
«اوضاع بایستی بهتر میشد…» – گفتوگوی استفان مولر–دوهم و رومن یوس با یورگن هابرماس
به قلم: کریستیان بتگس
(Christian Bettges)
اکتبر 2024
یورگن هابرماس از شهرت جهانی بسیار بالایی برخوردار است – پس از پخش مستندم «هابرماس – فیلسوف و اروپایی» (آرته / زد دی اف)، ایمیلهایی از فیلیپین دریافت کردم. محقق جوانی در مانیل به رویکردهای هابرماس در برخورد با دیکتاتوریها علاقهمند بود – او میخواست بداند که آیا این مستند به زبان انگلیسی نیز موجود است یا خیر. اپوزیسیون ایران در دهه ۲۰۱۰ نیز الهامبخش هابرماس بود؛ با این حال، او اغلب به عنوان نماینده عقلانیت منحصراً غربی و یادگار قرن گذشته در مواجهه با جهانی جدید و چند قطبی شناخته میشود.
هابرماس همچون شبح گفتمان
در جريان بحثهای پيرامون فیلمبرداری، برخی از او به عنوان «فیلسوف جمهوری فدرال قدیمی» یاد میکردند. با وجود تمام احترام و مسرتی که از تشريح تزهای هابرماس احساس میشد، به سختی کسی واقعاً دلش میخواست با او ارتباط برقرار کند – به جز ژرار راولت، کارولین امکه، و به طور کاملاً متفاوتی، یوشکا فیشر و رئیس جمهور فدرال آلمان. در میان مصاحبهشوندگان جوان فرانسوی، شایعاتی پخش شد مبنی بر مخالفت شدید او با نتایج همهپرسی قانون اساسی اتحادیه اروپا. کتاب هابرماس نوشته فیلیپ فلش که اخیراً منتشر شده است فقط نگاهی گذرا به فلسفه هابرماس انداخته است – اما در عوض، چیزهای زیادی در مورد شخصیتی با نفوذ رسانه ای و مطبوعاتی قدرتمند به ما میآموزد.
در محافل نظریهپردازان انتقادی، او اغلب به عنوان خائن ابدی به میراث هورکهایمر و آدورنو، و همچنین حامی یک ماتریالیسم مارکسیستی شناخته میشود. مداخلات او، چه در مورد «تحول ساختاری جدید حوزه عمومی« از طریق رسانههای اجتماعی و چه امضای مشترک دادخواستی که احتمالاً حتی توسط او نوشته نشده است، در مورد وضعیت اسرائیل یا حمله روسیه به اوکراین، واکنشهای تندی را برانگیخته است. با این حال، آنها به ندرت در پسزمینه شکلگیری نظریه او خوانده میشوند – بلکه بیشتر به عنوان اظهارات یک روشنفکر اجتماعی فهمیده میشوند. در واقع، پروژه ساختن فيلم مستند آرته به همین طریق شکل گرفت: این مرد از شهرت بسيار بالايی برخوردار است، اما او واقعاً چه فکر میکند، چه میگوید و چه مینویسد؟ تیم تحریریه اینگونه با من تماس گرفتند.
در واقع، انواع و اقسام تکه پاره های نظری تحریفشده در دنیای رسانه سوسو میزنند – به عنوان مثال، اخیراً در نوشته های ینس بالزر. اکثر آنها تفاسیری بیاهمیت از «اخلاق گفتمانی» هستند، یعنی فرضیاتی در مورد «گفتمان عاری از سلطه» یا شوخیهایی در مورد «وضعیت گفتاری ایدهآل» که ظاهراً هابرماس آن را واقعی یا تجربی میدانست. اولف پوشارت، از جمله، اخیراً تز «فئودالیسازی دوباره حوزه عمومی« را توییت کرده، یکی از تزهای «تحول ساختاری حوزه عمومی» هابرماس. منظور او از آن، رهبری ظاهراً قدرتمند افکار عمومی بدست ائتلاف طیف «چپ–سبز برج عاج نشین» بوده است. با این حال، فئودالی سازی مجدد در واقع پروژهای است که در حال حاضر توسط لیبرتارین هایی مانند ایلان ماسک، خاویر میلی و دیگران دنبال میشود. کسانی که اسپرینگر همیشه از آنها حمایت میکند. آنها برای شکلگیری یک جامعهی جدید مبتنی بر املاک و مستغلات تلاش میکنند، که به طور ضمنی یا صریح از تزهای هانس–هرمان هاپ پیروی میکند: کارآفرینان باید در جایگاه اشراف قرار بگیرند و سیاست را تعیین کنند. آنها ترجیح میدهند، همانطور که حزب ای اف دی (آلترناتيو برای آلمان) آشکارا خواستار آن بود که دریافتکنندگان پرداختهای انتقالی دولتی را از حق رأی محروم کنند (تا آنجا که من میدانم، این امر در دوران ویلهلمی نیز صادق بود) و به جای یک سیاست حقوق بشری، ناسیونالیسمی نژادپرستانه–فرهنگی بنشانند.
