رد پاهای دیگری

«رد پاهای دیگری»

میشل دوسرتو

بگذارید یک بار دیگر معضل تاریخ را از زاویه ای متفاوت مورد بررسی قرار دهیم، بر اساس یکی از آخرین افسانه های غربی ماقبل «توتم و تابو» (۱)، افسانه رابینسون کروزو. این که دنیل دفو (۲) برخلاف مورخین، که از کرونولوژی برای تنظیم گزارش های خود استفاده می کنند، دهانه رودخانه اورینوکو را همچون قابی گرداگرد رمان خود برگزید، معنایش صرفن تغییر شکل یا دگردیسی کدها یا رمزها است. آنچه را که این رمان در فضایی جغرافیایی طرح افکنده، می توان به برچسب های زمانی ترجمه کرد: به این معنا که عقل در دوردست هاست که دیگری خود (son autre) را ملاقات و به او فکر می کند.

رابینسون در داستان دفو با تحمیل کردن طبقه بندی ‌و عقلانیت فنی بر بی نظمی حاکم بر جزیره، سلطه خود را بر آن اعمال می کند. کار او ایجاد نظم وترتيب در امور و اشیا و سازگاری با عناصر دنیای پیرامون خویش است. فعالیت و پشتکار او، که از جهاتی رنگ و لعاب‌ خاص دکارتی (۳) دارد، چیزهای متفاوت و عجیب و غریب را به محصولاتی بدل می سازد، که بر اساس یک «روش» و قاعده فراهم گشته اند. انسانی که تولید می کند، به سوژه ی تاریخ نیز تبدیل می شود: “کار من، فعالیت من، دستاورد من”.

این مهاجرت و سکنی گزینی، که برخاسته از اراده و اصول اخلاقی است، به هر تقدیر به طور موقتی با رشته ای از حوادث هراس انگیز، کابوس ها ، اعمال تدافعی ‌و حملات خشونت آمیز متوقف می شود، که با کشف «رد کف پای عریان و کاملن واضح یک مرد بر شنزار» وارد داستان می شود. سپس در پنجاه صفحه ای که بدنبال می آید، شاهد روایت تمام بی نظمی هایی هستیم، که «روش» با خود به همراه دارد؛ رؤیاهایی که سر بر می آورند، و آدمخواری ای، که در عین جذابیت و وحشت آفرینی اش، جلوه ای دوگانه و دوپهلو به خود می گیرد. اخلاق فنی به شعری اروتیک و توهم زده درباره دیگری تغییر شکل می دهد. این پرانتز جنون و دیوانگی با آمدن آن دیگری بیگانه بسته می شود؛ همانی که با «برده» شدنش از مرگ نجات می یابد: جمعه، «جمعه من». اعمال قدرت و سلطه بر امور و اشیا ادامه می یابد، و با اعمال قدرت بر برده دو چندان می شود.

به نظر می‌رسد این شکاف عجیب میان تکنیک و کابوس به نقش هایی اشاره دارد، که علم اقتصاد و تعبیر خواب به ترتیب در قرن نوزدهم ایفاگر آن بوده اند. این جدال بویژه حاکی از دو شیوه ارتباط برقرار کردن با دیگری است: یکی بر اساس عقلانیت (اقتصادی) و دیگری مبتنی بر وهم (رؤیا‌)؛ به بیانی دیگر، همان نظریه های مارکس و فروید.

گويا در دو قرن اخیر نقش تاریخ به آشتی دادن این دو با یکدیگر محدود بوده است، از آنجا که این نقش همزمان با جریان تولید و روایت داستان، اگر نگوییم رؤیایی موهوم، پیوند و خویشاوندی دارد. روش های تولید ساختگی تاریخ مبین میل و اشتیاقی چند وجهی و متضاد نسبت به دیگری است. حتی باید گفت که با ظهور میشله (۴) این نقش، شاعر خود را يافته است. میشله می خواست با زبان مردم حرف بزند و سخن بگوید، با زبانی «دور از دسترس» درباره دیگری، و این که او «دلباخته مرگ» بود، یعنی همان غریبه ای که از لذت و اشتیاق جدایی پذیر نيست. علم تاریخ نوین سعی جدی دارد تا در اشاراتش به میشله، گرچه به او افتخار می کند، هر چه سریعتر هم گور او را بکند. حال آن که با این کار خود منکر همه آن چیزهایی است که در «نوشته» های علمی او درباره تاریخ به جا مانده است.

