یادبود: فسادناپذیرترین آدم

۱۲ ژوئن ۲۰۲۵ | ۱۰:۲۹

یادبود: فسادناپذیرترین آدم

به قلم: نیلز مالمروس

منبع: اکو فیلم

عکس | اولریک هاسمن

کریستین براد تامسن در گزارش خود نوشته بود که در مراسم خاکسپاری راینر ورنر فاسبیندر، از کسی خواسته شد تا کار این نابغه را ادامه دهد و او احساس کرد که نگاه همه به او دوخته شده است.

نیلز مالمروس، کارگردان، درباره همکارش کریستین براد تامسن می‌نویسد: «او با صدای نرمش، آنچه را که احساس می‌کرد، بدون فکر کردن به اینکه ممکن است دردناک باشد یا نه، حرفش را رک و پوست کنده بیان می کرد.»

در آرهوس ما دو نفر داشتیم – کریستین براد تامسن و یورگن لت – که روی کاغذ بسیار شبیه به یکدیگر بودند. هر دو پیشینه‌ غیرآکادمیک داشتند. در دوران دبیرستان (Katedralskolen و Marselisborg) هر دو برای روزنامه‌های مربوطه خود (Århus Stiftstidende و Demokraten) درباره موسیقی جاز می نوشتند. هر دوی آنها کارگردان و نویسنده شدند و هر دو خاطراتی از زندگی خود نوشته‌اند و فیلم‌هایی در مورد دوران کودکی و نوجوانی خود ساخته‌اند. هر دو در فهرست دستاوردهای مادام‌العمر وزارت فرهنگ دانمارک ثبت شده‌اند.

اما پس از آن شباهت ها به پایان می‌رسد. زیرا در حالی که یورگن لت نقش علاءالدین را بازی می‌کرد، کریستین براد تامسن نقش نورالدین را داشت – و اکنون کریستین مرده است. او ۸۴ سال داشت.

اما زندگینامه یا خاطره نوشته های کریستین، خشم، الهه آوازبخوان! بهترین هستند. زیرا خواندن درباره این که او در دبیرستان توسط ایرنِ دوست داشتنی تحقیر می‌شد و در امتحانات نهایی نمره قبولی نگرفت و این که فیلم‌های بلندش هرگز مورد توجه مخاطبان زیادی قرار نگرفتند، بسیار تأثیرگذار است. در نقطه مقابلش کسی است که حجاب زنانه می‌پوشید و در طول زندگی‌اش به خاطر هر کاری که انجام میداد مورد تحسین قرار می گرفت (اگر دختر سرآشپز را نادیده بگیریم **).

گره‌های زندگی عاطفی

اگر فیلم شهر زادگاه کریستین، «سرچشمه دنیای من» (Herfra min verden går)، را دیده باشید، می‌دانید که کریستین در بیرتروپ در جنوب آرهوس، در مزرعه‌ای کوچک بزرگ شد که اکنون در کنار یک بزرگراه قرار دارد،.

وقتی در دبیرستان جرات کرد همکلاسی‌هایش را به یک مهمانی دعوت کند و دختران خوب طبقه متوسط پرسیدند که توالت کجاست، آنها را به جویباری که گاوها در آن مدفوع می‌کنند هدایت می‌کند (اگر واقعاً این اتفاق افتاده باشد!). اما این اتفاق افتاده است – چون من می‌توانم به عنوان یک دانش‌آموز راهنمایی در مدرسه کلیسای جامع شهادت بدهم – که با وجود نمرات بسیار بالا در علوم انسانی، در امتحانات نهایی دبیرستان رد شد. او که سراسیمه از محل می گریخت، در حیاط مدرسه با مراسم فارغ التحصیلی مواجه شد.

اما برای ورود به مدرسه فیلم دانمارک نیازی به امتحان ورودی دانشگاه نیست. کریستین در سال ۱۹۶۶، با وجود چند صد متقاضی، جزو اولین های مدرسه فیلم دانمارک بود. در آن زمان، او از قبل برای اولین فیلم بلند خود از بنیاد فیلم حمایت مالی دریافت کرده بود و همچنین خودش را به عنوان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان فیلم کشور تثبیت کرده بود.

گفته می‌شود که مدرسه فیلمسازی کاملاً به دو شاخه تروفو و گدار تقسیم شده بود. کریستین برای هر دو کارگردان احترام قائل بود، که این امر بر اولین فیلم بلند او، ایرن عزیز (۱۹۷۱)، که قرار بود هم درباره عشق نافرجام و هم درباره ستم و سرکوب سیاسی باشد، بدون تأثیر نبود.

کریستین سپس چهار فیلم بلند ساخت که به یاد دارم درباره گره‌هایی در زندگی عاطفی بودند که ریشه در دوران کودکی دارند. تنها استثنای شاد، مشکلات پشت پرده (Koks i kulissen) بود.

حمایت از ستاره‌ها

با وجود اینکه کریستین تا زمان مرگش از آثار خودش دفاع می‌کرد، مهم‌ترین تلاش او حمایت همه‌جانبه‌اش از ستاره‌ها بود که در چندین مورد فیلم‌های آنها را به سینما معرفی کرد. ابتدا ژان لوک گدار، و پس از او رشته‌ای طولانی از کارگردانان مولف ممتاز و سرسخت و مهمتر از همه راینر ورنر فاسبیندر، که کریستین تقریباً با او احساس همزیستی می‌کرد. خود کریستین تعریف می‌کند که در مراسم تشییع جنازه فاسبیندر به دنبال کسی بودند که بتواند کار این نابغه بزرگ را ادامه دهد و او احساس می‌کرد که همه نگاه‌ها به او دوخته شده است. او خجالت زده متاسف بود از اینکه در قد و قواره او نیست.

به راحتی می‌توان از چنین فروتنی نافروتنانه‌ای شادمان شد، اما کریستین صادق‌ترین و فسادناپذیرترین فردی بود که تا به حال دیده‌ام. او با صدای نرمش، آنچه را که احساس می‌کرد، بدون فکر کردن به اینکه آیا ممکن است آزاردهنده باشد، مستقیماً بیان می‌کرد.

بعد از دیدن اولین فیلم بلندم، او منتقدی را به یاد آورد که زمانی گفته بود: «من به کمتر از این هم راضی هستم!»

اما او همچنین با اشتیاق، بدون ذره‌ای حسادت، درباره همکاران دانمارکی‌اش می‌نوشت، کسانی که به نظرش در جستجوی هنری‌شان صادق بودند، از لارس فون تریه گرفته تا همسرش یوته رکس.

مبارزه با اخلاق‌گرایی واکنشی

علاوه بر فیلم‌ها و کتاب‌هایی درباره فیلم‌ها، کریستین سابقه نویسندگی گسترده‌ای داشت که عمدتاً بر زیگموند فروید و روانکاوی او متمرکز بود، روانکاوی‌ای که عمیقاً به آن علاقه‌مند و آگاه بود.

بنابراین، قابل توجه است که خدمت مادام‌العمر او در عرصه فرهنگ بر اساس نوشته‌هایش بود.

صداقتش او را وارد چندین مجادله کرد، جایی که او به چیزی که من آن را «اخلاق‌گرایی واکنشی» توصیف می‌کنم، حمله کرد. به عنوان مثال، او جرأت کرد باور کند که روابط نامشروع وجود دارند که در طول مدت حیات خود شاد بوده اند، اما بعداً توسط تابوهای جامعه دچار آسیب دیده گی شدند.

او کاملاً کامیکازه وار نوشت که تحریک علیه پدوفیل‌ها در اصل هیچ تفاوتی با «تحریک نازی‌ها ندارد که در دهه 1930 همه یهودیان را جنایتکار می‌دانستند».

من فکر نمی‌کنم کریستین و یورگن لت هرگز با یکدیگر گفت‌وگو کرده باشند. اما من به طور متناوب با هر دوی آنها در تماس بودم، تا حدودی بر اساس ریشه‌های مشترکمان.

وقتی آخرین فیلم من «غم و شادی» که برای از دست دادن دخترم ساختم در مجله فیلم اکو توسط نویسنده مطرح کلاوس ریفبرگ – که در عین حال آثار من را ستوده بود – به طرز وحشیانه‌ای مورد انتقاد قرار گرفت، کریستین با حمله‌ای مستقیم به کلاوس به نجات من آمد، در حالی که یورگن لت عقب‌نشینی کرد، زیرا خود را مدیون غول چراغ جادو می دانست.

به احترام کریستین براد تامسن و شهامتش سر تعظیم فرود می آورم.

هنر سینما بی سر و صدا می‌میرد

به قلم: کیم تافت هنسن

تاریخ: یکم مارس ۲۰۱۱

منبع: kulturkapellet

کارگردان دانمارکی کریستین براد تامسن مانند تکه‌ای از تاریخ سینمای سرکوب‌شده است که در عین حال برای توسعه سینمای دانمارک نقش بسیار پر رنگی ايفا می‌کند. تعداد بسیار کمی از دانمارکی‌ها نام او را شنیده اند و تعداد کمتری فیلم‌های او را دیده‌اند. یک دوست خوب یک بار از من پرسید که چرا باید از او با جایزه یک عمر دستاورد از سوی بنیاد هنر دانمارک تجلیل شود، در حالی که ما فیلم‌های او را نمی‌شناسیم. من تلاش ناموفقی کردم تا دلیل این امر را توضیح دهم. براد تامسن جزو پنج کارگردان مهم زنده دانمارک است. این به این دلیل نیست که فیلم‌هایش تأثیر زیادی داشته‌اند، بلکه به خاطر اهمیتی است که کار او و در نتیجه فیلم‌هایش برای توسعه سینمای دانمارک دارند. چند سال پیش شرکت سينمايی انادر وورلد اينترتينمنت**، مجموعه‌ای از آثار کریستین براد تامسن را برای برجسته کردن آثار اصلی هنر سینمای اینچنینی راه‌اندازی کرد. حالا نوبت فیلم «رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند» است که در سال ۱۹۷۹ ساخته شد.

این فیلم درباره کرستنِ در حال مرگ است، کشاورزی اهل یوتلند که با وجودی که پاهایش محکم بر روی زمین است، اما سرش بتدریج دچار کمی غبار گرفتگی شده است. او واقعاً نمی‌داند کجاست و همسرش، کریستین، بیشتر به نظر می‌رسد که منتظر مرگ اوست. بزرگترین اضطراب او تنها بودن نیست، بلکه بیدار شدن در کنار شوهر مرده‌اش است. او پسرش اریک را فرا می خواند که برای مراقبت از پدر در حال مرگش به خانه می‌آید. از همان ابتدا، روشن است که اریک این کار را بیشتر از روی وظیفه انجام می‌دهد تا از روی دلتنگی. اریک سیاستمدار موفقی است که مدت‌هاست از دوران کودکی و زندگی و معیشت والدینش فاصله گرفته است. در طول داستان، گفته می‌شود که پدر کرستن در طول جنگ بیشتر از آنچه برای آیندگان بخشودنی باشد، طرفدار آلمان بوده است. بنابراین، چندین چیز وجود دارد که اریک به سختی می‌تواند با آنها کنار بیاید. حتی این واقعیت که والدینش اصلاً با هم ماندند. توضیحی که او دریافت می‌کند این است که آنها اکنون به این باور رسیده‌اند که این کاری است که دیگر شده است.

فیلم «رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند» تا حدودی بر اساس برخی از شباهت‌های زندگینامه‌ای از زندگی خود کارگردان ساخته شده است. با این حال، هیچ دوگانگی در اینجا وجود ندارد: این فیلم را باید به عنوان یک تفسیر داستانی در مورد موضوع آن دید، و نه به عنوان فیلمی در مورد خود کارگردان. فروید درونی براد تامسن (که او آشکارا به آن اذعان می‌کند) البته با کمال میل اعتراف می‌کند که چیزهایی از خودش به فیلم نفوذ کرده است. سه سال قبل، او فیلم مستند زندگینامه‌ای خود «از این جا دنیای من آغاز می شود» (۱۹۷۶) را ضبط کرد که در مجموعه «فیلم‌های شهر زادگاه» گنجانده شده است. بنابراین، او در کتابچه کوچکی که همراه «رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند» آمده نیز می‌نویسد که این فیلم از مستند «از این جا دنیای من آغاز می شود» گرفته شده است. حتی گفته می‌شود مادر براد تامسن تا پنج سال پس از دیدن فیلم با او صحبت نکرده است. این فیلم بیشتر یک واریاسیون در مضامین است تا یک زندگینامه، اما البته با مرز باریک ابریشمین بین داستان و واقعیت بازی می‌کند.

رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند» – مانند چندین فیلم دیگر براد تامسن – فیلمی دوپهلو است که در عین ضدیت با جامعه سنتی، با شرایط مدرن هم نمی‌تواند کنار بیاید. یک مالیخولیای مدرنیستی در طرح داستان جا خوش کرده است، و بیننده هم همین حس را دارد، زیرا همذات‌پنداری با برخی از شخصیت‌های فیلم دشوار است. کرستن در حال مرگ، نماینده یک نظم خانوادگی مردسالارانه است، که در آن به کرستین اجازه داده شده است به عنوان کشاورز بیگاری بکشد، با این حال او هنوز هم به سختی می تواند با مرد تنها و در حال مرگش احساس همدردی نکند. اریک، که یک سوسیال دموکرات است و بنابراین در محیط روستایی طرد شده است، وقتی دوست دختر آلمانی‌اش مورد تجاوز قرار می‌گیرد، دقیقاً جنبه‌های خوب خود را نشان نمی‌دهد، بلکه برعکس، تفسیر او از دنیای اطرافش صرفاً بر اساس یک برخورد مالیخولیایی و واقع‌گرایانه است. این بدان معناست که فیلم به طور کلی بیانگر یک دوپهلویی یا دوگانگی قوی است که تماشای آن را دشوار می‌کند. ممکن است منفی به نظر برسد، اما به عنوان نقدی مثبت از هنر فیلم در نظر گرفته شده است. بنابراین، بدون همپوشانی سبکی، می‌توان آن را پیشدرآدمدی بر شاهکار یوته رکس، «جاده ابریشم» (۲۰۰۴) دانست.

نسخه ترمیم‌شده فیلم‌ که به ما ارائه شده، ظاهراً بهترین نسخه ممکن است. در ابتدا با استقبال گرم مطبوعات و مخاطبان مواجه شد. تعداد بسیار کمی از فیلم‌های برد تامسن در جلب رضایت خاطر مخاطبان موفق بوده‌اند. همچنین می دانیم که او از سوی موسسه فیلم دانمارک مورد بدرفتاری قرار گرفته بود، که پس از اظهارات انتقادی تند در اوایل دهه ۷۰، حمایت از فیلم‌هایش را از دست داد. این به معنای وقفه طولانی‌تر برد تامسن در ساختن فیلم‌های بلند بود. او تا به امروز، انتقاد تند خود را از سرازیر شدن سرمایه حمایتی به جانب فیلم‌هایی که لزوماً سعی در انجام کاری جز سرگرم کردن توده مردم ندارند، حفظ کرده است. بنابراین، طبق همه روایات، دیگر هیچ نسخه خوبی از فیلم وجود ندارد. خود برد تامسن از DFI (انستیتوی فیلم دانمارک) به خاطر از بین بردن نسخه زیرنویس انگلیسی فیلم انتقاد می‌کند، اما به آنچه بر سر نسخه(های) اصلی دانمارکی آمده است، اشاره نمی‌کند. نسخه‌ای که دی‌وی‌دی در اینجا ارائه می‌دهد، در واقع یک ضبط VHS منتقل شده است و این شرکت همچنین از همان ابتدا به خاطر کیفیت دیجیتال گاهأ ضعیف فیلم عذرخواهی می‌کند.

کیفیت بصری فقط با فرم اثر مرتبط است. هنوز هم ممکن است – و خدا را شکر که این اتفاق افتاده است! – به تماشای فیلمی نشست که موفق به انجام کارهایی می‌شود که تنها چند فیلم دانمارکی انجام داده‌اند. از یک سو، «رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند» افکار خوش استیل و باسلیقه ای را به تولیدات دانمارکی کارل تی. درایر و نماهای بلند دقیق برنامه‌ریزی‌شده آنها منتقل می‌کند، چیزی که شاید در مورد برد تامسن بتوان آن را به الهام گرفتن او از هیچکاک نسبت داد. از طریق این نماهای طولانی، فیلم موفق می‌شود آن فضای مرده مالیخولیایی را ایجاد کند که خود آن را به تصویر می‌کشد. از سوی دیگر، فیلم همچنین نشانی از الهام گرفتن خاص سازنده اش از جریان موج نو را دارد. موج نو دانمارک مدت‌ها پیش ظاهر شده بود، اما این فیلم – شاید اندکی هم نزد گدار – به ترکیبی از عناصر مدرن و فرهنگ پاپ نیز اشاره می‌کند که با خوشرویی و مشتاقانه نقل قول می‌کند. اگر قرار باشد نقش الهام در مدرنیسم سینمایی فرانسه به طور دقیق‌تری مشخص شود، مالیخولیای لویی مال اولین چیزی است که به ذهن خطور می‌کند. شکی نیست که تمام کارگردانانی که برد تامسن خودش درباره آنها زیاد نوشته است، در نحوه ارتباط خود با رسانه فیلم بر او تأثیر گذاشته‌اند. برد تامسن به شیوه‌ی منحصر به فرد خود، با استفاده از ستاره‌ی آلمانی سینما و تلویزیون، ایرم هرمان، در نقش دوست دختر اریک، به راینر ورنر فاسبیندر اعتبار می‌بخشد.

با فیلم «رؤیاها بی سر و صدا می‌میرند»، چهارمین فیلم از شش فیلم بلند برد تامسن بالاخره در دسترس عموم قرار گرفته است. فقط دو فیلم کم است. بیایید مجموعه را کامل کنیم. آنگاه شاید دوست خوبم بتواند با یک کارگردان مطرح دانمارکی نیز آشنا شود. اما چرا برد تامسن شایسته‌ی این دستاورد مادام‌العمر است؟ آیا به این دلیل است که او در ایفای نقش یک مرد بدخلق و ناراضی از سیستم مهارت دارد؟ نه، بلکه به این واقعیت مربوط می‌شود که او نقش محوری در خلق فیلم مدرن دانمارکی داشته است. نه تنها اینکه او از ابتدا بخشی از مدرنیسم سیاسی و سنتی-انتقادی فیلم در دانمارک بود، او همچنین با معرفی کردن فیلم‌ها به سینماهای دانمارک، در درجه‌ی اول، اطمینان حاصل کرد که بایستی آگاهی از کارگردانان اروپای مرکزی را افزایش دهد. وقتی دوران سختی را با موسسه فیلم می‌گذراند، تصمیم گرفت در مقام کارگردان کتاب‌های خوبی درباره قهرمانانش بنویسد. و در حاشیه، برد تامسن منتقد محوری فیلم و فرهنگ دانمارک بوده و هست. او از اولین گروه دانشجویان مدرسه فیلم بود، اما صدایش آخرین صدایی نخواهد بود که بتدریج خاموشی می‌گیرند.

** Another World Entertainment

اوضاع بایستی بهتر می‌شد… – گفت‌وگوی استفان مولر-دوهم و رومن یوس با یورگن هابرماس

«اوضاع بایستی بهتر می‌شد…» – گفت‌وگوی استفان مولردوهم و رومن یوس با یورگن هابرماس

به قلم: کریستیان بتگس
(Christian Bettges)
اکتبر 2024

یورگن هابرماس از شهرت جهانی بسیار بالایی برخوردار است پس از پخش مستندم «هابرماس فیلسوف و اروپایی» (آرته / زد دی اف)، ایمیل‌هایی از فیلیپین دریافت کردم. محقق جوانی در مانیل به رویکردهای هابرماس در برخورد با دیکتاتوری‌ها علاقه‌مند بود او می‌خواست بداند که آیا این مستند به زبان انگلیسی نیز موجود است یا خیر. اپوزیسیون ایران در دهه ۲۰۱۰ نیز الهام‌بخش هابرماس بود؛ با این حال، او اغلب به عنوان نماینده عقلانیت منحصراً غربی و یادگار قرن گذشته در مواجهه با جهانی جدید و چند قطبی شناخته می‌شود.

هابرماس همچون شبح گفتمان

در جريان بحث‌های پيرامون فیلمبرداری، برخی از او به عنوان «فیلسوف جمهوری فدرال قدیمی» یاد می‌کردند. با وجود تمام احترام و مسرتی که از تشريح تزهای هابرماس احساس می‌شد، به سختی کسی واقعاً دلش می‌خواست با او ارتباط برقرار کند به جز ژرار راولت، کارولین امکه، و به طور کاملاً متفاوتی، یوشکا فیشر و رئیس جمهور فدرال آلمان. در میان مصاحبه‌شوندگان جوان فرانسوی، شایعاتی پخش شد مبنی بر مخالفت شدید او با نتایج همه‌پرسی قانون اساسی اتحادیه اروپا. کتاب هابرماس نوشته فیلیپ فلش که اخیراً منتشر شده است فقط نگاهی گذرا به فلسفه هابرماس انداخته است اما در عوض، چیزهای زیادی در مورد شخصیتی با نفوذ رسانه ای و مطبوعاتی قدرتمند به ما می‌آموزد.

در محافل نظریه‌پردازان انتقادی، او اغلب به عنوان خائن ابدی به میراث هورکهایمر و آدورنو، و همچنین حامی یک ماتریالیسم مارکسیستی شناخته می‌شود. مداخلات او، چه در مورد «تحول ساختاری جدید حوزه عمومی« از طریق رسانه‌های اجتماعی و چه امضای مشترک دادخواستی که احتمالاً حتی توسط او نوشته نشده است، در مورد وضعیت اسرائیل یا حمله روسیه به اوکراین، واکنش‌های تندی را برانگیخته است. با این حال، آنها به ندرت در پس‌زمینه شکل‌گیری نظریه او خوانده می‌شوند بلکه بیشتر به عنوان اظهارات یک روشنفکر اجتماعی فهمیده می‌شوند. در واقع، پروژه ساختن فيلم مستند آرته به همین طریق شکل گرفت: این مرد از شهرت بسيار بالايی برخوردار است، اما او واقعاً چه فکر می‌کند، چه می‌گوید و چه می‌نویسد؟ تیم تحریریه اینگونه با من تماس گرفتند.

در واقع، انواع ‌و اقسام تکه پاره های نظری تحریف‌شده در دنیای رسانه سوسو می‌زنند به عنوان مثال، اخیراً در نوشته های ینس بالزر. اکثر آنها تفاسیری بی‌اهمیت از «اخلاق گفتمانی» هستند، یعنی فرضیاتی در مورد «گفتمان عاری از سلطه» یا شوخی‌هایی در مورد «وضعیت گفتاری ایده‌آل» که ظاهراً هابرماس آن را واقعی یا تجربی می‌دانست. اولف پوشارت، از جمله، اخیراً تز «فئودالی‌سازی دوباره حوزه عمومی« را توییت کرده، یکی از تزهای «تحول ساختاری حوزه عمومی» هابرماس. منظور او از آن، رهبری ظاهراً قدرتمند افکار عمومی بدست ائتلاف طیف «چپسبز برج عاج نشین» بوده است. با این حال، فئودالی سازی مجدد در واقع پروژه‌ای است که در حال حاضر توسط لیبرتارین هایی مانند ایلان ماسک، خاویر میلی و دیگران دنبال می‌شود. کسانی که اسپرینگر همیشه از آنها حمایت می‌کند. آنها برای شکل‌گیری یک جامعه‌ی جدید مبتنی بر املاک و مستغلات‌ تلاش می‌کنند، که به طور ضمنی یا صریح از تزهای هانسهرمان هاپ پیروی می‌کند: کارآفرینان باید در جایگاه اشراف قرار بگیرند و سیاست را تعیین کنند. آنها ترجیح می‌دهند، همانطور که حزب ای اف دی (آلترناتيو برای آلمان) آشکارا خواستار آن بود که دریافت‌کنندگان پرداخت‌های انتقالی دولتی را از حق رأی محروم کنند (تا آنجا که من می‌دانم، این امر در دوران ویلهلمی نیز صادق بود) و به جای یک سیاست حقوق بشری، ناسیونالیسمی نژادپرستانهفرهنگی بنشانند.

مضامین آثار هابرماس چیست؟

اینها دقیقاً همان مواضعی هستند که یورگن هابرماس در طول زندگی خود با آنها مبارزه کرده است. در ابتدا، در مواجهه با دانشگاهی که هنوز بر اساس املاک سازماندهی می‌شد، که فقط به 5٪ از هر گروه سالانه پذیرش می‌داد و زنان در بهترین حالت به حاشیه رانده می‌شدند. پدرم که از خانواده‌ای اهل راه‌آهن و دو سال از هابرماس بزرگتر بود، تنها به این دلیل توانست حقوق بخواند که در سن ۱۷ سالگی، کمی قبل از پایان جنگ جهانی دوم، در جریان «فولکس‌استورم» «یک پایش را از دست داد». مردم این‌طور می‌گفتند، انگار که پایش به طرز عجیبی افتاده و دیگر در بوته‌زارهای وستفالی پیدا نشده بود. بنابراین، او مستمری معلولیت جنگی دریافت کرد که به او امکان تحصیل داد و احتمالاً تقریباً همزمان با هابرماس به گوتینگن نقل مکان کرد.

هابرماس همچنین مدت کوتاهی در آنجا تحصیل کرد؛ شمال برای او خیلی سرد و خشن بود. او متعاقباً از طریق پایان‌نامه‌ی خود با عنوان «دگرگونی ساختاری حوزه‌ی عمومی»، ابتدا به عنوان دستیار آدورنو در فرانکفورت و سپس به عنوان استاد در هایدلبرگ، انگیزه‌ی قابل توجهی برای جنبش دانشجویی، به ویژه نقد اسپرینگر از سوی این جنبش، فراهم کرد. او متعاقباً از دهه‌ی ۱۹۷۰ تا به امروز، «مشکلات مشروعیت در سرمایه‌داری متأخر» را به درستی و شایستگی مورد بحث قرار داد. هابرماس با «نظریه کنش ارتباطی»، نظریه‌ی «جنبش‌های اجتماعی جدید»، یعنی جنبش زیست‌محیطی و ضد هسته‌ای، جنبش زنان، جنبش ضد نژادپرستی و همچنین جنبش همجنس‌گرایان، را بدون پرداختن به مطالعات پیرامون کوییر، فرانتس فانون یا سیمون دوبوار تدوین کرد چیزی که به درستی به خاطر آن مورد انتقاد قرار گرفت. – با این وجود، پویایی‌های توصیف شده در آن یعنی مشارکت و تعامل جامعه‌ی مدنی در برابر قدرت اداری و اقتصادی را می‌توان از طریق این اثر به خوبی در پویایی‌ آنها درک کرد. با این حال، این ارتباط اغلب نادیده گرفته می‌شود.

برخی از مصاحبه‌شوندگان این مستند، به ویژه اکسل هونِت، میشا بروملیک و یوشکا فیشر، شرح دادند که چگونه یک گروه بحث پیرامون هابرماس در یک رستوران یونانی، اولین ائتلاف قرمزسبز را در هِسِن آماده کرد. محل این ائتلاف در فرانکفورت واقع شده بود و «دیونیسوس» نامیده می‌شد، نامی که از قضا نیچه‌ای است.

در قضيه اختلاف نظر مورخان، هابرماس مسیر جریان راست تجدیدنظرطلب را سد می کند که می‌خواست خیزش «رایش سوم» را تنها به عنوان واکنشی به استالین قلمداد کند. او در کتاب «واقعیت و اعتبار»، پس از اتحاد مجدد دو آلمان با مدلی از وحدت دولت مشروطه و دموکراسی، با ملی‌گرایی جدید مقابله کرد. نکته کلیدی چه بود: کنار گذاشتن تمام مشتقات قومی نوظهور از محتوا و مشروعيت دموکراسی. در دهه ۲۰۰۰، او با بررسی ادیان به عنوان پيشرو و سَلَف عقل، نه تنها نوع غربیش، در کتاب «همچنین تاریخ فلسفه»، به بازگشت مجدد ادیان به حوزه عمومی سیاسی واکنش نشان داد. این تقریباً ساختار موضوعی مستند «من» و مراحل تعیین‌کننده در فرآیند شکل گيری تفکر هابرماس است.

