ساختار شخصیت

ساختار شخصیت

نوشته: زیگموند فروید
مترجم: علی یوسفی شمالی

Sigmund_Schlomo_Freud

آنچه «نهاد» را به طرز ويژه ای از «خود» متمایز می کند، تمایل «خود» به ایجاد ترکیب، تمرکز و همانندسازی فرایندهای روانی است که در آن جریان دارند. «نهاد» به تمامی از این ویژگی عاری است، زیرا این ویژگی صرفن بر درجه عالی تری از نظامی دلالت دارد که «خود» در ایفای بهترین نقشش از آن بهره مند می گردد. این ویژگی در سیر تکاملی «خود» از مرحله ملاحظه ساده غرایز به مرحله پیچیده تر تسلط بر آنان می انجامد. وانگهی مرحله اخیر تنها زمانی میسر می گردد که غرایز در رابطه ای گسترده تر سازمان یابند. به بیانی عامیانه تر می توان گفت: «خود» در حیات روانی اش نماینده عقل و اندیشه و «نهاد» معرف امیال مهارنشده یا سرکش است.

«خود» تنها جزیی از «نهاد» است که به صورت هدفمند، به خاطر حضور پیرامونی تهدیدگر و مملو از خطر، جلوه ای دیگرگون یافته است. «خود» که به معنای واقعی ضعیف است، نیرو و توانش را از «نهاد» وام می گیرد. آگاهی ما از روش ها یا، ، به بیان دیگر، شبکه های مخیانه ای که «خود» از طریق آنها «نهاد» را از مقادیر بیشتر انرژی محروم می کند، اندک نیست. یکی از این شبکه ها همذات پنداری «خود» با اشیا گوناگونی است که یا تاکنون حفظ گشته و باقی مانده اند، و یا این که از مدت ها قبل نادیده گرفته گرفته شده اند. این شکل از شئی شدگی یا همذات پنداری با اشیا که از احتیاجات برخاسته از غرایز ما سرچشمه گرفته است، توسط «خود» ثبت و ضبط می گردد. هنگامی که «خود» با شئی ای همذات پنداری می کند، همانند شئی تسلیم «نهاد» شده و به تبع آن نیروی حیاتی «نهاد» را از آن خود می کند. می دانیم که «خود» در مسیر زندگی مقادیر هنگفتی از این ذخایر انرژی را از همذات پنداری های سابقش با اشیا وام می گیرد. هنگامی که «خود» مبادرت به اجرای فرامین «نهاد» می کند، مشکلش را با کمک شرایطی مرتفع می سازد که برای اجرای این فرامین بهترین هستند.

رابطه «خود» و «نهاد» با رابطه راکب و مرکب قابل مقایسه است. مرکب نیروی حرکت و جنبش را مهیا می سازد و راکب هدف و مقصد را تعیین و حرکت مرکب را هدایت می کند. موردی که به طور مکرر و غیرآرمانی در رابطه این دو اتفاق می افتد، حکایت از آن دارد که راکب ناگزیر از هدایت مرکب به جایی است که مرکب می طلبد. «خود» به خاطر مقاومتش در مقابل اجرای فرامین «نهاد» از بخشی از «نهاد» فاصله گرفته و جدا می افتد. وانگهی این فرایند سرکوب در «نهاد» دیری نمی پاید، چرا که در این جا امیال سرکوب شده به همراه بخش های دیگر «نهاد» همواره در تکاپو هستند و دمی متوقف نمی شوند.

ضرب المثلی قدیمی می گوید: نمی توان همزمان خادم دو ارباب بود. «خود» بیچاره گرفتار وضعیتی به مراتب دشوارتر است؛ او خادم سه ارباب سختگیر است و می کوشد تا احتیاجات آنها را با یکدیگر هماهنگ کند. این نیازها همواره در جهات مختلفی سیر می کنند و اغلب با هم ناسازگارند. جای تعجب نیست اگر «خود» در موارد بسیار از حل مشکلاتش ناتوان است. این سه ارباب سختگیر عبارتند از «محیط پیرامون»، «فراخود» و «نهاد». با توجه به تلاش‌هایی که «خود» در جهت هماهنگ شدنش با این سه در آنِ واحد، یعنی در پیروی همزمانش از آنان، انجام می دهد، جای شگفتی نیست اگر «خود» را به مثابه کاراکتری خاص در نظر گرفته ایم. «خود» از سه جهت در تنگناست، مورد تهدید سه خطر واقع شده که به هنگام نیاز از طریق اظطراب نسبت به آنها واکنش نشان می دهد. گرچه «خود» به واسطه خاستگاهش، یعنی تجارب حاصل از دستگاه حواس، عهده دار نقش نمایندگی احتیاجات دنیای بیرون است، در عین حال مایل است تا همچنان خادم وفادار «نهاد» باشد. با او در توافق باقی مانده، همانند شئی تسلیم «نهاد» شده، نیروی حیاتی آن را از آنِ خود ساخته، جذب نماید. «خود» در تلاش‌های میانجی گرانه اش میان «نهاد» و واقعیت بیرونی، اغلب ناگزیر از پوشیده نگه داشتن فرامین ناخودآگاهِ «نهاد» است و از طریق دلایل عقلی پیش آگاه می کوشد تا کشمکش های موجود میان «نهاد» و واقعیت بیرونی را مهار کرده و فروبنشاند. از آنجا که «نهاد» سرکش و تسلیم ناپذیر است و محکم و استوار بر اریکه قدرت خود تکیه زده است، «خود» چاره ای جز قبول واقعیت به شیوه سیاستمداران ناصادق ندارد. از سوی دیگر، «خود» بی وقفه زیر نظر و نگاه سختگیرانه «فراخود» است، هم او که هنجارهای رفتاری «خود» را تعیین می‌کند، و برای مشکلات مرتبط با «نهاد» و محیط پیرامون هیچ اهمیتی قائل نيست. وانگهی آنگاه که این هنجارها نادیده گرفته شوند، «خود» با مجازات های «فراخود» موآخذه می گردد که عبارتند از احساس حقارت، حس بزهکاری و احساس فشار و نگرانی. در چنین وضعیتی «خود» که از یک سو فرمانبردار «نهاد» است و از سوی دیگر از جانب «فراخود» در تنگنا واقع شده، سرانجام در مواجهه با واقعیت بیرونی عقب نشسته، یگانه راه حل مشکل را در اجرای تکلیف بسیار دشوار خود می بیند: ایجاد هماهنگی میان نیروها و تاثیراتی که او را در میان گرفته اند. این جاست که در می یابیم چرا غالب اوقات قادر به مهار کردن و نادیده انگاشتن این فریاد درون خود نیستیم که: زندگی ساده نیست! آنگاه که زمان اعتراف به ضعف فرا می رسد، اظطرابِ «خود» نمایان می گردد. اظطراب واقعی از محیط پیرامون، اظطراب وجدانی از سرزنش و موآخذه «فراخود» و اظطراب عصبیِ ناشی از درک قدرت نهفته در امیال سرکش «نهاد».

Freuds-final-model-of-the-mental-apparatus-Pcpt-Cs-Perceptual-Consciousness-system

با شرح مختصری که از وجوه تمایز درون ساختار شخصیت بدست داده شد، به توضیح رابطه میان آنها می پردازیم. «فراخود» که در مقایسه با «خود» دورتر از دستگاه حسی واقع گردیده، به مثابه وارث عقده ادیپوس با «نهاد» رابطه محرمانه ای دارد. رابطه «نهاد» با دنیای پیرامون از طریق «خود» برقرار می شود.

در خاتمه ملاحظات خسته کننده و شاید ناروشنگر خود یادآوری این نکته را ضروری می دانم: نباید به خاطر تفکیک ساختار شخصیت به «خود»، «فراخود» و «نهاد» به مرزهای دقیق و قاطعی اندیشید که آنها را از یکدیگر متمایز می کند، آن گونه که عده ای پای آنها را با استادی تمام به داخل جغرافیای سیاسی کشانده اند. نمایش مختصات و ویژگی های خاص روان انسان با کمک نقاشی های مبهم و رازآلود نقاشان مدرن میسر است تا با کمک نمودارهای خطی که در طراحی ها، نقشه ها و یا هنر نقاشی ابتدایی مشهود است. شاهدیم که در نقاشی های مدرن چگونه رنگ‌ها پس از تمایز و جداسازی دوباره فرصت آمیزش یافته، در یکدیگر ادغام می شوند، بدون آن که مرزهای مشخص میان آنها دیده شوند.

امیدوارم که نخستین تلاش اینجانب در توضیح و روشن ساختن ساختار پیچیده روان با قضاوت سختگیرانه منتقدان مواجهه نشود. محتمل آنست که شکل گیری این وجوه تمایز نزد افراد گوناگون از تنوع گسترده ای برخوردار باشد، و نیز این که آنها در فرایند عمل تغییر یافته، یا به طور موقت حل و محو گردند. این امر بویژه در مورد آخرین و حساس ترین تمایز تاریخی-هنریِ میان «خود» و «فراخود» قابل مشاهده است و بی تردید خود را در بیماری‌های روانی نیز آشکار می سازد. شاید بتوان با کمک برخی تمرینات اسرارآمیز در واژگونه سازی روابط معمولی میان حوزه های مجزای روان به چنان توفیقی دست یافت، که به عنوان مثال اِدراک حسی را به فهمِ روابطِ درونِ اعماقِ «خود» و «نهاد» توانا گردانَد.

این که آیا از این رهگذر بتوانیم به عالیترین حکمتی دست یابیم که سعادت عالمگیر انسان در گرو آن است، جای تردید دارد. وانگهی باید اعتراف کنم که مساعی درمانی روانکاوی هدف مشابهی برای خود برگزیده که همانا تقویت هر چه بیشتر «خود» و استقلال و بی نیاز ساختن هر چه بیشتر آن از «فراخود» است. این امر موجب گسترش حوزه شناخت «خود» شده، سازمان و تشکیلات آن را به گونه ای وسعت بخشیده تا بخش‌های تازه ای از «نهاد» به تصرف «خود» درآمده، تا از این طریق جایی را از آن خود سازد که زمانی در تصرف «نهاد» بود.

کپنهاگ۱۹۹۲

منبع:

Sigmund Freud:
Neue Folge der Vorlesungen zur Einfuhrung in die Psychoanalyse (1932), Gesammelte Werke, Ficher Verlag, Bd. XV, p. 82-86.

واژه نامه

«نهاد» = Id
به معنای «آن» در این جا منظور نیرویی روانی است که توسط اصل لذت هدایت می شود.

عقده ادیپوس نزد فروید جایگاه ویژه ای دارد. طبق اسطوره ای یونانی ادیپوس پدرش را به قتل می رساند و با مادر خود ازدواج می کند، بی آن که از گناه خود آگاه بوده باشد. به عقیده فروید، پسر به گونه ای ناخودآگاه علیه پدر خود عصیان می کند (عقده پدرکشی) تا در جایگاه او بنشیند. اما پدر دوباره در هیئت وجدان بازمی گردد (وجدان= احترام به هنجارها و اولیای امور) در همین معناست که گفته می شود «فراخود» وارث عقده ادیپوس است.

 

سورئاليسم راستين: والتر بنيــــامين و «بـــازی قتل»

سورئاليسم راستين: والتر بنيــــامين و «بـــازی قتل»

چگونه حمله کم نظير جوشوا اوپنهايمر به دخمه هايی از گذشته سياه اندونزی تجسم بخش فلسفه ‹بیداری تاریخی› والتر بنیامین است.

