«بيگانگي ؛ در گذشته و حال»

«بيگانگي ؛ در گذشته و حال»

به قلم: ويلي سورنسن، فيلسوف، متفکر و نويسنده دانمـــارکی (۲۰۰۱-۱۹۲۹)
برگرفته از كتاب “ميان گذشته و آينده” صص. ١٤٠-١٣٤

برگردان: علي يوسفي شمالي
Willy_n

بيگانگي به كلمه رايجي تبدیل شده است و غالبا در معنايي چنان بديهي به كار می رود كه گويي مصداق واضح و آشكاری دارد، حال آنكه كسي به درستي نمي داند اشاره اين كلمه به چيست. اثر ارزنده و تواناي يوخيم اسرائيل «مفهوم بيگانگي – از ماركس تا جامعه شناسي مدرن» (١٩٦٨)، تلاشی در راستای روشن كردن معناي مبهم اين مفهوم است. او در آغاز فصل هشتم كتابش، پس از بررسي مفهوم بيگانگي نزد کارل ماركس (در فصل هاي ٣-٢)، ماکس وبر، زيمل و دوركيم (در فصل ٤)، فروم، ماركوزه و رايت ميلز (در فصل ٥)، در حوزه جامعه شناسي مدرن غرب (در فصل ٦) و در كشورهای سوسياليستي سابق (در فصل ٧)، به اين نتيجه گيري مي رسد كه “مفهوم بيگانگي حاصل جمع نظريه هاي جامعه شناختي و روانشناختی-اجتماعي” است. از اين منظر نبايد از كاربرد ناروشن و نادقيق اين مفهوم متعجب شد ؛ آن هم مفهومی كه مطابق بررسي هاي يوخيم اسراييل از چنين طيف گسترده ای از معانی برخوردار است. از آنجا كه نظريه هاي جامعه شناختي مورد اشاره او جملگي حول محور يک موضوع اصلي است، اين كه: “چگونه انسانها جهان خود را به صورتي غير انساني مي آرايند؟ و اين که بر اساس كدامين حق و حقوق و چه ميزان و معياري جامعه اي ”انساني” را ”غیر انسانی” مي توان خواند؟”، به سختي مي توان مباحث مندرج در هفت فصل نخست اين كتاب را ناديده گرفت و از آنها نخوانده درگذشت.
هيچ يك از اين نظريه ها تاكنون نتوانسته به درستي و با اعتبار مطلق به پرسشی با اين ميزان از وسعت و گستردگي معنايی پاسخ دهد، امری كه يك علم واحد به سختي از عهده انجامش بر مي آيد: هر قدر حول و پيرامون موضوعي بيشتر سخن گفته شود، به همان اندازه از ميزان علمي بودنش كاسته مي شود، و اين كه علمي ترين نظريه ها – چنان كه در فصل ششم كتاب خواهيم ديد – از توان توضيحي محدودتري برخوردارند.در شرایطی كه امكان و اجازه ی اظهار غير علمي ترين سخنان و نظرات در مورد همه چيز وجود داشت، كسي از مفهوم بيگانگي سخني به ميان نياورد. همه جا سخن از ارتكاب به “گناهي” بود كه انسان را نسبت به حقيقت بيگانه كرده است، گناهي كه ارتكاب بدان را به گناه كننده اش نسبت مي دادند، در حالي كه بيگانگي، خطايي فردی و برخاسته از خود فرد شمرده نمي شد. وقتی دانشمند زيست شناس مجاز است از نوع انسان به عنوان يك خطاي تكاملي سخن بگويد و دلايل غيرانسانی بودن انسانها را در رفتارهاي تهاجمي كنترل نشده جستجو كند؛ و طرفداران فرويد هم از يك وضعيت تناقض آميز و آشتی ناپذير ميان اميال و خواسته هاي فردي از يك سو و انتظارات جامعه از سوي ديگر سخن بگويند و دلائل و ريشه هاي “وجوه ناخوشايند فرهنگی” را در همين وضعيت تناقض آميز بجويند ؛ همين كه كسي جوياي يافتن علت اين ناخوشايندي وجوه فرهنگي در جايي بيرون از حيطه ي اختيارات فردي، يعني در فرايندهاي اجتماعي، شود، آنگاه مي توان از مفهوم بيگانگي سخن به ميان آورد، و البته اين امرمشروط است به اين که ما تا چه ميزان جامعه را امری متغير و دگرگوني پذير بدانيم.