دیدگاه نظری که او از آن برای نوشتن مداخلات خود استفاده کرد، و همچنین مجموعه آثار بسیار پیچیده و عظیم او، به طرز شگفت‌آوری اغلب نادیده گرفته می‌شود. من سعی کردم ویژگی‌های اساسی این موضوع را در مستند تلویزیونی آرته، تا حد امکان در ۵۲ دقیقه شرح دهم، با مصاحبه‌شوندگان فوق‌العاده‌ای که در مقابل دوربین ما ظاهر شدند. من از همه آنها بسیار سپاسگزارم. فقط قسمت مربوط به اولین ائتلاف قرمزسبز در هِسِن از اين مستند حذف شد.

من مصاحبه فوق‌العاده مفید و جذاب با اکسل هونِت در موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت را به وضوح به یاد دارم و اینکه از او پرسیدم چگونه می‌توان نظریه صحت و اعتبار مدعیات، عنصر اصلی تفکر هابرماس، را برای مخاطبان تلویزیون توضیح داد. او آن را بسیار پیچیده یافت.

«اوضاع بایستی بهتر می‌شد» احتمالاً بهترین پيشدرآمد بر تفکر یورگن هابرماس است

مجموعه‌ای از گفت‌وگوها با یورگن هابرماس اکنون دقیقاً راه‌حلی برای چنین سؤالاتی ارائه می‌دهد. این مجموعه با عنوان «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» توسط استفان مولردوهم، زندگینامه‌نویس هابرماس، و رومن یوس انجام شده است. دومی کتابی درباره هابرماس جوان نوشته است. یک بررسی کامل و عالی درباره هایرماس، نوشته پیتر نیسن، را می‌توان در Soziopolis خواند.

این کتاب بهترین پیشدرآمدی است که من از اندیشه هابرماس می‌شناسم. در برخی از بخش‌ها، توضیحات بسیار فشرده ممکن است برای افراد غیرمتخصص دشوار باشد. اما ارزش خواندن را دارد.

توضیحات نظری با برخی حکایات تأثیرگذار، و همچنین نام‌های زیادی در هم آمیخته است. نام‌هایی که ممکن است برای بسیاری از خوانندگان معنی چندانی نداشته باشند. یک واژه‌نامه اینجا مفید می‌بود، زیرا حتی همراهان هابرماس مانند کارل اتو آپل یا فیلسوف واقعاً بزرگ ارنست توگندهات ممکن است برای بسیاری نامهای آشنایی نباشند. اسامی نمایندگان پراگماتیسم آمریکایی و فلسفه تحلیلی (زبانی) نیز همينطور.

کاریزمای عظیم هابرماس در تفکر باز و انتقادی او منعکس شده است. امروزه بسیاری به شوخی می گویند که او وارث واقعی آدناور است زیرا او به لحاظ فلسفی انتگراسیون غربی را به مرحله اجرا درآورده است. با این حال، می‌توان او را همچنین به عنوان الگویی عالی برای یک «بازآموزی» رادیکال فهمید. هیچ کس دیگری به اندازه او از این موضوع دفاع نکرده است.

و این در مواجهه با مخالفانی مانند آرنولد گِهلِن و هلموت شلسکی، هر دو از سوسیالیستهای ملی سابق، بسیار مشهور و تأثیرگذار در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، ضروری بود. بعدها، او به ارنست نولته مورخ حمله کرد، که تقریباً «رایش سوم» را به عنوان واکنشی به کمونیسم شوروی توجیه می‌کرد و هولوکاست را صرفاً  تا حدودی اغراق‌آمیز می‌دانست من خودم اغراق می‌کنم، اما فقط کمی و در نهایت آن را کپی برداری ازاردوگاه های گولاگ استالین می‌دانست. از این موضوع در تاریخ جمهوری فدرال به عنوان «اختلاف مورخان» ياد شده است.

هابرماس و توگندهات هایدگریسم را هم رد کردند، که برخلاف فرانسه، در آلمان اَشکالی از پرگویی‌های ناسیونالیستی پیرامون عمق، سنت و معماها ایجاد کرد و بنابراین تأثیری تجدیدنظرطلبانه داشت. هر دو از ابزارهای ویتگنشتاین و فلسفه آنگلوآمریکایی پیرامون زبان پس از او استفاده کردند. هر زمان که مردم در مورد اینکه یورگن هابرماس به چه کسی خیانت کرده است، به ویژه آدورنو، بحث می‌کنند، نادیده می‌گیرند که این بُعد از تعامل با چارلز سندرز پیرس، جان دیویی، جان لنگشو آستین و جان سرل در آثار هابرماس چقدر فوق‌العاده سازنده است.

کار هابرماس در حال انجام است. او فلسفه‌ای در باب کاربرد عملی زبان به عنوان محور روابط بین‌الاذهانی فراهم کرد، اما برخلاف همتایان آمریکایی خود، این فلسفه را در بافت‌های اجتماعی جای داد و به هیچ وجه، آنطور که اغلب ادعا می‌شود، قدرت و سلطه را نادیده نگرفت. اینها به عنوان ارتباطات استراتژیک طبقه‌بندی می‌شوند، همان شکلی که اغلب بر رسانه‌های اجتماعی غالب است.

کار هابرماس به عنوان صورت‌بندی مجدد زبانیعملی از پرسش‌های محوری نظریه انتقادی 

بسیاری از بخش‌های «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» پیرامون همین تأثیرات برآمده از ایالات متحده است. هابرماس، پیرس را به عنوان متفکری معرفی می‌کند که از آن زمان به کانون توجه آثار او تبدیل شده است و این مطالعه صرفاً به این دلیل جذاب است که کنش ارتباطی که هابرماس به آن فرا می‌خواند، در واقع در میان تبادلات فکری جهانی و دوستی با چارلز تیلور، ژاک دریدا و ریچارد رورتی شکوفا شد.

فهرست مطالب مندرج در «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» پیشاپیش رویکردهایی را ساختار می‌دهد که به نظر من اغلب در پذیرش هابرماس نادیده گرفته شده‌اند. ابتدا، خود فیلسوف در دو فصل، دوران فکری اولیه خود را که در آغاز او را از فلسفه به جامعه‌شناسی سوق داد، بازگو می‌کند. فصل «از نقد پوزیتیویسم تا نقد عقل کارکردگرا» با لحنی محاوره‌ای، چگونگی صورت‌بندی مجدد هابرماس از بن‌مایه‌های محوری نظریه انتقادی قدیمی‌تر هورکهایمر، مارکوزه و آدورنو را با کمک تأثیرات آنگلوآمریکایی بازسازی می‌کند. در مرکز این موارد، همواره تشخیص فروپاشی دانش علمی و تبديل آن به اسطوره‌شناسی‌های جدید، و همچنین نقد عقل ابزاری قرار دارد که در بوروکراسی و شیوه تولید سرمایه‌داری تجلی می‌یابد نقدی که مردم را تابع جهان‌شمولی کاذب سیستم‌های کارکردی اجتماعی می‌کند. هابرماس این مضامین را چیزی که هرگز برای مارکوزه ضروری نبود کنار گذاشت و آنها را به گونه‌ای دوباره صورت‌بندی کرد که ابزار نقد، یعنی زبان، نیز قابل شناسایی باشد، نه اینکه فقط به شیوه‌ای منفی و دیالکتیکی به آن استناد شود.

روایت‌های او پر از طعنه‌ و انتقاد از خود است برای مثال، وقتی او تعریف می‌کند که چگونه، در نگاهش به گذشته، در اثر معروف خود «شناخت و منفعت» از حد خود فراتر رفته است، در حالی که هنوز مارکس را رد نکرده است. فصل «تفکر پسامتافیزیکی و عقل غیرمتعالی» به نوشته‌های دهه ۱۹۸۰ اختصاص داده شده است و بنابراین زمینه «بحث پسامدرن» را که بسیاری از آنها را شکل داده است، بدون اینکه خودش آن را دوباره تکرار کند، صورت‌بندی می‌کند. هابرماس در اینجا همچنین خودانتقادی‌هایی از نظریه اعتباربخشی مدعیات خود ارائه می‌دهد. این نظریه، تقریباً به طور خلاصه، بیان می‌کند که وقتی مردم با یکدیگر در مورد چیزی در جهان ارتباط برقرار می‌کنند، ادعا می‌کنند که آنچه بیان می‌کنند درست است و در صورت لزوم می‌توانند آن ادعا را توجیه کنند. این موضوع وقتی که فردِ دچار خطا، کنش و تکثیر نظراتی را مشاهده می‌کند که کاملاً در مقابل ادعای درست بودن مقاومت می‌کنند، پیش پا افتاده‌تر از آن چیزی است که در واقع به نظر می‌رسد. نکته اصلی این است که آنها بر رسانه‌های اجتماعی تأثیر می‌گذارند.

نکته این است که این ادعای اعتبار مدعيات نه تنها در مورد گزاره‌های واقعی مانند «درختی آنجاست» یا «در حال حرکت استصدق می‌کند، بلکه در مورد توجیه قوانین اخلاقی و صحت گفتار در مورد حالات ذهنی نیز صدق می‌کند. بنا به استدلال او این موضوع را باید به طور مشابه با ادعاهای حقیقت درک کرد و اين که پیش‌نیازهای یکسانی دارد. مثلاً اینکه فرد به استدلال‌های طرف مقابل همان امکان حقیقت و درستی را بدهد که در استدلال‌های خودش، به آنها احترام می‌گذارد، اینکه فرد قادر به اتخاذ دیدگاه متقابل است، اینکه در صورت توجیه قوانین اخلاقی، باید منافع همه کسانی که به طور بالقوه تحت تأثیر آنها قرار می‌گیرند، حداقل به صورت فرضی، در نظر گرفته شود و غیره. اصلاحات داخلی که هابرماس در این مدل در «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» انجام می‌دهد آموزنده و ارزش خواندن دارد.

هابرماس به عنوان عضوی از جامعه فیلسوفان

فصل پنجم به اثر عظیم دو جلدی «همچنین تاریخ فلسفه» اختصاص دارد و می‌توان آن را مقدمه‌ای بر این اثر خواند. فصل آخر بار دیگر به صراحت به تبادل نظر با بزرگان، به ویژه فلسفه ایالات متحده، می‌پردازد. این رویارویی‌ها، از هانا آرنت تا ژاک دریدا، در سراسر کتاب جریان دارد و در اینجا با جزئیات بیشتری بررسی شده است. به یک بخش از متن اشاره شده است دعوتی از چارلز تیلور، معروف به چاک، به آکسفورد:

«برای من، این یک داستان به یاد ماندنی بود، نه تنها به خاطر پذیرایی دلهره‌آور با یک شام غیرمنتظره و جشن‌گونه، بلکه بیش از همه به خاطر ناهاری که چاک برای روز دوم با دو ستاره مشهور آن زمان این حرفه، ریچارد هیر و پیتر استراسون، ترتیب داده بود. این ناهار، یک ناهار کاری بود که در آن با رونالد دورکین، نامی که در آن زمان هنوز برایم ناشناخته بود، در مورد متنی به همان اندازه ناشناخته، اگرچه از قبل معروف، از رالز، بحث کردم. دو مفهوم از قواعد. یکی از همکاران دوستانه، شب قبل متن را در اختیار من قرار داده بود. اما من آشکارا آنقدر هیجان‌زده بودم که به یاد نمی‌آورم که آیا این رویداد بدون هیچ مشکلی برگزار شد یا خیر

هابرماس، یورگن. «اوضاع بایستی بهتر می‌شد…»: گفتگوهایی با استفان مولردوم و رومن یوس | پیشدرآمدی کامل بر کیهان هابرماس (صفحه ۲۲۵). انتشارات سورکمپ. نسخه کیندل

چنین بینش‌ها و افکاری، در بحث با همکارانی که نامشان از مطالعات و کارم روی پایان‌نامه‌ام برایم آشناست، در سراسر کتاب دیده می‌شود و بسیار تأثیرگذار است زیرا هابرماس نا‌اطمینانی های خود را بی هیچ گونه جلوه فروشی آشکار می‌کند. این همچنین خواندن تسکین‌دهنده ای است برای متفکری که از نظر بسیاری همچون شمایل پدرانه ای است‌ که بایستی در مواجهه با آن دوران بلوغ را پشت سر گذاشت، صرفاً به این دلیل که چیزهای زننده‌ای درباره باتای و فوکو نوشته است.

دلیل دیگر نیروی ترسناک فکر و اندیشه هابرماس همچنین فراوانی بسیار و طاقت‌فرسای ارجاعات به نویسندگان دیگر در کتاب‌های او است. حتی در مراحل اولیه مطالعاتم، بسیاری به شوخی می‌گفتند که هابرماس مردم را به مطالعه وامی‌دارد، زیرا چنین حجمی از مطالعه تقریباً از توان آدمی بیرون است. تفکر هابرماس همیشه جایی در فاصله میان تاریخ نظریه و شکل‌گیری نظریه قرار دارد؛ بازسازی تاریخی تزها از ماکس وبر بگیرید تا پارسونز و بعداً از توماس آکویناس تا مارتین لوتر، تزهای او را به عنوان نتیجه قطعی این تحول، که خود پیرو یک فرآیند منطقی است، ارائه می‌دهد. برخی آن را به عنوان فقدان اصالت تفسیر کردند. اگر کسی، مانند هابرماس، اعلام کند که تنها در گفتمان عملی درون جامعه تحقیقاتی، بینارشته‌ای و مترقی، ‌دانش و بینشی پدیدار می‌شوند که باید همزمان در برابر سنت‌گرایی محض و خوددراماتیک پیشگویانه کسی مانند هایدگر از آن دفاع کرد، آنگاه این ادعا به وضوح منسجم و صادقانه است.

دیدگاه‌های مشارکت‌کننده و ناظر

جدا از بخش‌های مربوط به نظریه اعتبارسنجی ادعاها، بخش‌های مربوط به تفاوت بین تحقیقات اجتماعی تجربی و نظریه اجتماعی برای من بسیار تأثیرگذار بودند. من اخیراً در اینجا در مورد دیدگاه‌های مشارکت‌کننده و ناظر نوشتم.

به نظر من این موضوع برای درک کار هابرماس اساسی است؛ جمله «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» فرض من را تأیید می‌کند. نظریه اجتماعی و به نظر من، هنر، روزنامه‌نگاری و سیاست تنها در صورتی می‌توانند بدون استراتژی دنبال شوند که دیدگاه مشارکت‌کننده به همان اندازه رویکردهای عینی‌سازی جدی گرفته شود. هابرماس این رویکرد را دوباره با جزئیات بیشتری توضیح می‌دهد.

تفاوت معناداری هست میان درک جامعه (جهانی) به عنوان جامعه خودمان که در آن با دیگران کنش داریم، می توانیم یکدیگر را «من» و «تو» خطاب کنیم و با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم، و اینکه بگذاریم آدم‌ها به دلیل ضرورت های ظاهراً عینی در مدیترانه غرق شوند بدون اینکه دیدگاه آنها را به عنوان مشارکت کننده در نظر بگیریم.

من فکر می‌کنم که توسل هابرماس به مفاهیم غربی عقل را نیز باید به همین شکل تفسیر کرد ما به عنوان مشارکت‌کنندگان در این شکل‌گیری‌ها، در ابتدا فقط می‌توانیم آنچه را که در اینجا به آن فکر کرده‌ایم توضیح دهیم. همچنین نباید برای این که بتوانیم بودجه تحقیقاتی بگیریم، متکبرانه وانمود کنیم که در هامبورگ می‌توانیم به راحتی دیدگاه سیاه‌پوستان کامرون را پیش‌بینی و از طرف آنها صحبت کنیم. ما باید شنونده باشیم و ابتدا یاد بگیریم که به چه چارچوب ارتباطی برای توجیهات در این موارد همچنین از دیدگاه آنها به عنوان مشارکت‌کننده نیازمندیم. اما اگر به دلایل و خودشناسی دیگران همان وزن و اهمیت خودمان را ندهیم و از آنها یاد نگیریم که خود را به طور نامشروع تحت تأثیر کدام قوانین می‌بینند، این کار عملی نخواهد بود. بسیاری از آنچه به عنوان اروپامحوری تعبیر می‌شود، به این معنا، می‌تواند به عنوان جهان‌وطنی نیز فهمیده شود، که به سادگی دیدگاه خود را روشن می‌کند تا خود را به روی دیگران باز کند.

یک زندگی دگرجنس‌گرایانه

با این حال، مطالعاتم همچنین برای من روشن کرد که تجربه زندگی یک فرد دانشگاهی دگرجنس‌گرای‌ هنجارمند، چقدر با تجربه زندگی افراد در سایر اشکال زندگی، متفاوت است. نوعی خانواده‌گرایی (familialism) آشکار بر زندگینامه هابرماس حاکم است. اعضای گروه‌های تحقیقاتی، در واقع، عمدتاً مردان، با همکاران او در هم تنیده‌اند. این امر باعث ایجاد انجمن‌هایی می‌شود که به عنوان «چسب اجتماعی» همکاری دانشگاهی عمل می‌کنند. کودکان به سمپوزیوم‌ها برده می‌شوند، وعده‌های غذایی مشترک دارند و «همسران» از این امر حمایت می‌کنند و دوستی‌های مشابهی را تشکیل می‌دهند.

حال اگر به زندگی میشل فوکو، که سه سال از هابرماس بزرگتر است، نگاه کنیم، ساختار کاملاً متفاوتی پدیدار می‌شود. او از فضای محافظه‌کارانه و همجنس‌گراستیز فرانسه به سوئد و تونس و جاهای دیگر گریخت و مجبور به ترک لهستان شد، احتمالاً به خاطر یک رابطه عاشقانه آنجا را ترک کرد. در اواخر دهه ۱۹۵۰ در طول اقامت خود در هامبورگ از صحنه کوییر (مکان دگرباشان جنسی) در سنت پائولی بازدید کرد و از همکاران برجسته همجنس‌گرا دعوت می کرد تا در بارها به او بپیوندند. او با رولان بارت در پاریس، از جمله در بارهای «ساب» زندگی می‌کرد. او در آثار بعدی خود از تجربه زندگی‌اش در سانفرانسیسکو الهام گرفته بود، جایی که در آن، کمی قبل از ابتلایش به ایدز، هنوز دنیای پر جنب و جوشی از سوناهای «همجنسگرایانه» وجود داشت. او از اقامت در «مینشافت»، یک بار مخصوص لباس چرمی ها در منهتن، لذت می‌برد و جهان‌های همجنس‌گرایانه را بدون کالت جوانان در ایالات متحده کشف کرد. او در صحرا به صدای آواز الیزابت شوارتسکف، که اگر اشتباه نکنم اهل نوادا بود، LSD  مصرف کرد.

زمانی که فرد در شبکه‌های خانوادگی جهان‌های دگرجنس‌گرا بافته نشده باشد، دیدگاه او به عنوان مشارکت‌کننده به سادگی تعریف متفاوتی پیدا می کند. استفاده از این استدلال در برابر هابرماس سخت است. اما بسته به اینکه فرد در چه چیزی مشارکت می کند و با چه اشکالی از «ما» با دیگران مواجه می شود، فلسفه متفاوتی پدیدار می شود. بنابراین، همچنان معتقدم که میشل فوکو و یورگن هابرماس باید در یک رابطه مکمل خوانده شوند.

برای شروع به خواندن آثار هابرماس، «اوضاع بایستی بهتر می‌شد» یک اثر عالی است.

برگردان: علی یوسفی شمالی

Link: https://steadyhq.com/de/bettges-essays-zu-kunst-medien-und-sozialphilosophie/posts/71853f5b-f38f-4523-852b-9a9c190a12cf

کتاب جدید «گفت‌وگو»با هابرماس ۹۵ ساله مملو از انرژی فکری سرشار و مهارنشدنی است

یورگن هابرماس در گفت‌وگو با استفان مولر-دوهم و رومن یوس: اوضاع بایستی بهتر می شد

زبان: آلمانی
تعداد صفحات: ۲۵۲
قیمت: ۲۸ یورو
تاریخ انتشار: 09-09-2024
شابک: ۹۷۸۳۵۱۸۵۸۸۱۹۲
ناشر: انتشارات سورکمپ
قالب: جلد سخت



کتاب «گفت‌وگو» با فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی، یورگن هابرماس، پیشدرآمدی متمایز از زندگی غنی و کار عالی او ارائه می‌دهد.

به قلم: استین نِپِر لارسن، روزنامه انفورماسیون
نوامبر ۲۰۲۴

به نوشته استین نپر لارسن: هابرماس در کتاب جدید «گفت‌وگو»یش پاسخ های چشمگیر و مفصلی ارائه می دهد که پيشدرآمدی درخشان برای ترسیم زندگی و کار پرمایه او است.

به جای تن دادن به بدبینی یا اتخاذ موضعی مبنی بر عقب نشینی، وظیفه عقلانی ما حکم می کند که از خرد خود استفاده کرده و امیدوار باشیم که اوضاع به سمت بهتر شدن تغییر کند. این پیام فیلسوف و جامعه شناس آلمانی یورگن هابرماس ۹۵ ساله است در کتاب گفت‌وگوی اخیراً منتشر شده اش اوضاع بایستی بهترمی‌شد Es musste etwash besser werden …  تحت تأثیر «بدبینی سنی» واقع شدن و به توضیحات ساده برای چالش های پیچیده اجتماعی متوسل گشتن یا تسلیم تبلیغات پوپولیستی شدن، کار سودمندی نیست.

دو شریک گفت‌وگوی او، استفان مولر-دوهم جامعه شناس (متولد ۱۹۴۲) و رومن یوس فیلسوف  (متولد ۱۹۷۹)، پرسش های روشنگرانه ای را به صورت رو در رو و همچنین از طریق ایمیل با او مطرح می کنند و به عنوان شنوندگان صبور به پاسخ های بسیار دقیق کتابی عمل می کنند که چونان پیشدرآمد کاملی بر زندگی و افکار و اندیشه های هابرماس است.

هابرماس در سال ۱۹۴۹، تنها چهار سال پس از پایان جنگ و «فروپاشی تمدن»، تحصیل در رشته فلسفه را در دانشگاه گوتینگن آغاز کرد. در ۱۲ سالگی آرزو داشت پزشک شود، اما معلم زبان لاتین او، یکی از تنها معلمان غیر نازی که در ایام جوانیش در گومرباخ با او آشنا شده بود، و عمویی که مشتاق کانت بود، دروازه‌های فلسفه را بروی او گشودند. آن موقع فلسفه برنامه مطالعاتی بسیار آزادتری نسبت به امروز ارائه می‌کرد، که همان‌طور که هابرماس با دریغ ‌و تأسف اشاره می‌کند: اصلاً موضوع مشخصی در کار نبود، بلکه بیشتر پیرامون تعدادی مضامین و زمینه‌های قابل بررسی و پرسش‌های اساسی بود. همان‌طور که هابرماس با خشم و اندوه اشاره می‌کند: اصلاً حول موضوع مشخص و محدودی نبود، بلکه به شماری از مضامین و حوزه‌های قابل بررسی و پرسش‌ برانگیز می پرداخت.

فرآیندهای یادگیری انسان

در سرتاسر کتاب «گفت‌وگو»، خواننده بسط ایده اساسی نظریه کنش ارتباطی هابرماس را دنبال می‌کند: اینکه همه مردم موظفند دلایل معتبری برای ادعاهای خود درباره ماهیت جهان یا به عنوان توجیهی برای اعمال خود ارائه کنند. هابرماس خطاپذیری را تحسین می کند، یعنی بر این باور است که نظریه ها و تفسیرها می توانند نادرست باشند، و تنها از طریق یک گفت‌وگوی  مشترک – یک تبادل بین الاذهانی – است که می توان دریافت که آیا یک گزاره خاص باید استوار و الزام آور دانسته شود یا خیر. بنابراین، عقل اجتماعی در میان مردم آشکار می شود تا در آگاهی فرد. از نظر هابرماس، نقش فلسفه این است که به‌عنوان «Statthalter und Interpret»، یعنی جانشین یا قائم مقام و مفسر عمل کند و نه ضامن تبیین‌های متافیزیکی جهان. او با بیان عبارتی از هایدگر می‌گوید: ما همیشه از قبل در زبان هستیم و بنابراین موظف به گوش فرا دادن و ارتباط گرفتن هستیم.

در مقام خواننده براحتی می‌توان دریافت که هابرماس دلبسته مفهوم فرآیندهای یادگیری است. ما از طریق فرایندهای زبانی، تربیتی و تجربی می آموزیم، و این ایده اصلی هابرماس سالخورده است که در کتاب ۱۷۵۰ صفحه ای دو جلدی اش همچنین تاریخ فلسفه Auch eine Geschichte der Philosophie در سال ۲۰۱۹ آن را مطرح ساخت، این که مطالعات هزاران ساله انسان در مورد رابطه میان ایمان و دانش به ما آموخته است تا مدرن و اهل ارتباط باشیم – حداقل در غرب. افکار و اندیشه های مذهبی مقدس و آیینی به اصطلاح عرفی و «پسا متافیزیکی» شده اند. بشریت از طریق یک رشته طولانی از «فرایندهای یادگیری اجتماعی-فرهنگی»، به تجربه مفاهیمی مانند خدا، هستی، وحدت، خلقت و معنا دست یافته است – و بنابراین به آرامی خود را برای استفاده از عقل تربیت کرده است.

اگرچه هابرماس منتقد سرسخت «درک لیبرتارین از مفهوم آزادی است که به گونه‌ فزاینده ای سرسختانه و لجام گسیخته از مفهوم آزادی در جوامع سرمایه داری» است، که به نابودی همبستگی میان مردم کمک می کند، با اين حال اصرار دارد که عقل مستلزم جهانی شدن مستمر است: هیچ راه گریزی از الزام به عمل و برقراری ارتباط معقول در همه سطوح جامعه و سیاست صلح بین الملل – از شورای شهرداری و شورای بین المللی محیط زیست گرفته تا کلاس درس – وجود ندارد.

آزادی در میان فرهنگ ها

هایرماس پنج دلیل برای موضع خود در خلال گفت‌وگوهایش ارائه می دهد. در مواجهه مستقیم با نقد پسااستعماری و ساختارشکن معاصر از آنچه که دفاع غربی، (نو)استعماری، مردسالارانه و جزءگرایانه از تفکر عقلانی ظالمانه تلقی می‌شود، پنج دلیل برای موضع گیری خود ارائه می دهد.

ابتدا این که معتقد است اصولاً ترجمه بین همه انواع زمینه های زبانی امکان پذیر است، از این رو محصور بودن در یک جهان بینی را تقدیر کسی نمی شمارد. ثانیاً، فضاهای کنش اجتماعی به هم پیوسته هستند، به همین دلیل فرد مشمول این تعهد است که بتواند برای اشکال درک و کنش خود در این فضاها توجیهاتی ارائه دهد. علاوه بر این، چون همه فرهنگ‌ها از ساختار زبانی نیز برخوردار هستند، بنابراین نمی‌توانند خود را از نظر گفتمانی به روی یکدیگر نگشایند: ممکن است به روی هم شمشیر بکشند، اما اصولاً نمی‌توانند فاصله میان خودشان را از یکدیگر کاملاً حفظ کنند. چهارم، به گفته هابرماس، هیچ فرهنگی وجود ندارد که مفهوم «آزادی معقول» در آن جایی نداشته باشد. بنابراین، درهمه فرهنگ‌ها توجیه هنجاری، مفاهیم عدالت و استفاده از عقل پیوند نزدیکی با يکديگر دارند، به همین دلیل است که همیشه این امکان وجود دارد که آنها را وادار به گفتگو با یکدیگر کرد. و سرانجام این که توجیهات جهانی حقوق بشر به یک هنجار معتبر جهانی در سیستم فراملی سازمان ملل تبدیل شده است که اکثر کشورهای جهان آن را به رسمیت می شناسند.

در این زمینه، عجیب نیست که هابرماس مایل است نظم حقوقی بین‌المللی در حال ظهور را از طریق استقرار «انحصار جهانی خشونت» تقویت کند – نظم و ترتیباتی که از هر نظر چشم‌اندازی طولانی دارد.