تاریخ امری اروتیک است، بی آن که از این نظر آسیبی متوجه آن به عنوان یک محصول فنی باشد. این مطلب را با قرائتی تازه از میشله می آموزیم، او تاریخ را روایتی پیرامون «تن» می داند، تنی‌فاقد توانایی بیان و تکلم، و نیز وهم و خیالی درباره «مردگان» (بازگشت مردگان یا «رستاخیز» ادبی). البته تن در این جا به معنی یک تن اجتماعی است، گرچه کارکرد آن به لحاظ تاریخی به مثابه تنی است که با نوازش آن را می جوئیم؛ همان چیزی که برای روح بیگانه است، «از جنس اندیشه نیست»؛ آن که «برسازنده» چیزی است که تصورات ما آن را امری از پیش «برساخته» ادراک می کند؛ اعتراض مداوم بر ضد امتیازی است که به «شعور» منتسب می کنند: تولید معنا. تن، به بیانی دیگر، آن دیگری است که ما را به تکلم وامی دارد، بی آنکه ما بتوانیم او را به این کار واداریم. ما ناگزیر از بازگشتن به سوی این تن هستیم – ملت، مردم، دنیای پیرامون – تنی که عبورش رد پاهایی از خود به جا گذاشته که مورخ با کمک آن استعاره ای برای غیبت چیزها بدست می دهد. به این معنا که هر وقت گفتمانی قصد بيان استهزای آن منظور یا معنایی را دارد که خود تولید کرده است، و آن ضرر و خسران جبران ناپذیری که مسبب آن است، آنجا سر و کارمان با تاریخ است. آن که می میرد، تصور و خیالی است که مورخ نه توان تحملش را دارد و نه قادر به فراموش کردن آن است.

مکانی که در آن دنیای خیالی رابینسون کروزو آغاز می شود، به درستی انتخاب شده است: جایی در کرانه دریا، در جوار مجمع الجزایری که رابینسون با فعالیت و تلاشی روشمند بر پا ساخته است. اینجا همان جایگاهی است که مورخ در آن ایستاده است: روبروی دریا، یعنی همان جایی که از آن انسانی آمده و از خود رد پایی به جا گذاشته است. وانگهی مورخ، برخلاف رابینسون، می داند که آن دیگری بر نخواهد گشت. گزارش مورخ می بایست همین جا خاتمه می یافت: آن بیگانه دیگر از دریا باز نخواهد آمد. او تازه درگذشته است (a passe).

مورخ، بعد از گذراندن مدت زمانی در مرزهای کشورش و، همانند رابینسون، در پی «تکان و ضربه» ناشی از رؤیت رد‌ پاهای بجا مانده از غیبتی، که آثار و نشانه هایش را بر جبین جامعه باقی گذاشته است، باز می گردد، اما «تحول یافته» نه «خاموش و بی صدا». گزارش او در میان معاصرانش زبانی گویا می یابد. به تصور من، این گزارش از معنایی سخن می گوید، که بواسطه غیبت ممکن شده است، آنگاه که جز گفتمان مکان دیگری وجود ندارد. گزارش از چیزی حکایت دارد که با هر امر ارتباطی پیوند خورده است؛ وانگهی آن را به صورت افسانه روایت می کند – آن را که گوش شنوایی است، حتمن بدان توجه و التفات نشان خواهد داد – در گفتمانی که حول و حوش یک فقدان حضور شکل می گیرد، گفتمانی که بواسطه رؤیا یا لغزش زبان امکانی را در خود حفظ می کند که نشان از یک غیریت متحول کننده (alterite alterante) (۵) دارد.

به این ترتیب متن یا نوشته «رد پای» عریان کسی را در شنزار به نمایش می گذارد. به بیان دیگر: ارتباط متن با رد پا همچون ارتباط آن با دیگری خویش است. خوان میرو (۶) در مجسمه «پرسوناژ» خود موفق به اتحاد شمای کلی یک‌ صورت با دو اثر کف پا شده است: از یک سو شاهد متن یا نوشته ای معنادار هستیم (سایه روشنی که توسط مجسمه ساز ترسیم می شود)، و از سوی دیگر ناظر بر یک نقش و اثر خاموش (که کف پاها علامت گذاری می کنند). این دو به طور متقابل اشاره به یکدیگر دارند، یکدیگر را فرا می خوانند و در یک رابطه متحول می شوند، رابطه ای که محصول گفتمانی درباره امر غایب (شمائل) را با ضمانت گنگ و بی معنی بجا مانده از امر غایب (علامت، نشانه) پیوند می دهد. این «طریقه به خاطر آوردن» با رد پاهای آن دیگری هماهنگ است، بی آنکه آنرا بزداید.