مضامین آثار هابرماس چیست؟
اینها دقیقاً همان مواضعی هستند که یورگن هابرماس در طول زندگی خود با آنها مبارزه کرده است. در ابتدا، در مواجهه با دانشگاهی که هنوز بر اساس املاک سازماندهی میشد، که فقط به 5٪ از هر گروه سالانه پذیرش میداد و زنان در بهترین حالت به حاشیه رانده میشدند. پدرم که از خانوادهای اهل راهآهن و دو سال از هابرماس بزرگتر بود، تنها به این دلیل توانست حقوق بخواند که در سن ۱۷ سالگی، کمی قبل از پایان جنگ جهانی دوم، در جریان «فولکساستورم» «یک پایش را از دست داد». مردم اینطور میگفتند، انگار که پایش به طرز عجیبی افتاده و دیگر در بوتهزارهای وستفالی پیدا نشده بود. بنابراین، او مستمری معلولیت جنگی دریافت کرد که به او امکان تحصیل داد و احتمالاً تقریباً همزمان با هابرماس به گوتینگن نقل مکان کرد.
هابرماس همچنین مدت کوتاهی در آنجا تحصیل کرد؛ شمال برای او خیلی سرد و خشن بود. او متعاقباً از طریق پایاننامهی خود با عنوان «دگرگونی ساختاری حوزهی عمومی»، ابتدا به عنوان دستیار آدورنو در فرانکفورت و سپس به عنوان استاد در هایدلبرگ، انگیزهی قابل توجهی برای جنبش دانشجویی، به ویژه نقد اسپرینگر از سوی این جنبش، فراهم کرد. او متعاقباً از دههی ۱۹۷۰ تا به امروز، «مشکلات مشروعیت در سرمایهداری متأخر» را به درستی و شایستگی مورد بحث قرار داد. هابرماس با «نظریه کنش ارتباطی»، نظریهی «جنبشهای اجتماعی جدید»، یعنی جنبش زیستمحیطی و ضد هستهای، جنبش زنان، جنبش ضد نژادپرستی و همچنین جنبش همجنسگرایان، را بدون پرداختن به مطالعات پیرامون کوییر، فرانتس فانون یا سیمون دوبوار تدوین کرد – چیزی که به درستی به خاطر آن مورد انتقاد قرار گرفت. – با این وجود، پویاییهای توصیف شده در آن – یعنی مشارکت و تعامل جامعهی مدنی در برابر قدرت اداری و اقتصادی – را میتوان از طریق این اثر به خوبی در پویایی آنها درک کرد. با این حال، این ارتباط اغلب نادیده گرفته میشود.
برخی از مصاحبهشوندگان این مستند، به ویژه اکسل هونِت، میشا بروملیک و یوشکا فیشر، شرح دادند که چگونه یک گروه بحث پیرامون هابرماس در یک رستوران یونانی، اولین ائتلاف قرمز–سبز را در هِسِن آماده کرد. محل این ائتلاف در فرانکفورت واقع شده بود و «دیونیسوس» نامیده میشد، نامی که از قضا نیچهای است.