ارواح مرده زنده می شوند

هابرماس در طول زندگی طولانی خود در تماس نزدیک با بسیاری از متفکران مختلف بوده است و مغز چسبناک و چشمگیر او اطلاعات و داده های بسیاری برای ارائه دارد. در گذشته او به مدت پنج هفته به کالج فرانسه دعوت شد و در آنجا با فوکو، بوردیو و دریدا دیدار کرد. او دریدا را به خاطر شناخت ژرفی که استاد مشترک شان، آدورنو، داشت، ستایش ‌می کرد و در آخرین روزهای قبل از مرگ دریدا، هابرماس وهمسرش، فراو اوته‌، اغلب با همکار فرانسوی خود تماس تلفنی داشتند. هابرماس همچنین درباره دوستی مادام العمرش با دو متفکر آمریکایی، فیلسوف عمل گرا، ریچارد رورتی و فیلسوف هرمنوتیک، ریچارد جی. برنشتاین، می گوید. او اغلب از عبارت «ما از یکدیگر یاد گرفتیم» استفاده می کند.

هابرماس همچنین از جان سرل، نظریه‌پرداز کنش گفتاری از دانشگاه برکلی، چیزهای زیادی آموخته است، به ویژه در مدت زمان آماده‌سازی اثری که قرار بود در سال ۱۹۸۱ کار اصلی ۱۲۰۰ صفحه‌ای او درباره نظریه ارتباطات باشد، یعنی Theorie des communikativen Handelns. اما او به شدت از رویکرد ذهنیت گرایانه و مبتنی بر فلسفه آگاهی سرل به زبان انتقاد داشت و در عوض درصدد بسط و توسعه یک نظریه جامعه‌شناختی کنش بود. در بخش حکایتی‌تر کتاب، جالب است وقتی می خوانيم چگونه سرل تاک‌های انگور زینفاندل اتریشی را با خود به کالیفرنیا آورد و اين که با ماشين مرسدس قدرتمند خود که در آلمان غربی خریداری کرده بود، عاشق «سرعت آزاد» در بزرگراه‌های آلمان بود.

همچنین عاری از طنز نيست وقتی بدانیم برای هابرماس و نزدیک‌ترین شریک تئوری زبان در طول زندگیش‌، فیلسوف کارل اتو آپل، که هفت سال از او بزرگ‌تر بود و در دوران تحصیل با او در یک خوابگاه زندگی می‌کرد، ۲۰ سال طول کشید تا رابطه‌شان بی تکلف و خودمانی شود. زبان شناسان بزرگ ظاهراً اندکی بیش از اندازه بی دست و پا و محتاط هستند.

همچنین خواندن توضیحات دقيق هابرماس از دیدارهایش با آدورنو، هورکهایمر، یاسپرس، مارکوزه، لومان، آرنت، ارنست بلوخ و بسیاری از مشاهیر دیگر عاری از هیجان‌ نیست. در حين شنيدن صحبت هايش، ارواح مرده زنده می شوند. از جمله اين که چگونه مهاجران بازگشته از سال‌های تبعید در آمریکا و جاهای دیگر جان تازه‌ای به آلمان بخشیدند، کشوری که قرار بود پس از جنگ جهانی دوم و حکومت نازی‌ها از نظر مادی، معنوی، سیاسی و نهادی رشد کند. سیر زندگی روزمره در مکتب فرانکفورت و سنگر نظریه انتقادی، انستيتوی تحقيقات اجتماعی، نیز از خلال خاطرات هابرماس با رنگ‌آمیزی پدیدارشناسی فرهنگی و کاملاً مسری اش به تصویر کشیده شده است.



لينک:
: https://www.information.dk/moti/anmeldelse/2024/11/ny-samtalebog-95-aarige-habermas-emmer-ukuelig-intellektuel-energi

آیا می توان گذشته را تعمیر کرد؟


…تا زمانی که روایت هایی که ارزشهای آشتی ناپذیر را ترویج میکنند در جامعه ای وجود داشته باشند که نتوان آنها را در راستای شکلی ازارتباط و تبادل سوق داد، تهدیدی جدی
علیه انسجام ملت هستند. این بی تفاوتی امکان همدلی و همبستگی را مسدود کرده و در نتیجه عوامل اساسی و حیاتی تشکیل جامعه رابه نابودی می کشاند….

…بنابراین، هنگام مطالعه اسطوره ها، پرسش های اساسی این است: چنین روایت هایی از چه جامعه ای حمایت می کنند؟ چه کسی توسط آنها قدرت می گیرد و چه کسی از آنها رنج
می برد؟ چه نوع آینده ای را باز می کنند و مانع آینده چه کسی می شوند؟ و از همه مهمتر: چگونه می توان روایت های سمی را پایان داد و به داستان های بسته ای تبدیل کرد که
بخشی از گذشته گردند؟..

معرفی نويسنده

آیا می توان گذشته را تعمیر و ترمیم کرد – یک سوال تکان دهنده که اهميت آن در رابطه با داستان زندگی خودمان، سرگذشت خانواده مان و برای جوامع مان کتمان نشدنی است. آلیدا آسمان و همسرش یان آسمان در سال ۲۰۱۸ جایزه صلح کتابفروشان آلمان را دریافت کردند. کتاب جدید او «روح جمعی» در سال ۲۰۲۴ منتشر شد. این کتاب به این سوال می پردازد که چه چیزی دموکراسی ها را به خطر می اندازد و چگونه می توان از آنها محافظت کرد.

آلیدا آسمن یک متفکر ميان- و فرارشته ای بسیار تأثیرگذار آلمانی است که مفهوم «حافظه فرهنگی» را در زمینه مطالعات فرهنگی و همچنین در بحث ها و مناظره های عمومی ابداع کرد. او در نوشته های خود که تأثیر گسترده‌ای دارند، حافظه جمعی را به عنوان یک الزام و شرط ضروری برای شکل‌گیری هویت جوامع مذهبی و سیاسی معرفی می کند.

اثر معروف آلیدا آسمن «حافظه فرهنگی» پارادایم جدیدی را فراتر از حوزه حرفه ای و مرزهای کشورش آلمان شکل داده است. او به همراه همسرش یان آسمن حوزه کاری میان رشته ای «باستان شناسی ارتباطات ادبی» را راه اندازی کرده که سنت های مکتوب را به عنوان مهم ترین ابزار خودکاویِ انسان شناختی مورد تحلیل و بررسی قرار می دهد. آثار او حکايت از دانش گسترده‌ای دارند که فراتر از محدودیت‌های تخصصی او است، دانشی که در متن‌های قابل فهم، پر زحمت و با دقت فراوان نگاشته شده اش هر از گاهی خواننده را شگفت‌زده کرده و بر زوايای تاريک ذهنش روشنايی می افکند.

فکر و انديشه آلیدا و یان آسمن بر روح جمعی استوار است و با حس ششم اجتماعی خود به جنگ پوپولیسم، نفرت پراکنی و تحریکات می روند. آنها با نشان دادن اینکه مردم با احساس همدلی، محترمانه، و با اتکا به روح جمعی احساس و عمل می‌کنند، به امکان هم‌زمانی متوسل می‌شوند: دنبال کردن ارزش‌های جهانی، و شناخت فرهنگ‌ها و هویت‌های مختلف. آلیدا آسمن درباره اشکال وجود در همزیستی دموکراتیک و قدرت روح جمعی در اين جوامع بحث و تحقيق کرده است.

دانلود نسخه پی دی اف

*****

آیا می توان گذشته را تعمیر کرد؟
روایت های مجزا و همبستگی ملی

نويسنده: پروفسور آليدا آسمن
برگردان: علی يوسفی شمالی

چکيده

امروزه ملت‌ها نه تنها از طریق نابرابری مادی و اجتماعی یا سیاست‌های هویتی، بلکه از طریق روایت‌های متضاد و تنش آلود گذشته که به طور مستقل در قلمروی واحد همزیستی دارند، از هم پاشیده شده‌اند. برای غلبه بر شکاف و پراکندگی در یک جامعه، بسیج نیروی مدنی برای پروژه‌های مشترک، و در نتیجه ایجاد همبستگی در میان گروه‌ها و اقشار مختلف اجتماعی، پرداختن به گذشته چندپاره ‌شده و سوق دادن روایت‌های متضاد به سمت یک رابطه تاییدآمیز متقابل حائز اهمیت است.

تاکید تازه بر همبستگی در سخنان سیاسی و رسانه های عمومی نشانه آشکاری است از این که انسجام جامعه در وضعيت حاضر تحت فشار قابل توجهی قرار دارد. شکاف‌های اجتماعی به دلیل نابرابری اقتصادی و اجتماعی و نيز قطبی‌سازی سیاسی همچنان در حال افزایش است که همگی از طریق بحران‌های جهانی مانند همه‌گیری کووید-۱۹، افزایش مهاجرت و تغییرات آب و هوایی تشدید می‌شوند. من در مقاله‌ام بر بُعد دیگری از شکاف‌ها تمرکز خواهم کرد که با روایت‌های ملی و خاطرات تاریخی در یک جامعه مرتبط است. توجه و پرداختن به این موضوع، که نه تنها در ایالات متحده، بلکه در سایر کشورهایی که شهروندان شان دچار دودستگی و در تنش و تضادی عمیق نسبت به تصویر جمعی خودشان در مقام ملت هستند، ضرورت و فوریت جدیدی پیدا کرده است.

دو نمونه اخیر نشان می‌دهد که گروه‌های درون یک جامعه، تصور متفاوتی از تاریخ کشور خود دارند. اولین مورد ۲۶ ژانویه، تعطیلات بانک ملی در استرالیا است. این تاریخ به ورود اولین ناوگان بریتانیایی زندانیان به خلیج سیدنی در سال ۱۷۸۸ به رهبری کاپیتان آرتور فیلیپ باز می گردد. در حالی که «روز استرالیا» به طور سنتی توسط جمعیت سفیدپوست به عنوان آغاز تاریخ استرالیا مدرن جشن گرفته می شود، در سال ۲۰۲۱ توسط جمعیت بومی آن به عنوان «روز تهاجم» جشن گرفته شد. از دیدگاه بومیان، ترویج روایت ملی مبنی بر این که کاپیتان کوک جزیره آنها را، که ۶۰۰۰۰ سال اجدادشان در آن سکونت داشتند، «کشف» و تصرف کرد، منطقی نیست و حتی توهین آمیز است. و اگرچه حقایق برای مورخان به خوبی شناخته شده است، تاریخ خشونت آمیز استعمار استرالیا به سختی در روایت رسمی آن دیده می شود. جای تعجب نیست که جشن های رسمی ۲۶ ژانویه در سال ۲۰۲۳ دوباره با اعتراضاتی همراه شد که تعداد بیشتری از سفیدپوستان استرالیایی به آن پیوستند. به نظر می رسد چشم اندازها و نمادها در جشن های روز استرالیا فراگیرتر شده اند. نمایندگان بومی صحبت می کنند، مراسم سنتی سیگار کشیدن برگزار می شود و خانه اُپرای سیدنی با رنگ های هنر بومی آذين بندی و آراسته می شود. اما بسیاری اين را کافی نمی دانند. یکی از شرکت کنندگان به خبرنگاران گفت: «تا زمانی که این ملت نسل کشی را در تاریخ خود وارد نکند، ما سکوت نخواهیم کرد، به اعتراض خود ادامه خواهیم داد» (کِلی).

مثال دوم من ۵ می ۲۰۲۱ در مکزیک است. در این روز بزرگداشت بسیار ویژه ای در پایتخت کشور برگزار شد. رئیس جمهور لوپز اوبرادور این تاریخ را برای عذرخواهی رسمی از قوم مایا به دلیل جنایاتی که از ۱۳ آگوست ۱۵۲۱ علیه آنها انجام گرفت، انتخاب کرد، یعنی تاریخ تسخیرشهر تنوچتیتلان، پایتخت سابق امپراتوری آزتک ها، توسط اسپانیايی ها. او ۵۰۰ سال ظلم و ستم بر جمعیت مایاها، از جمله سه قرن حکومت استعماری به علاوه دو قرن حکومت ملی از زمان استقلال مکزیک را گرامی داشت. رئیس جمهور با اشاره به نژادپرستی مستمر امروز و رنج مردم بومی، تأیید کرد که این تاریخ متعلق به گذشته نیست، بلکه تا کنون ادامه دارد.

بندیکت اندرسون اصطلاح «جامعه تخیلی» را برای اشاره به اهمیت تصویر جمعی شهروندان یک دولت-ملت از خود معرفی کرد. از نظر اندرسون، این خودانگاره یک موجود مرموز نیست، بلکه محصول اَعمال و عادت های فرهنگی مانند خواندن روزنامه های یکسان در فضايی مشترک مرکب از مراجع فرهنگی مشترک است. این اصطلاح، سابقه ای ریشه دار دارد و پس از چهار دهه، هنوز هم واژه مهمی در مطالعات فرهنگی است، اما کمتر به عنوان یک مفهوم حول آن نظریه پردازی شده است. تصورات سیاسی مطمئناً نه تنها سازه های غیر مادی هستند، بلکه به تعبیر امیل دورکیم واقعیات اجتماعی هستند که تأثیرات واقعی دارند و آثاری از خود بر جای می‌گذارند. آنها تصورات جمعی یک جامعه از خود را شکل می دهند و فضاهای فرهنگی را ایجاد می کنند، اما همچنین ظرفیت ایجاد خشونت و راه اندازی جنگ را هم دارند. ملت‌ها به‌عنوان یک کل، و همچنین گروه‌های درون ملت‌ها، می‌توانند حس هویت جمعی متمایز خود را توسعه دهند و به‌ قول اریش اورباخ به عنوان «جامعه‌هایی از اندیشه و احساسِ به وضوح صورتبندی‌شده» وجود داشته باشند. هایکه پل اصطلاح «احساسات گرایی مدنی» را برای پرداختن به فرهنگ عاطفه و احساس مشترک معرفی کرده است که می‌تواند به عنوان یک بُعد مهم از هویت ملی و همبستگی عمل کند. اصطلاح او به یک کُد متمایز آمریکایی از «احساس درست» اشاره دارد که شامل ظرفیت نشان دادن همدلی انسانی و ارزش گذاری عواطف اجتماعی است. پل به طور قانع‌کننده‌ای این کُد را در بسیاری از نمونه‌ها به‌عنوان شکلی از رفتار اجباری که در نمایش‌های سیاسی توسط شخصیت‌های اجتماعی و نمایندگان عالی رتبه دولتی نشان داده می‌شود، بازسازی کرده است. احساس درست به این معنا در واقع ثبت مهمی برای حفظ یا تأیید مجدد احساس وحدت ملی است در هر کجا که تحت فشار قرار گیرد. حتی در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ، این امر به طور کامل کنار گذاشته نشد، اما معلوم شد که یک فرارسان يا تخته صدا افزای قدرتمند برای ژست های همبستگی است که با تمایز آنچه که «آمریکایی» و «غیر آمریکایی» در میان اختلافات سیاسی تلقی می شود، وحدت ملی را تأیید می کند. در ادامه، بر بُعد دیگری از همبستگی در ساخت‌های هویت ملی تمرکز خواهم کرد: ارتباط گذشته و نقش خاطرات جمعی تفرقه‌انگیز یا مشترک در افکار عمومی ایالات متحده آمریکا.

تاریخ/داستان و روایت

برای درک دقیق‌تر مفهوم مبهم «حافظه جمعی»، در اینجا تمایزی بین داستان بسته و روایت باز مطرح می‌کنم. در حالی که داستان بسته را می توان به عنوان یک کل از ابتدا تا انتها گفت و بررسی کرد، روایت باز توسط شخصی از درون که بخشی از آن است بیان می شود. در این صورت، او در گذشته ای خاص مستقر می شود و معنا و ارزش های این گذشته را به آینده ای باز فرافکنی می کند. این اصطلاح، همانطور که در اینجا به کار می برم، به استفاده از تاریخ به عنوان شکلی برای ساختن معنا، هویت و جهت گیری برای یک فرد یا یک جمع اشاره دارد. در حالی که داستان بسته تنها از پایان انسجام خود را به دست می آورد و برای تفسیرهای متعدد باز است، روایت باز ستون فقرات یک اسطوره زنده است که گذشته ای معنادار و چشم اندازی از آینده ای هنوز محقق نشده ارائه می دهد.

داستان بسته قبل از هر چیز در مورد داستان های تخیلی صدق می کند، که ارسطو در بوطیقای خود آن را دارای ساختاری شامل آغاز، میانه و پایان تعریف می کند که حامی انسجام و به یاد ماندنی بودن آن است. با این حال، بسته بودن نیز یکی از ویژگی های تاریخ نگاری واقعی است، زیرا در حدفاصل زمانی که مورخ در آن کار می کند و زمان حقایق و منابعی که مورد بررسی قرار می گیرد، خط جدایی وجود دارد. کار مورخ کاملاً گذشته نگرانه (رتروسپکتيو) است، ویژگی مشترکی که او با خواننده داستان تخیلی دارد. در حالی که خواندن از ابتدا شروع می شود و به پایان می رسد، تفسیر همیشه از انتها شروع می شود و مسیر خود را رو به عقب به آغاز طی می کند و پیوندهای علّی را بازسازی می کند و از مجموعه یا دسته هایی که تا آن زمان به آن توجه نشده بود، گره گشایی می کند.

روایت باز یک سازه اجتماعی است که در ساختار و کارکردی متفاوت وجود دارد. این روايت یک دیدگاه معنادار و انگیزشی از وقایع تاریخی از و برای یک دیدگاه خاص ارائه می دهد. کارکرد آن ارائه معنا در تاریخ با لنگر انداختن یک فرد یا گروه در گذشته ای خاص، ارائه جهت گیری برای زمان حال در پرتو آینده موعود است. در حالی که این قدرت داستان ها برای سبک کردن «فضای تجربه» انسان است، روایت ها «افق انتظار» را باز می کنند.

با معرفی واژه‌های «داستان» و «روایت» و تمایز کارکرد آن‌ها، به هیچ وجه هدفم از آن ارائه تقابل دوتایی نیست. دلیل این تمایز تأکید بر تفاوت مهم تاریخی است که به پایان رسیده و تاریخی که هنوز ادامه دارد. گذشته همیشه از روایات مختلفی تشکیل شده است که برخی از آنها منقضی شده اند، برخی از آنها هنوز معتبر هستند و برخی دیگر در حال جایگزین شدن یا اختراع شدن هستند. اما تعیین و تشخیص اینکه کدام یک از روایات تاریخی منقضی شده و کدام یک همچنان معتبر و هنجاری تلقی می شود، تنها منوط به موضع و زاویه ادراک خاصی است. از آنجایی که همیشه دیدگاه ها و علایق متفاوتی وجود دارد، تعیین اینکه چه چیزی گذشته و چه چیزی هنوز وجود دارد، اغلب چندان آسان نیست. ویلیام فاکنر در رمان مرثیه ای برای یک راهبه در سال ۱۹۳۱(229) نوشت: «گذشته هرگز نمرده است، گذشته حتی گذشته نیست». جیمز بالدوین چهل سال بعد فاکنر را تکرار کرد و در یکی از مقالات خود نوشت:

مرد سفید، گوشت را باز کن! تاریخ، همانطور که تقریباً هیچ کس نمی داند، صرفاً چیزی نیست که خوانده شود. و صرفاً یا حتی اصولاً به گذشته اشاره ندارد. برعکس، نیروی عظیم تاریخ از این واقعیت ناشی می شود که ما آن را در درون خود حمل می کنیم، ناخودآگاه از جهات مختلف توسط آن کنترل می شویم، و تاریخ به معنای واقعی کلمه در تمام کارهایی که انجام می دهیم، حضور دارد.
(713-14)

برای درک بهتر این «نیروی بزرگ تاریخ»، توجه بیشتر به روایت‌های مبتنی بر حافظه جمعی و تأثیر آنچه در یاد می‌ ماند و آنچه فراموش می‌شود، اهمیت دارد. پس از استفاده تورمی از اصطلاح «هویت»، اکنون این اصطلاحِ «روایت» است که در همه اقشار جامعه از جمله زبان مشاوران مدیریت استفاده می‌شود: «روایت‌های بنیادی معنا می‌آفرینند، جوامع یا مخاطبان را در پشت ارزش‌های اصلی، اهداف مشترک و دیدگاه‌های مشترک متحد می‌کنند. آنها به مردم کمک می کنند تا خود را تعریف کنند و هویت خود را طلب کنند» («روایت های فرهنگی»). به عبارت دیگر، این گونه روایات یا افسانه ها رایج بوده و کارکردهای متفاوتی دارند. نکته مهم، همانطور که دیوید بلایت مورخ روشن کرده است، این است که به طور کلی آنها را محکوم یا رد نکنیم، بلکه باید بین آنها تمایز قائل شویم:

وجود برخی از اسطوره ها ضروری است زیرا از یک جهت گیری فرهنگی خوب و مهم حمایت می کنند. برخی دیگر بر اساس دروغ‌های شرورانه بنا شده‌اند و چنان ابزار نیرومند نفرت و بسیج سیاسی هستند که رژه‌های بزرگی را برپا می‌کنند، حال چه در محوطه رایشستاگ در نورنبرگ باشد، يا در خیابان‌های شارلوتزویل، یا سایر نقاط این کشور.

بنابراین، هنگام مطالعه اسطوره ها، سؤالات اساسی این است: چنین روایت هایی از چه جامعه ای حمایت می کنند؟ چه کسی توسط آنها قدرت می گیرد و چه کسی از آنها رنج می برد؟ چه نوع آینده ای را باز می کنند و مانع آینده چه کسی می شوند؟ و از همه مهمتر: چگونه می توان روایت های سمّی را پایان داد و به داستان های بسته ای تبدیل کرد که بخشی از گذشته گردند؟

در اینجا یک مثال آلمانی برای نشان دادن کاربردهای مختلف گذشته آورده شده است. حتی قبل از اتحاد مجدد، صدراعظم آلمان هلموت کهل دو موزه تاریخی را در دهه ۱۹۸۰ تأسیس کرد، یکی در بن و دیگری در برلین. او پيرو یک سیاست یادمانی محافظه کارانه بود که هدف از آن ایجاد یک تصویر جمعی مثبت از خود است که محکم و استوار در یک تاریخ طولانی و افتخارآمیز تثبیت شده است. این به معنای محو و امحاء دوازده سال دیکتاتوری نازی ها بود. روایت بنیادی در آلمان، با این حال، مسیر متفاوتی به خود گرفت. یک جنبش مردمی در اواخر دهه ۱۹۸۰ در قالب یک طومار برای ایجاد بنای یادبودی برای یهودیان مقتول اروپایی در مرکز برلین آغاز شد. در سال ۱۹۹۹، این پیشنهاد با رای گیری در بوندستاگ آلمان پذیرفته شد و شش ماه بعد آلمان به کنفرانس استکهلم پیوست و بخشی از اتحاد فراملی یادبود هولوکاست شد. هولوکاست توسط کشورهای عضو به عنوان اسطوره بانی و بنیانگذار اروپای جدید پذیرفته شد. این امر روایت بنیادی در آلمانِ پس از جنگ را از سیاست محافظه‌کارانه (خط پایان) که از خاموشی و فراموشی گذشته نازی حمایت می‌کرد، به سیاست یادمانی‌ای از آنچه من (خط جدایی) می‌نامم تغییر داد که از شکلی انتقادی از یادآوری حمایت می‌کند که به طور رسمی به گذشته معینی پایان می‌دهد و با یک تصمیم آگاهانه از آن فاصله می‌گیرد. این امر با اتخاذ دیدگاه قربانیان، اعتراف به جنایات تاریخی و گنجاندن این تاریخ در روایتی مشترک از گذشته ملی به دست می آید.

رویای آمریکایی و چشم انداز آینده

بدیهی است که قضیه آمریکا متفاوت است. این تفاوت با تصور آمریکایی از خود شروع می شود که به طور سنتی بیشتر به آینده گرایش دارد تا به گذشته. لزلی فیدلر، منتقد ادبی در دهه ۱۹۷۰، با مقایسه همشهریانش با اروپایی‌ها نوشت: «ما آمریکایی‌ها، ساکنان یک مدینه فاضله مشترک هستیم تا یک تاریخ مشترک» (73). فیدلر استدلال می کرد که این مدینه فاضله شامل مفاهیم اصلی مدرنیسم غربی و چشم اندازی روشن از مفهوم پیشرفت است. همه اینها در اسطوره یا روایت «رویای آمریکایی» ساخته شده بود. به عنوان یک وعده به ظاهر جذاب، این رویا به ویژه باب طبع مهاجران است: اگر آنها گذشته خود را در پشت مرز جا می گذاشتند، يعنی، از داستان مبدأ و هویت خود خلاص می شدند و به رفاه و آینده کشور کمک کامل می کردند، مانند دیگران با موفقیت اقتصادی و شناخت کامل اجتماعی پاداش می گرفتند.

یکی از طرفداران متأخر که هنوز این دیدگاه از رویای آمریکایی را تأیید می کرد، فرانسیس فوکویاما بود که یک بار دیگر در کتاب «هویت در سیاست جهان معاصر و مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن» در سال ۲۰۱۸ آن را توصیه کرد. برای فوکویاما، استرس و فشار اجتماعی و سیاسی اخیر، ناشی از ادعاهای سفت و سخت گروه های خودمحور برای به رسمیت شناختن اصل تنوع بوده است. بنا به تشخیص او، اجماع ملی بواسطه سیاست های هویتی که به مبارزه مداوم برای به رسمیت شناخته شدن اجتماعی دامن می زند، از هم پاشیده و تضعیف شده است. تجربه او به عنوان یک مهاجر موفق حامی دیدگاه خاص او در مورد انسجام و همبستگی ملی است. او خاطرنشان می کند: «آمریکاگرایی مجموعه ای از باورها و شیوه های زندگی را تشکیل می داد، نه یک قومیت را» (170). فوکویاما برای برجسته کردن این باورها و بازگرداندن اندکی درخشندگی و جلا به رویای آمریکایی، از اصطلاح «ملت باورمند» استفاده می‌کند: «هویت ملی باورمندی که در پی جنگ داخلی آمریکا پدیدار شد، امروز باید قویاً مورد تأکید قرار گیرد و از گزند حملات چپ و راست در امان باشد.» (170) برای او، تأیید مشترک هویت آمریکایی منبع مهمی از ارزش‌ها و اقتدار در زمان پراکندگی و دوقطبی‌سازی سیاسی است که بر تعهد به اصول قانونی مانند قانون اساسی، حاکمیت قانون و ادعای برابری اجتماعی تأکید می‌کند. فوکویاما منکر آن نیست که کشور از تنوع سود برده است، اما او نسبت به ارتقای تنوع به یک هنجار مطلق هشدار می دهد. درعوض، او از سیاست همگون سازی حمایت می کند که مبتنی بر یک هنجار مثبت واضح از معنای آمریکایی بودن است. او با این کار هم از اصول راست افراطی فاصله می گیرد و هم از اصول چپ افراطی. از نظر او، ایدئولوژی نژادپرستانه ناسیونالیسم بر پایه برتری سفیدپوستان به همان اندازه «غیرآمریکایی» است که ادعای چپ ها مبنی بر اینکه «نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و سایر اشکال طرد سیستماتیک به نوعی در دی ان ای کشور ذاتی هستند» (170).