نوشته: کری مک آليندن، انستيتوی فيلم بريتانيـــــا

Carrie McAlinden, bfi
(ترجمه بخشی از يک جستار طولانی)

جوشوآ اوپنهایمر، فیلمساز آمریکایی، به جانيان و قاتلان سيمـــايی انسانی بخشيده است و با اين عمل خود جداسازی «خير» از «شر» و «مـــا» از «آنها» را برايمان سخت و دشوار ساخته است. اين کار او در حکم «بيداری وجدان» صرفا يک بارقه از نشئه و خلسه ايست که منتج از ماهيت آزاردهنده اين درک و آگاهی است که: «اگر آدمکشان و گانگسترهای اينچنينی انسانند، پس در آنصورت چاره ای برايمان نمی ماند جز اينکه به واقعيت وجود شر در ضمير يکايک انسانها ايمان بياوريم .»

the-look-of-silence-venice-film-festival

اوپنهایمر سبک زندگی اين آدمکشان را، که خود را به زيور «مردان آزاد» نيز آراسته ميدانند، سبک زندگی «خونسرد باش و حال کن» (“relax and Rolex lifestyle») می خواند (که برای اين گانگسترها به معنی مصون بودن آنها در قبال انجام هر گونه اعمال جنايتکارانه و شرارت آميز است) و آنرا شامل حال همه مرتکبين به جنايات رخ داده در اندونزی در فاصله سالهای 1965 تا 1966ميداند، از انور کنگو گرفته(که خود يکی از شکنجه گران سازمان شبهه نظامی «جوانان پانکاسيلا» بود)، تا قائم مقام رياست جمهوری اين کشور که در سخنرانی هايش برای اعضای جوان اين سازمان فرهنگ گانگستری را ستوده بود و چنين تبليغ کرده بود که «برای انجام خيلی از کارها به وجود گانگسترها نيازمنديــــم.»

تن و بدن هايی که بر بام خانه های شکنجه گران مثله گرديدند و به داخل رودخانه ها پرتاب شدند، و حال شب ها در هيئت کابوسهای دهشتناک در خوابشان ظاهر و به آنها حمله ور ميشوند، در سطح زيرين تاريخ در کمين اند و «لحظه ی به رسميت شناخته شدن» خود را انتظار می کشند. جامعه معاصر اندونزی بر پايه های ترس و خونريزی بنا شده است. در اينجا به ياد سخن آريل هريانتو می افتيم که گفته است: «در زير پوسته ی تمامی سلطه گری های دراز مدت تاريخ خشونتی جسمانی در مقياسی بسيار عظيم پنهان شده که خطر تکرار بلقوه ی آن همه را به طور دائمی تهديد ميکند.»

اوپن‌هایمر در سکانسی از فيلم «بازی قتل» بخشی از يک نمايش گپ و چت و بحث را افزوده است که توسط شبکه ملی تلويزيون اندونزی نيز پخش شده بود که در آن از افرادی مانند انور کنگو و باقی اعضای سازمان جوانان پانکاسيلا برای تعهدشان در قبال ريشه کن سازی کمونيستها از صحنه سياسی اين کشور و استفاده از روشهای «موثر» قتل و جنايت تقدير شده بود. آنها نه تنها هيچ مشکلی با به رخ کشيدن پيشينه ی مملو از خشونت و شرارت و جنايت خود ندارند بلکه از ما هم برای اعمال نادرستشان تشويقيه می طلبند. برجسته ترين نمونه از ميان ايشان همان شخص «حاجی انيف» است که از او به عنوان «رهبر شبهه نظاميان و تاجر و بازرگان» ياد ميکنند، کسی که در محوطه و ميدان نگهداری پرنده ها و ميمون ها و ديگر جانورانش، با پخش آهنگ «نگران نباش، خوش باش»، Don’t Worry, Be Happy با صدای بيلی باس، ميمون ها و پرندگانش را به رخ ما می کشد.

رابطه اين گانگسترها با غنائم مادی شان مفهوم «بت وارگی کالايی» مارکس را به ذهن مان متبادر می کند: نيروی کاری که وارد روند توليد ميشود از نظر مخفی ميماند و روابط و مناسبات انسانی هم از افراد به اشيا منتقل ميگردد. همان دست هايی که در کمال ظرافت و دقت اشيا قيمتی را توليد ميکنند، خود در عين حال قاتلين جان هزاران انسان نيز هستند. همانگونه که ايده «سرزمين افسانه»ای گل ارکیده‏ های والتر بنيـــامين، که در دشت تکنولوژی‏ می رويند، خاطر نشان ميکنند، اشيای بت واره يا فتيش وسيله ی حفاظت و حراست از ايدئولوژی مسلط و ضامن بقای آن نسخه از تاريخ اند که فاتحان می نويسند…

اوپنهایمر التفاتی به سلسله مراتب تاريخی و يا پيوستگی آن ندارد. در سرتاسر فيلمش ما با شخص انور کنگو طرفيــــم که مدام چون آونگی ميـــان خشونت و ندامت در نوسان است: لحظه ای نسبت به حال مادران و فرزندان قربانيــــانش احساس ندامت و پشيمانی دارد; و لحظه ای ديگر وی را در حال پاره پوره کردن عروسکی می بينيم که تداعی کننده ی فرزند قربانی شده ی يک کمونيست است.

«بازی قتل‌» قصد حقانيت بخشيدن و يا توضيح دادن و توجيح کردن چيزی را ندارد. اوپنهايمر نه به اعمال و رفتارهای انور کنگو حمله ميکند و نه قصد دفاع از آن را دارد. هدف او صرفا تولید یک فرایند حافظه است تا گشتن به دنبال بسترها و زمينه های تاريخی شکل گيری آن. در يکی از صحنه های فيلم «عمل قتل‌» انور را می بينيم که اوپنهايمر را به همراه خود به بالای بام يک مغازه ی اسباب بازی فروشی ميبرد. در آنجا او توضيح ميدهد که چگونه صدها نفر را در همين دخمه به قتل رسانيده است و بلافاصله به نمايش دادن چگونگی حمل جسد قربانيانش در بالکن خانه می پردازد. انور با حرکات نمايشی خود چگونگی خفه کردن قربانيان خود را با کمک سيم به نمايش می گذارد، اين که چگونه سيم را دور گردن آنها می بستند و با فشار آنرا می کشيدند.

مــا موقعی می توانيم رفتار و اعمال جنايتکارانه انور کنگو را درک کنيم که نسبت به حس و ادراک او از خودش در لحظات ارتکاب به جنايت آگاه گرديـــم. انور برای توجيه رفتاری خود در هنگام ارتکاب به اين جنايات، *فرهنگ سينـمايی* را مستمسک قرار ميدهد. او خودش را با سيدنی پواتيـــه مقايسه ميکند و قهرمانانش آل پاچينو و جيمز دين هستند. زمانی که او برای «جوخه های مرگ» کار ميکرد، فروشنده ی بليط سينما هم بود. او می گويد بعد از تماشـــای «فيلمهای شاد» – مثل «فيلمهای الويس» – به همراه هرمان، همکارش، مستقيما راهی «دفتر» ميشدند تا بکشند و بنوشند و برقصند و بخندند. در حالی که انگار هنوز هم مست از تماشای فيلم است، می گويد: «مثل اين بود که ما با سرخوشی و شادمانی آدم می کشتيم.»

اوپنهايمر سعی ندارد انور کنگو را به عنوان جانی و آدمکش به مـــا معرفی کند، بلکه تلاش دارد او را همچون کسی نشان بدهد که در حال بازسازی تصوير يک آدمکش و قاتل است. ما در فيلم سکانس های بسياری را شاهديم که در آن انور به سيمـــای خودش در آينه خيره ميشود، موها و دندان هايش را مرتب مي کند، و سر و بالای خودش را ميستايد.

درست است که ما انور را انجام دهنده ی واقعی آن اعمال خشونت آميز ميدانيــــم، اما خود او هرگز چنين تصويری از خودش به عنوان قاتل و آدمکش ندارد. حتی وقتی که اين اعمال را شبيه سازی ميکند، بازی او شباهت بيشتری به قربانی دارد تا شکنجه گر، و هنگامی که نقش خودش را بازی ميکند، اعمال او به عنوان عامل جنايت کمتر باورپذير است. او در پس زمينه تصوير در کمين نشسته است. در جايی از فرد کمونيست که نقشش را شريکش، آدی، به غهده دارد، می پرسد چرا وی برای يک حزب غيرقانونی نيروی انسانی فراهم ميکرده است. آدی هم پاسخ ميدهد که حزب در آن زمان غيرقانونی نبود، و در اينجا همه دست اندکاران فيلم به خنده می افتند…

بعدا که فيلم در خانه انور کنگو به نمايش گذاشته ميشود، در حالی که چشمان او را اشک پوشانده، شگفت زده ميپرسد: «آيا آدمهايی را که من شکنجه کردم همين احساس الآن من را داشتند؟… يعنی همه آن بلاها دارد به سر خودم می آيد؟»

در سکانس پايانی فيلم، به همراه انور راهی بام مغازه ی کيف دستی فروشی ميشويم – که يکی ديگر از مکانهای قتل و اعدام بود. او دست به کار نمايش روتين شده ی چگونگی قتل و اخفای قربانيانش ميشود و اين که چطور اجساد آنها را در گونی ميکردند. نمايش او با خنده ی ناگهانی خودش دچار وقفه ميشود. اما دوباره برخودش مسلط شده و نمايش را از سر ميگيرد. در حال انجام اين کار، رفتار و اعمالش را برای اوپنهايمر توضيح ميدهد: «من چاره ای جز کشتن آنها نداشتم… وجدانم بمن ميگفت که به آنها رحم نکنم.» در آن لحظه بار ديگر به استفراغ می افتد و بالا می آورد. در پايان فيلم «بازی قتل» انور را می بينيم که با وضع و حال آدمی گيج و گول و زخم خورده و مجروح، راه پله های مغازه ی کيف دستی فروشی را به سمت پايين درمی نوردد.

اوپنهايمر ما را با تصوير فردی تنها ميگذارد که هنوز نتوانسته از توالی و تسلسل تاريخ بگسلد و خود را به تمامی از زير سلطه اش آزاد کند. آخرين نمايش فيلم «عمل قتل» اشاره ای دارد به تعريف مفهوم *»حافظه ی عميق»* ساوول فريدلندر: «حافظه ای که به هستی خود به صورت يک ترامای حل نشده و فارغ از دسترس معنا ادامه ميدهد.»

با به انتها رسيدن «بازی قتل» به اين شکل، اوپنهايمر سدی در برابر «پايان» دلخواه «حافظه ی عمومی» قرار می دهد. گناه انور بازخريد يا آمرزيده نشده است، او صرفا گذشته ی خود را چونان «بارقه» ای به تجربه کشيده، زيرا «لحظه ی کنونی تشخيص ما» تنها لمحه ای از زمان است که «در نوسانی بی هدف» سپری ميشود. خنده های او هم نشانه ی بيرونی تشخيص دادن «تصوير راستين گذشته» است گرچه هنوز ميلی به قبول آن ندارد.