در قضيه اختلاف نظر مورخان، هابرماس مسیر جریان راست تجدیدنظرطلب را سد می کند که میخواست خیزش «رایش سوم» را تنها به عنوان واکنشی به استالین قلمداد کند. او در کتاب «واقعیت و اعتبار»، پس از اتحاد مجدد دو آلمان با مدلی از وحدت دولت مشروطه و دموکراسی، با ملیگرایی جدید مقابله کرد. نکته کلیدی چه بود: کنار گذاشتن تمام مشتقات قومی نوظهور از محتوا و مشروعيت دموکراسی. در دهه ۲۰۰۰، او با بررسی ادیان به عنوان پيشرو و سَلَف عقل، نه تنها نوع غربیش، در کتاب «همچنین تاریخ فلسفه»، به بازگشت مجدد ادیان به حوزه عمومی سیاسی واکنش نشان داد. این تقریباً ساختار موضوعی مستند «من» و مراحل تعیینکننده در فرآیند شکل گيری تفکر هابرماس است.
دیدگاه نظری که او از آن برای نوشتن مداخلات خود استفاده کرد، و همچنین مجموعه آثار بسیار پیچیده و عظیم او، به طرز شگفتآوری اغلب نادیده گرفته میشود. من سعی کردم ویژگیهای اساسی این موضوع را در مستند تلویزیونی آرته، تا حد امکان در ۵۲ دقیقه شرح دهم، با مصاحبهشوندگان فوقالعادهای که در مقابل دوربین ما ظاهر شدند. من از همه آنها بسیار سپاسگزارم. فقط قسمت مربوط به اولین ائتلاف قرمز–سبز در هِسِن از اين مستند حذف شد.
من مصاحبه فوقالعاده مفید و جذاب با اکسل هونِت در موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت را به وضوح به یاد دارم – و اینکه از او پرسیدم چگونه میتوان نظریه صحت و اعتبار مدعیات، عنصر اصلی تفکر هابرماس، را برای مخاطبان تلویزیون توضیح داد. او آن را بسیار پیچیده یافت.
«اوضاع بایستی بهتر میشد» – احتمالاً بهترین پيشدرآمد بر تفکر یورگن هابرماس است
مجموعهای از گفتوگوها با یورگن هابرماس اکنون دقیقاً راهحلی برای چنین سؤالاتی ارائه میدهد. این مجموعه با عنوان «اوضاع بایستی بهتر میشد» توسط استفان مولر–دوهم، زندگینامهنویس هابرماس، و رومن یوس انجام شده است. دومی کتابی درباره هابرماس جوان نوشته است. یک بررسی کامل و عالی درباره هایرماس، نوشته پیتر نیسن، را میتوان در Soziopolis خواند.
این کتاب بهترین پیشدرآمدی است که من از اندیشه هابرماس میشناسم. در برخی از بخشها، توضیحات بسیار فشرده ممکن است برای افراد غیرمتخصص دشوار باشد. اما ارزش خواندن را دارد.
توضیحات نظری با برخی حکایات تأثیرگذار، و همچنین نامهای زیادی در هم آمیخته است. نامهایی که ممکن است برای بسیاری از خوانندگان معنی چندانی نداشته باشند. یک واژهنامه اینجا مفید میبود، زیرا حتی همراهان هابرماس مانند کارل اتو آپل یا فیلسوف واقعاً بزرگ ارنست توگندهات ممکن است برای بسیاری نامهای آشنایی نباشند. اسامی نمایندگان پراگماتیسم آمریکایی و فلسفه تحلیلی (زبانی) نیز همينطور.
کاریزمای عظیم هابرماس در تفکر باز و انتقادی او منعکس شده است. امروزه بسیاری به شوخی می گویند که او وارث واقعی آدناور است زیرا او به لحاظ فلسفی انتگراسیون غربی را به مرحله اجرا درآورده است. با این حال، میتوان او را همچنین به عنوان الگویی عالی برای یک «بازآموزی» رادیکال فهمید. هیچ کس دیگری به اندازه او از این موضوع دفاع نکرده است.