به نظر می رسد ایده «ملت باورمند» و وعده رویای آمریکایی با مذاق مهاجران اروپایی و آسیایی سازگار است که ایالات متحده را به عنوان سرزمین موعود خود به رسمیت شناخته اند. با این حال، این وعده نه تنها جمعیت بومی را که اصلاً داستان مهاجرتی نداشتند، بلکه جمعیت آفریقایی آمریکایی را نيز حذف می کند که اجدادشان داوطلبانه مهاجرت نکرده بودند، بلکه به عنوان بردگانی به ينگه دنيا تبعید شده بودند که آسيب و صدمات جمعی ناشی از گذرگاه میانی (مسیر دریایی از افریقای غربی به امریکا به ویژه در حمل بردگان م.) سهم آنها بود. حتی تاکنون هم، یک خواسته مهم جنبش حقوق مدنی سیاه پوستان هرگز برآورده نشده است: این که تاریخ آفریقایی آمریکایی بخشی از تاریخ این کشور شود، و داستان مهاجرت سفیدپوستان به آمریکا را با تبعید استعماری بردگان سیاه پوست در طول گذر از آفریقا به دنیای جدید، همراه با تاریخ برده داری که پس از آن به وجود آمد، همسو کند. این ورود به روایت ملی در حال حاضر از آنها سلب شده است، علیرغم اینکه در سال ۲۰۱۹، يک سال تاریخی مهم از گذشته بازیابی و به یک نشانگر نمادین تبدیل شد. شماره ۱۶۱۹ بیانیه ای شد که با افتخار روی کلاه های بیسبال قرار گرفت. این شماره به اولین ورود یک کشتی حامل برده به ویرجینیا، یک سال قبل از ورود پیوریتن ها از انگلیس به ماساچوست اشاره دارد. برای لوسی کوکران، مدیر اجرایی موزه تاریخ همپتون، «میراث این رویداد بر همگان تأثیر می‌گذارد و درک این تاریخ و میراث پیچیده به ما کمک می‌کند تا به‌عنوان آمریکایی دور هم جمع شویم» («فرود ۱۶۱۹»). هنگامی که مارتین لوتر کینگ در ۲۸ اوت ۱۹۶۳ سخنرانی معروف خود را با عنوان «من یک رویا دارم» در برابر بنای یادبود لینکلن در واشنگتن ایراد کرد، سخنان قدرتمند او صرفاً با مفاهیم هژمونیک رویای آمریکایی طنین انداز نشد، بلکه محدودیت ها و شکست های آن را نیز بیان می کرد. رویای غلبه بر نژادپرستی، به رسمیت شناختن کامل و برابری شهروندان آفریقایی آمریکایی در جامعه آمریکا، هنوز محقق نشده است.

شواهد فزاینده ای وجود دارد که روایت رویای آمریکایی در حال از دست دادن کنترل خود بر کل جامعه است. جرمی ریفکین اقتصاددانی است که در کتاب تمدن همدلانه: مسابقه برای آگاهی جهانی در جهانی بحران زده (۲۰۰۹) به آمریکایی ها هشدار داد که باید از رویای آمریکایی دست بکشند و به جای رقابت به همکاری به عنوان شایستگی کلیدی برای توسعه در جامعه اهمیت دهند.

ریفکین خواستار همدلی به عنوان یک عاطفه جدید و عادت ذهنی برای دگرگونی جامعه آمریکا شد. او معتقد بود که ارزش مشترک همدلی به افراد کمک می کند تا بیشتر بر کیفیت زندگی تمرکز کنند تا مسائل مادی. او متقاعد شده بود که تنها با ارزش دادن به همکاری بر رقابت، آمریکایی ها می توانند همبستگی لازم را برای رسیدگی به مشکلات اقتصادی و نژادی ایجاد کنند، چه رسد به تغییرات آب و هوا و بیماری های همه گیر.

یک دهه بعد، نشانه هایی وجود دارد حاکی از تنزل اهمیت رویای آمریکایی برای جوانان آمریکایی که به طور فزاینده ای آماده هستند آن را با چیز دیگری مبادله کنند، این پیام کتابی است که میشل لامونت جامعه شناس در حال نگارش آن است. عنوان کتاب او «به دست آوردن آینده: تولید امید در جهانی نامطمئن» است.

لامونت به دنبال نشانه‌های جدیدی از همبستگی در جامعه آمریکا است و آنها را در فرکانس بسیار بالاتری در نسل می‌یابد که درباره نگرش آنها به زندگی با آنها مصاحبه کرده است. اعضای نسل زد بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ به دنیا آمدند. به گفته لامونت، این نسل به طور جدی‌تر با مسائل زیست‌محیطی درگیر است و فعال‌تر از نسل‌های دیگر به مسائل اجتماعی نابرابری و تبعیض توجه نشان می دهد. او پروژه نسلی آنها را به عنوان پروژه طرح و ایجاد اَشکالِ جدید همبستگی توصیف می کند. آنها با جدا شدن از بستر رقابتی نئولیبرال خود، مفاهیمی مانند به رسمیت شناختن و انگ زدایی را برای گسترش عضویت فرهنگی و ایجاد امید و انعطاف پذیری اجتماعی در زمان های نامطمئن پذیرفته اند. به عقیده لامونت، نسل زد این پتانسیل را دارد که به طور مؤثر آرمان های مقدس جامعه آمریکا را در جهت همبستگی اجتماعی و ملی تغییر دهد. او با هنرمندان و فعالانی که «عامل تغییر» در فرهنگ عامه پسند (پاپ) هستند مصاحبه کرد و زمینه را برای یک قرارداد اجتماعی جدید مبتنی بر ارزش‌هایی مانند همدلی، به رسمیت شناختن و روحیه مدنی فراهم کرد. لامونت می‌گوید: «این ایده‌ها از جایی نمی‌آیند. تولیدکنندگان فرهنگی بسیاری داریم که هدفشان در دسترس قرار دادن این ایده هاست که اکنون جنبش فعلی را تغذیه می کند. من فکر می کنم ما در یک لحظه بسیار خاص هستیم که در آن چیزهای زیادی در حال تغییر هستند.»

بازخواستن تاریخ برای همبستگی و هویت ملی

گفتمان ملی آمریکا همیشه ترجیح داده است خود را به آینده ای باز فراافکند تا اینکه در گذشته لنگر بیاندازد. یک بار دیگر در سخنرانی پرزیدنت اوباما پس از پیروزی مجدد در انتخابات ریاست جمهوری در نوامبر ۲۰۱۲، جرقه مهیجی از قدرت رویای آمریکایی احساس شد، زمانی که او گفت: «ما در قلب خود می دانیم که برای ایالات متحده آمریکا بهترین ها هنوز در راه است.» رؤسای جمهور ایالات متحده در حالی که عادت به فراخوانی از آینده دارند، در مورد پرداختن به تاریخ آمریکا در سطح ملی چیزی برای گفتن ندارند. در گفتمان عمومی، گذشته آمریکا که حول گذشته ملت می چرخد، در مجموعه ای از افسانه ها و روایت ها و عقاید متضاد موجود در کنار هم تقسیم می شود. وقتی نوبت به ارزیابی گذشته مشترک می‌رسد، به نظر می‌آید که ملت آمریکا در «جوامع موازی» تقسیم شده‌اند که در قلمرو مشترکی زندگی می‌کنند که هر کدام روایت تاریخی خود را دارد.

این فقدان یک مرجع تاریخی مشترک بی‌توجه نمانده است و تلاش‌های متعددی برای حل این مشکل یا حداقل کنار آمدن با آن صورت گرفته است. یکی از این تلاش ها برنامه آموزشی جدیدی بود که توسط رئیس جمهور جورج دبلیو بوش در سپتامبر ۲۰۰۲، یک سال پس از حمله به برج های دوقلو ارائه شد. این برنامه «ما مردم» نام داشت و برای جبران چيزی طراحی شد که به عنوان کمبود دانش روزافزون از تاریخ و فرهنگ ایالات متحده تلقی می شد. پرزیدنت بوش با این برنامه به هشدار بروس کول، رئیس موقوفه ملی برای علوم انسانی (ان ای اچ) که هشدار داده بود، پاسخ داد: «مردم به طور فزاینده ای فراموش می کنند که چه چیزی گذشته آنها را شکل داده و به هویت ملی منجر شده است. وقتی ملتی نتواند بداند چرا وجود دارد و چیست، نمی توان انتظار داشت که برای مدت طولانی دوام بیاورد. کول مطمئن بود که در قدرت علوم انسانی است که ساکنان ایالات متحده را متحد کند: آنها «به ما خواهند گفت که ما در مقام مردم کی هستیم و چرا کشور ما ارزش جنگیدن را دارد. آنها جزء لاینفک دفاع از میهن ما هستند» (فویس 113). موقوفه ملی برای علوم انسانی (ان ای اچ) مجموعه‌ای از «کلاسیک‌ها» را در قالب متون توصیه‌شده و فهرست‌های خواندنی ویرایش کرد. اين مجموعه با خطاب به گروه‌های سنی مختلف و با مضامین میهن‌پرستانه مانند «شجاعت»، «آزادی» یا «آمریکایی شدن» گردآوری شد. در مورد این پروژه، لیزبث فیویز در کامنتی انتقادی اظهار داشت: «این روایت با پنهان‌کردن تاریخ رقابت‌آمیز آن و به حداقل رساندن تفاوت‌ها در میان دانش‌آموزان، هدف و سنت وحدت‌بخشی را برای آموزش آمریکایی ایجاد کرد». این برنامه با ارائه نه تنها متون، بلکه «تفسیرهای همگن از کتاب‌ها»، خواندن را وسیله‌ای برای ساختن یک بدنه ملی از میهن‌پرستان تصور می‌کند. این بخشی از روایت ادغام / یکپارچه سازی برای تحصیل در ایالات متحده بود که یک قانون فرهنگی و برنامه درسی اصلی را برای ایجاد شهروندان وفادار تجویز می کرد:
پروژه «قفسه کتابِ ما مردم»، علی‌رغم لفاظی‌هایش در مورد همه شمولی، مرزهای هنجاری را برای نژاد، جنس، جنسیت، طبقه و بدن مشخص می‌کند و به طور محدود پارامترهای شهروندی را تجویز می‌کند. با ایجاد فضایی برای خواندن که در آن زیر سؤال بردن تفاسیر دریافتی از رویدادهای ملی غیرآمریکایی است، از تعامل انتقادی با ادبیات و تاریخ ایالات متحده جلوگیری می کند. (فویس 118)

یک رویکرد نسبتا متفاوت به تاریخ آمریکا به عنوان ابزاری برای تقویت روحیه میهن پرستانه توسط مورخ جیل لپور در این حقایق: تاریخ ایالات متحده (۲۰۱۸) ارائه شد. لپور مانند فوکویاما از خانواده‌ای با سابقه مهاجرت در قرن بیستم می‌آید، اما از مراحل محدودکننده سیاست مهاجرتی آمریکا نیز آگاه است. به همین دلیل، او نه به اسطوره رویای آمریکایی، بلکه به اصول اساسی قانون اساسی آمریکا اعتماد دارد. تاریخ آمریکا از نظر او تجلیل مداوم از ارزش‌های آمریکایی نیست، بلکه یک مناقشه عظیم و مبارزه ناتمام بر سر همین اصول و ارزش ها است. همکار او خلیل محمد حتی بیشتر از نیروی قواعد دموکراتیک در تاریخ آمریکا انتقاد می کند. او با در نظر گرفتن مساله ارزش های مشترک و آوردن آنها از گذشته به حال، نسبت به فتیش (بت ساختن) سازی از پدران بنیانگذار قانون اساسی هشدار می دهد و به اهمیت نقص ها و تعصبات اشاره می کند. در محکومیت سیاهی (۲۰۱۹) او ارتباط نزدیک بین نژاد و جنایت را به عنوان یک انعکاس ذهنی و یک «مم» (يک پديده اينترنتی. یک تصویر یا کلیپ فیلم که به سرعت و به صورت ویروسی در اینترنت پخش می شود ) مخرب تخیل آمریکایی سفید پوست بررسی می کند. بنا بر مشاهدات و تجارب او، در شهرهای شمال آمریکا، تصویر سیاه‌پوستان در نگاه جمعیت سفیدپوست در تضاد آشکار با تصوير آنها از مهاجران اروپایی است. سیاه‌پوستان به‌طور بالقوه جنایتکار و خطرناک تلقی می‌شوند، که اين خود منجر به حبس دسته جمعی و وضعیتی شده است که در آن تعداد نامتناسبی از سیاه‌پوستان سال‌ها از زندگی خود را تا به امروز در زندان‌های سفیدپوستان می‌گذرانند («خلیل محمد»). او به جای تجلیل از ایالات متحده به عنوان کاشف دموکراسی، مایل است اصول قانون اساسی آمریکا بازنگری شود و توصیه می کند که آنها را با استانداردهای اتحادیه اروپا منطبق کنند. برای اینکه تغییر اجتماعی اتفاق بیفتد، باید افزایش قابل توجهی در میزان دانش تاریخی، آگاهی و همدلی در جامعه رخ دهد.

یکی از نمونه هایی که نشان می دهد تغییر در این جهت ممکن است و هنوز مورد نیاز است، یک سایت نمادین جدید است که به مبارزه با تبعیض نژادی اختصاص داده شده است که در سال ۲۰۲۱ در مونتگومری، آلاباما راه اندازی شد. «یادبود ملی برای صلح و عدالت» و «موزه میراث: از بردگی تا حبس جمعی» از یک مؤسسه حقوقی برای عدالتِ برابر شکل گرفت که بانی آن پروفسور حقوق برایان استیونسون است که سابقه سی سال مداخله موفقیت آمیز به نمایندگی از جانب آمریکایی های آفریقایی تبار را در دادگاه های مختلف در کارنامه دارد. این سایت شامل موزه ای است که تاریخ آفریقایی آمریکایی را، از بردگی گرفته تا حبس دسته جمعی، نشان می دهد و یادبودی است که نماد آسیب های روانی جمعیت سیاه پوست است. ارائه تاریخ در یک موزه راهی موثر برای پایان دادن به تاریخ و افسانه های مخربی است که از آن حمايت می کنند. اما این تنها در صورتی محقق می شود که این موزه در بین عموم مردم نه تنها به عنوان یکی دیگر از مکان های تاریخ سیاه پوستان، بلکه به عنوان یکی از مکان های تاریخ آمریکا مورد استقبال قرار گیرد. یکی از راه های ادامه نادیده گرفتن و اعتنا نکردن به تاریخ سياه پوستان، انفصال آن از نسخه سفید و قهرمانانه تاریخ آمریکاست.

پس از قتل جورج فلوید در ۲۵ مه ۲۰۲۰ در مینیاپولیس، واقعاً چقدر این دو نسخه از روایت ملی ایالات متحده در تضاد با يکديگرهستند. این جنایت بحثی را در مورد نژادپرستی در سراسر مرزهای ملی به راه انداخت و مطالبات جنبش حقوق مدنی دهه ۱۹۶۰ را به فوریت تجدید کرد. همانطور که سرنگونی بناها نشان داد، مبارزات فعالان حقوق مدنی نه تنها حول محور مسائل اجتماعی و سیاسی می چرخید، بلکه به مشکل مشارکت فرهنگی و حق تبدیل شدن به بخشی از دیدگاه یکپارچه تر از تاریخ آمریکا نیز می پرداخت. پارادوکس نمادین این بود که اقدامات شمایل شکنانه معترضان خيلی زود جلوه ای نمادین به خود گرفت. آنها طلسم هنجاری روایت های طولانی و محکم را شکستند و بدین ترتیب خصلت سمّی خشونت سرکوبگرانه موجود در این نمادهای تاریخی را آشکار کردند. شاید دراینجا بتوانیم نقطه عطف تاریخی را به معنایی که مراد والتر بنیامین بود ببینیم که در «درباره مفهوم تاریخ» ناگهانی بودن لحظات انقلابی را نظریه‌پردازی کرد. چنین نقطه عطفی زمانی می تواند اتفاق بیفتد که تصویر یک خاطره یخ زده متلاشی شود و تداوم یکپارچه گذشته ظالمانه را از بین ببرد. در چنین لحظه ای، گذشته دست نیافتنی در زمان حال احیا می شود و پیوند جدیدی ميان قربانیان خاموش گذشته و رهایی دهندگان آنها در حال برقرار می شود. بناهای یادبود دولتمردان به عنوان نشانه های قابل لمس یک تاریخ خشونت آمیز که در زمان حال حفظ و نگهداری می شد، ضبط شد. این دولتمردان ساخته شده از سنگ و مرمر لال نبودند: آنها همچنان به بیان پیام های تهاجمی آشکار خود ادامه می دادند و بدین ترتیب هر روز بخش عظیمی از ساکنان کشور را در معرض توهین، آسیب و تهدید خود قرار می دادند. تا زمانی که اعتبار و حرمت دیدگاه‌ها و ارزش‌های برده‌داران شکست خورده سابق هنوز پا برجا است و همچنان توسط برتری‌طلبان سفید و افراط‌گرایان جنوبی به آینده منتقل می‌شود، جنگ داخلی به پایان نرسیده است.

هدف معترضان این بود که بدون تردید به این نمادها اشاره کنند و آنها را به‌عنوان رسانه‌های مستمر اعتقادات سمّی افشا کنند، به‌عنوان ارسال پیام‌هایی که عمیقاً تثبیت شده و هنوز در آگاهی سفیدپوستان آمریکایی فعال هستند. اما دیوید بلایت درست می‌گوید: «مجسمه‌ها سرنگون می‌شوند، اما داستان‌هایی که آنها را ساخته‌اند باقی می‌مانند». دعوای کنونی تنها بر سر وجود یا عدم وجود این بناها نیست، بلکه در مورد این است که آیا اسطوره آرمان از دست رفته (يا آرمان از دست رفته کنفدراسیون، یک افسانه ی نفی گرای شبه تاریخی و تاریخی آمریکایی که استدلال می کند نهضت و آرمان ايالت های کنفدراسیون در طول جنگ داخلی آمریکا عادلانه، قهرمانانه بوده و بر برده داری استوار نبوده است.، م.) از دیدگاه کسانی که از آن رنج می برند بازتفسیر می شود و آیا می تواند جایگاه خود را در یک تاریخ ملی سیاه و سفید به طور مشترک و همگانی پیدا کند؟

ویلیام ادوارد بورگهارت دوبوا، جامعه‌شناس آمریکایی و فعال حقوق مدنی، زمانی تاریخ ایالات متحده را دروغی مبتنی بر اجماع و توافق خوانده بود، یا به‌طور دقیق‌تر، مورد توافق سفیدپوستان خوانده بود. برای قربانیان یک تاریخ آسیب زای خشونت، این تاریخ به سادگی از بین نمی رود. برعکس، اگر زخمی تاریخی مانند برده داری، شناخت نمادین مشترکی پیدا نکند و علل و آثار نژادپرستی پابرجا بماند، گذشته همچون حال باقی می ماند. چنین تاریخی تنها زمانی می تواند از حال فاصله گرفته و به گذشته تبدیل شود که به طور نمادین پایان یابد و نمادها و پیام های تهاجمی آن به طور علنی و صریح لغو شوند. چیزی که به نظر می رسد فوراً گم شده است، نسخه پیچیده تری از تاریخ آمریکا است که شامل تجربه همه اعضای جامعه است. برای این کار، نمایش برده داری در موزه اسمیتسونیان یا بیان آن منحصراً به عنوان «تاریخ سیاه» کافی نیست. فقط یک موزه ملی و یک یادبود می‌تواند دیدگاه‌های منزوی را با هم ترکیب کند و این تاریخ را به‌عنوان داستانی فراگیر در یک روایت مشترک بیان کند.

شناخت تاریخ رنج سیاهان و به رسميت شناختن و پذیرفتن آن توسط بخش سفیدپوست جامعه می تواند راه های جدیدی برای ساکن شدن توامان در این تاریخ آسیب زا و درهم تنیده بگشاید. این امر می تواند با بهبود شناخت و مشارکت سیاهپوستان آمریکایی از یک سو و از سوی دیگر با توانمندسازی سفیدپوستان آمریکایی برای آشنایی بهتر با تاریخ خشونت خود و به دست آوردن معیارهایی برای فاصله گرفتن انتقادی از افسانه های خشونت و برتری سفیدپوستان، انسجام جامعه را تقویت کرده و همبستگی را در داخل کشور ارتقا دهد. با این حال، تا زمانی که این تاریخ سرکوب شده و ناشناخته باقی بماند، اصول مقدس «ملت باورمند» که هر روز در همه مکاتب در سوگند وفاداری تکرار می‌شود، همجنان در معرض خطر است: «ملت واحد تحت مشیت الهی، غیرقابل تقسیم، با آزادی و عدالت برای همگان.»

تعمير و ترمیم گذشته

امکان و عدم امکان خلق چنین روایت ملی جدیدی به طور خلاصه در دو بیت از شعر قدرتمند آماندا گورمن خلاصه می شود که به مناسبت مراسم تحلیف جو بایدن در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۱ خوانده شد:
[…]

آمریکایی بودن بیش از یک غرور است که ما آن را به ارث برده ایم
گذشته ای است که در آن قدم می گذاریم، و آن را تعمير می کنیم.

دو کلمه از این سطور بسیار مهم است: «غرور» و «تعمير». غرور یک اصطلاح والا و شناخته شده است و چاشنی ضروری حافظه ملی است. حتی می‌توان آن را نشاسته حافظه جمعی خواند. همانطور که در برنامه آموزشی پرزیدنت بوش «ما مردم» بیان شده است: «علوم انسانی به ما می گوید که ما از نظر مردم بودن کی هستیم و چه هویتی داریم و چرا کشورمان ارزش جنگیدن را دارد» (فویس 113). غرور مهم و ضروری است زیرا سرمنشأ تصویر مثبت فردی و جمعی ما است، اما می تواند منشأ بی رحمی اخلاقی، بی مسئولیتی و کوری نیز باشد. وقتی صحبت از شکل‌دهی خاطرات فردی و جمعی به میان می‌آید، غرور ‌تأثیر شگرفی دارد. این مهم برای نیچه کاملاً شناخته شده بود، و او آن را در گزین-گویه ای کوتاه در فراسوی نیک و بد خلاصه کرده:

حافظه ام می گوید: «من این کار را کرده ام».
اما غرورم می گوید: «من نمی توانم چنین کاری کرده باشم» – و محکم می ایستد. سرانجام، حافظه پا پس می کشد. (بخش چهارم، گزین-گویه شماره 68)

با غرور به عنوان دربان قدرتمندش، حافظه همیشه بسیار گزینشگر است و به شدت از تصدیق و گنجاندن بخش های شرم آور تاریخ خود در حافظه جمعی بیزار است. اما در این میان، این شیوه سنتی صورت‌بندی حافظه ملی منحصراً به صورت مثبت و افتخارآمیز، اَشکال پیچیده‌تر و گفت و شنودی تر حافظه را وانهاده است. باز کردن چارچوب سیاسی حافظه برای اعتراف به وقایع منفی نیز می تواند تأثیر مثبت آشکاری داشته باشد، زیرا از توانِ ایجاد روابط جدید و پیوندهای همبستگی با قربانیان خشونت نژادی برخوردار است.

در تقابل با «غرور»، «تعمير» یک اصطلاح نسبتاً فروتنانه است که هنوز نقش بزرگی در گفتمان نظری به خود اختصاص نداده است. با این حال، در زمینه نظری ما، می تواند پتانسیل خاصی را آشکار کند. منظور از تعمیر گذشته چیست؟ نیازی به گفتن نیست که گذشته قابل تغییر نیست. اما می توان آن را به طرق مختلف تفسیر کرد، و مهمتر آن که، می توان آن را تصدیق کرد یا ناشناخته به حال خود واگذاشت. در به خاطر سپردن، اهداف مشخص و کلی متفاوتی وجود دارد که ممکن است با هم همخوانی داشته باشند: یکی یادآوری برای تکرار نشدن. دیگری یادآوری به قصد ترمیم و تعمیر. این نشانه امیدواری است که بسیاری از جوامع دموکراتیک در دهه‌های گذشته آموخته‌اند که یادآوری و کارکردن با یک گذشته تاریک و پرداختن به آن می‌تواند در آینده زمینه ساز ايجاد همبستگی بین گروه‌های اجتماعی باشد. رویارویی با تاریخ و به خاطر سپردن آن به جوامع کمک کرده است تا به آرایش متنوع خود توجه بیشتری نشان دهند. همانطور که لژک کولاکوفسکی زمانی بیان کرد: «ما از گذشته یاد می‌گیریم تا بدانیم چگونه چهره‌هایی را در اطراف خود بشناسیم که در معرض ِ آسيبِ بدترین میراث آن بوده اند.» یک اثر مثبت و مهم به خاطر سپردنِ گذشته منفی در این واقعیت نهفته است که می تواند به طور موثری به روایت های سمّی، با تمامی ارزش های مرتبط با آن، خاتمه دهد.

در رابطه جامعه آمریکا با گذشته اش، که دچار وقفه و بی تکلیفی بوده است، نشانه هایی وجود دارد که نشان می دهد تغییری در جهت تعمیر ‌و ترمیم آن در جریان است. یکی در سال ۲۰۱۵ پس از قتل ۹ آمریکایی آفریقایی تبار در کلیسایی در چارلستون، کارولینای جنوبی اتفاق افتاد، زمانی که پرزیدنت اوباما خواستار خودکاوی و بررسی انگیزه ها و احساسات شهروندان شد و بر این درخواست خود مبنی بر مقابله با نژادپرستی و خشونت با سلاح گرم تاکید ورزيد. سوزان نیمن این رویداد را نقطه شروع کتاب خود از آلمانی ها آموختن، که در آن آمریکایی ها را تشویق می کند تا با گذشته خود مقابله و با آن کار کنند. گامی حتی آشکارتر در این مسیر توسط رئیس جمهور جو بایدن در مراسم بزرگداشت صدمین سالگرد قتل‌عام نژادی تولسا برداشته شد – یک رویداد تاریخی که در آن گروهی متشکل از اوباش سفیدپوست بسیاری از سیاهپوستان را کشتند، ۱۲۰۰ خانه را سوزاندند و ۱۰۰۰۰ نفر از یک جامعه شکوفا را بی خانمان و وحشت زده کردند. در یکم ژوئن ۲۰۲۱، بایدن اولین رئیس جمهور آمریکا بود که در چنین مراسم عزاداری شرکت کرد. این سخنان او است:

برای مدت طولانی تاریخِ آنچه در اینجا رخ داد در سکوت و در تاریکی پوشیده ماند. اما صرف اینکه تاریخ خاموش است به این معنا نیست که اتفاق نیفتاده است. در حالی که تاریکی می تواند چیزهای زیادی را از نظر پنهان کند، اما چیزی را پاک نمی کند. برخی از بی عدالتی ها آنقدر فجیع، وحشتناک، آنقدر دردناک هستند که هر چقدر هم که مردم تلاش کنند نمی توان آنها را دفن کرد. […] ما نمی توانیم انتخاب کنیم آموختنِ آنچه را که می خواهیم بدانیم، و نه آنچه را که باید بدانیم. ما باید خوب، بد، همه چیز را بدانیم. این کاری است که ملت های بزرگ انجام می دهند. آنها با جنبه های تاریک خود کنار می آیند و ما ملت بزرگی هستیم. تنها راه ایجاد یک زمینه مشترک، تعمير و بازسازی واقعی است. من به اینجا آمده ام تا خالی سکوت را پر کنم، زیرا در سکوت زخم ها عمیق تر می شوند و هر چند دردناک است، زخم ها فقط در یادآوری خوب می شوند. ما فقط باید انتخاب کنیم که به خاطر بسپاریم. ما آنچه را که اینجا در تولسا اتفاق افتاده است به یاد می آوریم تا از خاطرمان پاک نشود.

بایدن در اینجا به کار حافظه ای پرداخت که همه شهروندان کشور را درگیر می کند. او در سخنرانی خود بر دشواری پرداختن به این موضوع آسیب زا از دیدگاه جمعیت سفیدپوست و تأخیر طولانی ای که قبل از پرداختن به این موضوع شکل گرفته است، در این مورد با فاصله صد سال، تأکید می کند. در دیکتاتوری ها، تاریخ و حافظه یکسان هستند و این بر عهده دولتمردان حاکم است که هر دو را تعریف کند. اما حتی در یک دموکراسی ممکن است موانع و سدهایی وجود داشته باشند که مانع جستجوی حقیقت تاریخی شوند. دموکراسی، عدالت برابر و به رسمیت شناختن متقابل اعضای جامعه در خطر است چنانچه بخشی از جامعه نخواهند از جنایات اجداد خود مطلع شوند. و با وجود اینکه روایت‌های تاریخی و شهادت‌های شخصی فراوانی از شاهدان وجود دارد، به این معنا نیست که رویدادی در تاریخ یا حافظه یک ملت جایگاه ثابتی داشته باشد. صرف این که تاریخ ساکت است به این معنا نیست که چیزی اتفاق نیفتاده است. در حالی که تاریکی می تواند چیزهای زیادی را پنهان کند، اما چیزی را پاک نمی کند.»