(برگردان از مقاله ای به قلم کری مک آليندن، انستيتو فيلم بريتانيـــــا)
Written by: Carrie McAlinden, bfi
ترجمه: علی يوسفی شمالی
Translated by: Ali Yousefi Shomali

 

تقـــــــوا (۲۰۰۶) ؛ مروری کوتاه بر فیلم تقوا

تقـــــــوا (۲۰۰۶) ؛ مروری کوتاه بر فیلم تقوا

بحران هویتی برخاسته از تصادم ارزش های زندگی سنتی با الزامات جامعه سرمایه داری

ارتقاء رتبه ای که اعتقادات مذهبی و رابطه يک مسلمان با خدايش را به چالش ميکشد. ضرب المثلی قديمی ميگويد: «پول
شخصيت و منش آدمها را آشکار ميکند ; اگر دست و دلباز باشند، دست و دلبازتر و اگر حريص و طمــــاع باشند، حريص تر ميشوند».

«تقوا» فيلمی است به کارگردانی سينماگر ترک اوزر کیزیل تان، که نمـــاينده رسمی سينمای ترکيه برای شرکت در بخش رقابتی فيلمهای خارجی زبان در هشتادمين مراسم جايزه اسکار بود، اما نامزد دریافت جایزه نشد.

takva-pic001

سالیان درازی است که محّرم (ارکان چان) زندگی ساده و یکنواختی را در يکی از محله ها‌ی سنتی استانبول می‌گذارند. در بازار نزد تجار کیسه فروش با قناعت مشغول به کار است. محّّرم خانواده‌ای ندارد و تنها زندگی می‌کند. او به عنوان مسلمانی مومن سعی در رعایت آموزه های دین خود دارد و به همين خاطر هم از طرف رهبر یک فرقه دینی (درویشان) مسئول سرکشی به امور املاک این جمعیت مذهبی ميشود. شغل او ستاندن اجاره بهای منازل مسکونی سر موعد تعيين شده است.

محّرم، با تلفن همراه و ماشین و لباس‌های جدیدش، در نقشی ظاهر ميشود که با تمام باورهای او در تضاد است. پرسش‌های او برای رفع تناقض از وضعيتی که در آن قرار گرفته پاسخ مناسب و درخوری نمی يابند و با توجیهات دینی هم مسلکان‌اش مواجه می‌شوند. تضاد میان دنیای مدرن و باورهای دینی محّرم، او را دچار چنان تشویش‌های روحی سختی می‌کند که سرانجام در بستر بیماری می‌افتد.

فیلم با استفاده از عناصر نمادین از یکسو و تغییر و برش‌های سریع صحنه از سوی دیگر بدون نیاز به کاربرد زبان و کلام، پیام‌های خود را به مخاطبش منتقل ميکند.

وظیفه شناسی، وفاداری و امانت داری محّرم او را به جانب دنیای زشت منفعت طلبی سوق ميدهند. حال او شاهد تبديل شدن خود به موجودی مغرور، سلطه جو و حتی فاقد صداقت است. بدتر از همه اين که آرامش درونی محّرم را تصوير شکنجه دهنده زنی اغوا گر برهم می زند، زنی که خوابها و خيالهای او را در خواب و بيداری و شبها و روزها آشفته کرده است. با برهم خوردن تعادل روانی محّرم، ترس و بيم او از خدا و آخرت چنان برايش آزار دهنده ميشود که همه جريان حسی و عاطفی او را تحت الشعاع خود قرار ميدهد.

رهبر فرقه دینی که در اينجا همچون آيت و نشانه ای از عنصر فاسد و تباه کننده ی قدرت به تصوير کشيده شده است، در سرتاسر مسير داستان محّرم را در سير وسلوک عرفانیيش ياری ميدهد و راهنماييش ميکند. با اين وجود اما، محّرم همچنان از پافشاری و اصرار بددلانه ی رهبرش که تقاضای وصول وجوهات پرداخت نشده ی اجاره نشين ها را دارد، در ستوه است، بويژه اينکه از او خواسته شده وجوهات را بستاند حتی از آنهايی که بضاعت مالی کافی ندارند.

درست موقعی که محّرم بزرگترين بحرانهای زندگيش را از سر ميگذراند، و درست زمانيکه محّرم به راهنمايی های او بيش از هر زمان ديگری نيازمند است، شيخ و رهبرش به او پشت ميکند و غيبش ميزند.

اعمال شيخ را ميتوان همچون تلنگری به شاگردش محّرم دانست که با هدف کشاندن او به خارج از محدوده های سهل و آسان سير و سلوک عرفانی و روحانی است. چه بسا اين درسی است که شيخ و آموزگارش به او داده تا باعث رشد و پختگی او شود و از او آزمون شخصيتی بگيرد. ضرب المثلی هست که ميگويد «پول شخصيت و منش آدمی را آشکار ميکند; اگر دست و دلباز باشد، دست و دلبازتر و اگر حريص و طمــــاع باشد، حريص ترش ميکند.»

محّرم در آغاز، رابطه درستی با پول داشت، نسبت به خانواده های کم بضاعت و ندار احساس همدردی ميکرد، ولی زمانيکه از طرف شيخ مجبور به جمع آوری و وصول وجوهــــات ميشود، حتی از آنهايی که آهی در بساطشان نيست، تحولی در وجودش اتفاق می افتد و چرخشی در درونش رخ ميدهد که هستيش را دچار بحرانی سخت ميکند. بحرانی که وادارش ميکند ميان گوش سپردن به ندای وجدان و اجرای اوامر شيخ يکی را انتخاب کند.

(اين نوشته ترجمه ايست از متنی انگليسی در وبسايت ويکی پديا)
ترجمه: علی يوسفی شمالی
Translated by: Ali Yousefi Shomali

آدرس: http://en.wikipedia.org/wiki/Takva:_A_Man%27s_Fear_of_God

توريست (۲۰۱۴): «بهمن و پيامدهای آن»

توريست (۲۰۱۴)

«بهمن و پيامدهای آن»

«ترس چنان بر او چيره شد که فرار را بر قرار ترجيح داد و با شتاب هر چه تمـــام از مهلکه گريخت..»
«روبن اوستلاند» در فيلمی هوشمندانه با سمت و سويی انسانی که در بخش نگاه ويژه جشنواره فيلم کن ۲۰۱۴ به نمايش درآمد، رفتـــــار يک خانواده تحت تاثير عمل بزدلانه ی پدر خانواده را زير تيغ چاقوی جراحی خود ميبرد.

Force Majeure Turist-193

«ترس چنان بر او چيره شد که فرار را بر قرار ترجيح داد و با شتاب هر چه تمـــام از مهلکه گريخت..»
وقتی ﺯﻥ خانواده، ابا، که شخصيت اصلی فيلم است، خوراک لوبيـــــا را برای دو نفر سرو ميکند هنوز نميداند که شوهرش قرار است او و دو فرزندش را در حادثه وحشتناک سقوط بهمن ناديده بگيرد، مساله ای که چون بوق و کرنايی کرکننده در گوش اين خانواده ی کوچک و نمونه سوئدی، که در حال گذراندن تعطيلات در فرانسه است، صدا ميکند، صدايی که غرش و طنينش در اثر انکار و حاشای شوهر از ارتکاب به خطای مرتکب شده، مهيب تر و خشن تر هم ميشود.

در اين فيلم که در ﺷﺼﺖ و هفتمين جشنواره جهانی فيلم کن در بخش نوعی نگاه ويژه ی آن در يک روز يکشنبه به نمايش درآمد، کارگردان مرموز سوئدی مشغله ی ﺟﺬاﺏ ﺧﻮﺩ, واشکافی رفتــــــــــار انسان در واکنش به شرايط و وضعيت های سخت و دشوار, را از سر ميگيرد. اين بار او به سراغ دوگانه ی غريزه ی بقای شخصی و ارزشهای انسانی ياری و همبستگی رفته و اين دو را در برابر پس زمینه ای اخلاقی حول موضوع ترس و بزدلی قرار ميدهد، که در فيلم قبلی خود، «نمايش»، از زاويه ديگری بدان نگريسته بود.

با همان کاردانی و درايت هميشگيش درگشوده بودن به تفاسير گوناگون از موضوعات متنوعی که خوراک ذهنی مخاطبانش را فراهم ميکند، – موضوعاتی نظير زندگی خانوادگی، زن و شوهری، دوگانگی زن و مرد، حقيقت و کذب، تحصيل فرزندان، و اوقات فراغت – روبن اوستلاند فيلم هوشمندی ساخته با کارگردانی عالی و استفاده از نشانه های بصری کلاسیک بر اساس تصـــاوير ثابت و شخصيتهايی که وارد و خارج از صحنه و ميدان ديد مخاطب ميشوند .

این رویکرد او به طرز زیبايی شکاف و تفرقه اي را نشانه رفته که به طور چشمگیری خانواده را در چنگال خود گرفتــــه است، به طوری که توماس شوهر ابا و پدر خانواده از احساس اﻧﺰﻭاﻱ فزاينده ای رنج ميبرد که نتيجه ترس و بزدلی اوست.

با واشکافی صبورانه ی واکنشهای زنجيره ای در کانون فيلمنامه اش، روبن اوستلاند بار ديگر با اصالتی عالی علاقه اش ﺑﻪ تجزیه و تحلیل طبیعت انسان را به نمايش ميگذارد. او با حرکت از يک واقع گرايی اجتماعی-روانی بسيار ﺳﺎﺩﻩ (زندگی روزانه شخصيت ها) به سمت نمايش ماهرانه ی مسائل وجودی تر( يا اگزيستانسيال تر) ﮔﺎﻡ ﺑﺮﻣﻴﺪاﺭﺩ، و با گذشتن از ميان سکانس های پر فضا و اتمسفر (کوهستان، شبهای پرستاره و روشنايی های ميادين اسکی، برف های انبوه در حال ريزش)، لحظاتی را هم با کمک گرفتن از بازيگران مکمل به شوخ طبعی هايش اختصاص ميدهد (از جمله شاهدان مجادله و دعوای زن و شوهر) ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ يک صحنه ی ﺩﻳﮕﺮ نسبتا رويايی و بواقع بسيار معماگون. در يک نمـــای کلی ميتوان چنين گفت که سازنده ی فيلم ﭘﻨﺪاﺭ و حقيقت را با هم درآميخته، و با وجود نتيجه ی قابل بحث و گفتگويش، با بهره گيری از کشش و جاذبه ی پر قدرت و جهانشمول آن، از «توريست» فيلمی چشمگير و خارق العاده ساخته است.

با وجود ﻓﻐﺎﻥ و فریادهای ﻛﻤﻚ ﺧﻮاﺳﺘﻦ فرزندان و همسرش در کوران حادثه ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻬﻤﻦ, توماس به سرعت هر چه تمامتر از مهلکه می گريزد. آنچه پس از همه ی حرف و حديث ها بايد گفت اينست که مشکل اصلی ﻧﻪ ﺩﺭ شر و شرارت ذاتی وجود توماس بلکه بيشتر برخاسته از احساس ترس و بزدلی اوست، گرچه در هر صورت آسيب و خسران وارد آمده و تعادل کل خانواده برهم ﺧﻮﺭده است و توماس با انکار و حاشاکردن کامل عمل بزدلانه ی خود در هر جمع و اجتماع عمومی, چاره ای جز تن در دادن به تبعات عملش ﻧﺪاﺭﺩ ، يعنی جعل و دروغپردازی های ديگری درباره زندگی اﺵ که پيش از اين بی عيب و نقص می نمود.