و این در مواجهه با مخالفانی مانند آرنولد گِهلِن و هلموت شلسکی، هر دو از سوسیالیستهای ملی سابق، بسیار مشهور و تأثیرگذار در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، ضروری بود. بعدها، او به ارنست نولته مورخ حمله کرد، که تقریباً «رایش سوم» را به عنوان واکنشی به کمونیسم شوروی توجیه میکرد و هولوکاست را صرفاً تا حدودی اغراقآمیز میدانست – من خودم اغراق میکنم، اما فقط کمی – و در نهایت آن را کپی برداری ازاردوگاه های گولاگ استالین میدانست. از این موضوع در تاریخ جمهوری فدرال به عنوان «اختلاف مورخان» ياد شده است.
هابرماس و توگندهات هایدگریسم را هم رد کردند، که برخلاف فرانسه، در آلمان اَشکالی از پرگوییهای ناسیونالیستی پیرامون عمق، سنت و معماها ایجاد کرد و بنابراین تأثیری تجدیدنظرطلبانه داشت. هر دو از ابزارهای ویتگنشتاین و فلسفه آنگلو–آمریکایی پیرامون زبان پس از او استفاده کردند. هر زمان که مردم در مورد اینکه یورگن هابرماس به چه کسی خیانت کرده است، به ویژه آدورنو، بحث میکنند، نادیده میگیرند که این بُعد از تعامل با چارلز سندرز پیرس، جان دیویی، جان لنگشو آستین و جان سرل در آثار هابرماس چقدر فوقالعاده سازنده است.
کار هابرماس در حال انجام است. او فلسفهای در باب کاربرد عملی زبان به عنوان محور روابط بینالاذهانی فراهم کرد، اما برخلاف همتایان آمریکایی خود، این فلسفه را در بافتهای اجتماعی جای داد و به هیچ وجه، آنطور که اغلب ادعا میشود، قدرت و سلطه را نادیده نگرفت. اینها به عنوان ارتباطات استراتژیک طبقهبندی میشوند، همان شکلی که اغلب بر رسانههای اجتماعی غالب است.
کار هابرماس به عنوان صورتبندی مجدد زبانی–عملی از پرسشهای محوری نظریه انتقادی
بسیاری از بخشهای «اوضاع بایستی بهتر میشد» پیرامون همین تأثیرات برآمده از ایالات متحده است. هابرماس، پیرس را به عنوان متفکری معرفی میکند که از آن زمان به کانون توجه آثار او تبدیل شده است – و این مطالعه صرفاً به این دلیل جذاب است که کنش ارتباطی که هابرماس به آن فرا میخواند، در واقع در میان تبادلات فکری جهانی و دوستی با چارلز تیلور، ژاک دریدا و ریچارد رورتی شکوفا شد.
فهرست مطالب مندرج در «اوضاع بایستی بهتر میشد» پیشاپیش رویکردهایی را ساختار میدهد که به نظر من اغلب در پذیرش هابرماس نادیده گرفته شدهاند. ابتدا، خود فیلسوف در دو فصل، دوران فکری اولیه خود را که در آغاز او را از فلسفه به جامعهشناسی سوق داد، بازگو میکند. فصل «از نقد پوزیتیویسم تا نقد عقل کارکردگرا» با لحنی محاورهای، چگونگی صورتبندی مجدد هابرماس از بنمایههای محوری نظریه انتقادی قدیمیتر هورکهایمر، مارکوزه و آدورنو را با کمک تأثیرات آنگلو–آمریکایی بازسازی میکند. در مرکز این موارد، همواره تشخیص فروپاشی دانش علمی و تبديل آن به اسطورهشناسیهای جدید، و همچنین نقد عقل ابزاری قرار دارد که در بوروکراسی و شیوه تولید سرمایهداری تجلی مییابد – نقدی که مردم را تابع جهانشمولی کاذب سیستمهای کارکردی اجتماعی میکند. هابرماس این مضامین را – چیزی که هرگز برای مارکوزه ضروری نبود – کنار گذاشت و آنها را به گونهای دوباره صورتبندی کرد که ابزار نقد، یعنی زبان، نیز قابل شناسایی باشد، نه اینکه فقط به شیوهای منفی و دیالکتیکی به آن استناد شود.