حافظه ملی ما آمریکائیان تا به امروز، مطلقا از هم جدا و تفکيک شده است. هیچ اتفاق نظری در میان جمعیت سفیدپوست وجود ندارد که آنها را به قبول شمولیتِ خاطره قربانیان سیاه پوست در تاریخ مشترک ما وادارد . «ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم آموختنِ آنچه را که می‌خواهیم بدانیم، و نه آنچه را که باید بدانیم. ما باید خوب، بد، همه چیز را بدانیم. این کاری است که ملت های بزرگ انجام می دهند.» پشتوانه در این درخواست یک الزام اخلاقی نهفته است. بایدن نه تنها به یادبود این رویداد و تثبیت آن در تاریخ کمک می کند، بلکه از هموطنان آمریکایی خود نیز می خواهد که در این مراسم بزرگداشت شرکت کنند. او داستان را به طور گسترده تعریف می کند تا این رویداد را به یک رکورد تاریخی و خاطره زنده تبدیل کند. از این حیث، سخنرانی پرزیدنت بایدن یک اقدام عملی است که تلاش می کند خاطره ای مشترک برای همه آمریکایی ها ایجاد کند. هنگامی که او قول داد که «اطمینان حاصل کند که آمریکایی ها داستان تولسا را به طور کامل می دانند»، او در حال شروع یک پروژه دشوار و طولانی مدت بود. این امر مستلزم تغییر روایت ملی برای گنجاندن آنچه به طور سیستماتیک از آن حذف شده است.

تلاش بایدن برای نجات این خاطره از فراموشی کامل با عدم تصدیق شدید از جانب دیگران پاسخ داده شد. دونالد ترامپ مدتهاست که «جنگ صلیبی علیه تاریخ آمریکا» را محکوم کرده است. والدین و وکلای جمهوری خواه به او ملحق شده اند تا اکنون با تمام امکانات ممکن به شدت از تدریس این تاریخ در مدارس آمریکا جلوگیری کنند. به عنوان مثال، در اوکلاهاما، جایی که قتل عام سیاهان اتفاق افتاد، قانون کاملاً جدیدی وجود دارد که معلمان را از برخورد با مطالب تاریخی که باعث ایجاد احساس ناراحتی، پشیمانی یا اضطرابِ جنسیتی و نژادیِ دانش آموزانشان شود، منع می کند. از آنجایی که نشر اخبارِ مربوط به رویدادهای خشونت نژادی سفیدپوستان با کمک سانسور دولتی ممنوع می شود، رویای آمریکایی به تدریج به یک کابوس آمریکایی بدل می گردد.(PBS News Hour)

در همین حال، پرزیدنت بایدن به تلاش خود برای تعمير گذشته ادامه داد. در ۲۹ ژوئن ۲۰۲۱، کنگره لایحه‌ای صادر کرد که در آن خواستار برداشتن نیم تنه قاضی سابق راجر بی تانی (۱۸۶۴-۱۷۷۷) از ساختمان کنگره در واشنگتن شد. تانی از نظام برده داری دفاع می کرد و در مخالفت با سیاه پوستانی که شهروند ایالات متحده می شدند، حکم صادر می کرد. مجسمه سنگ مرمر او با مجسمه تورگود مارشال (۱۹۹۳-۱۹۰۸) جایگزین شد، اولین قاضی سیاه پوست که در دادگاه عالی خدمت می کرد .

اینکه آیا آمریکایی‌های سفیدپوست در نهایت چشم انداز سیاه‌پوستان را در تاریخ مشترک خود خواهند پذیرفت، یک سوال باز باقی می‌ماند. برایان استیونسون، موسس و مدیر اجرایی موزه عدالت برابر و یادبود در مونتگومری، آلاباما، گفت: ما معتقدیم که درکِ گذشته کشورمان برای یافتن راهی به جلو در مورد طیف وسیعی از مسائل معاصر حیاتی است. ما مفتخریم که موزه میراث می‌تواند نقشی حیاتی در کمک به مردم در یادگیری تاریخ آمریکا داشته باشد که اغلب آموزش داده نمی‌شود و همه را برای ایجاد جوامع سالم‌تر توانمند می‌کند.» امروزه بناهای تاریخی سرنگون می شوند و موزه های جدیدی به وجود می آیند. قالب‌های جدیدی برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد اپیزودهای تاریخیِ خاموش ارائه می‌شوند که می‌توانند رویکردی خودانتقادی و مسئولانه‌تر را به تاریخ آمریکا ترویج دهند. اما اینکه آیا این تاریخ در نهایت مورد استقبال قرار خواهد گرفت و به یک تاریخ ملی مشترک تبدیل خواهد شد، داستان دیگری است. چنین حافظه ملی مشترکی باید توسط عموم مردم پذیرفته شود و دولت پشتیبان آن باشد. اما این موضوع هنوز موضوع منازعات سیاسی سراسری است. این تصمیم یک پرسش باز است و در نهایت در اختيار رای دهندگان باقی می ماند.

نتیجه گیری: از چشم اندازی جهانی به چشم اندازی سیاره ای

مفهوم تعمیر و ترميم نه تنها برای فرهنگ ها و جوامعی که ارزش های شان از هم پاشیده اند، بلکه برای وضعیت سیاره ما نیز مناسب است. من در اینجا به فیلسوف آشیل مبمبه اشاره می کنم که او نیز از این اصطلاح در سخنرانی ها و کتاب های خود استفاده می کند. مبمبه و گورمن با ایجاد پرونده ای برای «تعمیر»، همبستگی ملی، جهانی و سیاره ای را اینجا و اکنون به منظور ایجاد امکان آینده برای سیاره زمین و نسل های بعدی فرا می خوانند.

در یک سخنرانی درباره «(دوباره) ساختن جهان» در فوریه ۲۰۲۱، مبمبه به دنیایِ به سرعت در حال تغییر اشاره می کند و ویرانی های یک تاریخ طولانی مملو از خشونت و بی عدالتی را مورد بررسی قرار می دهد که جنوب جهانی به دست شمال جهانی تجربه کرده است. او در پاسخ به این انرژی های مخربِ ناشی از جهانِ غرب و با توجه به وضعیت ناپایدار سیاره ما، خواستار «اخلاق جدید تعمیر» شد. او پس از تشریح قطبی شدن پیشرونده جوامع و ملت ها در مقیاس جهانی، در حالی که می خواست بداند هنوز برای مقابله با این انرژی های مخرب کاری می توان انجام داد، پرسید: «ما هنوز چه چیز مشترکی داریم؟» و پاسخ او این بود که: ما باید تصدیق کنیم که «ممکن است زندگی‌نامه مشترکی داشته باشیم که بخواهیم با هم بنويسيم.»

فرم هايی که جوامع با کمکِ آنها به یاد می آورند و فراموش می کنند می توانند رویکرد مناسبی برای درک بهتر خطوط گسل و شکاف موجود در آنها ارائه دهند. گذشته به سادگی انجام نمی شود و تمام نمی شود، بلکه به روش هایی که تاریخ به خاطر سپرده یا فراموش می شود، ادامه می یابد یا به پایان می رسد، تجربه می شود، ارزیابی می شود و توسط گروه های مختلف به شیوه های متضاد روایت می شود، به زمان حال و آینده گسترش می یابد. تا زمانی که روایات هايی که ارزش‌های آشتی‌ناپذیر را ترویج می‌کنند در جامعه‌ای وجود داشته باشند که نتوان آنها را در راستای شکلی از ارتباط و تبادل متقابل سوق داد، تهديدی قاطعانه عليه انسجام ملت هستند. بی تفاوتی در قبال آنها امکان همدلی و همبستگی را مسدود کرده و در نتیجه عوامل اساسی و حیاتی تشکیل جامعه را نابود می کند.

منبع: https://amst.winter-verlag.de/article/amst/2023/4/11

منابع و آثار ذکر شده در متن

1 Anderson, Benedict. Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism. London: Verso, 1983. Print.

2 Baldwin, James. “White Man’s Guilt.” Collected Essays. Ed. James Baldwin. New York: Library of America, 1998. 713-27. Print.

3 Benjamin, Walter. “On the Concept of History.” 1940. Simon Fraser University, n. d. Web, 14 Sept. 2023. https://www.sfu.ca/~andrewf/CONCEPT2.html.

4 Biden, Joe. “President Biden Remarks on 1921 Tulsa Race Massacre.” C-Span. National Cable Satellite Corporation, 1 June 2021. Web. 2 Sept. 2022. https://www.c-span.org/video/?512210-1/president-biden-recalls-horror-1921-tulsa-race-massacre.

5 Blight, David W. “Europe in 1989, America in 2020, and the Death of the Lost Cause.” The New Yorker. Condé Nast, 1 July 2020. Web. 27 June 2023. https://www.newyorker.com/culture/cultural-comment/europe-in-1989-america-in-2020-and-the-death-of-the-lost-cause.

6 “Cultural Narratives: What Is a Foundational Narrative?” Abensour & Partners, 2014. Web. 14 Sept. 2023. http://www.abensourandpartners.com/who-are-we/foundational-narratives/.

7 Faulkner, William. Requiem for a Nun. New York: Signet, 1951. Print.

8 Fiedler, Leslie. “Cross the Border, Close the Gap.” Wege aus der Moderne: Schlüsseltexte der Postmoderne-Diskussion. Ed. Wolfgang Welsch. Weinheim: Wiley, 1988. 57-74. Print.

9 Flieger, Estera. “The Populist Rewriting of Polish History Is a Warning to Us All.” The Guardian. Guardian Media Group, 17 Sept. 2019. Web. 14 Sept. 2023. https://www.theguardian.com/commentisfree/2019/sep/17/populist-rewriting-polish-history-museum-poland-gdansk.

10 Fuisz, Lisbeth. “‘We the People’: The U.S. Government’s Recent Recruitment of Literature for Nation Building.” Moment to Monument: The Making and Unmaking of Cultural Significance. Ed. Bezzola Lambert et al. Bielefeld: transcript, 2009. 111-22. Print.

11 Fukuyama, Francis. Identity: Contemporary Identity Politics and the Struggle for Recognition. London: Profile, 2018. Print.

12 Gorman, Amanda. The Hill We Climb: An Inaugural Poem for the Country. New York: Random House, 2021. Print.

13 Hiergeist, Teresa et al., eds. Paragesellschaften: Imaginationen—Inszenierungen—Interaktionen in den Gegenwartskulturen. Berlin: De Gruyter, 2021. Print.

14 Kelly, Lidia. “Five Arrested as Australia Protests Draw Thousands.” Reuters. Thomson Reuters Corporation, 26 Jan. 2021. Web. 14 Sept. 2023. https://www.reuters.com/world/asia-pacific/five-arrested-australia-day-protests-draw-thousands-2021-01-26/.

15 Lamont, Michèle. “Culture Shift: Q&A with Sociologist Michèle Lamont.” Cifar. Canadian Institute for Advanced Research. 17 June 2020. Web. 14 Sept. 2023. https://cifar.ca/cifarnews/2020/06/17/culture-shift-qa-with-sociologist-michele-lamont/.

16 Lepore, Jill. These Truths: A History of the United States. New York: Norton, 2018. Print.

17 Mbembe, Achille. “(Re-)Construction of the World—Aid, Solidarity, Politics.” Rosa Luxemburg Stiftung. Online Conference, 14 Feb. 2021. Web. 26 June 2023. https://www.rosalux.de/en/documentation/id/43795.

18 Muhammad, Khalil Gibran. The Condemnation of Blackness: Race, Crime, and the Making of Modern Urban America. Cambridge, MA: Harvard UP, 2019. Print.

19 —. “Khalil Muhammad: COVID-19, Racial Inequities and the Fragile State of American Democracy.” YouTube, uploaded by NS-Dokumentationszentrum München, 18 June 2020. Web. 27 June 2023. https://www.youtube.com/watch?time_continue=1731&v=3DpkhQuM3zI&feature=emb_title.

20 Neiman, Susan. Learning from the Germans: Race and the Memory of Evil. New York: Macmillan, 2019. Print.

21 Nietzsche, Friedrich. “Beyond Good and Evil, Part IV, Aphorism # 68.” Werke in drei Bänden. Ed. Karl Schlechta. München: Hanser, 1954. 626. Print.

22 Obama, Barack. “Obama’s 2008 Election Victory Speech.” CNN Politics. Cable News Network, 10 Nov. 2017. Web. 14 Sept. 2023. https://edition.cnn.com/videos/politics/2017/01/10/barack-obama-2008-acceptance-speech-chicago-sot.cnn.

23 aul, Heike. Amerikanischer Staatsbürgersentimentalismus: Zur Lage der politischen Kultur der USA. Göttingen: Wallstein, 2021. Print.

24 Payne, Michael, ed. The Greenblatt Reader. Malden, MA: Blackwell, 2005. Baixardoc. Web. 28 July 2023. https://baixardoc.com/documents/the-greenblatt-reader-ben-jonson-william-shakespeare-5cc0c76ac218c.

25 PBS News Hour. “What Trump Is Saying about 1619 Project, Teaching U.S. History.” Public Broadcasting Service, 17 Sept. 2020. Web. 6 Oct. 2023. https://www.pbs.org/newshour/show/what-trump-is-saying-about-1619-project-teaching-u-s-history.

26 Rifkin, Jeremy. The Empathic Civilization: The Race to Global Consciousness in a World in Crisis. New York: Penguin, 2009. Print.

27 Stevenson, Bryan. “Equal Justice Initiative Announces Expanded Legacy Museum in Alabama.” Alaska’s News Source. 30 Sept. 2021. Web. 2 Sept. 2022. https://www.alaskasnewssource.com/2021/09/30/equal-justice-initiative-announces-expanded-legacy-museum-alabama/.

28 “The 1619 Landing—Virginia’s First Africans Report & FAQs.” Hampton History Museum. 17 Mar. 2021. Web. 2 Sept. 2022. https://hampton.gov/3580/The-1619-Landing-Report-FAQs.

سرگئی لبدف با نوشتن رمان ‘بی رد و نشان’ یک اثر مهیج سیاسی با کیفیت ادبی عالی آفریده است.












سرگئی لبدف با نوشتن رمان ‘بی رد و نشان’ یک اثر مهیج سیاسی با کیفیت ادبی عالی آفریده است.

این نویسنده روس مقیم آلمان در کتاب جدیدش، با وجودی که با ژانر جاسوسی طنازی می کند، کیفیت عالی اثر را حفظ کرده است.

لبدف از سختی و مشقت آدمها در حفظ کرامت انسانی خود در زیر سیطره یک رژیم سیاسی توتالیتر می نویسد که پایبندی آنها به اصول اخلاقی را می کُشد و هر شکلی از اختیار و آزادی را از آنها سلب می کند.

ادبيات و فرهنگ، روزنامه انفورماسیون
چهارم نوامبر ۲۰۲۲
به قلم: برور اکسل دن

کتابخوان های دانمارک در سالهای اخیر خود را سپاسگزار انتشاراتی کوچک پالومار می دانند که به آنها امکان مطالعه آثار یکی از جالب ترین نویسندگان جوانی را داده است، که اینروزها می نویسند.

شاید استفاده از این واژه های قلمبه اغراق آمیز به نظر برسد، ولی اطلاق آن به نویسنده ای، که در حال حاضر دوران تبعید خود را در آلمان سپری می کند، بی مورد نیست، چرا که براستی، هم با یک اهل قلم بسیار قدر طرف هستیم، و هم اینکه او به روال همیشگی در داستان تازه اش نیز اثری با چنان کیفیت عالی ارائه می دهد، که هم با نخستین داستانش، ‘بر لبه پرتگاه فراموشی’ پهلو می زند و هم با رمان تاریخی سال گذشته اش ‘انسانهای ماه آگوست’، که در آن از یک فرم نسبتأ متفاوت استفاده کرده است. ‘بی رد و نشان’ اولین تلاش لبدف در نگارش یک رمان جاسوسی است، و بایستی اذعان کرد که در انجام این کار مهم کم نیاورده است.

خوانندگان آثار دراماتیک پرفروش چه بسا از این که در آغاز و پایان این کتاب اثری از یک اکشن بسیار پرهیجان نمی بینند، دلسرد شوند. حال آن که در اینجا با یک اثر پلیسی – جنایی سیاسی خوش ساختی طرفیم، همسو با سنت به جامانده از نوشته های گراهام گرین و جان لو کاره، که با دقت روانشناختی متکی بر هم دلی و هم حسی و‌ با نثری برتر، دنیایی آکنده از دروغ، رازها و ناگشودنی ها،، رمزآلود و معماگون را به تصویر می کشد.

در کانون اصلی داستان نه یک شخص، بل که یک سم مهلک، ماده ای کشنده به نام ‘دبیوتنت’ (Debutant) جای گرفته است، که پس از القای آن به قربانی بدون به جا گذاشتن هیچ رد و نشانی از خود ناپدید می شود.

خواننده در فصول پیاپی با شیمی‌دان دولتی سابق، کالیتین، خالق ‘دبیوتنت’، و شرژنف، یک افسر اطلاعاتی آزرده و معذب آشنا می شود، که در معیت همکارش گِرِبنجوک این وظیفه ی نمادین نسبتن راحت به او محول شده که برای کشتن کالیتین با معجونی که خود او ساخته، به تبعیدگاه او در اروپای غربی سفر کند.


استحکام

لبدف باب داستانش را با طمانینه و تعلیق و چنان شدت و حدتی می گشاید، که براحتی به زیر پوست خواننده اثرش راه می يابد.

اگرچه لبدف در این داستان خود را مقید به رعایت سلسله مراتب زمانی و مکانی رویدادها نساخته است، اما بخش بسزایی از آن در زیر لایه های «رازهای ژرفتر» به «دنیایی بسته و بی منفذ» اشاره دارد، که همان دستگاه دولتی روسیه است.

لبدف جهان خفقان آور و تنگ و تاریکی را ترسیم می کند، که همه ساکنانش به پارانویا گرفتارند، و هر کسی بیم آن دارد که توسط یکی از نزدیکانش لو برود. او با دقتی مثال زدنی نحوه شکل گیری این پارانویا را به صورت غبار و مه ذهنی مسلط بر روح و روان شخصیت های داستان به تصویر می کشد، بویژه در شخصیتی مانند شرژنف، که برای حفظ کرامت انسانی خود تحت لوای یک رژیم ضدانسانی ناگزیر از جنگ و ستیز است، در عین حالی که همزمان موظف به تعقیب و شکار کالیتین است. به چکیده ای از متن این داستان نگاهی بیندازیم:

«در ضمن شرژنف درباره چیزی تردید به دل راه نمی داد. فقط به آن فکر می کرد، او به داشتن کنترل بر افکارش عادت داشت، و به همین خاطر هم این ملاحظات برای او مخاطره آمیز می نمود: گِرِبنجوک بنا به دستور می بایستی همکارش را زیر نظر می گرفت و بعدأ در این باره گزارش می نوشت – همانطور که خودش هم مجبور به این کار بود. بنابراین شرژنف می کوشید افکار ناخواسته را از خود براند تا جایی که حتی سایه ای از آنها در چهره اش خوانده نشود.»

دنیای تیره و تاریکی که لبدف ترسیم می کند، دنیایی تحت کنترل و نظارت چشمان غول آسای دستگاه دولتی، که تنها «مهر و نشان های وفاداری و خیانت» را می بیند، که چونان احکام ابد بر پیشانی اشخاص مهر شده است. لبدف کاری به قضاوت کردن آنها ندارد. برعکس می کوشد تا سختی و مشقت ناشی از حفظ کردن کرامت انسانی زیر سلطه رژیمی توتالیتر را نشان دهد، که با خفه کردن باورهای اخلاقی افراد و سلب هر نشانی از اختیار و آزادی، آنها‌ را به عروسک هایی کوکی در زیر نگاه استریوسکوپیک (برجسته بین) استبداد و خودکامگی تقلیل دهد.

لبدف پرسش مهمی را در داستانش مطرح می کند، این که‌ آیا می توان شیمی‌دان هایی را که سلاح های مرگبار تولید می کنند، به قبول مسئولیت در قبال تولیدات خود واداشت، و‌ آیا اصلن می توان برای آدمهایی که از دایره ی شمول کنترل و نظارت بیرون هستند، مسئولیت اخلاقی قائل بود. می توان گفت این داستان به سیاق خاص خودش تاملی است پیرامون پرسشی که فیلسوف معاصر هانا آرنت با ارائه مفهوم ابتذال شر مطرح کرده بود، این که، شر در وجود هر آن کسی است که ناتوان از دیدن چیزی ورای مرزهای آن نظامی است که خود بخشی از آن است.

فوق العاده

اگر گمان کنیم که این اثر سبک‌تر از آثار ادبی پیشین او است، تنها به این دلیل که در ژانر رمان جاسوسی نوشته شده است، به بیراهه رفته ایم. به یقین‌ این کتاب به اندازه «بر لبه پرتگاه فراموشی» دارای ملاحظات فلسفی-تاملی نیست، یا به قدر «انسانهای ماه آگوست» از تحلیل های تاریخی ریشه ای برخوردار نیست، وانگهی اشراف واژگانی او، تسلط مطمئن لبدف بر سبک و لحن، حتی در بخش های شاعرانه تر کتاب، همچنان جایگاه برتر خود را حفظ کرده است.

برای نمونه گزارش یک رؤیا را در نظر بگیریم که کالیتین در مسیر داستان می بیند: «او خواب می بیند، که بر فراز دشتی تاریک شناور است، بی وزن، خالی از فکر. او هدفی داشت، اما نمی دانست چه. باد او را به هر طرف پرتاب می کرد، او را در هوا می چرخاند. بالای سرش آسمانی خالی و شوم بود بی هیچ ستاره و سیاره ای. نیروی طبیعی محسوس، لرزان و جنباننده باد همه وجودش را انباشته بود، او به اثر و‌ رد شیرگونی می مانست که از مایع منی کاملا رسیده ی ماهی های پرنده غول پیکر به جا مانَد.»

یا هنگام توصیف یک نوازنده راک، که شرژنف و گربنجوک در اواخر داستان ملاقات می کنند، که «دست و پایش به طرز غیرطبیعی خشک و بی حرکت بودند، به عروسک خیمه شب بازی می ماند که در آن چوب تراش وجود مفاصل را فراموش کرده بود.»

این کتاب به راستی عالی نوشته شده است، و نثر کلی روان آن نیز تأییدی بر این مدعا است که لوته یانسن نیز ترجمه ای عالی از آن به دانمارکی ارائه کرده است.

سرگئی لبدف: ‘بی رد و نشان’، با برگردان لوته یانسن. نشر پالومار. ۳۰۰ صفحه، ۳۰۰ کرون دانمارک.

منبع: انفورماسيون

از جنگ‌ سرد تا صلح داغ

از جنگ‌ سرد تا صلح داغ

Slavoy Zizek
منبع متن: پراجکت سينديکت
25 مارس 2022

در جهانی ساخته و پرداخته منطق آهنین بازارهای آزاد و منافع ملی، جنگ آتاویستی ظفرنمون پوتین، سیاستمداران منادی «عمق» استراتژيک در رئال پولیتیک را شگفت زده کرده است. اشتباه آنها در به فراموشی سپردن این واقعیت است، که تنش های فرهنگی، قومی، و مذهبی تحت سیطره سرمایه داری جهانی، تنها اَشکال باقی مانده پیکار سیاسی است.

لوبلیانا – با اشغال اوکراین توسط روسیه، ما در حال ورود به وادی جدیدی از سیاست های جنگی و جهانی هستیم. سوای خطر اعتلا یافته فاجعه هسته ای، ما هم اکنون با توفان کاملی از بحران های جهانی مواجه هستیم که یکدیگر را به طور متقابل تقویت می کنند، پاندمی، تغییرات آب و هوایی، خسران ناشی از نابودی تنوع زیستی، و کمبود آب و مواد غذایی. این وضعیت حاکی از یک جنون ریشه ای است: در دورانی که امکان بقای بشر بدلیل عوامل اکولوژیک (و غیره) دچار خطر گشته، و در زمانی که التفات به چنین تهدیدهایی می بایست نسبت به هر مشکل دیگری از اولویت اصلی برخوردار باشد، توجه و نگرانی اصلی ما دوباره به طور ناگهانی به سمت یک بحران سیاسی تازه تغییر جهت داده است. درست موقعی که به همکاری و تشریک مساعی جهانی بیش از هر زمان دیگری نیازمندیم، با بازگشت انتقامجویانه «برخورد تمدن ها» روبرو شده ایم.

دلیل ابن رخداد چیست؟ همانطور که اغلب اینگونه است، قدری هگل شناسی برای حل و ‌پاسخگویی به مسائلی از این قبیل کفایت می‌کند. هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» توصیف معروفش از دیالکتیک ارباب و برده را ارائه می دهد، از دو موجود “خود-آگاه” که در محبس پیکار مرگ-و-زندگی گیرافتاده اند. اگر هر یک از آنها برای کسب برد و پیروزی آماده جانفشانی باشد، و اگر هر دو در این امر مصر باشند، آنگاه دیگر برنده ای در کار نخواهد بود: یکی از آنها می میرد، و آن که زنده مانده دیگر کسی را ندارد تا واقعیت وجودی او را تصدیق کند. این امر حاکی از آن است که کل تاریخ و فرهنگ بر اساس یک مماشات بنیادی بنا گردیده است: در تقابل و مواجهه‌ چشم-در-چشم، یکی از طرفین ( بنده ی آتی) به علامت تسلیم و رضا “چشم از چشم حریف بر می گرداند”، یعنی تمایلی برای مبارزه تا سرحد مرگ ندارد.

وانگهی هگل بلافاصله اذعان می کند که در ارتباط میان دولت ها سخنی از مماشات نهایی یا پایدار در میان نیست. روابط میان دولت-ملت های خودمختار به طور ثابت و همیشگی زیر سایه جنگی بالقوه است، که هر دوره از صلح چیزی جز یک آتش بس موقتی نیست. هر دولتی اعضای خود را تعلیم و آموزش داده تا نظم و انضباط را فراگیرند و صلح‌ و آرامش مدنی میان آنان را تضمین می کند، و این روند به چنان معیار اخلاقی منتهی می شود که در نهایت خواهان اعمال قهرمانی و جانفشانی است – آمادگی برای فداکردن زندگی خود در راه وطن. روابط خشن و وحشیانه میان دولت ها همچون اساس و اسلوب اخلاقیات در درون دولت ها است.

آشکارترین نمونه از این منطق را نزد کره شمالی می توان سراغ گرفت، گرچه نشانه هایی وجود دارد دال بر این که چین نیز در مسیر مشابهی در حرکت است. بنا بر گفته دوستانی در چین (که اسمشان را نمی توانم فاش کنم)، نویسندگان بسیاری که در ژورنال های نظامی چین قلم می زنند نگران آن هستند که ارتش چین امکان یک جنگ واقعی برای آزمودن و تست توانایی های جنگی اش را ندارد. در حالی که ایالات متحده به طور بی وقفه در حال آزمودن ارتش خود در مکان هایی چون عراق بوده است، چین از زمان دخالت ناموفقش در ویتنام در سال ۱۹۷۹، این امکان را نداشته است.

در عین حال، رسانه های رسمی چین به طور آشکارتری به این مساله اشاره می کنند که به خاطر نبودن چشم انداز کافی برای انتگراسیون مسالمت آمیز تایوان در خاک چین، “آزادسازی” نظامی این جزیره ضروری خواهد بود. ماشین پروپاگاندای چین در راستای آماده سازی ایدئولوژیک این کار، با تکیه بر اتهامات مکرر مبنی بر این که ایالات متحده برای تایوان حاضر است به جنگ نیز تن در دهد، بر اهمیت وطن پرستی ناسیونالیستی و سوءظن نسبت به هر چیز بیگانه به طور فزاینده ای تاکید می کند.

پاییز گذشته، مقامات چین به مردم توصیه می کردند «جهت احتیاط» برای زنده ماندن به مدت دو ماه مواد غذایی و آذوقه کافی جمع آوری و انبار کنند. یک اخطار عجیب که بسیاری آن را به معنای اعلام جنگی قریب الوقوع به حساب آوردند.