«توريست» از پنج پرده ی مجزا تشکيل شده است، هر پرده در يک روز در پيست های اسکی در لو آرک فرانسه ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ توماس سپری ميشود, ﻫﻤﻮ که به گفته ی همسرش، ابا، مدام در حال کارکردن است و فقط بخش ناچيزی از وقتش را صرف خانواده و فرزندانش، ورا و هاری، ميکند. ﺑﺎﺭﻱ، با وجودی که روز نخست تعطيلات به خوبی هر چه تمامتر مطابق همـــان کليشه های قديمی هميشگی دورهم بودن و با يکديگر هماهنگ شدن سپری ميشود (همگی با هم به اسکی ميروند و با همديگر چرت بعدازظهرشان را به جا مي آورند و غيره)، اما با آمدن روز دوم فضا و جو تعطيلات با پيشامد حادثه سقوط بهمنی سهمگين که بساط غذاخوريشان در تراس محل اقامتشان را هدف ميگيرد، چرخش ناگواری پيدا ميکند.

(برگردان از مقاله ای به قلم فــابين لمرسيه در سايت سينه يوروپ)
ترجمه: علی يوسفی شمالی

کارگردان: Ruben östlund
نام فيلم: Force Majeure: Turist
سال توليد: 2014

 

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است»

آواتار Ali Yousefi ShomaliAli Yousefi Shomali علی یوسفی شمالی

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است.»

به مناسبت نودمين سالگرد تولد يورگن هابرماس

به قلم: ماتياس سونه
منبع: روزنامه انفورماسيون

habermas_web_1600x1600

يورگن هابرماس به مدت ٧٠ سال مدافع خستگی ناپذير خرد و مدرنيته بوده است. آلمان روز سه شنبه هجدهم ژوئن را به مناسبت نودمين سالگرد تولد برجسته ترين فيلسوف زنده دنيا جشن گرفت.

اگر چه ايدئاليسم زبانی هابرماس با گذشت ساليان متمادی ملايم تر شده است، وانگهي در عصر و دوره ای که اخبار جعلی و دموکراسی های غيرليبرال بر جهان سايه می گسترانند، باور سرسختانه هابرماس به گفت و گو، دموکراسی و خردورزي توأم با نقد سرمايه داری هنوز به طرز فوق العاده ای زنده، پويا و واقعی است.

«او به خاطر لب خرگوشی بودنش، از عهده تدريس بر نمی آيد – و فقط به درد انجام کارهاي تحقيقاتی می خورد.» اين حکم سنگين درباره يورگن هابرماس و استعداد شگرف فلسفی اش، در سالهای پايانی دهه پنجاه، از سوی…

بازدید از نوشته اصلی 2٬202 واژه دیگر

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

آواتار Ali Yousefi ShomaliAli Yousefi Shomali علی یوسفی شمالی

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

جرمي استنگروم

تاملات جرمي استنگروم درباره خامدستي سياسي ميشل فوكو در خصوص انقلاب اسلامی در ايران

Foucault-Stangroom

حديث مفصل و نامبارك روشنفكران طيف چپ و ناتواني ايشان از درك شرارت آميزي رژيم ها و جنبش هاي سياسي اي كه به استبدادهايي خشونت آميز بدل مي گردند.

آدم را به ياد شور و اشتياق بئاتريس وب Beatrice Webb براي استالين و اتحاد جماهير شوروي سابق مي اندازد كه، از جانب او، تا آنجا پيش رفت که به دفاع از محاكمه هاي نمايشي دهه سي ميلادي در اين کشور كشيده شد («دولت روسيه محق بود، حتي از نقطه نظر اصول انساني.»)؛ حمايت برتولت برشت از دولت آلمان شرقي، حتي موقعي كه اين كشور از تانك هاي روسي براي سركوب شورش كارگران دعوت بعمل می آورد ؛ و بي توجهي چامسكي در قبال جنايات انجام شده توسط خمرهاي سرخ در كامبوج.

به اين فهرست طولاني ساده لوحي ها بايد نام…

بازدید از نوشته اصلی 845 واژه دیگر

نقد فيلم پسربچگی

نقد فيلم پسربچگی

«چرا تمجيد و تحسين يکصدای منتقدان سينمايی از فيلم ‹پسربچگی› برای نقد فيلم بد است – و همين طور هم برای خود ‹پسربچگی’»

«»فرهنگ نقادی ما «فرهنگ اغراق، مبالغه، و گزافه گويی است،» فرهنگی که در آن ميل شديدی به جلا دادن و براق سازی فيلمها و شاهکار خواندن آنهاست، شايد به اين خاطر که دوست داريم زندگی نقادانه ی خودمـــان را مهم تر جلوه دهيم و برجسته تر کنيم تا خود را داعيه دار تجربه ی چيزهای بزرگ و معنادار بدانيم. اما فراموش مي کنيم آنچه از شاهکارهای هنری آثاری ستايش برانگيز و درخور تحسين همگانی ميسازد، نه اتفاق آراء، بلکه موشکافی دقيق و با حوصله ی آنهاست. نقد و نقادی، به آن درجه و ميزانی که عيوب جذاب پنهان در زير سطوح شاهکارهای هنری را برملا ميکند، به آنها قوت و استحکام ميبخشد.»

boyhood-poster

نمره ی بالا و رده بندی نزديک به کمال مطلوب «پسربچگی» در سايتهای معروف سينمايی مانند متاکريتيک و راتن توماتو، مانع از شنيدن صدای منتقدانی است که خواهــــان موشکافی دقيق تر اين اثر سينمايی هستند. اين نوع یکدلی و يکصدايی تحميلی، طبيعتا خوراک هواداران سينمــــای اکشن است، اما سينمادوستانی هم هستند که گرچه شمارشان اندک است ولی با ديدن نقد منفی «پسربچگی» لينکليتر از سوی مت پيس که در راتن توماتو در تاريخ هفده ژولای منتشر شد حالشان گرفته شد، وقتی رده بندی سابقا عالی و بی عيب و نقص آن را خدشه دار شده ديدند. با گذشت سه هفته از اين جريان، نمره ی دو و نيم ستاره ايی مت پيس به اين فيلم تنها يکی از دو آيکون سبز در وسط دريايی از رنگ سرخ است. در سويه ی ديگر امتياز دهی ها شاهد 166 مورد نقدی هستيم که حکايت از توفيق لينکليتر در «ساختن مبتکرانه ترین فيلم قرن دارد،» و اين که «پسربچگی» «شباهت بيشتری به خود زندگی کردن دارد تا تماشای آن در يک فيلم.» اين فيلم، در سايت متاکريتيک، از کل تعداد 47 نقد، رتبه ی عالی 100 را اخذ کرده است که اين يعنی به سرانجام رسيدن يک اثر بی بديل هنری در همان نخستين ساعات اکران آن. (شاهکار دوم، مستندی است با عنوان «راز سر به مهر» که تنها 4 نقد گرفت.)

کنِت توران، نقدنويس لوس آنجلس تايمز، تنها منتقدی است که به معنای واقعی کلمه در مورد ارزش و امتياز «پسربچگی» اظهار ترديد کرده است. اين که او چگونه به چنين احساسی رسيده، درک کردنش سخت نيست. وی در مقاله ای که به توضيح چرايی درنغلتيدنش به دام عشق اين فيلم می پردازد، مينويسد: «چنانچه در مقام منتقد فيلم خواهان انجام درست کار و حرفه خود هستيد، بدانيد که اينگونه نقدفيلم نويسی جاده ای هموار نيست و انتهايش خواه ناخواه به تنهايی و انزوا می انجامد. نقد بعضی از فيلمها حتی انزوای افزونتری هم در پی دارد. فيلم هايی مانند ‹پسر بچگی›.»

توران، به گفته خودش، اهل نفرت ورزيدن نيست، از نگاه او «مفهوم» اصلی شکل دهنده ی فيلم لينکليتر از جاذبه و افسون بيشتری برخوردار است تا به عمل و اجرا درآمدن آن و فيلم شدنش. به اين ترتيب، او با ديدن خود بعنوان تنها منتقد خارج از محدوده و بدور از هماهنگی با اکثريت منتقدان همترازش، و عدم خواست او به استفاده از نقد و نقادی بعنوان حربه ای برای «مايوس و نااميد ساختن» هنرمندان، دست از نقد و بررسی «پسربچگی» می شويد و عصای اين کار را به همکارش، بتسی شارکی، می سپارد و اوست که سرانجام اين فيلم را «پرتره ای فوق العاده صمیمی از زندگی که بروی ما گشوده شده است، فيلمی استثنايی، نامتعارف، و خلاف عرف که در آن چيز خيلی زيادی اتفاق نمی افتــــد.»

با آگاهی از اين امر که نخستين گفته ها و نوشته های پرشور و شوق منتقدين درباره «پسربچگی» و منزلت و اعتبار نهايِی آن در همان ساعات نخست اکرانش در ساندنس نصيبش شد، جای شگفتی نيست که چرا متمردان انگشت شماری همانند توران دلمشغول و نگران بی قاعدگی خود يا خروج شان از جريان اصلی نقدنويسی هستند. از ميان 14 جمله ای که آرنولد وايت به نقد » پسربچگی» اختصاص داده است، نيمی از آن صرف شخصيت شناسی مخاطبان فيلم شده است – يا به بيانی دقيق تر، صرف تشخيص «بت سازان يکسان-انديش»ی که به دام عشق اين فيلم گرفتــــار آمده اند.

برای وايت «تمجيد و ستايش از ‹پسربچگی› بعنوان فيلمی تعمدا زمينی و دنيــــوی همخوان با الگويی است که ناخودآگاهانه از طرف فرهنگی -نويس ترين نقادانی دنبـــــال ميشود (منظور طيف نويسندگان سفيدپوست مذکر است) که در جستجوی تاييد و اثبات اهميت و امتياز ويژه ی خودشانند، – و نه الزاما بررسی و معاينه آن.»

ربکا کوزی، نقدنويس سايت پاتئوس، گفته بازی الار کالترين در نقش ميسون يادآور «آن دسته از نسلهای مجهولی است (نسلی که در پايان دهه هشتاد بعنوان ‹نسل Y› پا به عرصه وجود گذاشت) که ناخودآگاهانه رويکردی حق طلبانه دارند ولی در عين حال هم فاقد آن شور و شيدايِی اند که بخاطر چيزی بجنگند و يا بر مشکلی واقعی چيره شوند.» شيفته گی منتقدان هوادار اين اثر ارتباط چندانی با «يکسانی دموگرافيک» آنها ندارد بلکه بيشتر با همانندی طرز تفکرشان مرتبط است: «جملگی آنها ميل به شهری بودن، ليبرال بودن، و/يا پيشرفته بودن دارند، ميل به داشتن طرز تفکری که به تمام معنا و در همه حال دموکرات منش است.»

مارک جاج «پسربچگی» را موردی از موارد «سندرم سايدويز» دانسته، همان تزی که در مورد آنتونی اوليور اسکات، نقدنويس نيويورک تايمز نامگذاری شد و اشاره اش به منتقدانی است که دلبستگی بی کم و کاست شان به سينمــــای الکساندر پين به اين خاطر است که خودشان را در کسوت بازيگران اصلی فيلمهای او ميديدند، در نقش نخبه گرايان فربه گرفتــــار در چنگ شرایط خشم آگين وغضب آلود، که با تکيه بر فهم و ادراک ظاهرا متعالی خود از مفهوم زیبایی شناسی، در صددند تا احساسات ناشی از شکست ها و سرخوردگی های شخصی خودشان را بدينوسيله جبران کنند. (ربکا ميد، نقدنويس نيويورکر، پسربچگی را «ستايش اغراق آميز روايت و گزارش گری» خوانده است، و البته او اين را از سر تعارف نگفته است.)