روایتهای او پر از طعنه و انتقاد از خود است – برای مثال، وقتی او تعریف میکند که چگونه، در نگاهش به گذشته، در اثر معروف خود «شناخت و منفعت» از حد خود فراتر رفته است، در حالی که هنوز مارکس را رد نکرده است. فصل «تفکر پسامتافیزیکی و عقل غیرمتعالی» به نوشتههای دهه ۱۹۸۰ اختصاص داده شده است و بنابراین زمینه «بحث پسامدرن» را که بسیاری از آنها را شکل داده است، بدون اینکه خودش آن را دوباره تکرار کند، صورتبندی میکند. هابرماس در اینجا همچنین خودانتقادیهایی از نظریه اعتباربخشی مدعیات خود ارائه میدهد. این نظریه، تقریباً به طور خلاصه، بیان میکند که وقتی مردم با یکدیگر در مورد چیزی در جهان ارتباط برقرار میکنند، ادعا میکنند که آنچه بیان میکنند درست است و در صورت لزوم میتوانند آن ادعا را توجیه کنند. این موضوع وقتی که فردِ دچار خطا، کنش و تکثیر نظراتی را مشاهده میکند که کاملاً در مقابل ادعای درست بودن مقاومت میکنند، پیش پا افتادهتر از آن چیزی است که در واقع به نظر میرسد. نکته اصلی این است که آنها بر رسانههای اجتماعی تأثیر میگذارند.
نکته این است که این ادعای اعتبار مدعيات نه تنها در مورد گزارههای واقعی مانند «درختی آنجاست» یا «در حال حرکت است!» صدق میکند، بلکه در مورد توجیه قوانین اخلاقی و صحت گفتار در مورد حالات ذهنی نیز صدق میکند. بنا به استدلال او این موضوع را باید به طور مشابه با ادعاهای حقیقت درک کرد و اين که پیشنیازهای یکسانی دارد. مثلاً اینکه فرد به استدلالهای طرف مقابل همان امکان حقیقت و درستی را بدهد که در استدلالهای خودش، به آنها احترام میگذارد، اینکه فرد قادر به اتخاذ دیدگاه متقابل است، اینکه در صورت توجیه قوانین اخلاقی، باید منافع همه کسانی که به طور بالقوه تحت تأثیر آنها قرار میگیرند، حداقل به صورت فرضی، در نظر گرفته شود و غیره. اصلاحات داخلی که هابرماس در این مدل در «اوضاع بایستی بهتر میشد» انجام میدهد آموزنده و ارزش خواندن دارد.
هابرماس به عنوان عضوی از جامعه فیلسوفان
فصل پنجم به اثر عظیم دو جلدی «همچنین تاریخ فلسفه» اختصاص دارد و میتوان آن را مقدمهای بر این اثر خواند. فصل آخر بار دیگر به صراحت به تبادل نظر با بزرگان، به ویژه فلسفه ایالات متحده، میپردازد. این رویاروییها، از هانا آرنت تا ژاک دریدا، در سراسر کتاب جریان دارد و در اینجا با جزئیات بیشتری بررسی شده است. به یک بخش از متن اشاره شده است – دعوتی از چارلز تیلور، معروف به چاک، به آکسفورد:
«برای من، این یک داستان به یاد ماندنی بود، نه تنها به خاطر پذیرایی دلهرهآور با یک شام غیرمنتظره و جشنگونه، بلکه بیش از همه به خاطر ناهاری که چاک برای روز دوم با دو ستاره مشهور آن زمان این حرفه، ریچارد هیر و پیتر استراسون، ترتیب داده بود. این ناهار، یک ناهار کاری بود که در آن با رونالد دورکین، نامی که در آن زمان هنوز برایم ناشناخته بود، در مورد متنی به همان اندازه ناشناخته، اگرچه از قبل معروف، از رالز، بحث کردم. دو مفهوم از قواعد. یکی از همکاران دوستانه، شب قبل متن را در اختیار من قرار داده بود. اما من آشکارا آنقدر هیجانزده بودم که به یاد نمیآورم که آیا این رویداد بدون هیچ مشکلی برگزار شد یا خیر.»