مفهوم بيگانكي، حتي پيش از آنكه ماركس بدان بپردازد، سرگذشت و پيش زمينه اي تاريخي دارد: اين مفهوم ابتدا نزد پولس قديس، يكي از حواريون مسيح، مطرح شده است، اما معناي مدرن امروزينش را مديون افكار و نوشته هاي روسو، و رمانتيك هاي آلماني است، همانها كه مفهوم “روح زمان” را نيز به كلمه اي رايج بدل ساختند. پيش شرط هاي شكل گيري مفهوم بيگانگي با احساسی تاريخي گره خورده است، احساسي که منتج از تجربه دورشدن فرد از يك وضعيت آرماني موزون، در گذشته و يا آينده، است. اين مفهوم سپس توسط ماركس در ارتباط با انسان ها به كار گرفته شد، انسانهايي كه به ابزار توليد در فرايند انباشت سرمايه تنزل يافته اند و خود را در محصول كارشان تجسم يافته نمی بينند، و نتيجتا با آن احساس بيگانگی می کنند. ماركس، همان طور که در فصل هشتم از كتاب يوخيم اسراييل مي خوانيم، دلائل اساسي شكل گيري مفهوم بيگانگي را برخاسته از مالكيت خصوصي، تقسيم كار و وجه كالايي كار می دانست.

ماكس وبر – برخلاف ماركس – تحليلی منفي يا سلبي از روند توليد سرمايه به دست نمی دهد و مفهوم بيگانگي هم جايي در تحليل او ندارد. او خصلت اين روند را در غايتمندي رو به افزايش و عقلانيت آن مي بيند، و علاقه چنداني به غايتمندي روند توليد در قبال افراد انساني ندارد. نظريه وبر، برخلاف نظريه مارکس که “فردمحور” است و اشاره به مفروضاتي پيرامون ذات و طبيعت انسان دارد كه جايگاه بايسته اش را در شرايط موجود در توليد سرمايه داري نيافته است، با استناد به كتاب يوخيم اسراييل، “جامعه محور” است. گئورگ زيمل، سومين جامعه شناس كلاسيك، در اين نقطه با ماركس هم عقيده است، اما برخلاف ماركس که باوري خوش بينانه به حل و فصل اين تناقض در جامعه “انساني” دارد، تناقض موجود ميان نظام اجتماعي معقول و انسان نامعقول را اجتناب ناپذير و به تبع آن “تراژيك” ميداند.

جانشينان ماركس به سختي توانسته اند باورشان نسبت به يک جامعه ی انسانيِ نشئت گرفته از يك نظام توليدي معقول را حفظ كنند. آن دسته از فلاسفه كه شورشي ترند، در عين حال از زمره بدبين ترها بوده و تمايل بيشتري نيز – چه در شرق و چه در غرب – به يافتن تناقض بزرگ و بزرگتري ميان شرايط انساني منصفانه و شرايط غيرمنصفانه تر دستگاه توليد دارند. اين در حالي است كه متفكران محافظه كارتر، نه در غرب و نه در شرق، نيازي به داشتن اين مفهوم، كه امور عيني و واقعي مي توانند جور ديگري باشند، نمي بينند.

بنا بر درسي كه متفكران وابسته به دولت در اتحاد جماهير شوراها به فراخور مقام و موقعيت دولتي شان به كشورهاي بلوك سوسياليستي مي آموختند، بيگانگي به هيچ عنوان در جهان سوسياليسم كه در آن حق مالكيت خصوصي ريشه كن شده است، شكل گرفتني يا محقق شدنی نيست. اما واقعيت اينست که مفهوم بيگانگي در نقد استالينيسم و در تقابل با آن نقش كليدي داشته است: يوخيم اسراييل با ذكر نقل قولي از سوي ورانيكي، جامعه شناس يوگوسلاو، مبني بر اين كه “بيگانگي مشكلي اساسي و اصولي در جوامع سوسياليستي و سوسياليسم است”؛ – مدعي است كه شيوه توليد سوسياليستي اين مشكل را بی هيچ اساس موجه اي از ميان برداشته است، تمامي مشكلات واقعي انساني را در حکم اموری حل و فصل شده و فيصله يافته به حساب می آورد. ماحصل اين امر “فرايندي است كه ساختار سياسي ما را به حملاتي تشنجي از رفتارهاي غيرانساني تبديل می کند.”