جاج چيزی مشابه همين را در پسر بچگی ديده است:

نقدفیلم نويس ها، ناراحتی اجتماعی میسون، آزادی خواهی والدين بيولوژيکش، حتی انعطاف پذيری جنسيتی او را، موقعی که به دختری اجازه ی لاک زدن به ناخن هايش را ميدهد، تشخيص ميدهند. آن هورنادی مينويسد: «میسون، که اکنون نوجوانی با صدای عمیق مردانه است، موقعی که تحت تاثیر جفتی گوشواره، ناخن لاک خورده آبی رنگ قرار می گيرد و علاقه هنريش نسبت به عکاسی بيدار ميشود، اين حس را به بیننده منتقل ميکند که وی تاحدی از بیشترين موقعيت های زن- ستیز در زندگی پسرانه اش اجتناب ورزيده است.»همين طور هم هست، ميسون حتی فاقد شور و شوق، ستيزه جويی، و لذت ناشی از فورانٍ دختر-کشٍ آدرنالينٍ پسر بودن است.

با دلايل کافی ميتوانم نشان بدهم که نقد و تفسير کوزی و جاج دست کم به همان ميزانی تحت تاثير فرافکنی (پروجکشن) است که در تمامی ديگر نقد و بررسی های انتقادی مثبت «پسربچگی» می بينيم: حس انزجار کوزی نسبت به «رويکرد حق طلبانه»ی ميسون، و نيز اين که او ميسون را از زمره کودکانی ميداند که هنوز در زيرزمين خانواده اشان مانده اند و در انتظارند که محبوبشان از راه برسد و زندگيشان را غرق در نور معنا کند، ناديده گرفتن اين واقعيت است که «پسربچگی» تا چه اندازه بر مشکلات مالی خانواده اش تاکيد ميکند و يا به همان اندازه به رستورانی اشاره ميکند که محل کار تابستانی ميسون پيش از شروع دوباره ی دوره تحصيلی کالج اوست. اين فرض جاج که دور بودن نسبی و جزئی از «موقعيت های زن ستيز» به طريقی با «لذت ناشی از سيلان و فوران آدرنالين دختر-کش پسر بودن» جور و سازگار نيست، خب، اين از آن دسته مواردی است که به خود جاج و معالجش مربوط است.

اگر بگوييم آرايش بشدت مردانه و سفيدپوست حرفه ی نقدفيلم هيچ ربطی به يکسانی و همانندی نقد و بررسی های «پسربچگی» ندارد، خودمان را گول زده ايم . خصوصا با توجه به کيفيت بشدت احساسی و عاطفی بعضی از گفته ها و نوشته های نفس گيرتری که در اين باره شنيده و خوانده ايم. اما این خط استدلال به شکلی رندانه صدای آن دسته از منتقدان سفیدپوست و مذکری را حذف ميکند که راهی به درون رازهای «پسربچگی» يافته اند: مانوهلا دارگيس، منتقد نيويورک تايمز، و وسلی موريس نقدنويس گرانت لاند، از جمله سخنورترین ناقدان و ارزش گذاران اين اثر سينمايی اند.

اگرچه من با مشخصات دموگرافیک فيلم مشکلی ندارم، اما خودم را با والدين ميسون نزديکتر حس ميکنم تا با شخص خود او، يا بهتر بگويم، خودم را بيشتر در جای آنها ميبينم: به عنوان پدر يا مادر، پسربچگی را کمتر درباره ميسون بودن و بيشتر درباره ناظر رشد و باليدن او بودن، شاهد تغييرات جسمانی و تغيير صدای او بودن می بينم، همچون پسربچه ای که در مسير تبديل شدن به مردی جوان در حرکت است. یکی از کهن ترين و حقیقی ترین کلیشه های فرزند داری حس گذر پرشتاب و تصور نشدنی و بی امان زمان است. پسربچگی همين گذر زمان است که در يک ظرف قابل کنترل فشرده شده است: «چه سريع ميگذرد: فيلم را ميگويم.»

کنِت توران دلايل و مفروضات خاص خودش در باره ی «پسربچگی» و بی علاقگيش نسبت به آن را دارد: ميل و لاقه او نسبت به فيلمهای درگير جريان رشد و بلوغ و بزرگسالی کودکان فروکش کرده است; او هيچ وقت شيفته ی فيلمهای لينکليتر نبوده است. ولی ايکاش تن به نقد و بررسی اين فيلم داده بود، بی آنکه وقعی به نحوه ی تفکر امثال من می گذاشت، از اين حيث که يکسانی و همانندی در نقدنويسی را به سود اين حرفه و پيشه نميدانيم. اگرچه ترديدی ندارم که پسربچگی يکی از پر بيننده ترين و مرورشده ترين فيلمهای امسال بشود، اما در حين حال فروکاستن نقدهايی، که به آن شده، به يک نمره و امتياز کلی – بويژه يک نمره ی «کامل و تمام عيار» – کمکی به آن نمی کند. تا ماداميکه در دريای پر جذر و مد اين نقد و بررسی ها غوطه ور نشده باشيم، متوجه ی مشابهت، و نيز تفاوت نگاهشان با يکديگر از حيث گفتاری و نوشتاری نخواهيم بود – حتی نمونه هايی از آن دست که نگاه انتقادی شان به «پسربچگی» ميل بيشتری به سمت کفه ی سنگين تر و مثبت ترازوی نقد دارد.

اعتراف ميکنم که «پسربچگی» تکانم داده است، اما اين تکانها به معنی ناديده گرفتن ناشیگری نهفته در صحنه های مربوط به پاتریشيا آرکت نيست، همو که توانايی خاصی برای جذب دوست پسران بد در خود دارد، و يا کمکی به توازن و متعادل سازی بی طرفی نسبی زيبايی شناختی فيلم نميکند. (فيلمهايی که در همين سال به نمايش درآمدند و تکانم داده اند آنهايی هستند که هم محتوا دارند و هم سبک و فرم، از جمله: «هتل بزرگ بوداپست،» «زير پوست،» «تحت تعقيب ترين مرد،» و «بابادوک».) آنچه در مورد گروه کُر هوسيانا نگرانم ميکند راه و رويه ايست که در خاموش کردن صداهای تاحدی ناهنجار دارد: ساشا استون، وبلاگ نويس برنده جايزه اسکار، که هم کمک شايانی به سايت متاکريتيک در برانگيختن جو و فضای امتياز دهی برای اين فيلم کرد و هم آن را نماد شايستگی برای اخذ و دريافت جايزه خواند، به صف مخالف سرايان قابل احترام ولی زائد نقد توران پيوست، تا شايد بدينوسيله بذر و تخم هر نوعی از کمترين احساسات منفی نسبت به «پسربچگی» را از ريشه بخشکاند.

«»فرهنگ نقادی ما «فرهنگ اغراق، مبالغه، و گزافه گويی است،» فرهنگی که در آن ميل شديدی به روغن مالی کردن و براق سازی فيلمها و شاهکار خواندن آنهاست، شايد به اين خاطر که دوست داريم زندگی نقادانه ی خودمـــان را مهم تر نشان داده و برجسته کنيم تا بدينوسيله داعيه دار تجربه ی چيزهای بزرگ و معنادار باشيم. اما فراموش مي کنيم آنچه از شاهکارهای هنری آثاری ستايش برانگيز و درخور تحسين همگانی ميسازد، نه اتفاق آراء، بلکه موشکافی دقيق و با حوصله ی آنهاست. نقد و نقادی، به آن درجه و ميزانی که عيوب جذاب پنهان در زير سطوح شاهکارهای هنری را برملا ميکند، به آنها قوت و استحکام ميبخشد.»

(برگردان از مقاله ای به قلم سام آدامز در سايت ايندی واير)
ترجمه: علی يوسفی شمالی

By Sam Adams | Criticwire
Translated by: Ali Yousefi Shomali

منبع:
http://blogs.indiewire.com/criticwire/why-the-unanimous-praise-for-boyhood-is-bad-for-film-criticism-and-for-boyhood-20140804

الیف شفق از جنگ ترکیه با آزادی بیان سخن می گوید

مأموران پلیس خواستار دیدن و بازبينی کردن کتاب های من بودند”: الیف شفق از جنگ ترکیه با آزادی بیان سخن می گوید

«در ترکیه شخصیت های تخیلی ادبیات داستانی به دليل عدم رعایت عفت کلام مورد بررسی قرار می گيرند.»

الیف شفق (شافاک)، نویسنده معروف ترک تبار بریتانیایی، از زمره نویسندگانی است که آثار و نوشته هایش، به دليل زشتی و وقاحت کلام، بکرات از سوی مقامات دولتی رجب طیب اردوغان، مورد بررسی قرار می گیرند.

«درباره ماهيت ضد‌لیبرال پوپولیسم اقتدار‌گرا تاکنون زياد گفته اند و شنيده ايم، اما به وجوه ضد‌ روشنفکری و ضد ‌زن ‌بودن آن کمتر اشاره شده است. فمینیست ها نیز مانند روشنفکران دیگر انگ اتهاماتی نظیر “پیاده نظام غرب» و «جهان وطنان بی ریشه» بر ناصیه شان خورده است.»

منبع: روزنامه گاردین
تاریخ: ۱۵ ژوئیه ۲۰۱۹

Shafak_5760

الیف شفق: «ترکیه با موضوعاتی نظیر تعرض جنسی و خشونت جنسیتی مشکل اساسی دارد. منتهی به جای تغییر دادن و بهبود وضعیت و اقدامات مناسب، اکنون نویسندگان را با حملات تهمت و افترای خود هدف گرفته اند، بويژه نويسندگانی که در حوزه ادبیات جرأت و شهامت نوشتن درباره برخی مسائل واقعأ موجود را دارند.»

از زمان وقوع کودتای نافرجام در ترکیه در سال ۲۰۱۶ تاکنون آزادی بیان در این کشور بشدت سيری نزولی را پیموده است. اين در حالی است که ۲۹ انتشاراتی به دستور مقامات قضایی بسته و ۱۳۵ هزار کتاب از قفسه کتابخانه‌ها جمع‌آوری شده اند؛ ازجمله آثاری از لویی آلتوسر و ناظم حکمت.

تازه ترین گام در این راستا کندوکاو در آثار و نوشته های نویسندگان است که به دليل صحنه های موجود در رمان هاشان و پرداختن به موضوعات و مسائل بغرنجی نظیر تعرض جنسی و خشونت جنسيتی، در مظان اتهام قرار می گيرند.

الیف شفق، یکی از نویسندگان مطرح این کشور، که کتابهایش بکرات مورد بررسی قرار گرفته است، می گوید: «در چنین فضایی که بخودی خود و پیشاپیش دموکراتیک نیست، ميزان سخت گیری ها هم فزونتر شده است.»

«حدود دو ‌ماه پیش در يکی از همين روزها از خواب بیدار شدم. وقتی سراغ کامپيوترم رفتم با انبوهی از پیام‌های اهانت‌آمیز در شبکه‌های اجتماعی ترک‌زبان مواجه شدم که جملگی توسط روبات‌ها فرستاده شده بود. شماری از جملات این پیام‌ها را از میان مطالبی که در کتاب «چشم دوختن» (The Gaze) نوشته بودم بیرون کشیده بودند. این پیام‌ها را به کاربران بسیاری ارسال کرده و از آنها خواسته بودند نویسندگان ادبيات داستانی را به‌دلیل رعايت نکردن عفت کلام به دادگاه فراخوانند و آنان را محاکمه کنند.