هابرماس، یورگن. «اوضاع بایستی بهتر میشد…»: گفتگوهایی با استفان مولر–دوم و رومن یوس | پیشدرآمدی کامل بر کیهان هابرماس (صفحه ۲۲۵). انتشارات سورکمپ. نسخه کیندل
چنین بینشها و افکاری، در بحث با همکارانی که نامشان از مطالعات و کارم روی پایاننامهام برایم آشناست، در سراسر کتاب دیده میشود و بسیار تأثیرگذار است زیرا هابرماس نااطمینانی های خود را بی هیچ گونه جلوه فروشی آشکار میکند. این همچنین خواندن تسکیندهنده ای است برای متفکری که از نظر بسیاری همچون شمایل پدرانه ای است که بایستی در مواجهه با آن دوران بلوغ را پشت سر گذاشت، صرفاً به این دلیل که چیزهای زنندهای درباره باتای و فوکو نوشته است.
دلیل دیگر نیروی ترسناک فکر و اندیشه هابرماس همچنین فراوانی بسیار و طاقتفرسای ارجاعات به نویسندگان دیگر در کتابهای او است. حتی در مراحل اولیه مطالعاتم، بسیاری به شوخی میگفتند که هابرماس مردم را به مطالعه وامیدارد، زیرا چنین حجمی از مطالعه تقریباً از توان آدمی بیرون است. تفکر هابرماس همیشه جایی در فاصله میان تاریخ نظریه و شکلگیری نظریه قرار دارد؛ بازسازی تاریخی تزها از ماکس وبر بگیرید تا پارسونز و بعداً از توماس آکویناس تا مارتین لوتر، تزهای او را به عنوان نتیجه قطعی این تحول، که خود پیرو یک فرآیند منطقی است، ارائه میدهد. برخی آن را به عنوان فقدان اصالت تفسیر کردند. اگر کسی، مانند هابرماس، اعلام کند که تنها در گفتمان عملی درون جامعه تحقیقاتی، بینارشتهای و مترقی، دانش و بینشی پدیدار میشوند که باید همزمان در برابر سنتگرایی محض و خود–دراماتیک پیشگویانه کسی مانند هایدگر از آن دفاع کرد، آنگاه این ادعا به وضوح منسجم و صادقانه است.
دیدگاههای مشارکتکننده و ناظر
جدا از بخشهای مربوط به نظریه اعتبارسنجی ادعاها، بخشهای مربوط به تفاوت بین تحقیقات اجتماعی تجربی و نظریه اجتماعی برای من بسیار تأثیرگذار بودند. من اخیراً در اینجا در مورد دیدگاههای مشارکتکننده و ناظر نوشتم.
به نظر من این موضوع برای درک کار هابرماس اساسی است؛ جمله «اوضاع بایستی بهتر میشد» فرض من را تأیید میکند. نظریه اجتماعی – و به نظر من، هنر، روزنامهنگاری و سیاست – تنها در صورتی میتوانند بدون استراتژی دنبال شوند که دیدگاه مشارکتکننده به همان اندازه رویکردهای عینیسازی جدی گرفته شود. هابرماس این رویکرد را دوباره با جزئیات بیشتری توضیح میدهد.
تفاوت معناداری هست میان درک جامعه (جهانی) به عنوان جامعه خودمان که در آن با دیگران کنش داریم، می توانیم یکدیگر را «من» و «تو» خطاب کنیم و با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم، و اینکه بگذاریم آدمها به دلیل ضرورت های ظاهراً عینی در مدیترانه غرق شوند بدون اینکه دیدگاه آنها را به عنوان مشارکت کننده در نظر بگیریم.