برگردان: علی یوسفی شمالی

منبع: میشل دوسرتو: رد پای تاریخ

Michel de Certeau: l’absent de l’histoire, Mame, 1973, p. 177-180.

1. اثری از فروید (۱۹۳۹-۱۸۵۶)، پایه گذار روانشناسی تحلیلی، که در سال ۱۹۱۲ نگاشته شده است و حاوی نظریه روانشناختی فروید پیرامون چگونگی شکل گیری جامعه است.

2. دنیل دفو (۱۷۳۱-۱۶۶۱)، نویسنده و سیاستمدار بریتانیایی خالق داستان «رابینسون کروزو» (۱۷۱۹).

3. اشاره به رنه دکارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶)، فیلسوف فرانسوی، که دیدگاه فلسفی اش بر اساس آموزه ای است که بر کاربرد روش یا متد و برخی قواعد دیگر تاکید دارد (گفتار در روش، ۱۶۳۷، که پس از مرگش منتشر گردید).

4. ژول میشله (۱۸۷۴-۱۷۹۸)، مورخ فرانسوی، که سوای آثار و نوشته های متداول تاریخی، مجموعه آثاری پیرامون تاریخ «مردم» (خانواده، بانوان، روحانیان، انقلاب و غیره) نگاشته است.

5. (به معنی چیز دیگر بودن / کس دیگر بودن برای کسی) مفهوم کلیدی در افکار و نوشته های دو سرتو است. انسان «دیگری خود» را به طور متداوم در امر شناخت، در روابط شخصی و در تاریخ ملاقات می کند. او این دیگری نیست، اما وجودش منوط به غیبت این دیگری است.

6. خوان میرو، (۱۹۸۳-۱۸۹۳) نقاش، مجسمه‌ساز و گرافیست اسپانیايی.

 

« فلسفۀ نه »

« فلسفۀ نه »

گاستون باشلار

The Philosophy of No_v100

… ما می خواهيم فلسفۀ شناخت علمی را همچون فلسفه ای «باز» تعريف کنيم، يعنی همچون شعور و آگاهی نزد موجودی دارای قوه درک که دستگاه مفاهیم خود را از طریق پرداختن و پروراندن عنصر ناشناخته مهیا می سازد و به واقع در جستجوی چیزی است که با تمامی داده های پیشین شناخت در تضاد است. مهم‌تر اين که تصدیق می کنیم، که پاسخ تجربیات تازه به تجربیات پیشین «نه» است؛ به این دلیل کاملن بدیهی که هر سخنی درباره تجربیات تازه بی مورد و بی معنا است. وانگهی وقتی موجودی دارای قوه درک، که به چگونگی تبدیل اصول و موازین به دیالکتیک واقف گشته است، و قادر است انواع جدیدی از شواهد و مدارک ارائه کرده و بدنه ی توضیحاتش را غنی سازد، بی آن که از این یا آن توضیح طبیعی احتمالی جانبداری کند که برای توجیح هر چیزی مقدر شده، آنگاه اعتبار چنین «نه» ای هرگز مطلق و همیشگی نیست.

در مقابل اهالی علم اين را حق خود می دانیم که برای لحظه ای از مسير و روال طبیعی علم، یعنی فعالیت اثباتی و اراده اش برای توسل به عینیت، منحرف شويم تا شاید بدینوسیله در افشای بقایای ذهنی یا باطنی نهفته در دقیق ترین روش‌های علمی توفیق حاصل کنيم. نقطه عزیمت ما پرسش هایی ظاهرن روانشناختی است که از اهل علم خواهیم پرسید، و به تدریج و گام به گام به آنها نشان خواهیم داد، که چگونه امور روانشناختی با مفروضات متافیزیکی ارتباط تنگاتنگی دارند. گرچه ذهن یا قوه ادراک توانایی جایگزین سازی مفروضات متافیزیکی را دارد، اما قدرت اجتناب ورزیدن از آنها را ندارد. پرسش ما از اهالی علم این است که: شما چگونه می اندیشید؟ به چه شیوه و طریقه ای با امور برخورد یا رفتار می کنید؟ چه نوع تحقیقاتی انجام می دهید؟ مرتکب چه‌ نوع خطاهایی می شوید؟ تحت تاثیر کدامین انگیزه ها یا هیجاناتی عقیده تان را تغییر می دهید؟ بر اساس چه استدلال و برهانی به توضیحات مختصرتان بسنده می کنید، در حالی که از شرط های روانشناختی تحقیقات علمی جدید سخن ساز می کنید؟ بیایید ما را ابتدا و قبل از هر چیز دیگر در جریان تصورات مبهم تان، تناقض هایتان، وسواس های فکری تان و حدس و گمان های اثبات نشدنی تان قرار دهید. شما خودتان را واقع گرا میدانید. آیا مطمئن هستید که این فلسفه جمع و جور اما الکنی، که از هرگونه دوگانگی و سلسله مراتبی بی بهره است، تناسبی با کثرت و تنوع افکارتان و با افسارگسیختگی مفروضاتتان دارد؟ ایکاش می گفتید چه افکاری در سرتان است، آنگاه که زندگی روزانه تان را ترک می گویید تا وارد حیات علمی خود شوید، نه آنگاه که آزمایشگاه را ترک می کنید. با ما از امپیریسم (تجربه گرایی) بی پایه و بی مایه تان نگویید، بل که از عقل باوری نیرومند، از خیالپروری های ریاضی پیشینی (۱) خود بگویید، از آن رانه ی رازآلودی که در پسِ پشت پروژه ها و پیش-گمانه های مخفی تان پنهان است.