ساختار سياسي در يك جامعه سوسياليستي، نه انساني تر و نه از بوروكراسي كمتر و غير-شخصي تري نسبت به ساختار سياسی در يك جامعه سرمايه داري برخوردار است ؛ با اين همه، كار توليدی به ميزان بيشتري به درجه صنعتي شدن بستگي دارد تا به ساختار سياسي جامعه: كار، در جوامع صنعتي پيشرفته، مشخصه و ويژگي اصلی اش، “تحقق خويشتن”، را از دست داده است. بيگانگي ظاهرا ارتباط بيشتري با صنعتي شدن دارد تا روند توليد سرمايه داري و – به عنوان پيامد نظامي که”ملغي شدني” نيست – بيش از آن كه پديده اي موقتي و گذرا باشد، يك بيماري مزمن است. نقد هربرت ماركوزه به طريقي متوجه دستگاه مديريت فنی و تکنولوژيک نطام موجود هم مي شود كه در آن دستكاري كردن و دست بردن جايگزين اعمال زور و تحميل مي شود. هرچقدر نظام هاي اجتماعي حاكم نزديكي و شباهت بيشتري نسبت به يكديگر داشته باشند، به همان ميزان هم از جوامع آرماني دموكراتيك و سوسياليستي كه ماركس پيش بيني كرده بود، فاصله گرفته و دورتر مي شوند ؛ و بدین ترتیب يافتن بديلي براي نظام حاكم دشوارتر مي شود ؛ و تكنوكراسي هم براي پيروزي همه جانبه – و تماميت خواهانه -اش امكان بيشتري خواهد يافت.

منتقدين اجتماعي مدرن غرب تضاد اصلي را نه ميان سرمايه داري و سوسياليسم، كه ميان نيازهاي نظام صنعتي و احتياجات انسان مي بينند. نيازهاي نظام صنعتي – با مصرف رو به افزايش آن- به صورت نيازهاي رواني “كاذبِ” قابل كنترل، به انسان تحميل و تزريق مي شوند. پيامد اين امر ادغام شدن همه جانبه در نظام مستقر و موجود است ؛ يا به گفته ماركوزه، انسان به موجودی تك -ساحتي بدل می گردد. جامعه شناسي حاكم نيز، به باور ماركوزه، در معنای مشابه ای تك-ساحتي مي شود: شرايط و اوضاع موجود بديهي فرض خواهند شد و تنها شكل قابل قبول بيگانگي، فقدان توانايى انطباق پذيری و سازگاری تلقی خواهد شد. اما چنانچه بنيان معيارهاي ارزشي ما ريشه در شرايط و وضعيت موجود داشته باشند، آيا در آن صورت باز هم ميتوان با ابزار نقد به مقابله با آنها برخاست؟ و آيا داشتن رابطه اي علمي با امور و أشياء به معني داشتن رابطه اي غيرانتقادي با آنها است؟

با تكيه بر چنين طرح مساله اي بايد نگران حال جامعه شناسي ایی بود كه در صدد است تا تعريفي از مفهوم بيگانگي ارائه دهد. از طرف ديگر، چنانچه بخواهيم افراد سرشناس را از خود بيگانه قلمداد کنيم، بويژه اگر آنها خودشان را اينگونه احساس نكنند، در قبال آنها قدری خصمانه عمل کرده ايم. کاربرد این واژه به دليل خصلت فريسي اش pharisaical به صورت اول شخص مفرد خالی از اشکال نیست؛ به عنوان مثال، اگر بگوييم: “من از خود بيگانه ام،” مزاح کرده ایم، و اگر بگوييم: “آنها از خود بيگانه اند”، به تشخيص جدي يك نقيصه اشاره كرده ايم.

ياخيم اسراييل، صرفا به خاطر علاقه ی ويژه اش به اين مفهوم، نه ميلي براي کاربرد آن دارد و نه آن را فاقد ريشه و اساس واقعي مي داند. اگر مفهوم كار در معنايي سوای تحقق آمال و آرزوهای انسان به کار برده شود، در آن صورت با بيگانگي، نه به عنوان پديده اي گذرا و موقتي؛ بل که همچون پديده ای ماندگار روبرو خواهيم بود. به عبارت دیگر، محصول كار و فعاليت صنعتي انسان مانند کيفيتی ثابت و مستقل همواره به حيات خود ادامه خواهد داد. ياخيم اسراييل اين وضعيت را كه ماركس به عنوان مفهوم فتيشيسم كالا در فصل معروف کتاب خود، سرمایه، بدان اشاره می کند، – با پيروي از جورج لوكاچ – شيء وارگي reification، می نامد؛ مفهومي كه بر عكس مفهوم بيگانگي، صرفا اشاره به روندهاي اجتماعي قابل مشاهده دارد، نه به اموري چون ماهيت انسان و رابطه فرد با جامعه كه با فرضيات “هنجاري” درآميخته ند.