من فکر میکنم که توسل هابرماس به مفاهیم غربی عقل را نیز باید به همین شکل تفسیر کرد – ما به عنوان مشارکتکنندگان در این شکلگیریها، در ابتدا فقط میتوانیم آنچه را که در اینجا به آن فکر کردهایم توضیح دهیم. همچنین نباید برای این که بتوانیم بودجه تحقیقاتی بگیریم، متکبرانه وانمود کنیم که در هامبورگ میتوانیم به راحتی دیدگاه سیاهپوستان کامرون را پیشبینی و از طرف آنها صحبت کنیم. ما باید شنونده باشیم و ابتدا یاد بگیریم که به چه چارچوب ارتباطی برای توجیهات در این موارد – همچنین از دیدگاه آنها به عنوان مشارکتکننده – نیازمندیم. اما اگر به دلایل و خودشناسی دیگران همان وزن و اهمیت خودمان را ندهیم و از آنها یاد نگیریم که خود را به طور نامشروع تحت تأثیر کدام قوانین میبینند، این کار عملی نخواهد بود. بسیاری از آنچه به عنوان اروپامحوری تعبیر میشود، به این معنا، میتواند به عنوان جهانوطنی نیز فهمیده شود، که به سادگی دیدگاه خود را روشن میکند تا خود را به روی دیگران باز کند.
یک زندگی دگرجنسگرایانه
با این حال، مطالعاتم همچنین برای من روشن کرد که تجربه زندگی یک فرد دانشگاهی دگرجنسگرای هنجارمند، چقدر با تجربه زندگی افراد در سایر اشکال زندگی، متفاوت است. نوعی خانوادهگرایی (familialism) آشکار بر زندگینامه هابرماس حاکم است. اعضای گروههای تحقیقاتی، در واقع، عمدتاً مردان، با همکاران او در هم تنیدهاند. این امر باعث ایجاد انجمنهایی میشود که به عنوان «چسب اجتماعی» همکاری دانشگاهی عمل میکنند. کودکان به سمپوزیومها برده میشوند، وعدههای غذایی مشترک دارند و «همسران» از این امر حمایت میکنند و دوستیهای مشابهی را تشکیل میدهند.
حال اگر به زندگی میشل فوکو، که سه سال از هابرماس بزرگتر است، نگاه کنیم، ساختار کاملاً متفاوتی پدیدار میشود. او از فضای محافظهکارانه و همجنسگراستیز فرانسه به سوئد و تونس و جاهای دیگر گریخت و مجبور به ترک لهستان شد، احتمالاً به خاطر یک رابطه عاشقانه آنجا را ترک کرد. در اواخر دهه ۱۹۵۰ در طول اقامت خود در هامبورگ از صحنه کوییر (مکان دگرباشان جنسی) در سنت پائولی بازدید کرد و از همکاران برجسته همجنسگرا دعوت می کرد تا در بارها به او بپیوندند. او با رولان بارت در پاریس، از جمله در بارهای «ساب» زندگی میکرد. او در آثار بعدی خود از تجربه زندگیاش در سانفرانسیسکو الهام گرفته بود، جایی که در آن، کمی قبل از ابتلایش به ایدز، هنوز دنیای پر جنب و جوشی از سوناهای «همجنسگرایانه» وجود داشت. او از اقامت در «مینشافت»، یک بار مخصوص لباس چرمی ها در منهتن، لذت میبرد و جهانهای همجنسگرایانه را بدون کالت جوانان در ایالات متحده کشف کرد. او در صحرا به صدای آواز الیزابت شوارتسکف، که اگر اشتباه نکنم اهل نوادا بود، LSD مصرف کرد.
زمانی که فرد در شبکههای خانوادگی جهانهای دگرجنسگرا بافته نشده باشد، دیدگاه او به عنوان مشارکتکننده به سادگی تعریف متفاوتی پیدا می کند. استفاده از این استدلال در برابر هابرماس سخت است. اما بسته به اینکه فرد در چه چیزی مشارکت می کند و با چه اشکالی از «ما» با دیگران مواجه می شود، فلسفه متفاوتی پدیدار می شود. بنابراین، همچنان معتقدم که میشل فوکو و یورگن هابرماس باید در یک رابطه مکمل خوانده شوند.
برای شروع به خواندن آثار هابرماس، «اوضاع بایستی بهتر میشد» یک اثر عالی است.
برگردان: علی یوسفی شمالی
