش برمی گردد.

شوخی نامطبوع جولين لحظه ی تعيين کننده در فيلم است، در اينجاست که مردی بريده از همه کس و همه جا به ما شناسانده ميشود، مردی که به اعتراف خودش “هيج جا زندگی نمی کند،” گمگشته ايست سرگردان و حيران در دنيای مشروبات الکلی و فواحش، مردی هراسان از ته کشيدن چنته ی مهارت ها و توانايی هايی که از او آدمکشی مفيد فايده ساخته است. او حتی ديگر توانايی به انجام رساندن يک گفتگو و مکالمه ی بجا و مناسب را هم از دست داده است، و همين که دَنی رايت تمايلی به شنيدن، و رغبتی به يک گوش فرا دادن ساده به سخنانش نشان ميدهد، او را غرق در حق شناسی و قدردانی می کند و آغازگر دوستی و رفاقت ميان آنها می شود.

به همان اندازه که جولين در جستجوی يک آدم قابل اعتماد است، دَنی نيازمند دور شدن و فاصله گرفتن از وضعيت فلاکت بار و نوميد کنندهی مالی است که گريبانش را گرفته است. او نه فقط يگانه فرزند خردسالش بلکه شغلش را نيز از دست داده، و اکنون سعی دارد تا در مکزيکوسيتی سر و تهِ شکلی از يک معامله ی اقتصادی غيرمحتمل را هر جور شده هم بياورد. جولين او را به تماشای مراسم گاوبازی دعوت می کند، و در يکی از صحنه های بسيار زيبا نگاشته شده ی فيلم که گفتگوی اين دو به سمت ساز و کار آدمکشیِ حرفه ای کشيده می شود، جولين از ميان جمعيت مردی را که ظاهرا عده ای محافظ همراهيش می کنند نشان می کند، آنگاه دَنی را از مکانی مخصوصِ تمرين نمايش مد و لباس می گذراند تا مهارتش در آدمکشی و نحوه ی گريز و جان سالم به در بردن از مهلکه را نشان او بدهد.

ماه ها سپری ميشوند، اکنون ما جايی در دِنوِر، با کارولين همسر دَنی با اسم مستعار “بين” آشنا ميشويم. بله، بين. بين و دَنی هنوز عاشق يکديگرند ; “بين” در يکی از صحنه های جالب فيلم دوره ی تحصيلی اش در کالج را به ياد می آورد که دَنی به زيبايی او اعتراف کرده بود. زنگ در بصدا در می آيد، از پشت در صدای جولين به گوش ميرسد که نوميدانه و عاجزانه خبری را به دنی اعلام ميکند که بگمان ما چندان هم دور از واقعيت نيست: “تو تنها دوست من در زندگی هستی.”
جولين وارد خانه ميشود و دنی و بين مجذوب و شيفته ی کاراکتر او ميشوند. از قضا جولين نيز به طرزی کنايه آميز مجذوب عشق و علاقه ی متقابل آن دو به يکديگر ميشود: او (جولين) “با فرار کردن از احساسات” مسيری در زندگی برای خود دست و پا کرده است.

اشخاص ديگری وارد صحنه و داستان ميشوند. از حملات دلهره و اضطراب ناگهانی جولين گرفته تا بحران در فیلیپین سخن به ميان می آيد. کارفرمای جولين، آقای رَندی (فيليپ بيکر هال)، طاقتش تاب شده است. او به سرمايه گذاری می مانَد که دل در گرو سهامی داشته است و اکنون ميداند وقت آن رسيده که بی خيالش شود. گويا چيزی زندگی جولين را تهديد می کند. او در يک لحظه ی بحرانی تنها با چکمه ای به پا و مايويی به تن لابی هتلی را قدم زنان درمی نوردد. گرچه اين کار او بی دليل نيست، اما علت واقعی ياس و حقارت درونی جولين و به نمايش گذاشتن آن در ملاء عام است، و پاسخ جولين به اين وضعيت بی تفاوتی لاقيدانه ی اوست.

بازی برازنان در فيلم جذاب و تماشايی است. او با صورتی نتراشيده و بدنی لرزان و خميده، با حالتی ترسان و نگران همراه با جذابيت، حس اعتماد، پارانوئيد، و صميميت و عدم بدگمانی، و شبيه به کودکی خردسال که در باغ وحشی گم شده باشد، خود را به دَنی و “بين” چسبانده است. فکر ميکنی حتی پيراهنی را که به تن کرده در حراجیِ پشت یک وَن در ایستگاه کامیون، شيش تا يک قيمت خريداری کرده است. رازِ غنای نهفته در بازی کميک برازنان را بايد در پيوند با ذائقه و سليقه ی او و در ارج و احترامی جُست که او به اين شخصيت نمايشی داده است. برازنان دينِ خود را به کامل ترين شکل ممکن به جولين ادا کرده است، به طوری که او درهيچ کجای فيلم در ايفای نقشش کم نمی آورد، از قالب او پای بيرون نمی نهد، و نتيجتا موجبات خنده و تمسخر تماشاگرش را نيز فراهم نميکند. او نمونه آن دسته از غريبه هایِ جذاب و بذله گويی است که در مشروب خوری ها ملاقاتشان ميکنيم و بهترين دوست ما در زندگی می شوند، البته به شرطی که خيلی شبيه به بمب های ساعتی نباشند.

کينير و ديويس، در مقابل برازنان، خنثی و بی اثرند، و از وجود و شخصيتش به اندازه ی خود او خوشحالند و لذت می برند. هر سه تای آنها کاری را انجام ميدهند که برای اين نوع از نمايش کمدی اهميتی اساسی دارد: هيچيک از آنها به شوخی تن در نمی دهد و هيچگاه از لاک جدی خود خارج نمی شود. برای آنها هيچ چيز خنده دار، مسخره و شوخی بردار نيست ; آنها در ايفای درست نقششان حتی يک پلک هم نميزنند. ريچارد شپرد، نويسنده و کارگردان فيلم، توازن مناسبی ميان عناصر خوفناک و عاطفی برقرار کرده است. او نيک ميداند که گرچه فيلم درگير پرسش هايی است از قبيل “آيا غير از اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟”، اما موضوع اصلی آن دوستی و روابط دوستانه است.

منبع: http://www.rogerebert.com/reviews/the-matador-2006

 

نوشته: راجر ايبرت
ترجمه: علی يوسفی شمالی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.