رمان تازه ام «۱۰ دقیقه و ۳۸ ثانیه در این دنیای عجیب» نيز هدف اتهامات مشابه ای قرار گرفت. هر دوی اين کتابها به موضوعات بغرنجی نظير آزار جنسی، خشونت جنسیتی و کودک آزاری می پردازند، و من تنها نويسنده ای نيستم که به اين صورت در مظان اتهام قرار گرفته است. هيستری کنونی بزودی در شکل و شمائل تازه ای به خوار و خفیف کردن ديجيتالی نويسندگان ترکی مبادرت خواهد کرد که در رمان يا داستان هاي کوتاه خود تنها اندکی به موضوعات مشابه پرداخته اند.»

چند هفته پیش الیف شفق، با خیالی آسوده سوار قطاری از لندن عازم جشنواره Hay در شهر ولز بود. او در اين سفر با خودش مجموعه ای از کتاب ها و‌ ‌مقالاتی را به همراه آورده بود، که قصد داشت در اثنای سفرش به مطالعه شان بپردازد. همان روز در قطار زنگ تلفنش به صدا در می آید و ناشر ترکیه ای کتابهایش از پشت گوشی، با لحنی که به زور و زحمت سعی داشت خونسردی و آرامش خود را حفظ کند، به الیف خبر می دهد، که اخیرأ دو مأمور پلیس لباس شخصی به دفتر کارش در استانبول مراجعه کرده و از او خواسته اند تعدادی از رمان های او را در اختیارشان قرار دهد. «آنها نه تنها رمان های من، بلکه برخی از آثار دويگو آسنا، نويسنده فمينيستی که در سال ۲۰۰۶ بدرود حيات گفت، را نيز با خود، به جهت بررسی و بازبينی بيشتر، به دفتر دادستانی بردند. مأموران لباس شخصی به ناشرم گفته بودند در دفتر دادستانی معلوم خواهد شد که آیا الیف شفق مرتکب به شناعت و وقاحت کلام شده است یا نه.»

شفق در ادامه می گويد که از زمان وقوع کودتای نافرجام در ترکیه، ۲۹ انتشاراتی به دستور مقامات قضایی بسته و ۱۳۵ هزار کتاب از قفسه کتابخانه‌ها جمع‌آوری شده اند؛ ازجمله آثاری از لویی آلتوسر و ناظم حکمت، بزرگ‌ترین شاعر ترکیه. یکی از دادستان‌ها در دادخوست خود حتی آلبر کامو و باروخ اسپینوزا را به اشاعه افکار تروریستی متهم کرده بود.

پوپوليسم اقتدارگرا علاقه زيادی به تقسيم کردن جامعه به دو قطب يا دو اردوگاه دارد: انسان های خالص و پاک در مقابل نخبگان فاسد قرار داده می شوند. نويسندگان، شاعران، روزنامه نگاران و اهل فرهنگستان را غالب اوقات در جوار نخبگان فاسد قرار می دهند. در مخيله ی پوپوليست ها، نخبه بودن با قدرت اقتصادی و جايگاه اجتماعی ويژه داشتن، هیچ ربط و وصلی ندارد. آنچه از نگاه آنان اهميت دارد، همانا ارزش ها هستند. به اين ترتيب، استاديار دانشگاهی که توان مالی برای خريدن خانه در شهر را ندارد، و به ناچار ساعات زيادی از زندگی روزانه اش را در عبور و مرور و رفت و آمد سپری می کند، با وجود داشتن افکار و ايده های مترقی بايد برچسب «نخبه» بودن را بر پيشانی داشته باشد، در حالی که مدير يک بنياد سرمایه گذاری، که جنبش های ناسيوناليستی-پوپوليستی را زير بال و پر حمايت مالی خود می گيرد، با عنوان «انسانی مردمی» مورد خطاب قرار می گیرد .

در قاموس اينان، مردم همچون موجوداتی منزه و معصوم، شکل و شمائلی رمانتيک پيدا می کنند. جالب است بدانيد که بولنت آری، معاون رئیس دانشگاهی تازه تاسیس در ترکيه در يک برنامه تلويزيونی چه گفت: «من به آدمهای عامی فاقد تحصيلات دانشگاهی يا از آن هم بهتر، حتی فاقد مدرک تحصيلی ابتدائی، اعتماد بيشتری دارم … چون ذهن آنها پاک و بی شائبه است.»

وی با گفتن اين که از ديدن نرخ رشد بالای تحصيل کرده ها ناخشنود است، مدعی شده است آنهايی که تحصيلات عالی دارند‌ و به اصطلاح فرهيخته تر هستند، ذهنی تيره و تار دارند و در انديشه و تفکرات خود صريح و صادق نيستند. و بلافاصله اين نکته را اضافه می کند که: «فاجعه خواهد بود اگر اردوغان صحنه سياست را ترک گويد.»
اندک زمانی پس از ایراد اين سخنان، وی به دستور مقامات دولتی ترکیه ارتقا رتبه گرفت و به استخدام شورای آموزش عالی درآمد.

«روزنامه نگاران زن نيز شرايط سختی را از سر می گذرانند. ماموران پليس در نيمه های شب زنگ دَرِ خانه نورکان بايسال را به صدا در آوردند. بايسال يکی از مهمترين صداهای اينروزها است که درباره تروماهای زنان يزيدی و کورد می نويسد. او را به خاطر مقالاتش به پای ميز محاکمه کشيدند. آيلا آلبيرک که برای وال استريت ژورنال می نوشت، پس از نگاشتن و چاپ مقاله ای در مورد آنچه در جنوب شرقی ترکيه با اکثریت کورد انجام گرفته بود، متهم به ترويج «تبليغات تروريستی» شد. آلبيرک در دادگاهی در ترکيه به صورت غیابی محکوم شد. ماده نوزده اعلاميه جهانی حقوق بشر رأی دادگاه غيابی را «حكمی بی سابقه برای گزارشگر رسانه های خارجی» خواند.»

«رتوريک ضدروشنفکری و ضدفمينيستی از يکديگر جدايی ناپذيرند. اردوغان گفته بود: «شما (فمينيست ها) را کاری با مذهب و تمدن ما نيست.» فمینیست ها نیز مانند روشنفکران متهم می شوند به اين که «پیاده نظام غرب» و «جهان وطنانی بی ریشه» اند.»

«زنان عضو احزاب مخالف را به طرز بيرحمانه ای هدف گرفته اند. رهبر استانی حزب جمهوری خواه مردم، کنعان کفتانچی اوغلو، در پيروزی انتخاباتی مضاعف شهردار استانبول، اِکرم ايمام اوغلو، نقش حائز اهميتی داشت. او امروز آماج حملات بدخواهانه روزنامه ها و شبکه های اجتماعی هوادار دولت است. هفته گذشته دادستان استانبول خواستار زندانی شدن وی به دلیل نوشتن مجموعه ای از توییت ها شد. او حالا متهم شده است به اهانت به رئیس جمهور و ترويج تبلیغات تروریستی. ايمام اوغلو در جوابيه خود به این اتهامات در توییتی نوشت: «يک چيز روشن است: آنها از زنان هراس دارند، از زنانی که شجاعت دارند و برای حرفهاي آنها تره هم خرد نمی کنند. به تصور من آنها حق دارند که بترسند.»»

«مسیری که ترکیه در پيش گرفته است، نشان از آن دارد که هر کجا با خيزش ناسیونالیسم و اقتدارگرایی مواجه گشته ایم، پدرسالاری و همجنس هراسی نیز سيری صعودی داشته اند.»

«ماه گذشته، برای پنجمين بار متوالی، رژه همجنس گرايان در استانبول ممنوعه اعلام گرديد و پلیس ترکیه اجتماع آنها را با گلوله های پلاستيکی، گاز اشک آور و اعمال خشونت برهم زد و پراکند.»

«این همان اروپايی است که پوپولیست های اقتدارگرا سعی در ایجاد آن دارند: یک اروپای ضد روشنفکر، ضد فمینیسم، ضد حقوق دگرباشان جنسی و سقط جنین.»

«در مجارستان، تحصیلات در رشته مطالعات جنسیتی و زنان به دستور دولت ممنوع اعلام گرديد، با اين ادعا که: «هر گونه صحبت و گفتگو پيرامون امور جنسيتی، غير از دو جنس بيولوژيک، که تعاريف و ساختار اجتماعی جنسيت را مد نظر دارد، مقبول نظر ما نيست.»»

«سياستی که نخست وزير مجارستان، ويکتور اوربان، در خصوص حذف و کاهش ماليات مادرانی با فرزندان بيشتر در پيش گرفته است، شباهت زيادی دارد با تلاش اردوغان برای ترغیب زنان ترکیه به داشتن خانواده های بزرگتر. اردوغان در سال ۲۰۱۷ به خانواده های ترک ساکن اروپا گفته بود: «داشتن سه فرزند کافی نيست، پنج فرزند داشته باشيد.»»

«اين در حالی است که وزارت بهداشت لهستان با انتشار ويدئويی خواستار فرزندآوری عاجل شهروندانش شده است: “اگر می خواهيد يک خانواده بمانيد، از الگوی خرگوش ها پيروی کنيد.» صبح روز بعد، قرص های ضدحامله گی از پيشخوان مغازه ها برداشته شد تا در دسترس مشتريان نباشد و قانون سقط جنين در لهستان به يکی از سفت و سخت ترين قوانين سقط جنين در اروپا بدل گرديد. چهارده زن در ورشو مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و به خاطر حمل پرچمی تحت عنوان «فاشیسم را متوقف کنيد» محاکمه شدند.»

«در اسپانيا، هواداران جنبش باکس (Vox Movement) اتوبوسی مزين به عکس هيتلر را کرايه کردند که بر آن هشتگ #StopFeminazis و اين زيرنويس نوشته شده بود: «اين خشونت جنسيتی نيست. خشونت خانگی است.»»

«جنسيت بخش مهمی از اين روايت تازه را تشکيل می دهد. بنا بر اين روايت تازه، اگر زنان بازگشتن به سوی ارزش های سنتی را پیش گیرند، آنگاه نرخ رشد جمعيت فزونی گرفته و نسبت و تناسب اکثريت-اقليت به شکل سابق خود برمی گردد.

تغييرات جمعیتی نگرانی اصلی ملی گرايان پوپوليست است. اگر جمعيت سفيدپوستان همواره در اکثريت باشد، ملی گرايان نفس راحتی از سر احساس امنيت خواهند کشيد. و نيز نياز کمتری به ورود کارگران مهاجر خارجی به داخل کشورشان خواهد بود. اين از سر تصادف نيست که رتوريک ضد-مهاجرت با رتوريک فزاينده ضد-فمينيستی پيوند خورده است.»

«بعد از نگاشتن و چاپ کتاب «حرامزاده استانبول» در سال ۲۰۰۶ – رمانی درباره يک خانواده ترک و ارمنی-آمريکايی – از سوی دادگاه‌های ترکیه به جرم «اهانت به ملت ترکیه» متهم شدم. سخنان شماری از شخصيت های داستانی ارمنی در اين اثر تخيلی به عنوان «مدرک» از سوی دادستانی در دادخوست ايشان علیه من مورد استفاده قرار گرفت. همين امر سبب شد تا وکيل مدافع ترکيه ای من نه تنها دفاع از من بلکه همچنين دفاع از کاراکترهای رمان من را هم عهده دار شود. آرزوی قلبی من اين است که ایکاش می توانستم بگويم ترکيه از آن زمان تا کنون در حمايت از حقوق بشر و آزادی بيان پيشرفت چشمگيری داشته است، اما متاسفانه عکس اين قضيه اتفاق افتاده است.»