به این ترتیب، در صورت بسط و تعمیم تحقیقات فلسفی مان، به روشنی خواهیم دید، که قوه درک علمی نیز ظاهرن در یک حالت و وضعیت اشتقاق روانشناختی واقعی به سر می برد، و به تبع آن همچنین یک اشتقاق فلسفی واقعی، چرا که هر گونه نقطه عزیمت فلسفی با یک اندیشه آغاز می شود. بنابراین، مشكلات گوناگون ناشی از اندیشگری علمی نیازمند آنست که حضور اجزای فلسفی گوناگون در درون آن مورد قبول و تصدیق قرار گیرد. بویژه این که موازنه میان واقع گرایی و عقل باوری برای همه مفاهیم یکسان نیست. از این رو ما بر این باور هستیم، که کارکردهای دقیق فلسفۀ علم در هر مورد ویژه ای می بایست حول محور مفاهیم تعریف و تعیین گردد. هر فرضیه ای، هر مساله ای، هر آزمونی و هر معادله ای نیازمند برخورداری از فلسفۀ مختص به خودش است.

وجود فلسفه ای متکی بر پیرایه و آرایه های نظریه علم، یعنی یک فلسفۀ علم دیفرانسیلی که در نقطه مقابل فلسفه ای انتگرال (۲) و مورد تایید فلاسفه باشد، یک امر اجتناب ناپذیر است. لازمه چنین فلسفۀ دیفرانسیلی ارائه تشریحی جز به جز از چگونگی روند شکل گیری یک اندیشه یا نظریه است. در یک نگاه کلی، لازمه روند شکل گیری یک نظریه یا اندیشه علمی مطابقت آن با موازین استاندارد است، يعنی با تبدیل و تحول آن از ساختاری واقع گرا به ساختاری متکی بر عقلانیت. وانگهی یک دگرگونی اینچنینی در ساختار هرگز کامل و بی عیب و نقص نیست، از این نظر که همه مفاهیم در روند تحول متافیزیکی خود از درجات تکاملی یکسانی برخوردار نیستند. ملاحظات فلسفی حول و پیرامون مفاهیم، نه تنها ماهیت بحث و جدل برانگیز تعاریف مان را نشان می دهند، بلکه هر آنچيزی را که با این تعاریف همراهی می کند، یعنی توضیح دادن، حذف کردن و طرد شدن، را نيز به درجات بالایی آشکار می کنند. شرط های دیالکتیکی یک تعریف علمی، که بنا به فرض از تعریف عام و غیرتخصصی آن متفاوت است، به این ترتیب نمودی برجسته تر می يابد، و اين که ما با انداختن نگاهی دقیق و مشروح به مفاهیم، متوجه معنای آن چیزی خواهیم شد که «فلسفۀ نه» نامیده می شود.

نويسنده: گاستون باشلار

برگردان: علی يوسفی شمالی

منبع:

Gaston Bachelard, La philosophie du Non (1940), Presses Universitaires de France, 2. ed., 1949, p. 9-10, 12-14.
Translated from to Danish by Jeanne Pontoppidan (Nej’ets filosofi, Vinten, 1975).

1) به زبان لاتين: پيشاپيش، در اينجا: اصولی، اساسی.

2) به معنای جامع، فراگير، فراگيرنده، شامل تمام اعضاء.