چنین تمایلی در تقابل مستقیم با نیاز عاجل متمدن سازی تمدن ها و ایجاد نظمی جدید در اشکال ارتباطی میان آنها است. ما به همبستگی در مقیاسی جهانی و نیز همکاری و تشریک مساعی میان همه جوامع انسانی نیازمندیم، گرچه این هدف مهم به دلیل ظهور خشونت “قهرمانانه” سکتاریستی مذهبی و قومی و آمادگی برای فداکردن خود (و جهان) برای هدفی والا، کار چندان آسانی به نظر نمی رسد. در ۲۰۱۷ فیلسوف فرانسوی، آلن بدیو، به این نکته اشاره کرده بود که خطوط و مسیرهای یک جنگ آتی از هم اکنون قابل تشخیص شده است. او پیش بینی کرد “ایالات متحده و گروه غربی-ژاپنی آن در یک طرف، چین و روسیه در طرف دیگر، تسلیحات نظامی از هر طرف. این آدم را به یاد یکی از گفته های لنین می اندازد: ‘یا انقلاب جلوی جنگ را خواهد گرفت یا جنگ جرقه انقلاب را روشن خواهد کرد.’

این گونه می توان به نهایت میزان اهمیت کار و فعالیت سیاسی که در راه است پی برد: برای اولین بار در تاریخ، فرض نخست – انقلاب مانع از جنگ خواهد شد – به واقعیت خواهد پیوست تا فرض دوم – با جنگ جرقه انقلاب روشن خواهد شد. این فرض دوم ما است که به طور مؤثری در روسیه در بستر جنگ جهانی اول محقق گردید، و در چین در بستر جنگ جهانی دوم. اما به چه قیمتی! و با چه پیامدهای درازمدتی!”

محدوده های رئال پولتیک

برای متمدن کردن تمدن های مان نیازمند تحولات اجتماعی بنیادین و ریشه ای هستیم – یک انقلاب، در واقع. وانگهی ما استطاعت آن را نداریم که دل به جنگ تازه ای خوش کنیم که جرقه انقلاب را روشن کند. نتیجه بسیار محتمل تر پایان تمدن است آنگونه که می شناسیمش، با آنهایی که زنده می مانند (البته اگر کسی زنده بماند) تا گروه های کوچک اقتدارگرا سازمان داده شوند. باید از هر گونه توهمات دوری ورزید: در یک معنای اساسی، جنگ جهانی سوم هم اکنون آغاز شده است، گرچه این جنگ در حال حاضر هنوز بخش عمده اش از طریق پراکسی ها یا به صورت نیابتی انجام می شود.

فراخوان های انتزاعی برای صلح کافی نیست. «صلح» اصطلاحی نیست که بگذارد ما آن تمایز سیاسی کلیدی مورد نیاز خود را ارائه دهیم. اشغالگران همواره به طرز صمیمانه ای خواهان صلح در سرزمین تحت تصرف خودشان هستند. همانطور که آلمان نازی خواهان صلح در فرانسه تحت اشغال خود، اسرائیل خواهان صلح در کرانه باختری اشغالی، ‌و ولادیمیر پوتین رییس جمهور روسیه هم خواهان صلح در اوکراین است. به همین دلیل، همان طور که اتین بالیبار فیلسوف زمانی گفته بود، “صلح طلبی یک گزینه نیست.” تنها طریق جلوگیری از یک جنگ بزرگ عالمگیر دیگر، امتناع از آن گونه «صلح»ی است که برای حفظ و ابقای خود نیازمند جنگ های محلی دائمی است.

تحت شرایط اینچنینی به چه کسی می توان اتکا کرد؟ آیا بایستی اعتماد خود را تقدیم متفکران و هنرمندان کرد، یا این که در اختیار آنهایی قرار داد که عملی کنندگان پراگماتیک رئال پلتیک هستند؟ مشکل متفکران و هنرمندان این است که آنان نیز نقشی در زمینه سازی جنگ ایفا می کنند. کافی است بندهایی از این سروده درخور ویلیام باتلر ییتس را به خاطر آوریم: “من رؤیاهای خویش را در زیر پاهایتان فرش کرده ام، / به نرمی گام بردارید چرا که بر بستر رؤیاهای من گام می زنید.” بندهای این شعر به خود شاعران نیز اطلاق پذیر است. وقتی آنها رؤیاهای خود را زیر پایمان فرش می کنند، باید این کار را محتاطانه انجام دهند، چرا که انسان های واقعی آنها را می خوانند و به آنها عمل می کنند. به خاطر بیاوریم که همان ییتس متداومن با فاشیسم نظریازی می کرد، حتی تا آنجا پیش رفت که در اوت ۱۹۳۸ موافقت خود را با قوانین ضدیهودی نورنبرگ آلمان اعلام می کند.

می دانیم که شهرت و اعتبار افلاطون بواسطه این ادعای او صدمه خورده است که گفت شاعران جایی در آرمانشهر او ندارند. با این حال، با نظر و داوری مبنی بر تجارب دهه های اخیر، این توصیه نسبتا معقولی است، آن هم زمانی که بهانه پاکسازی قومی توسط شاعران و “متفکرانی” نظیر الکساندر دوگین، ایدئولوگ سرخانه پوتین، آماده و مهیا می شود. حالا دیگر پاکسازی قومی بدون کمک و یاری شعر قابل تصور نیست، چون ما در عصری بسر می بریم که ظاهرأ پساایدئولوژیک است. از آنجا که اهداف عالی سکولار دیگر از قدرت و توان لازم برای بسیج کردن مردم در مسیر خشونت های جمعی برخوردار نیستند، به یک انگیزه مقدس بزرگ‌تر نیازمندیم. مذهب یا تعلقات فومیتی ایفاگر بی عیب و نقص این نقش هستند (آتئیست های بیمارگون که برای لذت مرتکب قتل عام می شوند استثناهای نادرند).

البته از رئال پلتیک هم، که صرفاً به دلیل‌ و بهانه ای برای ایدئولوژی تبدیل شده است که غالباً برخی از ابعاد پنهان را در پشت پرده ظواهر تداعی می کند تا جنایتی را که آشکارا انجام می شود پنهان کند، انتظار زیادی نباید داشت. این راز و رمز دوگانه اغلب با توصیف یک وضعیت به عنوان «پیچیده» اعلام می گردد. یک واقعیت آشکار – بگوییم، نمونه ای از یک تهاجم نظامی وحشیانه – با برانگیختن یک «پس زمینه بسیار پیچیده تر» نسبی می شود. عمل تهاجم در واقع یک عمل تدافعی است.

این دقیقأ همان چیزی است که اکنون دارد اتفاق می افتد. روسیه آشکارا به اوکراین حمله ور شده است، و آشکارا غیرنظامیان را هدف قرار داده است و میلیون ها نفر را آواره و بی خانمان کرده است. و با این حال مفسران و صاحب نظران مشتاقانه به دنبال «پیچیدگی» در پس پشت آن هستند.

البته که پیچیدگی وجود دارد. اما توفیری به حال این واقعیت بنیادی ندارد، که روسیه مرتکب این عمل شده است. اشتباه ما در این بود که تهدیدهای پوتین را به قدر کافی جدی تعبیر نکردیم؛ تصور ما این بود که او صرفا مشغول بازی دستکاری استراتژیک و خطرورزی امنیتی ‌بر لبه پرتگاه قدرت است. این آدم را به یاد جوک معروفی می اندازد که زیگموند فروید نقل قول کرده است:

“دو یهودی در یک واگن راه آهن در ایستگاهی در گالیسیا ملاقات می کنند. ‘کجا میروی؟’ یکیشان می پرسد. ‘به کراکف،’ نفر دوم جواب می دهد. ‘عجب دروغگویی هستی! وقتی می گویی رهسپار کراکف هستی، می خواهی من باور کنم که به لمبرگ میروی. اما من میدانم که در واقع تو رهسپار کراکف هستی. پس دلیل دروغگویی تو چیست؟’”

وقتی پوتین آگهی دخالت نظامی خود را اعلام کرد، ما سخنان او را جدی نگرفتیم، او گفت قصد دارد آرامش را به اوکراین بازگرداند و از آن “نازی زدایی” کند. در عوض، رویکرد هواداران سرشکسته و مایوس “عمق” استراتژی این بود که: “چرا گفتید قصد اشغال الویو را دارید هنگامی که در واقع قصد شما اشغال الویو بود؟”

این معمای مضاعف از پایان چیزی به نام رئال پلتیک حکایت دارد. بر اساس اصول و قاعده، رئال پلتیک با خامدستی دیپلماسی و سیاست خارجی الزام آور به (نسخه شخصی) اصول سیاسی و اخلاقی در تضاد است. وانگهی در وضعیت کنونی، این رئال پلتیک است که در چنته ساده لوحی گرفتار آمده است. ساده لوحانه است که فرض کنیم طرف مقابل، یعنی دشمن، هم مانند ما به دنبال یک معامله پراگماتیک محدود است.

اجبار و اختیار

در جریان جنگ سرد، قوانین و معیارهای رفتاری ابرقدرت ها به وضوح بواسطه دکترین نابودی تضمین شده متقابل (MAD) تعیین و تعریف می‌شد. هر یک از ابرقدرت ها مطمئن می شد که در صورت اقدام به تهاجم هسته ای، طرف مقابل با نیرو‌ و توان ویرانگر کامل به آن پاسخ خواهد داد. در نتیجه، هیچ کدام از آنها در آغاز کردن جنگ با دیگری پیشقدم نمی شد.

در مقابل، وقتی که رهبر کره شمالی، کیم جونگ-اون، پیرامون موضوع وارد کردن ضربه ویرانگر به ایالات متحده سخن می گوید، هیچ جای تعجب نیست اگر بپرسیم او موقعیت خود را چگونه ارزیابی می کند. او طوری حرف می زند انگار نمی داند کشورش، به اضافه خودش، جان سالم بدر نخواهند برد. انگار او درگیر یک بازی کاملن متفاوتی است به نام ناتس (NUTS= بهره برداری هسته ای با انتخاب هدف)، به‌ طوری که توانمندی های هسته ای دشمن را می توان قبل از حمله متقابل، با جراحی از میان برد.

در طول چندین دهه گذشته، حتی آمریکا هم در انتخاب میان MAD و NUTS در نوسان بوده است. گرچه ایالات متحده طوری عمل کرده است گویی متداومأ پیرو منطق MAD در روابطش با روسیه و چین بوده است، در عین حال گه گاه برای استفاده و پیروی از استراتژی NUTS در قبال ایران و کره شمالی دچار وسوسه گشته است. پوتین با اشارات خود در مورد احتمال انجام یک حمله هسته ای تاکتیکی، همین استدلال را دنبال می کند. تنها این واقعیت که دو استراتژی مستقبمأ متعارض به طور همزمان توسط یک ابرقدرت بسیج شود، گواهی است بر خصلت فانتزی همه این ها.

بدبختانه برای باقی ما، گزینه MAD (جنون)دورانش به سر رسیده است. ابرقدرت ها به طور فزاینده ای یکدیگر را می آزمایند، آنگاه که سعی دارند نسخه خودشان از قواعد جهانی را تحمیل کنند، این کار را با کمک نیروهای نیابتی انجام می دهند. در تاریخ پنجم ماه مارس، پوتین تحریم های تحمیل شده به روسیه را “معادل اعلام جنگ” خواند. اما او از آن به بعد بارها گفته است که مبادلات اقتصادی با غرب نباید متوقف گردد، و تاکید کرده است که روسیه به تعهدات مالی خود پایبند بوده و به تحویل هیدروکربن ها به اروپای غربی ادامه می دهد.

به عبارت دیگر، پوتین در صدد تحمیل مدل تازه ای از روابط و مناسبات بین المللی است. بهتر نبود به جای جنگ سرد از مفهوم صلح داغ استفاده کرد: حالتی از یک جنگ هیبریدی دائمی که در آن مداخلات نظامی تحت لوای به اصطلاح ماموریت های حافظ صلح و بشردوستانه اعلام می شوند.

از اینرو، در ۱۵ فوریه، دومای روسیه (پارلمان) اعلامیه ای صادر می کند مبنی بر این که “حمایت قاطع و یکپارچه خود را از اقدامات بشردوستانه کافی با هدف ارائه کمک و مساعدت به ساکنان مناطق خاصی از دونتسک و لوگانسک در اوکراین که تمایل خود را برای کاربرد شفاهی و کتبی زبان روسی ابراز کرده اند و خواهان رعایت آزادی مذهب هستند، و ناخشنود از عملکرد مقامات اوکراینی هستند که حقوق و آزادی های آنها را نقض می کنند، اعلام می داریم.”

ما در گذشته هم نظیر این سخنان و براهین اینچنینی را غالب اوقات برای مداخلات نیروهای ائتلافی به رهبری آمریکا در خاورمیانه یا آمریکای لاتین و شمال آفریقا شنیده ایم؟ در حالی که روسیه شهرها را گلوله باران می کند و بخش های زایمان در اوکراین را بمباران می کند، فعالیت تجارت بین المللی همچنان بی وقفه باید ادامه پیدا کند. خارج از مرزهای اوکراین، زندگی باید به روال طبیعی خود ادامه‌ دهد. این است معنی داشتن یک صلح جهانی پایدار که با مداخلات بی پایان پاسداری از صلح در بخش های منزوی و جداافتاده جهان حفظ می شود.

آیا کسی می تواند در چنین گیروداری احساس آزادی کند؟ با پیروی از هگل، ناگزیر از قبول تمایز میان آزادی انتزاعی و انضمامی هستیم، که با مفاهیم دیگر ما چون آزادی و اختیار همخوانی دارد. آزادی انتزاعی توانایی انجام یک خواسته مستقل از قوانین و آداب و‌ رسوم اجتماعی است؛ آزادی انضمامی آن نوع از آزادی است که توسط قوانین و آداب و رسوم اعطا و حفظ می شود. من تنها موقعی می توانم آزادانه در یک خیابان شلوغ و پر ازدهام قدم بزنم که به طور منطقی مطمئن باشم که دیگران در خیابان با من رفتار متمدنانه ای خواهند داشت – که رانندگان قواعد راهنمایی و رانندگی را رعایت کنند و عابران پیاده دیگر جیب هایم را خالی نکنند.

وانگهی موقعیت های بحرانی وجود دارند که در آن آزادی انتزاعی باید مداخله کند. در ماه دسامبر ۱۹۴۴، ژان پل سارتر می نویسد: .”ما هیچ زمانی به اندازه دوران اشغال فرانسه توسط آلمان آزادتر نبودیم. همه آزادی های خودمان را از دست داده بودیم، و بیش از همه آزادی بیان مان. آنها با نگاهشان به ما توهین می کردند. … به همین خاطر هم مقاومت یک دموکراسی واقعی بود؛ هم برای سرباز، و هم برای مافوقش، همان خطر، همان تنهایی، همان مسئولیت، همان آزادی مطلق در چهارچوب قواعد انظباطی.”

سارتر آزادی (freedom) را توصیف می کند، نه لیبرتی (liberty که به معنای کاربرد مسئولانه آزادی تحت حاکمیت قانون بدون‌ سلب آزادی از شخص دیگری است.) لیبرتی زمانی برقرار شد که زندگی به روال طبیعی پس از جنگ خود باز گردد. در اوکراین امروز، آنهایی که با نیروی اشغالگر روسیه مقابله می کنند، آزاد بوده و برای لیبرتی مبارزه می کنند. این با خود این پرسش را مطرح می کند که این تمایز تا کی به طول می انجامد.چه اتفاقی می افتد اگر میلیون ها نفر دیگر تصمیم بگیرند که به نقض آزادانه قوانین برای حمایت از لیبرتی خود رو بیاورند؟ آیا این همان چیزی نبود که اوباش هوادار ترامپ را واداشت تا در تاریخ ۶ ژانویه ۲۰۲۱ دست به اشغال ساختمان کنگره آمریکا بزنند؟

بازی نه–چندان–عالی

ما هنوز واژگان مناسبی برای توصیف دنیای امروز در دست نداریم. کاترین مالابو، فیلسوف فرانسوی، بنا بر باور خودش معتقد است که ما شاهد نقطه آغازین “چرخش آنارشیستی” سرمایه داری هستیم: “دیگر چگونه می توانیم پدیده هایی چون ارزهای نامتمرکز، پایان انحصار دولت، منسوخ شدن نقش واسطه ای بانک ها و تمرکززدایی مبادلات و معاملات را توصیف کنیم؟”

این پدیده ها ممکن است جذاب به نظر برسند، اما با از بین رفتن تدریجی انحصار دولت، محدودیت های تحمیلی دولت برای استثمار و سلطه بیرحمانه نیز از بین خواهد رفت. در حالی که آنارکو-کاپیتالیسم شفافیت را هدف قرار می دهد، اما “همزمان استفاده گسترده اما مبهم از داده ها، شبکه های مجازی سیاه و جعل اطلاعات را مجاز می کند.”

مالابو می گوید برای پرهیز از فروغلتیدن به درون این ورطه آشفتگی و هرج و مرج، سیاست ها به طور فزاینده ای مسیر یک “تکامل فاشیستی … را دنبال می کنند، همراه با امنیت و ساخت نظامی بیش از اندازه که آن را همراهی می کند. چنین پدیده هایی با حرکت به سوی آنارشیسم در تضاد نیستند. بلکه دقیقأ بر ناپدید شدن دولت دلالت دارند که، پس از حذف کارکرد اجتماعی آن، منسوخ شدن نیروی خود را از طریق استفاده از خشونت بیان می کند. بنابراین ناسیونالیسم افراطی نشان دهنده مرگ عذاب آلود اقتدار ملی است.”

حال اگر با کمک چنین واژگانی به وضعیت حاکم‌ بر اوکراین نظر بیندازیم، می بینیم که آنجا با حمله یک دولت-ملت به یک دولت-ملت دیگر مواجه نیستیم. بلکه دقیقأ با کشوری روبرو هستیم که به عنوان یک موجود یا نهاد مستقلی مورد حمله و هجوم واقع شده که حتی هویت قومی اش توسط متجاوز مورد انکار واقع شده است. مشروعیت اشغال اوکراین با کمک واژگانی حوزه های نفوذ ژئوپلتیک توجیه می شود (که غالبأ از مرزهای حوزه های قومی بس فراتر می رود، همانند موردی چون سوریه). روسیه از کاربرد واژه “جنگ” برای توجیه “عملیات نظامی ویژه” خود امتناع می ورزد، نه فقط برای کم اهمیت جلوه دادن خصلت وحشیانه دخالت نظامی خود بلکه بیشتر از همه برای توجیه این که بگوید جنگ در معنای قدیمی آن، یعنی یک درگیری مسلحانه میان دولت-ملت ها، کاربرد ندارد.

خواست کرملین این است که ما باور کنیم که او صرفأ در صدد تضمین “صلح” در آن چیزی است که او آن را حوزه نفوذ ژئوپلتیک خود می شمرد. اما حقیقت این است که کرملین هم اکنون نیز با کمک نیروهای نیابتی خود در حال مداخله کردن در بوسنیا و کوسوو است. در ۱۷ ماه مارس، سفیر روسیه در بوسنیا، ایگور کالابوخوف، توضیح می دهد که “چنانچه (بوسنیا) تصمیم بگیرد که عضو هر ائتلافی (مانند ناتو) باشد، این یک موضوع داخلی است. اما پاسخ ما موضوع دیگری است. مثال اوکراین نشان می دهد که انتظارات و توقعات ما چیست. اگر احساس کنیم تهدیدی متوجه ما است، پاسخ خواهیم داد.”

علاوه بر این، سرگئی لاورف، وزیر امور خارجه روسیه، تا آنجا پیش رفت که مدعی شد یگانه راه حل جامع غیرنظامی کردن تمام اروپا است و این که روسیه با کمک ارتش خود صلح را از طریق مداخلات گاه به گاه بشردوستانه حفظ می کند. افکار مشابه این ها در رسانه ها و مطبوعات روسی به وفور دیده می شود. همانطور که دیمیتری اوستافیف، مفسر سیاسی در مصاحبه اخیرش با یک نشریه کرواسی توضیح می دهد: “روسیه جدیدی متولد شده که به شما اجازه می دهد به وضوح بدانید که روسیه شما، اروپا، را به عنوان شریک نمی بیند. روسیه سه شریک دارد: آمریکا، چین، و هند. شما برای ما جامی هستید که بین ما و آمریکایی ها تقسیم خواهد شد. شما هنوز این را درک نکرده اید، اگرچه ما بدان نزدیک می شویم.”

الکساندر دوگین، فیلسوف درباری پوتین، موضع کرملین را بر اساس نسخه ای عجیب از نسبی گرایی تاریخی استوار می کند. او در سال ۲۰۱۶ گفت:

“دوران پسا-مدرن نشان می دهد هر آنچه حقیقت نام گرفته است از باورهای ما جدایی ناپذیر است. ما به آنچه انجام می دهیم باور داریم، به آنچه می گوییم باور داریم. این تنها طریق تعریف حقیقت است. بنابراین ما حقیقت روسی ویژه خودمان را داریم که شما باید آن را بپذیرید…. اگر آمریکا میلی برای شروع کردن جنگ ندارد، این بدان معنا است که ایالات متحده دیگر یک ارباب یگانه و بی چون و چرا نیست. و این که روسیه، با نظر به وضعیت در کشورهایی مانند سوریه و اوکراین، می گوید، ‘نه شما دیگر رئیس و ارباب دنیا نیستید،’ آنچه حائز اهمیت است این پرسش است که چه کسی دنیا را اداره می کند. پاسخ به آن تنها از طریق جنگ معلوم می شود.”

حال باید این پرسش بدیهی را مطرح کرد: آیا مردم سوریه و اوکراین هم حق انتخاب دارند؟ آنها هم می توانند حقیقت و باور خودشان را انتخاب کنند، یا صرفأ زمین بازی – یا میدان جنگ – “رئیسان و اربابان” گنده هستند؟ پاسخ کرملین این است که آنها در تقسیمات بزرگ قدرت نقش چندانی ندارند. در درون چهار حوزه نفوذ، تنها مداخلات حافظ صلح و ثبات مطرح است. جنگ به معنای واقعی کلمه تنها زمانی رخ می دهد که چهار ارباب و رئیس بزرگ بر سر مرزهای حوزه های نفوذ خود اختلاف نظر پیدا کنند‌ – مانند مورد چین و مدعیاتش در خصوص تایوان و دریای جنوبی چین.

یک عدم–تعهد جدید

اما اگر ما فقط بواسطه تهدید جنگ نیروهای خود را بسیج کنیم، نه بواسطه تهدیدی که متوجه محیط زیست ما است، آزادی که به شرط پیروزی گروه ما نصیب مان می شود، فاقد ارزش است. یک انتخاب غیرممکن به ما تحمیل شده است: اگر برای حفظ صلح به مصالحه تن دهیم، توسعه طلبی روسیه را تغذیه می کنیم که فقط «غیرمیلیتاریزه کردن» کل اروپا راضیش می کند. اما اگر به رویارویی کامل تن دهیم، هستی خود را با تسریع یک جنگ عالمگیر بزرگ به مخاطره می اندازیم. تنها راه حل واقعی تغییر لنزی است که از طریق آن موقعیت را ادراک و محاسبه می کنیم.

در حالی که نظم لیبرال-کاپیتالیستی جهانی آشکارا در سطوح مختلف به بحران نزدیک می شود، جنگ در اوکراین به طرز کاذب و خطرناکی ساده گشته است. مشکلات جهانی مانند تغییران آب و هوایی هیچ نقشی در روایت هولناک برخورد میان کشورهای بربر-توتالیتر و غرب آزاد و متمدن ندارد. با این حال، جنگ های جدید و درگیری های قدرت های بزرگ نیز واکنشی به چنین مشکلاتی است. اگر مسئله ما بقا در سیاره ای دارای مشکل است، باید موقعیت قوی تری نسبت به سایرین بدست آورد. بحران کنونی، بیش از آن که لحظه روشن شدن حقیقت، و آشکار شدن تضاد و ستیز اساسی باشد، لحظه ای از یک فریب عمیق است.

۲

در حالی که باید قاطعانه پشت اوکراین بایستیم، ناگزیریم از شیفتگی جنگ که به وضوح تصورات کسانی را تسخیر کرده که برای رویارویی آشکار با روسیه فشار می آورند، اجتناب کنیم. به چیزی مانند یک جنبش عدم-تعهد جدید نیازمندیم، نه به آن معنایی که کشورها در جنگی که در جریان است، بی طرف بمانند، بلکه به این معنا که کل مفهوم “برخورد تمدن ها” را زیر سوال ببریم.

۱

به باور ساموئل هانتینگتون، که این اصطلاح را ابداع کرده، زمینه برای برخورد تمدن ها در پایان جنگ سرد فراهم شد، زمانی که «پرده آهنین ایدئولوژی» با «پرده مخملی فرهنگ» جایگزین شد. در نگاه اول، این دیدگاه تاریک و مبهم ممکن است کاملأ مخالف تز پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما به نظر برسد که او آن را در واکنش به فروپاشی کمونیسم در اروپا مطرح کرد. چه چیزی متفاوت تر از این ایده شبه-هگلی فوکویاما می توانست نشان دهد که بهترین نظم اجتماعی ممکن که بشریت می تواند ایجاد کند، همانا سرمایه داری با چاشنی لیبرال دموکراسی است؟

حال می توان دید که این دو دیدگاه هیچ ضدیتی با یکدیگر ندارند و کاملأ با هم سازگار هستند: «برخورد تمدن ها» سیاستی است که در «پایان تاریخ» رخ می دهد. درگیری های قومی و مذهبی صور مبارزه ای است که با سرمایه داری جهانی همخوانی دارد. در عصر «پسا-سیاست» – زمانی که سیاست مناسب به تدریج با مدیریت اجتماعی تخصصی جایگزین می شود – تنها منابع درگیری مشروع باقی مانده، فرهنگی (قومی، مذهبی) است. افزایش خشونت «غیرمنطقی» از سیاست زدایی جوامع ما ناشی می شود.

در این افق محدود، درست است که تنها جایگزین جنگ، همزیستی مسالمت آمیز تمدن ها (یا به قول دوگین «حقیقت های» متفاوت، یا به عبارت رایج تر امروز، «شیوه های زندگی» متفاوت) است. نتیجه این که ازدواج های اجباری، همجنس گرا هراسی، یا تجاوز به زنانی که جرأت می کنند به تنهایی در انظار عمومی ظاهر شوند، قابل تحمل و اغماض است، تا زمانی که آنها در کشور دیگری اتفاق بیفتند که به طور کامل در بازار جهانی ادغام شده باشد.

جنبش عدم-تعهد جدید باید با تشخیص این که مبارزه ما بایستی جهانی باشد – و با مشاوره علیه روس-هراسی به هر قیمتی، افق و چشم انداز خود را گسترش دهد. ما باید از کسانی حمایت کنیم که در داخل روسیه به تعرض و تهاجم کشورشان اعتراض دارند. آنها این یا آن گروه انتزاعی انترناسیونالیست ها نیستند. آنها میهن پرستان واقعی روسیه هستند – مردمی که واقعأ کشور خود را دوست دارند و از ۲۴ فوریه به ابن سو به شدت احساس شرمنده گی می کنند. هیچ گفته و بیانی از نظر اخلاقی نفرت انگیزتر ‌و از نظر سیاسی خطرناک تر از این نیست که بگوییم «کشور من، درست یا غلط». متاسفانه، اولین قربانی جنگ اوکراین جهانشمولی بوده است.

https://www.project-syndicate.org/onpoint/hot-peace-putins-war-as-clash-of-civilization-by-slavoj-zizek-2022-03

SLAVOJ ŽIŽEK

Writing for PS since 2022
2 Commentaries

Slavoj Žižek, Professor of Philosophy at the European Graduate School, is International Director of the Birkbeck Institute for the Humanities at the University of London and the author, most recently, of Heaven in Disorder (OR Books, 2021).

دفاع کردن از اروپا چه معنایی دارد؟

دفاع کردن از اروپا چه معنایی دارد؟

اسلاوی ژیژک
Mar 2, 2022

استاندارد دوگانه و تبعيض آميز اروپا در قبال مساله پناهجویان، که جنگ در اوکراین یکبار دیگر آنرا به نمایش گذاشت، به ناشنوایی اخلاقی و لالی و گنگی ژئوپولیتیک دچار گشته است. بهترین شیوه دفاع اروپا از خودش قانع کردن کشورهای دیگر به قبول این واقعیت است که اروپا امکانات و گزینه هایی بهتر از چین و روسیه در اختیار آنها قرار می دهد.