«هيچ کشوری از خطر خيزش جريان های پوپوليستی ملی گرا در امان نيست. با مورد تهديد قرار گرفتن متداوم ارزش های ليبرال و دموکراتيک، ما قصه گويان و داستان سرايان اينک با چالش های غيرمنتظره ای مواجه هستيم. دوريس لسينگ، زمانی گفته بود ادبيــــات تجزيه و تحليلی است که از پس حادثه می آيد. حال آن که مواقعی هم هست که ادبيـــــات می بايست تجزيه و تحليل در اثنـــای بوقوع پيوستن حادثه باشد. به طرز خلاف آمدی، در دورانی که حقيقت مورد تهديد واقع شده است، نويسندگان به ناچار بايد با صدايی بلندتر از هميشه به دفاع از ادبيـــــات داستانی برخيزند.

در اين عصر و دوره عصبانیت، قبیله گرایی و بی تفاوتی، ما نيــــاز به داستان هايی با محوريت پيوندهای انسانی، انسانگرايی و همدلی داريـــم. در مواجهه با تضادها و کشمکش های جفتی يا باينری، ناچاريم روش های فکری ظریف تر، چندوجهی تر و چندلايه تر را تقويت و ترویج کنيم. هر کجا دموکراسی سير نزولی پیدا کند، سانسور و عدم مدارا نیز سيری صعودی خواهند داشت. امروز، بيش از هر زمان ديگری، ادبيــــــــات بايستی نه تنها درباره داستانگويی، بلکه بيشتر درباره سکوت ها و خاموشی ها، خاموشی گرفته ها و ساکت شده ها باشد. ادبيــــــــات بايد پناهگاه و مامنی برای افراد محروم و به حاشیه رانده شده در سراسر جهان باشد.»

https://www.theguardian.com/books/2019/jul/15/elif-shafak-books-writers-academics-women-hostility-erdogan-turkey?fbclid=IwAR3MMyu2DJeEbEc0Phf8O5s-Ch4Ub7U8YcK7LeSdj_5-NQHpCk0yCbEtGuo

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است»

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است.»

به مناسبت نودمين سالگرد تولد يورگن هابرماس

به قلم: ماتياس سونه
منبع: روزنامه انفورماسيون

habermas_web_1600x1600

يورگن هابرماس به مدت ٧٠ سال مدافع خستگی ناپذير خرد و مدرنيته بوده است. آلمان روز سه شنبه هجدهم ژوئن را به مناسبت نودمين سالگرد تولد برجسته ترين فيلسوف زنده دنيا جشن گرفت.

اگر چه ايدئاليسم زبانی هابرماس با گذشت ساليان متمادی ملايم تر شده است، وانگهي در عصر و دوره ای که اخبار جعلی و دموکراسی های غيرليبرال بر جهان سايه می گسترانند، باور سرسختانه هابرماس به گفت و گو، دموکراسی و خردورزي توأم با نقد سرمايه داری هنوز به طرز فوق العاده ای زنده، پويا و واقعی است.

«او به خاطر لب خرگوشی بودنش، از عهده تدريس بر نمی آيد – و فقط به درد انجام کارهاي تحقيقاتی می خورد.» اين حکم سنگين درباره يورگن هابرماس و استعداد شگرف فلسفی اش، در سالهای پايانی دهه پنجاه، از سوی ماکس هورکهایمر، رئيس انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت، صادر گرديد. شکافتگی مادرزادی دهان که هابرماس درست ٩٠ سال پيش با آن چشم به جهان گشود، موضوع ساده ای نيست که در مورد شخصيتی مانند او راحت بتوان از آن گذشت.

با وجودی که فهميدن افكار و انديشه هاي هابرماس، چه در نوشته ها و چه در گفتارش، کار راحتی نيست، او امروز بر خلاف تمام بداقبالي های فيزيولوژيکش، يکی از درخشان ترين ستارگان آسمان فلسفه است – و اغلب او را با نام مستعار «فيلسوف گفت و گو» می شناسند.

هفته نامه ديت سايت، كه در همين هفته اخير ستون فرهنگي اش را به بحث و گفتگوي جامعه شناسان و فيلسوفان برجسته جهان پيرامون آراء و عقائد «استاد دستگاه زبان انسان» اختصاص داده بود، مي نويسد: «هيچ كس تاكنون نتوانسته بر فضاي عمومي با صلابتي در حد و توان يورگن هابرماس و تا اين ميزان اثرگذاري جهاني داشته باشد.»

«فلسفه، جامعه شناسی، سياست»

وسعت اطلاعاتی و نظري سترگ هابرماس با فعاليتی بيشتر از نيم قرن را قبل از هر چيز بايستی مديون نقش های بسيار متفاوتش در مقام نظريه پرداز فلسفی و مفسر در حوزه جامعه شناسی و سياست دانست. ايفای نقشي گاهأ گيج کننده، که به گونه اي وارونه به پرسش های فلسفی و نظريه پردازی هايش آشکارا رنگ و لعابی از آرمان های سياسی داده است – چه در رابطه با نظريه های فراگيرش پيرامون عقلانيت و چه در خصوص مسائلي چون مدرنيته و دموکراسی.

هابرماس به عنوان فرزند «والدين آلماني بسيار معمولي هوادار نازيسم» در رايش سوم، خود را «محصول باز-آموزی يا تربيت دوباره آمريکايی» می خواند، و ارتباطش با نازيسم را «موضوع اصلی زندگاني سياسی دوران بزرگسالیش» توصيف ميكند.

اين نوع عيان سازی نادر شخصیتي مؤيد يکی از خطوط اصلی در انبوه نوشته های پر حجم هابرماس است، که به طور اخص در «نظريه کنش ارتباطی» اش در سال ١٩٨١ به طور خلاصه مطرح گرديد: اين که تاريخ بشريت چيزی نيست جز خشونت، خشونت و باز هم خشونت – و با اين حال هنوز بارقه ای از پيشرفت از بركت وجود زبان انسانی ديده می شود، که فهم متقابل و عاری از اجبار ميان انسانها را ميسر ساخته است. آری، چنين فهم و ادراکی هدف درونی و ذاتی زبان است، که در شعار بلندپروازانه «اجبار بدون اجبار استدلال بهتر» هابرماس بيان گرديده است.

اين که زبان انسان صرفأ سلاحی نيست كه از آن بتوان در جنگ هاي داخلی كلان شهرها استفاده كرد، داراي اهميتی بيشتر از يک ادعا است. در نظريه کنش ارتباطی هابرماس، بيش از هزار صفحه، با تکيه بر ابزارهای زبانشناختی، انسانشناختی، روانشناختی و فلسفه زبان، صرف اثبات اين پندار شده است، که همه ما کاربران زبان به نحوی خودکار در سمت و سوی حقيقت و فهم مشترک گام برمي داريم، و – دستکم به طرزی خلاف واقع – همواره فرض ما بر اين است که مخاطب مان در گفت و گو نيز همين کار را انجام می دهد. وانگهی، ما به شري دائمی نيز گرفتار آمده ايم، و آن چيرگي متداوم مناسبات قدرت بر امكانات زبان براي تحقق ارتباط بدون زور و اجبار است.

هدف هابرماس در اين پيکار فراهم آوردن امكان تحقق تفكري آزاديبخش است، که با عيان ساختن شيوه های اعمال زور و تحميل و دستکاری و قدرت پنهان، همه شهروندان را در بحث و مناظره سياسی و تبادل نظر دموکراتيک با يكديگر مسئول تر گرداند.

«فيلسوف دولتی آلمان»

در کنار اين خوشبينی بايستی به خاطر داشت که اين همه تنها کسری از نيمی از داستان است. به اين دليل که همراه با شکوفايی آهسته امكانات زبان و دموکراسي برخاسته از مدرنيته، به طور فزاينده اي شاهد ِنيروهای ويرانگر سرمايه داری و ديوانسالاری در «استعمار اعمال شونده سيستم بر زيست-جهان» نيز هستيم.

اگرچه مفروضات هابرماس درباره نيروهای ويرانگر سرمايه داری عميقأ وامدار افکار و آراي مارکس است، استفاده ساعيانه اش از پراگماتيسم و ليبراليسم آمريکايی بر نقد اصولي عقائد مارکس تکيه دارد که با تمرکز و تاکيد يکجانبه اش بر امر مادی – اقتصاد و توليد – کنش ارتباطی ميان انسان ها را به کل ناديده مي گرفت.

يکی از پيروان امروزی هابرماس و از همدوره ای هایش در مکتب فرانکفورت، فيلسوفي به نام اکسل هونتِ، بر اين باور است که هابرماس با مفاهيمي چون «سيستم» بد و «زيست-جهان» خوب، به يک خودفريبی دوگانه گرفتار آمده است، چرا كه به عقيده هونِت نه سازمان های بدون هنجار داريم و نه حوزه های ارتباطی نيالوده به قدرت.

با وجود نقد همه جانبه ای که متوجه هابرماس شده و آراء و عقايد اين فيلسوفِ نسل دومی مکتب معروف فرانکفورت – در کنار نامهايی چون هورکهايمر و آدورنو – را نشانه رفته است، نظريه انتقادی او در ارائه چهره ای تر و تازه تر و کمتر تيره و تار موفقيت چشم گيری داشته است: اگرچه هابرماس اين ترس و نگرانی را دارد – و نخستين بار آن را در اثر اصلی خود «حوزه عمومی بورژوايي» (١٩٦٢) نيز مطرح كرد – که ما شهروندان جامعه در فرايندی تدريجی در حال سقوط و درغلتیدن به نقش مصرف کننده هستیم، با اين حال او، برخلاف آدورنو و هورکهايمر، براي مدرنيته و روشنگری اهميتي ورای عقلانيتی قائل است که انسان را ازخودبيگانه ساخته و طبيعت را به زير سلطه درآورده است، و سرانجامش به فاجعه هولوکاست منتهی گرديده است. روشنگری و مدرنيته اين حسن را هم دارند که عقلانيت ارتباطی را از زور و تحميل و اجبار آزاد كنند، و موجبات سير زبان به سوی فهم و درک مشترک انسانها در نظام دموکراسی را فراهم گردانند.

از اين رو هابرماس مدرنيته نظام سرمايه داری را «پروژه ناتمامی» می داند، که پيشرفت هايش به طور دائمی گرفتار پسرفت های درونی اين نظام اند. با اين همه، نوك پيكان انتقادها از سوی طيف چپ و از جانب ديدگاه فلسفی، همچنان مثل سابق هابرماس را نشانه گرفته و او را به کشيدن دندانِ نظريه انتقادی و بی خطر و بی اثر ساختن آن متهم می کنند.

از آغاز شورش های دانشجويی در سال ١٩٦٨ به اين سو آشکار بود، که او به وضوح به يک انديشمند درباری سوسيال دموکرات شباهت بيشتري دارد تا به نظريه پردازی انقلابی. در همين مقطع زماني هابرماس، رهبر جنبش دانشجويی آلمان، رودی دوچکه، را «فاشيستی چپگرا» خطاب كرد. اما بعدأ از اين كار خود پشيمان شد و اظهار تاسف کرد – با اين اعتراف که جنبش دانشجويی به دموکراتيزه شدن فضاي جامعه كمك شايان توجه اي كرده است.

يوشکا فيشر، وزير امور خارجه پيشين آلمان، آشکارا هابرماس را «نوعی فيلسوف دولتی در خدمت آلمان دموکراتيک» معرفی مي كرد. فيشر در دهه نود ميلادی درباره هابرماس، که در مقام مفسر و منتقد اجتماعی ترجيحأ خودش را بيرون از دايره تنگ سياست تعريف می كرد، گفته بود «بی شک اين تعريف باب ميل هابرماس نيست. اما او – با وجود حفظ فاصله گيری انتقاديش – در چنين جايگاهی قرار دارد.»