ياخيم اسراييل در آخرين فصل كتاب مي كوشد تا اساسی محکم و اسلوبي منسجم براي نظريه شيئ وارگي اش ارائه دهد. شيء وارگيِ روابط و مناسبات اجتماعي، به درستی، ريشه در واقعيت تجربي ای دارد كه به سادگي نيز قابل مشاهده است: در رابطه نهادها با افراد و رابطه متقابل افراد با يكديگر و نيز در رابطه آنها با أشياء كه غالبا همچون اموري متفاوت از آنچنان که هستند، ادراک می شوند. به همين خاطر وقتي در مصاحبه ای راديويي از يک كشاورز دانماركي وضعيت آتي و چشم انداز برداشت محصول ذرت زير كشت را می پرسند، او در جواب به پرسش مربوطه می گويد “البته آنها بواقع ارز خارجي اند”.

آنچه در اين رابطه حائز اهميت ویژه و جدي است مستعد بودنِ نظريه هاي جامعه شناختي برای “شيء وارگي”، يا – همانطور كه ماركوزه معتقد بود – قابليت آنها برای تك-ساحتي شدن است. ياخيم اسراييل خود نيز چنين باوری دارد. او (با پيروي از برگر و لوكمن) سه فرض اصولي را مطرح می کند:

١) جامعه ريشه و خاستگاه انساني دارد؛

٢) جامعه يك واقعيت عيني است؛

٣) انسان ريشه و خاستگاه اجتماعي دارد.

اگر نظريه اي فرض نخست را ناديده انگاشته و همه امور رواني را در حد شرایط اجتماعی کاهش دهد، از ديد او نظريه اي “سوسيولوژيسم”-محور است. بر عكس؛ چنانچه نظریه ای فرض سوم را ناديده گرفته و نتيجتا جامعه را محصول مكانيسم ها و عوامل رواني و زيستي بداند، از آن به عنوان فرضيه اي “سايكولوژيسم”-محور ياد مي كند؛ وجه تشابه هر دوي اين نظريه ها در انتزاعشان از يك معضل مشترك است : رابطه ميان امر رواني و امر اجتماعي.

بر اساس يك فرض بسيار معروف مارکسیستی، هستي اجتماعي انسان تعيين کننده ی شعور و آگاهي اوست، و نه بلعکس ؛ فرضی كه در دايره واژگاني متداول و مرسوم ماركسيستي به اين آشفتگی معنایی گرفتار آمده است كه “روبناي ايديولوژيك را بازتابی از زيربناي اقتصادي” ميداند. فرضي اينچنينی بی ارتباط با نوعی از “سوسيولوژيسم شيء واره” نيست. ياخيم اسراييل به پيروي از ساختارگرايان فرانسوي و با الهام از ديدگاه ايشان، “فرضيه ای نيالوده به شيء وارگي” و بي نياز از شرط وجود رابطه عليتي ميان “زيربنا” و “روبنا” را پيش مي كشد. اين فرضيه صرفا از ساختارهايي کمک گرفته كه وجه مشترك اين دو سطح (روبنا و زيربنا) هستند، اما قابليت درغلتيدن به دام يك جبرگرايي يك سويه و مكانيكي از آنها زدوده شده است. پيچيدگي اين مدل ساختارگرا، كه ياخيم اسراييل آنرا با كمك نمودارهايي عرضه ميدارد، اين واقعيت را که مدل او صرفا به توصيف يك رابطه و پيوستگي آن مبادرت کند، نه توضيح آن، پوشيده نمی دارد. آنجا كه سخن از شيء وارگي است، اين شرط را كه جامعه يك محصول انساني نيست، پذيرفته ايم، و فرضيه اي که قائل به اين شرط نيست، واقعيت اجتماعي تجربه شده را ناديده می گيرد. نظريه بيگانگي ماركس در آنِ واحد هم شعور و آگاهي را تابع اوضاع و شرايط موجود (سرمايه داري) ميداند و هم اين كه آگاهي – يا نيازهاي طبيعي انساني – را عاملی تعيين كننده در آرايش و معماري شرايط اجتماعي مي داند: مفهوم بيگانگي ماركس صرفا در تضاد ديالكتيكي اش با مفهوم رهايي يا آزادي قابل درک است، يعنی شكلي از رهايي كه به باور او در ادامه فرايند تكاملي جامعه متحقق خواهد شد. نظريه شيء وارگي، به بياني ديگر، همان نظريه از خود بيگانگي است، با اين تفاوت که اعتقاد و باوري رمانتيك نسبت به آينده ندارد.