لوبلیانا – پس از حمله روسیه به اوکراین، دولت اسلوانی بلافاصله آمادگی خود را برای پذیرش هزاران پناهجوی اوکراینی اعلام کرد. من به عنوان شهروند اسلوانی، به طور همزمان احساس افتخار و شرمندگی کردم.

با یادآوری سقوط افغانستان و تسلیم شدنش به نیروهای طالبان که شش ماه پیش اتفاق افتاد، همین دولت کنونی ما از قبول پناهجویان افغانستانی امتناع ورزید، با این توجیه که در کشور خود بمانند و بجنگند. و درست دو ما پیش، هنگامی که هزاران پناهجو – که بیشترشان کرد عراقی بودند – قصد ورود به خاک لهستان از بلاروس‌ را داشتند، دولت اسلوانی، با این ادعا که اروپا مورد حمله واقع شده است، در راستای حمایتش از تلاش شرم آور لهستان به منظور جلوگیری از ورود آنان به خاک این کشور، به لهستان پیشنهاد کمکهای نظامی داد.

در سرتاسر منطقه با دو گونه پناهجو مواجه هستیم. دولت اسلوانی در توئیتی که روز ۲۵ فوریه نوشت، این تمایز را روشن کرد: “پناهجویان اوکراینی از محیطی می آیند که به لحاظ فرهنگی، مذهبی، و تاریخی چیزی کاملا متفاوت از محیطی است که پناهجویان افغان از آن می آیند.” بعد جنجالی به راه افتاد و به دنبال آن توئیت مورد اشاره به سرعت حذف گردید، هر چند دم خروس حقیقتی زشت برملا شده بود: دفاع اروپا از خودش در مقابل هرآنچه که از اروپا نیست.

این جهت گیری برای اروپا در مبارزه جهانی اش برای کسب نفوذ و اثرگذاری ژئوپولیتیک فاجعه آمیز است. رسانه ها و نخبگان ما این مبارزه را به صورت کشمکش میان دو حوزه «لیبرال» غربی و «یوروسیا» ی روسی صورت بندی می کنند، و مجموعه بزرگ‌تری از کشورها را – در آمریکای لاتین، خاورمیانه، آفریقا، و جنوب شرقی آسیا – که با دقت رفتار و گفتار ما را زیر نظر دارند، نادیده می گیرند.

در این میان حتی کشوری مانند چین هنوز به طور تمام عیار برای حمایت از روسیه اعلام آمادگی نکرده است، بماند که آنها نقشه های خودشان را در سر دارند. رئیس جمهور چین، شی جین پینگ، در پیامی که یک روز پس از اشغال اوکراین توسط ارتش روسیه برای رهبر کره شمالی فرستاد، از آمادگی چین برای کمک به توسعه روابط دوستانه و همکاری متقابل “تحت شرایط تازه” سخن گفت. بیم آن می رود که چین این “شرایط تازه” را مستمسکی برای “آزادسازی” تایوان قرار دهد.

بیشترین نگرانی ما در حال حاضر باید متوجه این واقعیت باشد، که رادیکالیزاسیونی که شاهدش هستیم، که به طرز بارزی در شخص رئیس جمهور روسیه، ولادیمیر پوتین، به نمایش گذاشته شده است، تنها جنبه رتوریک یا کلامی ندارد. بسیاری در طیف چپ لیبرال، با این باور که طرفین درگیر به ناتوانی خود در انجام یک جنگ تمام عیار آگاهند، پیاده شدن نیروهای نظامی روسیه در مرز اوکراین را تنها بلوفی از جانب پوتین قلمداد می کردند. حتی موقعی که پوتین دولت زلنسکی رئیس جمهور اوکراین را “باند معتادان به مواد مخدر و نئونازی” خطاب کرد، انتظار بیشتر آنها این بود که روسیه به همان دو “جمهوری خلق” آزاد شده و تحت کنترل جدایی طلبان روس مورد حمایت کرملین، چشم دارد یا، در محتمل ترین حالتش، در صدد اشغال کل منطقه دونباس در شرق اوکراین است.

اکنون آن عده ای که خودشان را چپ گرا (که من جزو آنها نیستم) می خوانند، غرب را با این واقعیت که جو بایدن، رئيس جمهور آمريکا، درباره مقاصد و اهداف پوتین درست می اندیشیده است، به باد انتقاد و سرزنش گرفته اند. دلیل آنها موردی آشنا و شناخته شده است: حلقه محاصره تدریجی ناتو گرداگرد روسیه، تحریک و برانگيختن انقلاب های رنگین در نزدیکی مرزهای آن، و نادیده انگاشتن ترس و نگرانی های موجه کشوری که در سده پیشین از جانب غرب مورد حمله قرار گرفته است.

البته در این اظهارات عنصری از حقیقت نهفته است. اما بیان صرف اظهارات اینچنینی معادل است با این که گفته شود چون معاهده ناعادلانه ورسای قابل سرزنش بوده، پس رفتار هیتلر هم برحق و مشروع بوده است. از این هم بدتر این که بگوییم قدرت های بزرگ از حق داشتن حوزه های نفوذی برخوردارند، که تمامی کشورهای دیگر، به خاطر حفظ ثبات و امنیت جهانی، ملزم به رعایت آن هستند. این فرض پوتین که معتقد است روابط بین الملل چیزی جز رقابت میان قدرت های بزرگ نیست، در این ادعای مکرر او منعکس است که او چاره ای جز دخالت نظامی در اوکراین نداشته است.

آیا او راست می گوید؟ آیا مشکل اصلی واقعأ فاشیسم اوکراینی است؟ برای درک بهتر مساله باید از مفهوم روسیه پوتین استفاده کنیم و ستاره راهنمای معنوی او، ایوان ایلین، که نوشته هایش تجدید چاپ شده و در اختیار دستگاه های دولتی و سربازان وظیفه قرار می گیرند. ایلین که در اوایل دهه بیست میلادی از اتحاد جماهیر شوروی رانده شده بود، نسخه ای از فاشیسم روسی را ترویج می کرد: دولت، اجتماعی زنده و ارگانیک تحت هدایت یک فرمانروای مطلق، یک سلطان است که پدروار بر قلمرو خود حکمرانی می کند. و این که آزادی به معنای دانستن جایگاه خویش در این سلسله مراتب است. هر دوی آنها بر این باورند که هدف اصلی رای دادن در انتخابات تنها معنایش نشان دادن حمایت جمعی از رهبر است، نه مشروعیت دادن به او یا برگزیدن او.

الکساندر دوگین، فیلسوف دربار پوتین، از پیروان سرسخت عقاید و آرای ایوان ایلین است، که آنها را با نسبی گرایی تاریخمند به عنوان یک چاشنی پسامدرن آمیخته است:

«هر آنچه حقیقت نام گرفته است، از باورهای ما جدایی ناپذیر است. بنابراین ما به آنچه انجام می دهیم، و به آنچه که می گوییم، باور داریم. این تنها طریق تعریف حقیقت است. پس باید گفت که ما حقیقت روسی ویژه خودمان را داریم که ناگزیر از قبول آن هستیم. هر آينه چنانچه ایالات متحده خواهان شروع جنگ نیست، معنایش این است که ایالات متحده دیگر اربابی یگانه نیست. ‌و با توجه به شرایط و احوال حاکم بر سوریه و اوکراین، روسیه می گوید، “نه شما دیگر ارباب و رئیس دنیا نیستید.” مساله این است که چه کسی حاکم دنیا است. نتیجه آن را تنها جنگ می تواند تعیین کند.”

باید پرسید پس تکلیف ملت های دو کشور سوریه و اوکراین چیست؟ آیا آنها هم حقی در انتخاب حقیقت خودشان دارند یا فقط میدان نبردی برای جولان حاکمان آتی جهان اند؟

این تصور که هر «راه و طریقه زندگی» حقیقت ویژه خودش را دارد همان چیزی است که عشق و علاقه پوتین نسبت به پوپولیست های راستگرایی چون رئیس جمهور سابق آمریکا، دونالد ترامپ، را موجب گردیده است، همو که اشغال اوکراین توسط روسیه را با عبارت عملی «داهیانه»‌ ستوده است. البته این احساسی متقابل است: وقتی پوتین از «نازی زدایی» در اوکراین داد سخن می دهد، بایستی حمایت او از حزب راست‌گرای جبهه ملی در فرانسه به رهبری مارین لوپن، حزب راستگرای لیگ شمال در ایتالیا به رهبری ماتئو سالوینی، و دیگر جنبش های نئوفاشیستی روز را به یاد آورد.

«حقیقت روسی» تنها افسانه ای راحت و بی دردسر برای توجیه رویای امپراتوری پوتین است، و بهترین رویه اروپا در مقابله با آن ایجاد پل هایی برای ارتباط با کشورهای در حال توسعه است، که بسیاری از آنها فهرست بلندبالایی از نگرانی های برحق علیه استعمار و استثمار غرب دارند. «دفاع از اروپا» به تنهایی کافی نیست. تکلیف واقعی اروپا متقاعد ساختن کشورهای دیگر به قبول این واقعیت است که غرب می تواند به آنها گزینه هایی بهتر از روسیه و چین پیشنهاد کند. و تنها طریق دستیابی به این هدف متحول ساختن خودمان از طریق ریشه کن کردن بیرحمانه استعمار نوین است، حتی زمانی که آنرا به صورت بسته بندی شده به عنوان کمک انساندوستانه تقدیم مان کنند.

آیا ما برای نشان دادن این واقعیت آماده هستیم که دفاع ما از اروپا با مبارزه ما برای آزادی در همه نقاط جهان پیوندی ناگسستنی دارد؟ امتناع شرم آور ما از داشتن رفتاری برابر و فاقد تبعیض پیام بسیار متفاوتی به جهانیان می فرستد.


https://www.project-syndicate.org/commentary/europe-unequal-treatment-of-refugees-exposed-by-ukraine-by-slavoj-zizek-2022-03

 

اگنس هلر: «ناسیونالیسم قومی بزرگ‌ترین خطری است که آینده اروپا را تهدید می کند»

به باور اگنس هلر، فیلسوف اهل مجارستان، دوران کنونی ما در اروپا شبیه دهه سی میلادی نیست، بل که بیشتر بازگشتی به ۱۹۱۴ است، سالی که در آن پیروزی دولت-ملت ها به جنونی دامن زد، که دنیا را به کام دو جنگ جهانی بزرگ پرتاب کرد، و ارمغان آن توتالیتاریسم، آشویتس و صدها میلیون کشته بود.

«من فلسفه را برای درک و فهم کارکرد نازیسم و بلشویسم برگزیدم، فلسفه کمکم می کرد بفهمم، چگونه انسان‌ها مرتکب به انجام اعمالی می شوند، که با همه اصول اخلاقی مغایرت دارد. توانايم می ساخت بدانم، چه شرایط خاص و لحظات و دقایقی در تاریخ، برآمدن رخدادهایی نظیر نازیسم و بلشویسم را موجب می شود. قصد من یافتن چنین دانش و معرفتی برای فراهم ساختن یک نظریه جامع و عام بود. من همه این پرسش ها را از خودم می کردم و به این نتیجه می رسیدم، که آنها پاسخی ندارند.»

برگرفته از: روزنامه انفورماسیون دانمارک
به قلم: ایستوان بیلیک
تاریخ انتشار: ۷ ژوئن ۲۰۱۹
لینک مطلب

زندگی او رابطه تنگاتنگی با تاریخ اروپا دارد. او بدترین جنایات و بزرگ‌ترین تحولات سده بیستم را با چشم و جسم خود تجربه کرده است. اين که او مشاهداتش را به زیور اندیشه آراسته، و به رشته تحریر در آورده و متداومأ تصحیح و اصلاح کرده است، نه تنها از او شاهدی یگانه ساخته، بل که همزمان او را به یکی از مهم‌ترین اندیشمندان کنونی اروپا بدل ساخته است.

این فیلسوف تاریخ اهل اروپای مرکزی توانایی آن را داشت تا به اصلاح مارکسیسم همت بگمارد، ستاره راهنمای طیف چپ انتقادی در سرتاسر اروپا باشد و زندگی روزمره دهه شصتی ها را متحول کند، پیش از آن که از کمونیسم فاصله بگیرد، کرسی دانشگاهی هانا آرنت در نیویورک را تصاحب کند، نظریه پرداز برجسته پست-مدرنیسم باشد و امروز نیز به یکی از منتقدان سرسخت ویکتور اوربان تبدیل شود.

نام او اگنس هلر است، یک یهودی اهل مجارستان، متولد ۱۹۲۹ در بوداپست.
او به تازگی نودمین سالگرد تولدش را پشت سر گذاشت، و ظاهرن گویا هیچ چیز نمی تواند جلوی این جنگنده شکاری مجارستانی را بگیرد. او هیچوقت تا این اندازه فعال و پر تحرک نبوده است، به اقصا نقاط جهان مسافرت می کند، و به زبانی روشن و صریح می نویسد و حرف می زند، و تجزیه و تحلیل هایش درخشان است. اگنس هلر از همان ابتدای زندگی برای زنده ماندن آفریده شده بود. زمانی که فقط دختر نوجوانی بود، معجزه ای باعث شد تا او از هولوکاست جان سالم بدر ببرد. البته چندین بار. او خودش چنین واژگانی را به کار نمی برد. او آن را یک اتفاق یا تصادف می نامد.

یک بار موقعی که ماموران حزب نازیست مجارستان موسوم به حزب صلیب پیکان، که در فاصله میان سال‌های ۴۵-۴۴ چندین هزار یهودی را پهلوی اسکله ای در کنار رودخانه دانوب گرد آورده بودند و تیرباران می کردند، پیش از آن که نوبت به او برسد، مهمات شان ته کشیده بود. بار دوم زمانی بود که اگنس جوان که به همراه مادرش به اسارت درآمده بود، موفق شد تا از دست نگهبانان به داخل تراموای شلوغی بگریزد و با کمک مردمی که به دورشان حلقه زده بودند، مانع از شلیک نگهبانان بشود.
«ما با آن تراموا از آشویتس گریختیم».

بار سوم،  زمانی که مرگ در اثر گرسنگی در گتو او را تهدید می کرد، یک افسر ‌روس او را در زیر زمینی، که محل نگهداری سیب زمینی بود، مخفی می کند. همان موقع متوجه شد که پدرش در چنین روزی در آشویتس از دنيا رفته است. کم کم معلوم می شود که بهترین دوستانش نيز همگی از دنیا رفته اند، از جمله نخستین معشوق او.

«آنروزها آدم تنها بواسطه یک شانس یا تصادف زنده می ماند، در حالی که مردن و کشته شدن، امری عادی و ضروری بود، یعنی نقطه متقابل شانس و اتفاق»، این باوری است که او امروز درباره دوران کودکی خود دارد.

گویا پیش از آن که موتور ماشین گفتگوی مان واقعن به کار بیفتد، ماشین به حرکت درآمده است. من هم اکنون سفرم به بوداپست را به انجام رسانده ام و آماده گفتگو با این افسانه زنده اروپایی هستم. او در حالی سخنانش را آغاز می کند، که ما هنوز مسیر طولانی منتهی به آپارتمانش – مجتمعی نوساز واقع در روبروی رودخانه دانوب – را پشت سر نگذاشته ایم. او با ابراز و اظهار خوش آمدگویی قلبی اش به من، گرماگرم صحبت می شود، ‌و‌ با تعارف مرا بر روی آن کاناپه روکوکویی می نشاند، که ژورنالیست های دیگر هم در همان جا می نشینند، تا هم او را مستقیم رو در روی خود داشته باشند و هم چشم انداز رودخانه دانوب را.

با وجود جثه کوچک و سن بسیار بالایش دور و اطراف آپارتمان را به چابکی می پیماید. چه بسا او قصد آن را داشته تا موضوع تازه و فرح بخشی را با ما درمیان بگذارد، ولی خب، هیچ کس همیشه کنترل کامل افکار سرکش خود را در دست ندارد، بنابراین بهتر نیست به جای توسل به حساب احتمالات، خودمان را تسلیم واقعیات کنیم؟

بگذارید همین موضوع زنده ماندن را مد نظر بگیریم. دیگران هم به آن اشاره کرده اند: هیچ کس به این راحتی و سادگی نمی تواند با این فکر کنار بیاید که به عنوان تنها فرد از میان یک گروه یا خانواده از فاجعه هولوکاست جان سالم بدر برده است. اگنس هلر هم با همین احساس گناه دست و پنجه نرم می کند.

او پیشتر گفته بود، دلیل ارادتش به فلسفه علاقمندی او نسبت به اخلاق و فلسفه تاریخ بود، چون فلسفه به او امکان می داد تا دین خود را به عنوان یکی از بازماندگان هولوکاست به آنهایی ادا کند که مانند او از این فاجعه جان سالم بدر نبردند. او این گفته را تایید می کند، اما اضافه می کند که فلسفه هیچ گاه برای او در حکم گوشت قربانی نبوده است.

«من فلسفه را برای درک و فهم بهتر کارکرد نازیسم و بلشویسم برگزیدم، فلسفه کمکم می کرد بفهمم، چگونه انسان‌ها مرتکب انجام اعمالی می شوند، که با همه اصول اخلاقی مغایرت دارد. فهمیدن این که چه شرایط خاص و لحظات و دقایقی در تاریخ برآمدن رخدادهایی نظیر نازیسم و بلشویسم را ممکن می سازد. قصد من یافتن چنین دانش و معرفتی برای فراهم ساختن یک نظریه جامع و عام بود. من همه این پرسش ها را از خودم می کردم و به این نتیجه می رسیدم، که این کار شدنی نیست. برای این پرسش ها پاسخی یافت نمی شود، آنها پرسش های موسوم به ترانسندنتال (فراتجربی) هستند، که از روزگار کانت به این طرف پاسخی فلسفی دریافت نکرده اند. از همین رو من دیگر کاری به این پرسش ندارم، که نیکی و شر از جنس چیستند و چه ماهیتی دارند، پرسش مورد علاقه من این است که: چه کسی را می توان انسان خوب خطاب کرد، و این پرسشی است که پاسخ دادن به آن برای من ممکن است. دیگر نباید پرسید، چه کسی انسان خوب یا انسان بدی است، باید پرسید: چه تعداد انسان‌ خوب در دنیا وجود دارد، تعداد آنها خیلی زیاد نیست. در روزگار استیلای نازیسم نیز انسانهای خوب بودند، اما شمارشان زیاد نبود. باید پرسید، چرا اکثریت آدم‌ها به لحاظ انسان شناختی به چنین تصمیماتی، یا خواست و اراده از پیش تعیین شده ای، تن می دهند، انجام عمل شر را برمی گزینند و باور و اعتقاد خویش را صرف انجام آن می کنند تا انجام عمل نیک.»

پدر اگنس هلر نقش بزرگی در انتخاب کار و حرفه دخترش داشت. در آشویتس که بود همچنان با او نامه نگاری می کرد. در وصیت نامه اش نوشته بود، همچنان بر سر باور و ایمان خود ایستاده است، و این که نیکی، با وجود فتح و ظفرهای شر، بر آن غلبه خواهد کرد، و هر انسان خوبی توان سهیم شدن در مبارزه برای پیروزی نیکی بر شر را دارد.

از همان زمان این امر به مهم‌ترین اصل اخلاقی زندگی هلر ‌و نیز سنگ بنای فلسفی او تبدیل شد. پس از توصیه همسرش برای حضور در جلسات درس و خطابه جورج لوکاس، منتقد ادبی و فیلسوف تاریخ مارکسیست، دیگر تردیدی در انتخاب رشته فلسفه به جای شیمی و فیزیک به عنوان رشته اصلی تحصیلی خود نداشت.

به اطمینان کامل رسیده بود. او گفته بود حتی یک کلمه از سخنان لوکاس را هم نفهمیده است، و این که چاره ای ندارد جز آن که از آنها سر در بیاورد.

او به شدت تحت تاثیر غنای فکری و معنوی و رفتار و کردار متناقض نمای لوکاس واقع شده بود. کسی که همزمان هم مارکسیست بود و هم یک بورژوای آقامنش – و همچنین یک ادیب برجسته. لوکاس شیفته ادبیات بود و از آن در آثارش بهره می برد. هلر هم به ادبیات دلبستگی زیادی داشت، ولی در ابتدا نسبت به آن بی اعتنا بود و از آنجا که می خواست راه و رویه خودش را پیدا کند، از آن اجتناب می کرد.

در مجارستان یک رژیم ترور قهوه ای رفته بود و جای آن را یک رژیم سرخ گرفته بود. اگنس هلر در سال ۱۹۴۷ به عضویت حزب کمونیست درآمد، که به نظر می رسید به یک حزب دموکراتیک تبدیل شود. یک سال بعد رژیمی کمونیستی بر مسند قدرت قرار می گیرد، که به دنبال آن او از حزب اخراج می شود.

روی کار آمدن ایمره ناگی در مقام نخست وزیری در سال ۱۹۵۳، باعث تلطیف و نرم تر شدن شرایط و احوال در این کشور می شود. او با مردم با زبان متفاوتی حرف می زد، و آنها در اظهار نظر و عقیده دست شان بازتر بود. حال می توانستی یک سیاستمدار کمونیست هوادار اصلاحات باشی، و خطری تهدیت نکند، ‌و اگنس هلر هم یکی از آنها شد. او یک بار دیگر برای عضویت در حزب نام نویسی می کند، و در سال ۱۹۵۵ موفق به دریافت درجه دکترا می شود و از آن موقع یکی از اعضای سرشناس مکتب موسوم به بوداپست بوده است.

«من در آرزوی سوسیالیسمی با سیمای انسانی بودم. این آن چیزی نیست که من گفته و نوشته بودم، من‌ آن را سوسیالیسمی بدون پلیس امنیتی نامیده بودم.»

باور داشتن به فرد

از جمله موارد تکرارشونده در تفکر او باور داشتن به توان فرد در مقابل کلیت بزرگ است. او قیام مردم در سال ۵۶ را «مهم‌ترین رخداد زندگی خود» می نامد، چرا که آن را یگانه انقلاب سوسیالیستی راستین در تاریخ می دانست. همان طور که میدانیم، این انقلاب توسط قوای شوروی سابق به خاک و خون کشیده شد. و نتیجه این که او یک بار دیگر مجبور به ترک و خروج از حزب گردید.

در سال‌های بعد نشانه های اندکی از آب شدن یخ دیده می‌شد، منتهی پس از آن که تانک های روسی در ماه اوت ۱۹۶۸ بهار پراگ را با بیرحمی هر چه تمام سرکوب کردند، او به این نتیجه رسید که امکان اصلاح سوسیالیسم منتفی شده است.

دو اثر برجسته او، انسان رنسانس و زندگی روزمره، که در همان سال ها نگاشته شد، نشان از دوری و فاصله گرفتن از آرای پیشین او دارند. بویژه در نخستین اثر مهم او، زندگی روزمره، که در آن به این بینش میرسد که ضرورت و اجباری برای یک انقلاب سیاسی نیست، تنها چیزی که بدان نیازمندیم انقلاب و تحول زندگی روزمره است.

دیگر نیازی به تصاحب قدرت و تحقق یک انقلاب پرولتاریایی نبود، آنچه حائز بیشترین اهمیت است خود زندگی است که می بایست از آن فراتر رفت.

اگنس هلر،‌ پیش از آن که چپ جدید وارد صحنه سیاسی بشود، به قول خودش، یک چپ گرای جدید شده بود، و از همین رو است که جریان چپ در اروپا و ۶۸ تی ها عاشق و دلبسته این کتاب او بودند. و همزمان نیز میان دو مفهوم آزادی و رهایی تفاوتی بنیادین قایل شده بود، که اشاره ای هم به شکل گیری فلسفه تاریخ و نظریه مدرنیته بعدی او دارد.

آزادی از نگاه او هیچ گاه موضوعی فردی نبوده است. اگر کسی، به عنوان مثال، مایل به آزاد شدن از قید یک وضعیت استعماری است، این کار به تنهایی از عهده او ساخته نیست، بل که لازمه این کار عمل و حرکت جمعی، کار حزبی یا یک جنبش سیاسی است. در حالی که رهایی، در معنایی برخلاف آزادی، با آگاهی و عمل فردی گره خورده است، که همزمان از دایره عمل و اراده فردی فراتر رفته و بعدی همگانی می یابد.

به این ترتیب می توان گفت که مجارستان بی تردید آزادی خود را بازیافته است (در سال ۴۵ از اسارت آلمان و ۸۹ از یوق اسارت اتحاد جماهیر شوروی)، اما آنچه محل تردید است این است که، آیا این کشور از قید و بند قدرت های اشغالگر سابق رها شده است، یا این که جایگاه خودش را پیدا کرده است یا این که به صورتی ناخودآگاه، که نشانه های زیادی از آن دیده می شود، در مسیر بازگشت به ناسیونالیسمی تروماتیک در حال گام زدن است.

اگنس هلر با وجود موانع سختی چون ممنوعیت چاپ آثارش، و زیر کنترل و نظارت ماموران بودن و آزار و اذیت و تعقیب، به فعالیت هایش ادامه داد، اما در سال ۱۹۷۷ به همراه همسرش فرنک فهر تبعید از کشور زادگاهش را برگزید و در دانشگاهی در ملبورن استرالیا مشغول به کار تدریس شد. پس از مدتی این کشور را به مقصد آمریکا ترک کرد و در آنجا در سال ۱۹۸۶ با اخذ کرسی دانشگاهی هانا آرنت در رشته مطالعات اجتماعی در نیو اسکول نیویورک مشغول تدریس شد.

اگنس هلر دست از مارکسیسم شسته بود و به سمت ‌و سوی یک مسیر لیبرالیستی تر گام برمی داشت. در نوشته های فلسفی خود درباره مدرنیته نظریه ای پرداخت که بر تجربه ای رادیکال از تصادف و اتفاق بنا گردیده است.

بر سر شوق آمده ام تا از او درباره نویسنده و دیگر هموطن مجار او، ایمره کرتس، نظرخواهی کنم. او هم یکی دیگر از بازماندگان اردوگاه مرگ آشویتس بود، متفکری که تجربه هولوکاست را به اصلی اساسی برای درک و فهم فرهنگ مدرن غربی ما تبدیل کرد. اگنس هلر به این نکته اشاره می کند که ماجرای کرتس داستان دیگری دارد. تنها سوژه مورد علاقه او هولوکاست بود، که آثار و‌ نوشته هایش مدام به آن ارجاع می دهند.

«من نیز همانند او وضع و حالی تروماتیزه دارم، اما در خود حس و حال دیگری را پرورانده ام. به قول اسپنوزا، شور و اشتیاق و دلبستگی را تنها یا با کمک عقل مهار می کنی یا با هر چیز دیگری که نگذارد همه وجودت تحت پوشش و سیطره این اشتیاق قرار بگیرد. هر آینه، ایمره کرتس تنها به یک چیز شور و اشتیاق و دلبستگی داشت.»

من همچنین مایلم نظر او را درباره شاه-مفهوم کرتس (Kertesz) جویا شوم، این که هولوکاست نه یک امر تصادفی در تمدن غربی ما است، و نه یک وضعیت اضطراری است، بل که نتیجه آن است.

«البته دیگران نیز به این موضوع اشاره کرده اند، ولی نه، من در آن منطقی نمی بینم، چرا که همیشه راه های متقاطعی که به یک جا ختم شوند، وجود دارد. منظورم این است که من جنگ عالمگیر اول را همان گناه نخستین می دانم. اگر این جنگ بزرگ اتفاق نیفتاده بود، از توتالیتاریسم، فاشیسم، نازیسم یا بلشویسم هم خبری نبود. و به فراخور آن چیزی شبیه به آشویتس هم اتفاق نمی افتاد. من آنچه را که اتفاق افتاده است را نتیجه اجتناب ناپذیر این جنگ می دانم، اما آن را برآمده از مدرنیته یا فرهنگ مدرن غربی نمی دانم، چه آمریکا و انگلیس هم از این فرهنگ مدرن برخوردار بودند، ولی در آنجا فاجعه ای همانند فاشیسم، دیکتاتوری یا آشویتس تجربه نشد. مشکل اروپا به خاطر وجود ملیت گرایی قومیتی بود که به همه جای آن سرایت کرد، و بستر ایدئولوژیک بروز جنگ عالمگیر اول شد. هیچ چیزی در تاریخ اجتناب ناپذیر نیست. من دیدگاه هگلی به تاریخ ندارم، و به تصادف و امور اتفاقی باور دارم، و نیز به این که برای فرد انسانی آلترناتیوهایی وجود دارد. اما در عین حال به هگل حق می‌دهم که از پایان تاریخ سخن بگوید، اما این خود نمی تواند جلوی بروز رخدادی چون آشویتس را بگیرد، آن را ممکن می سازد، اما اجتناب ناپذیر نمی کند.»