با اين وجود، نظريه شيء وارگي، بنا بر اشاره و تاكيد ياخيم اسراييل در انتهاي كتابش، “بي نياز از كاربرد گزاره هاي ارزشي پيرامون روابط انساني نيست”. اين نظريه در عين حال حاوي مفروضات هنجاري در خصوص ماهيت انسان است: شيي بودن يا همچون شيي ادراک شدن، با ذات و ماهيت انسان سازگار نيست ؛ آنچه با طبع انسان در هماهنگی است، انسان بودن او است، – و حال بايد پرسيد منظور از سخن اخير چيست؟

با گذشت زمان، ارائه نظریه ای بر اساس علوم تجربی درباره ماهيت انسان به امر ممکنی تبديل شده است.علمي كه نزد ماركس پيش شرط وجود يك “علم تجربی انسانی” است، منهاي همه پيامدهاي غير انساني اي كه ما شاهدش بوده و خواهيم بود. يك دليل ديگر شيء وارگي غير انساني انسان شايد در اين عادت انسان غربي ريشه دارد كه در برون خويشتن به جنگ و مصاف با تنش ها و منازعات دروني اش مي رود (از نمونه هاي پوچ و بی اساس آن جنگ ويتنام است) و – در عمل و نظر – توجه چنداني به “عامل انساني” ندارد، همانی كه در نظريه هاي اقتصادي در حكم عاملي مزاحم و نامعقول ظاهر ميشود.

اما با همه اين احوال، تا مادامي كه سخن گفتن از تعارض ميان نيازهاي طبيعي و نيازهاي كاذب به صورت كاملا علمي ميسر نشود، استفاده از مفهوم بيگانگي بدون پيش فرض احكام ارزشيِ غيرتجربي همچنان بلامانع است. ياخيم اسراييل در فصل مربوط به رايت ميلز از كتاب خود به اين مساله اشاره می کند و احكام ارزشي جامعه و عدم سازگاري آنها با واقعيت هاي اجتماعي را شاهد مي گيرد. تصادفي نيست كه مفهوم بيگانگي قدمتي برابر با مفهوم آزادي دموكراتيك دارد: تا مادامي كه انسان به طور عينی و اصولی از آزادى برخوردار نشود، فقدان آزادي واقعي او نيز مشكلي به حساب نخواهد آمد. آنها كه قائل به وجود ناسازگاري ميان آرمان هاي (دموكراتيك) جامعه و شرايط عيني و عملي (غير دموكراتيك) آن نيستند، نمي توان آنها را به لحاظ عيني از خود بيگانه به شمار آورد، در حالي كه معتقدانِ به وجود اين ناسازگاري را به لحاظ ذهني يا غير تجربي مي توان از خود بيگانه خواند – حتي اگر اين عمل با كاربرد رسمي زبان روزمره در تعارض بوده و منافات داشته باشد ؛ چرا که عدم سازگاري ميان ايدئولوژي و شرايط حاكم بر اساس شاخص هاي تجربي قابل مشاهده است، همانگونه که ناسازگاري ميان سخنان و اعمال سياستمداران برجسته نقشی تعیین کننده دارند. حس و درک این ناسازگاری، واقعيتی روان شناختي است كه بسیاری آن را تجربه مي كنند. آنهايي كه حس بیگانه شدگی دارند، امروز هم – همانند دوران مارکس – در شكل گيري آلترناتيوی برای جايگزينی وضع موجود، نقشي اساسي بر عهده دارند، يا به عبارت بهتر، در ايجاد “اتوپيايي” كه – به قول كورت گيورگ كيسينگر صدراعطم وقت آلمان – “يك خطر و تهديد دائمي است”. اما، بايد پرسيد، چگونه تصور ما از يك جامعه بهتر مخاطره آميز و تهديد کننده است؟ آيا مي توان بي نياز از وجود چنين تصوري باعث رشد و ارتقا و پيشرفت جامعه شد و آنرا بهبود بخشيد؟ و حال پرسش اصلی: آيا ارائه ي نظريه ای علمي و زمانمند درباره بيگانگي كه نه فقط روانشناختي و نه تنها جامعه شناختي، بلكه آميزه اي از هر دوي اينها است، ممکن است؟

به قلم: ويلي سورنسن (Villy Sørensen)، فيلسوف، متفکر و نويسنده دانمـــارکی (2001-1929)
برگردان: علي يوسفي شمالي
برگرفته از كتاب “ميان گذشته و آينده” (Mellem Fortid og Fremtid) صص. ١٤٠-١٣٤

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.