⁃ لطفا نظرتان را درباره مفهوم ابتذال شر که مد نظر هانا آرنت بود، روشن بفرمائید.

«من علاقه ‌و احترام بسیار زیادی برای هانا آرنت به عنوان اندیشمند سیاسی قائل هستم، اما با مفهوم ابتذال شر او مشکل دارم، آن را نسبتا ضعیف می بینم، چون شر را هرگز امری مبتذل نمی دانم. این گونه نمی شود به موضوع شر نگاه کرد، چون معتقدم شر تنها از جانب آدم های شرور سر می زند و نه کس دیگر. بزرگترین مشکل من با این موضوع این است که آرنت موردی سیاسی را از یک اساس فلسفی بد و ناجور نتیجه گیری می کند. زنی که همواره درباره قوه داوری قلم زده است، اینجا می بینیم که خودش بر آن احاطه نداشته است. او هر آنچه را که در کتابش آورده است، بر بستر گفته های آیشمن، همانگونه که او در دادگاهش در اورشلیم اظهار و رفتار کرده، بنا نهاده است، و به تبع آن هم، هر آنچه‌ که در این کتاب درج گردیده، نادرست است.»

اگنس هلر به این نکته اشاره می کند، که آیشمن در جریان دادگاهش در اورشلیم برای تبرئه خود به این بهانه متوسل شده بود که، چون او یک بوروکرات، یک مجرم پشت میز نشین، متخصص امور لجستیک بوده، توسط نازیست ها برای سازمان دهی و نظارت بر دیپورت یهودیان اروپا و انتقال آنان به اردوگاههای کار اجباری مورد استفاده قرار گرفته است.

«آیشمن برای من آن آیشمن در اورشلیم نیست، بل که آیشمن در بوداپست است، یعنی همان کسی که اخراج و تبعید نیم میلیون یهودی از خاک مجارستان را مدیریت کرده است. چون او مرتکب اعمال پلیدی شد، بنابراین آدم پلیدی بوده است. همین قدر هم کافی است. تمام! هانا آرنت نمی تواند مصاحبه آیشمن در آرژانتین با یک‌ افسر سابق اس اس را انکار کند. آیشمن در این مصاحبه خودش را به عنوان یک ایدآلیست، یک آرمانگرا، معرفی می کند، که با تمام وجودش حامی نازیسم بوده است، از جمله هوادار برنامه موسوم به‌ راه حل نهایی.»

 

ملیت گرایی قوم-مدار

بسیاری از تجزیه و تحلیل های اگنس هلر در خصوص مدرنیته و دوران معاصر را به اجبار به حال خود واگذاشته، به سراغ چگونگی نگرش و نگاه او به مجارستان برویم، که همانند دیگر کشورهای بلوک شرق در سال ۱۹۸۹ به آزادی دست یافت، اگرچه هلر ابتدا در سال ۲۰۰۹ بود که به آنجا نقل مکان کرد. به کشوری که به گفته خودش دیگر قابل شناخت نبود. او کشورش را به خاطر شیوه حکمرانی تمامیت خواهانه اش ترک کرده بود و سال‌های زیادی را در یک دموکراسی لیبرال زیسته بود. به همین خاطر نگاه او به مجارستان همانند نگاه یک آمریکایی به این کشور بود، گرچه او به ساده لوحی خود در این مورد اقرار می کند.

«فکر می کردم، مجارستان بعد از ۸۹ میلادی میل تبدیل شدن به یک دموکراسی لیبرال را دارد، اما امیدم نقش بر آب شد، نه تنها من، بل که همه امیدشان به ناامیدی گرایید.»

اگرچه نحوه به قدرت رسیدن اوربان در این کشور ابتدا او را شگفت زده کرد، اما از آن تاریخ به بعد او تجزیه و تحلیل های دقیق و موشکافانه ای درباره مسیر به قدرت رسیدن او و امکان حفظ آن در درازمدت ارائه کرده است. او قبل از هر چیز به سراغ موضوع استفاده از اصطلاح پوپولیسم می رود تا با توسل به آن به توصیف رخدادهای مجارستان بپردازد.

«چیز چندان خوبی نیست، چرا که در مقام توصیف آنچه را که باید، توصیف نمی کند. پوپولیسم رابطه خاصی با فقرا دارد. در مجارستان، که فقرا در آن فقیرتر و اغنیا غنی تر می شوند، به طور کلی با هیچ شکل و گونه ای از پوپولیسم روبرو نیستیم. اوربان از یک رتوریک یا آرایش کلام ناسیونالیستی استفاده می کند، نفرت را به سمت و سوی خارجی ها یا بیگانگان هدایت و بسیج می کند، و این هیچ ارتباطی با پوپولیسم ندارد. در این جا با چیزی به نام ناسیونالیسم قوم-مدار مواجه ایم.»

اگنس هلر معتقد است برای فهم و درک بهتر اوضاع ناچاریم مقایسه مان با شرایط موجود در دهه سی میلادی و ترس مان از ظهور یک تمامیت خواهی جدید را نادیده بگیریم.

«آن جریانات دیگر اهمیت خود را از دست داده اند. مفاهیمی چون فاشیسم، نازیسم، استالینیسم دیگر مناسبتی ندارند. این مفاهیم به جامعه طبقاتی تعلق دارند، که دستیابی به قدرت در آن فقط از طریق اعمال زور و خشونت ممکن است. ما دیگر با جامعه طبقاتی طرف نیستیم، بل که با جامعه توده ای سروکار داریم. دیگر حتی فقرا نیز به طبقه خاصی تعلق نداشته و دارای منافع طبقاتی مشترک نیز نیستند. از مجارستان نمی توان به عنوان یک کشور فاشیستی نام برد، چرا که در این جا با احزاب مخالف طرفیم، و رژیم هم یک رژیم تمامیت خواه نیست. اوربان با لطف و رحمت مردم بر سر کار آمده است و نیز با رای اکثریت درست مانند پوتین و اردوغان.»

از این رو اگنس هلر ترجیح می دهد از اوربان به عنوان یک مستبد و خودکامه و از مجارستان به عنوان کشوری استبدادی نام ببرد، تا یک دموکراسی غیرلیبرال، رژیمی فاشیستی، قدرتی مطلقه و یا دولتی مافیایی، همانند بسیاری دیگر، بل که آن را ترجیحن یک رژیم استبدادی و خودکامه می نامد، چرا که در مجارستان با پدیده تازه ای روبرو هستیم. هلر با توصیفی دقیق نشان می دهد، چگونه اوربان از سال ۲۰۱۰ با طرح و نقشه ای به دقت طراحی شده، قدرت را در انحصار خود و حزب خودش فیدس درآورده است.

«فیدس، حزب حاکم مجارستان، دیگر نه یک حزب، بل که ابزاری برای تبدیل اراده و تصمیمات فرد در قدرت است، درست همانگونه که حزب کمونیست یک حزب نبود، بل که ماشینی بود که خواست و اراده کمیته مرکزی حزب را پیش می برد.»

هلر به توصیف چگونگی تغییر و تحول تدریجی مجارستان از طریق تغییر قانون اساسی، محدود کردن آزادی مطبوعات و کنترل آشکار رسانه ها‌ می پردازد. مفهوم کلیدی او فئودالیزاسیون مجدد است. نحوه و طریقه بده بستان، یعنی دادن، گرفتن و دادن مجدد شباهت زیادی به فئودالیزم دارد تا به شیوه معمول فساد سرمایه داری.

«دولت اوربان الیگارشی ویژه خودش را برقرار کرده است، ثروت آنها به طور کامل و تمام عیار مشروط به الطاف حزب است. اوربان توانایی ثروتمند ساختن آدم‌ها را دارد، اما اگر از آنها نافرمانی ببیند هم می تواند حمایت و پشتیبانی خود را در اولین فرصت از آنها دریغ کند. درست همانگونه که پادشاهی نواحی گوناگون سرزمینش، قصرها، القاب و امتیازاتش را میان اشرافیان و نجبای حامی خود تقسیم می کند، و در صورت عدم حمایت از جانب ایشان مصادره می کند. مجارستان اکنون از اتحادیه اروپا کمک های مالی دریافت می کند، و این کمک های مالی دوباره به صورت مقرری سالیانه تقسیم می شود. این به معنای نقض و وارونه سازی مفهوم دولت رفاه است، که کمک های مالی در آن به نفع فقیرترین ها در جامعه تقسیم می شود.»

هلر با یک برآورد تخمینی غیرقابل اثبات معتقد است حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد از منابع اتحادیه اروپا به جیب نزدیکان ویکتور اوربان، نخست وزیر مجارستان، سرازیر می شود.

او به ویژگی دیگری نیز اشاره می کند، که میزان قدرت و نفوذ اوربان در این کشور را توضیح می دهد: در مجارستان هیچ پیشینه و سابقه ای برای دموکراسی لیبرال وجود ندارد.

«مجارستانی ها همیشه رعیت بوده اند تا شهروندان جامعه ای باز و آزاد. آنها به رژیم های تمامیت خواه و حکومت های مطلقه و استبدادی عادت دارند. بخش های قابل توجه ای از جمعیت منتظر صدور احکام و اوامر از بالا هستند، و مطالبات خود را از حاکمیت درخواست می کنند. آنها عادت ندارند که با انتخاب های خودشان زندگی کنند. مردم هیچ تصوری از مفهوم دموکراسی ندارند. سوای عده ای چند هزار نفره از روشنفکران، کسی برای آزادسازی کشور در سال ۱۹۸۹ مبارزه نکرد. مجارستان آزادی خود را همانند یک هدیه تولد دریافت کرد. نمایندگان حزب کمونیست و احزاب نوپا در اطراف میزگرد نشستند و بر سر یک مرحله انتقالی مسالمت آمیز برای این کشور به توافق رسیدند.»

حال اگر نگاهمان را از مجارستان برگرفته و آن را به جانب کل اروپا در تمامیت آن بگردانیم، آنگاه اگنس هلر چه نظر و نگاهی به آینده دارد.

«مفهوم و معنای دموکراسی در طول تاریخ به دفعات گوناگون دستخوش تغییر و تبدیل گشته است. ابتدا کانت بود که گفت دموکراسی با توده و اجتماع کثیر آدمیان در یک جا پاگرفتنی نیست. امروزه دیگر همه به آزادی و رهایی دست یافته اند، و این خود به ایجاد یک جامعه توده ای منجر گردیده است. این تصور که احزاب گوناگون در اروپا طبقات اجتماعی و منافع متفاوتی را نمایندگی می کنند، دیگر مدتها است که اعتبارش را از دست داده است. سوسیالیست ها و محافظه کاران هر کدام شان به لایه هایی در جامعه متوسل می شدند که حامی آنها بود، حال آن که همه این ها اهمیت خود را از دست داده اند. احزاب سوسیال دموکرات هنوز هم حضوری آشکار دارند، اما از اهمیت آنها بتدریج ‌و روز به روز کاسته می شود. من عاشق کسی مانند ماکرون هستم، اما او براستی نماینده چه کسانی است؟ باید این باور را به خود بقبولانیم، که در جامعه بی طبقه تنها یک ایدئولوژی حرف اول را در جذب توده ها می زند و آن سیاست هویتی است.

هویت ملی از آغاز جنگ جهانی اول در اروپا حاکم بوده است. این هویت از تابعیت شهروندی سرچشمه گرفته است، که در اکثر کشورهای اروپا رنگ و لعاب قومی یا قومیتی دارد. به همین خاطر نیز سیاست هویتی قدرتمند حاکم در اروپا در دوران کنونی ناسیونالیسم قوم-مدار است. از همین رو ناسیونالیسم قوم-مدار را بزرگ‌ترین خطری می دانم که آینده اروپا را تهدید می کند، و این در حالی است که هنوز هیچ حزبی به فکر یافتن پادزهری برای مقابله با این زهر نیفتاده است.»

اگنس هلر شور و علاقه ای به بحث و گفتگو پیرامون ارزش های اروپایی نشان نمی دهد. برای او ارزش های اروپایی در این خلاصه شده است، که در اروپای سده بیست یک صد میلیون انسان در خاک اروپا به خاک و خون کشیده شدند.

«تاریخ را به خاطر بسپارید. اگرچه آلمانی ها قیصر ویلهلم را از یاد برده اند، اما هولوکاست را از خاطر شان نزدوده اند. آنها علل بروز جنگ جهانی اول را از یاد برده اند. ما اکنون به سال‌های آغازین جنگ عالمگیر اول، به ۱۹۱۴ بازگشته ایم. این که کشورهایی مانند ایتالیا، لهستان، مجارستان و ناسیونالیست های قوم-مدار در دیگر کشورهای اروپا به اتحادی برای مبارزه علیه بروکسل دست پیدا کنند، امکانش کم نیست. آنها نمایندگان ارزش ها و ایدئولوژی های پوچ گرایانه‌ اند. آنها هیچ برنامه ای برای آینده و هیچ چیز مربوط به آینده ندارند، و تنها از حمایت کردن از ما داد سخن می دهند، و طرف مقابل آنها هم هنوز به فکر یافتن یک ایدئولوژی مثبت که مغایر با تمامیت خواهی و جزم گرایی است، نیفتاده است.»

و به سخنانش ادامه می دهد.

«کاش هیچ سیاست هویتی دیگری در میان نباشد. در آمریکا هم وضع بهتر از این نیست، چپ گرایان در آنجا یک سیاست هویتی دیگر را پیش می برند، سیاهان برای سیاهان، زنان برای زنان، #می-تو علیه مردان. در وضعیت کنونی هر آنچه سیاست هویتی محسوب می شود، به سیاست بیولوژیک بدل گشته، همه چیز از جوهری بیولوژیک برخوردار گشته است. همه ما تقسیم شده ایم به مجارستانی، آلمانی، دانمارکی، و از همه آنهای دیگر متفاوت هستیم، و این تفاوت بر ذات بیولوژیک ما استوار است.»

او رشته کلامش را لحظه ای قطع می کند، و در حالی که نگاهش را مستقیم به نگاه من دوخته، اسم آن چیزی را به زبان می آورد که بیشتر از هر چیز دیگری در دوره کنونی به ترس او دامن زده است: برگزیت.

«انگلستان نام این فاجعه تازه است. من آن را پیش بینی نمی کردم. پیش بینی من این بود که اروپا به خاطر پیشبرد سیاست هویتی خود به ورطه نابودی سقوط کند، حال آن که من باور عمیقی نسبت به دو کشور با سنت دیرینه لیبرال دموکراسی داشتم، یعنی انگلستان و آمریکا. در سال‌های وقوع جنگ جهانی این دو جزو قدرت های تمامیت خواه نبودند، آنها ناجی اروپا در زمان بروز مخاطرات بزرگ بودند. اما اکنون شاهدیم چگونه همان چیزی که در باقی کشورهای اروپا اتفاق افتاده، یعنی چیرگی ناسیونالیست های قوم-مدار ، در انگلیس نیز دارد رخ می دهد، دیگر سخنی از جریان های چپ و راست در میان نیست، بل که سخن اصلی تنها بر سر موافقان و مخالفان برگزیت است. اما نکته جالب قضیه در این است که اروپایی بودن، خود را در ترک کردن یا بریدن از اتحادیه اروپا نشان می دهد.»

⁃ پس آیا هیچ امیدی برای اروپا متصور هستید؟


«نمی خواهم از واژه امید استفاده کنم، اما با توسل به اسپینوزا و گوته می گویم، بیم و امید حس و حال خوبی در ما برنمی انگیزند. باید کاری کرد، نه این که فقط امیدوار بود، باید گفت و نوشت. وانگهی اگر اروپا به سمت و سوی ناسیونالیسمی قوم-مدار و مخالف ارزش‌های لیبرال برود، آنوقت شاهد مرگ و نابودی اتحادیه اروپا خواهیم بود، چرا که ناسیونالیسم نه عامل اتحاد و وحدت، بل که همواره باعث جدایی و تفرقه میان انسان‌ها بوده است. ما هرگز نتوانستیم یک قانون اساسی اروپایی داشته باشیم، و به تبع آن هیچ گاه نیز به هویتی اروپایی دست نیافتیم. ما قربانی خطاهای بیشمار دیوانسالاران یا بروکراتها شده ایم، حال آن که اتحادیه اروپا آخرین شانس اروپای قاره ای برای ایفای نقش یک بازیگر سیاسی و فرهنگی مهم در صحنه جهانی است.»

آیا معتقدید که اروپا همچنان خواهد توانست نقشی در جهان ایفا کند؟

«از نظر اقتصادی نقش کم اهمیتی خواهد داشت، اما از لحاظ علمی به هیچوجه. اگرچه مدرنیزاسیون یک کشف اروپایی است، وانگهی مدرن بودن دیگر به امری جهانگیر بدل گردیده است، و اروپا دیگر از جایگاه ویژه ای برخوردار نیست. شما دیگر نمیدانید اجناس و کالاها در کجاهای دنیا ساخته و پرداخته می شوند، معماری اروپایی دیگر اروپایی نیست. در چین شاهد اجرای موسیقی وردی و موتزارت هستیم، مطرح ترین نوازندگان ویولون در دنیا یا چینی هستند یا ژاپنی. اروپایی ها همیشه جزو پایین ترین ها هستند. درست است که مفاهیمی چون پسامدرنیسم، و البته، باور به ارزش‌های جهانشمول (اونیورسالیسم)، از برساخته های ما اروپایی ها است، اما این دو نیز دیگر به اموری جهانگیر بدل گردیده اند. اگرچه دموکراسی لیبرال و اتحادیه اروپا نیز مفاهیمی اروپایی هستند، اما خود این اروپا نیز بدون تلاش و کوشش کافی ما اروپایی ها به موزه ای برای باقی مردم دنیا تبدیل خواهد شد.»، بانوی سالخورده‌ ما، پیش از آنکه برخیزد و بگوید باید به قطار شب فرانکفورت برسد، کلام آخر خود را با نقل قولی از چرچیل به پایان می برد. «اگر رم می‌تواند نابود شود، چرا اروپا نتواند.»

لینک مطلب:

https://www.information.dk/kultur/2019/06/agnes-heller-stoerste-fare-europas-fremtid-etnisk-nationalisme?lst_srs

*****

از سري تازه گفتگوها با روشنفكران اروپایی

اروپا بر سر دوراهي ایستاده است. سال به سال شاهد برآمدن احزاب و جنبش هاي تازه، و محو شدن احزاب قديمي حامي جامعه از صحنه هستیم. بحران هاي مالي، پناهجويي، آب و هوايي و بحران سياسي به شكاف عميقي در سرتاسر اروپا دامن زده است.

انتخابات پارلمان اروپا در تاريخ ٢٦ مي امسال از منظر تاريخ يك رخداد سياسي پر اهميت در گستره عمومي اروپا محسوب می شود.

روزنامه انفورماسيون براي اين منظور با ده روشنفكر مطرح اروپايي، از شرق و غرب، تا شمال و جنوب اروپا، نشست و ديدار برگزار مي كند. اين ده شخصيت به توصيف آن ویژگی ها و مختصاتی خواهند پرداخت كه از ما انسانهايي اروپايي ساخته است، و اين كه چگونه ما ميراث خواران تاريخ مان شده ایم و به درك و فهم عصر كنوني دست يافته و آينده مشترك و جمعي مان را مي سازيم.

********

بر صحنه نمايش زندگی ؛ درون و برون من

بر صحنه نمايش زندگی  ؛ درون و برون من

امروز به یاد یکی از اساتیدم پروفسور بردی واگونر Professor Brady Wagoner افتادم که در یکی از کلاسهایش گفت: «یک اثر هنری خوب با محتوای ارزنده که شایستگی خود را در طرح و تبیین محسوسات جهان و ناگفتنی های زندگانی به عرضه بگذارد چند صد برابر یک رساله دکترا ارزش دارد، چرا که خلق رژه ای از کلمات که رمز نافهمیدنی های ارتباط پنهان میان اشیاء را گشوده و ایجاد قابلیت درک و مشاهده حسی آنها را ممکن سازد به مراتب از بررسی تحلیلی یک رویداد یا یک مکتب خاص مهمتر است.»

Ingen tilgængelig billedbeskrivelse.

غیر از شعر «زندگی Livet» در صفحه ی 19 این کتاب که به چیستی زندگی پرداخته و از طرف انجمن نویسندگان به عنوان ”یک نقاشی با واژگان” از آن یاد شد، در صفحه ی 26 این کتاب شعر دیگری با نام «بر صحنه ی این زندگی På livets scene» به چاپ رسیده است که خبر از ژرف نگری و دید فلسفی شاعرش از واقعیت زندگی می دهد و مرا پیش از پیش به یاد گفته ی استادم بردی واگونر می اندازد. این شعر اگرچه با زبانی ساده و بدور از صنایع دشوار ادبی سروده شده ولی از ژرف معنایی منحصر بفردی برخوردار است که ترجمه آن را دشوار می سازد. تنها یک شاعر باید به ترجمه آن دست بزند تا بتواند شعری برابر و کامل از آن به فارسی به دست بدهد.

در این شعر زندگی به صحنه ی یک نمایش تشبیه شده که ما با تحسین به بازیگران آن می نگریم و به آوازشان گوش می سپاریم. نمایشی که خانه هایمان در خیابانهای شهر همیشگی خود صحنه ی آن است و عزیزان و دوستانمان بازیگران آنند ولی کسی نیست که ما را در این بازی دریابد. ما با چشمانی متحیر به این بازی می نگریم و گمان می بریم که تماشاچیان این نمایشیم غافل از اینکه زندگی ما بازیچه ای در دست همبازیان دوستدار بازی کردن است و ما در حالیکه مسحور نورهای چشمگیر صحنه و جامه های رنگارنگ بازیگران هستیم؛ با طی شدن عمر نقش مجهول خود در این بازی که همانا به بازی گرفته شدن زندگیمان بوده در می یابیم.

هنوز شعری ندیده ام که با بیانی چنین ساده مهمترین پیچیدگی ها و مشکلات زمانه را در خود جای دهد؛ از درگیریهای مزوّرانه در دوستی های دروغین و روابط نا استوار زناشویی گرفته تا حقّه ها و پروپاگانداهای سیاستمداران جهان را در جملاتی لطیف و ساده پیش روی خواننده بگذارد. هنوز شاعری ندیده ام که بی اینکه کسی را نفی کند، آه مظلومانه بکشد و مرگ بر این و مرگ بر آن بگوید؛ له شدن محرومین یک جامعه را چنین ظریف و دریا دلانه بدون شعارهای سیاسی و به دور از گرایشات تند و ناچسب چپ گرایانه در عباراتی زیبا به شعر بکشد، محسوسات ناگفتنی را بگوید و ناگفته های محسوس را به تصویر کشد و بی اینکه از بالا نگاه کند و خود را تافته ای جدا بافته انگارد خوشبینی قربانیان بازی را نیز پوشیده و هوشمندانه به انتقاد بگیرد.

پس از جنجال عظیمی که کاریکاتورهای محمد در کشورهای عربی به راه انداخت، مسئولین در فوریه 2006 به فکر برپایی یک مسابقه ادبی در میان نویسندگان خارجی مقیم دانمارک افتادند. از میان شرکت کنندگان این مسابقه فقط فرزانه دُرّی Farzaneh Dorri به عنوان یک شاعر (و نه یک اکتیویست) با دو شعر بلندش «پناهنده Flygtning » و «زندگی» شرکت جسته بود و بقیه شرکت کنندگان متونی در تمسخر خانواده های خارجی و بیزاری از فرهنگ سنتی – مذهبی حاکم بر جامعه ی خارجیان برای این مسابقه فرستاده بودند. در برابر چشمان حیرت زده خارجیان، کسی که برنده این مسابقه شد در مورد شبی نوشته بود که یک زن اهل ترکیه به اورژانس بیمارستان زنگ می زند تا برای شوهرش که سکته کرده است کمک پزشکی بگیرد اما حتی کلمه ای به دانمارکی نمی تواند حرف بزند و مسئولین با مشکلات زیاد و آوردن مترجم به کمک او می شتابند. خواندن مقاله ینس آناسن Jens Andersen منتقد ادبی روزنامه کثیرالانتشار پولیتیکن Politiken در اکتبر 2006 درباره این مسابقه و معیارهای گزینش برندگانش، مرا دوباره به یاد حرف دیگری از استادم بردی واگونر انداخت. او می گفت وقتی به یک اثر هنری حمله می شود بیانگر این است که آن اثر جای بزرگی در ذهن فرد منتقد اشغال کرده و روزهای زیادی با فکر او بازی کرده است. ینس آناسن در مقاله اش فرزانه دُرّی را شاعری دیرباور قلمداد کرده بود که در اثرش نقطه ای از تردید او را می توان ردیابی کرد. ینس آناسن نتوانسته بود در مقاله اش اسمی از او که در این مسابقه رتبه ای احراز نکرده بود؛ نیاورد چون شاید خودش و داوران آن مسابقه از زبان استوار و محکم و بدون غلط او متعجب شده بودند چرا که نوشته های ارسالی دیگر زبانی کودکانه و سطح پایین داشتند که خبر از ضعف ادبی نویسندگانشان می داد.

فرزانه دُرّی با زبان اول شخص می نویسد و در شعر پناهنده نیز که یکی از اشعار زیبای چاپ شده در این کتاب است با زبان اول شخص مفرد از رسیدن به بندر کپنهاگ در یک روز ابری و افتادن چشمش به پرچم سرخ و سفید دانمارک یاد می کند بی اینکه در جایگاهی بلند بنشیند و نقش یک راوی عالم و آگاه را بازی کند که دلش برای پناهندگان می سوزد. تاریخ شعر پناهنده نشان می دهد که او در زمان سرایش این شعر کوردیناتور یکی از تیمهای معلمین مدرسه محل کارش بوده یعنی دست راست ناظم مدرسه؛ اما در حالی که زندگی خوبی را برای خود در این کشور بوجود آورده و در مشاغل فرهنگی – اجتماعی خدمت کرده است، انتخاب کرد که زندگی باالفعل یک پناهنده را در شعرش تصویر کند و مانند دیگران به دنبال صید رتبه و جایزه نرود. هرچند که این نوشته درباره شعر «بر صحنه ی این زندگی» اوست حیفم آمد که عباراتی از شعر ”پناهنده” اش را (که ترجمه خود اوست) در اینجا نیاورم چرا که اکثریت قریب به اتفاق اشعار کتاب ”درون و برون من ”قابل تعمق هستند:

آنچه از سرزمین پدری برایم به جا مانده
دسته ای از نقشه های جغرافیایی است
قرار گرفته در قفسه کتابخانه ام.
من پناهنده ام
سیاست جهانی فاجعه ای را رقم زد
و من بازیگر آن شدم.

من کاریکاتوری چند بعدی ام
با صورتی لاغر
که در خنده ای ناگهانی می شکافد
درست جایی که باید زیر گریه ای بی امان بزند.

در چهره ام می توان خواند
که دیگر این بار را نتوانم بر دوش کشید.

من پناهنده ام
به خود پیچیده ای از پریشانی تبعید
با حسی از:
در حاشیه بسر بردن
دگرگونه بودن
گاهی کم بودن و گاه زیادی بودن.

می پرسید که هستم؟
چهره ای همراه و در رکاب درد از رنج تبعیض
که از روزمرّگی وحشت و اضطراب حاکم بر میهنم گریختم.
به تمامی ستارگان آسمان سوگند
دلتنگی ام چونان دریایی بی مرز و بی پایان است.

می پرسید از کجا آمده ام؟
از آن طوفان که غنچه ها را پرپر کرد.
من از انبوه بیشماران فاجعه می آیم.

من پناهنده ام
میهمانی ناخوانده که در پاراگرافی از یک قانون بلند معلق شدم.
تبعید من اگرچه رحمتی بزرگ بود
تمامی زندگی ام را زیر و زبر کرد.

من پناهنده ام
شهروندی بدون سرزمین
و شاعری بی کلام.