«کوک نبودن با مذهب»

از جمله انتقادات وارده بر هابرماس قدرت و ضعف نهفته در تلاش هميشگيش برای گفت و گو با طيف گسترده اي از نظريه پردازان بی شمار بوده است، وضعيتی که تضادهايش اغلب اوقات موقعيت و مواضع نظری او را باطل می سازد.

به موجب نقد کلاسيک ديگری هابرماس در چنبره ايدئاليسمی ناتوان گرفتار آمده است. از منظر اخلاق گفتمانی، هابرماس در همان جايگاه و با همان مشکلاتي دست به گريبان است، که فيلسوف سلفش هگل دو قرن پيشتر با نظريه اخلاق کانت و «امر مطلق» معروف او مواجه بود، اين که هميشه بايد طوری عمل کنيم که عمل ما به قاعده ای عام و جهانشمول تبديل شود. چنين اخلاقی نه با واقعيت تناسبی دارد، نه واجد جنبه عملی است، و نه هيچ گاه زنده و جاندار خواهد بود. هابرماس اغلب در مواجهه با اين انتقاد که پيروزی مفهوم عقلانيت نزد او مرگ آن را نيز رقم زده است، ناچار از دفاع از خود بوده است.

در نقد او غالب اوقات گفته اند، که مذهب جايگاهی در ساختار نظريه اجتماعی و افکار و آرای او ندارد: در نگاه او و از پشت شيشه عينک آشکارا کج و معوجش، جوامع ليبرال برای سر پا بودن خود نيــــازی به عصای مذهب ندارند. وانگهی از سوی ديگر به اعتراف او، جوامع ليبرالِ بی نياز از مذهب نيز به نوعی «فرسايش هنجاری» دچار گشته اند.

با نظر به علاقه و توجه اي كه هابرماس در سالهای آغازين پس از تغيير سده به الهيات نشان داد، جای شگفتی نيست اگر او اخلاق ارتباطی خود را آغشته به لکه های وجودیِ ناخوانا و نامفهوم ميداند. او در سخنرانی تقديرآميزش در سال ٢٠٠١ و، از آن مهمتر، در گفت و گويش با پاپ ژوزف راتزينگر در سال ٢٠٠٤، با اشاره اي مستقيم گفته بود، اين تصور و فرض جامعه شناسی که مذهب با گامهايی آهسته اما مطمئن از صحنه روزگار محو خواهد شد، اشتباه آشكاري است.

به همين خاطر او از عبارت «جامعه پسا-سکولار» سخن رانده است، جامعه ای که به باور او مذهب و عقلانيت ديگر در تضاد با يکديگر نيستند. از نگاه منتقدان، هابرماس که خصلتش «کوک نبودن با مذهب» است، در صدد برآمده تا نيرو و عصاره دين را وارد معادلاتش کند، چون به اين نتيجه رسيده است، که عقلانيت بی حاصل و استخوان خشکِ مدرنيته و اخلاق گفتمانی خودش نه تنها در تحقق همبستگی جهانی ناموفق بوده اند، بلکه در بيدار ساختن خشم و انزجار نسبت به بی عدالتی عميق و آشکاری که جهان بدان گرفتار آمده است، نيز ناتوان هستند. بنا بر اين چه بسا علم اخلاق ديگر ارزش و اعتبارش را از دست داده باشد.

«بقای دموکراسی»

يکی ديگر از گرفتاری های هابرماس پيکارش در ميدان نبردی هميشگی با جريانات پست مدرن و خردستيز است، که به باور او ريشه در آراء و انديشه های فيلسوف آلمانی فردريش نيچه دارند. هابرماس همه آنها را با انرژی تمام به عنوان اعتقادات ضدروشنگری و مدرنيته-ستيز رد می کند، زيرا آنها را موجب نابودی و مخل اهداف فلسفي خويش ميداند: فراهم آوردن اساس و مبنايی هنجاری برای نقد جامعه.

رد و انکار مصرانه هابرماس برايش دشمنان زيادی در حوزه فلسفه و ضرب و شتم های فلسفی بسيار حتی با دوستانی چون متفکر مجارستانی هم سن و سالش اگنس هلر به همراه داشته است.

ايوا ايلووز، پروفسور جامعه شناسی اهل اسرائيل، در پيام تبريکي به مناسبت نودمين سالگرد تولد هابرماس در دیت سايت Die ZEIT به اين موضوع اشاره كرده است، که هابرماس، با سبک و سياق تئوری-زده و استخوان خشکش، اغلب به اندازه پست مدرنيست ها اهل تندروي است و افكار و انديشه هاي راديکال دارد. او چگونه مي تواند در اين دوران، يعني پس از سقوط و فروپاشی تمدن در آلمان نازی و در جهانی مملو از اخبار جعلی، تلقين و دستکاری اطلاعاتی و تصورات و خيالپردازي هايي كه درباره دموکراسی های غيرليبرال مي بينيم، با تجزيه و تحليل های دائمی خود و برجسته کردن پيش شرط های جهانشمول ارتباط انسانی و دموکراسی هايی که مدرنيته با وجود همه کاستی هايش فراهم ساخته است، به چنين دفاع جانانه اي از دموکراسی، حوزه عمومی انتقادی و حقيقت-جو و دولت مدنی و حقوقی بپردازد!

سيلا بن حبيب، پروفسور ترک تبار آمريکايی در رشته فلسفه، نيز ارادت و احترامش را نسبت به هابرماس پنهان نکرده است. ترديدی نيست که هابرماس نظريه هايش درباره موقعيت آرمانی گفت و گو و ارتباط بدون سلطه را از سالهای دهه هشتاد به اين سو قدري ملايم تر و معتدل تر کرده است. بن حبيب می نويسد: «در شرايط کنونی پندار هابرماسی وجود يک حوزه عمومی مشورتی، که شهروندان در فرايندهای تصميم گيری اش سهيم هستند، اساسأ با وضعيت سياسی ‹پساواقعيت› موجود منافات داشته و خوانايي ندارد. از نقطه نظر فلسفی بي شك اگر روزی خرد ارتباطی هابرماس ناپديد گردد، آن روز به معنای پايان دموکراسی های ما نيز خواهد بود.»

اروپايی سودا – زده

هابرماس، در کنار حرفه اصليش در مقام نظريه پرداز، ٦٠ سال آزگار از عمرش را صرف زلزله نگاری معنوی اروپا كرده است. در سال ١٩٧٣، او پيرامون «بحران مشروعیت در دولت‌های سرمایه‌داری متأخر» نوشت – درباره تراکم و تمرکز سرمايه و دخالت فزاينده دولت – يعني در وضعيتي که تصور قديمی ليبراليسم مبني بر وجود يک بازار آزاد بی طرف اعتبارش را از دست داده بود. و در اوايل دهه ٨٠ – مدتها پيش از آن که موج جريان نئوليبرال فراگير شود -از «افت انرژی اوتوپیایی» و ارتباط مستقيم آن با «بحران دولت» سخن رانده بود.

هابرماس در مقام روشنفکر نه تنها با صدراعظم های آلمان، رؤساي جمهور فرانسه و حتی جناب پاپ اعظم بحث و مراوده داشته است، بل که به طور خستگی ناپذيری قلمش را در خدمت گفت و گو و مناظره با افکار عمومی آلمان و اروپا به کار گرفته است – از جمله در بحث و جدلی که در دهه هشتاد در خصوص نقش تاريخ نگاران پيرامون جايگاه يگانه نازيسم در تاريخ بشريت و نيز حول اساس و مبناي ناموجه جنگ عراق در گرفت، که شرط نظری هابرماس درباره صراحت ارتباطی در سياست ناگهان با روشنی خاصی نمايان گرديد. کارزار مهم ديگر براي او تقويت نقش اروپا و پيکار برای دستيابی به يک اتحاديه اروپای متحد و همبسته است، که به اعتقاد هابرماس اهميتی فراتر از يک بازار داخلی رقابتی و از هر نظر ليبرال دارد.

با وجود زندگانی شگفت انگيزش، گويا سن و سال تاثير آشکار و چشمگيری به حال اين متفکر نود ساله آلماني نداشته است. اثر مهم و برجسته ديگری از هابرماس كه بالغ بر ١٧٠٠ صفحه است، در تابستان امسال روانه بازار خواهد شد. همان گونه که دوست و شريک بحث و گفتگوهايش، نويسنده و فيلمساز ٨٧ ساله، الکساندر کلوگه، گفته است، در ديدارهايشان غالب اوقات اتمسفری سودا – زده حاكم است: «من به خاطر سن و سالم. هابرماس چون نگران سرنوشت و آينده اروپاست.»

https://www.information.dk/udland/2019/06/90-aar-habermas-utraetteligt-forsvaret-fornuften-moderniteten?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR1K79sPPhnvbKD6l6lx7gpKD_cWunIEIyWB8WXklawn7JYFmfgqTNWqMAI

«بدون يادآوري تاريخ و گذشته خونبارمان هيچ چيز نيستيم»

«بدون يادآوري تاريخ و گذشته خونبارمان هيچ چيز نيستيم.»

منبع: روزنامه انفورماسيون
نويسنده: ماتيـــاس سونه

14039413785_8e1eb9f645_o_co

«اين چهار دستاورد (حاكميت قانون، دموكراسي، حقوق بشر و فرهنگ يادمان) مي بايست در كنار ديگر ستارگان نقش بسته بر پرچم غم انگيز اروپا حك مي شد.. ما بدون يادآوري تاريخ و گذشته خونبارمان هيچ چيز نيستيم. ما ناگزير از بنا كردن هويت مان بر فجايع گذشته ايم.»

«.. تاريخ آدمها را به روياپردازي وامي دارد، آنها را دچار شور و خلسه مي كند، به آنها تصور و توهم يك گذشته را مي دهد، واكنش هايشان را هدايت مي كند، زخم و جراحات شان را باز نگه مي دارد، مخل آرامش و آسايش خاطرشان مي شود، دچار پارانويا يا جنون خودبزرگ بيني مي كندشان، و باعث مي شود كه ملت ها ترشرو و تلخكام، مطمئن به پيروزي، غيرقابل تحمل و پوچ و بي مغز شوند..»

اروپا بر سر دوراهي ايستاده است. ما امروز شاهد برآمدن احزاب و جنبش هاي تازه، و از گردونه خارج شدن احزاب قديميِ حامي جامعه هستيم. بحران هاي مالي، پناهجويي، آب و هوايي و بحران سياسي به ايجاد شكافی عميق در سرتاسر اروپا دامن زده است. انتخابات پارلمان اروپا در تاريخ ٢٦ مي ماه امسال از منظری تاريخی يك رخداد سياسي پر اهميت در گستره عمومي اروپا به شمار می رود.

روزنامه انفورماسيون براي اين منظور با ده روشنفكر برجسته و مطرح اروپايي، از شرق و غرب گرفته تا شمال و جنوب اروپا، نشست و ديدار برگزار مي كند. اين ده شخصيت به توصيف ماهيت و جوهره ی چيزي خواهند پرداخت كه انسانهای اروپايي را ساخته است، و اين كه ما چگونه ميراث خوار تاريخ مان شده و به درك و فهم عصر حاضر دست يافته، و چگونه به ساختن آينده مشترك و جمعي مان مبادرت می کنيم.

بدون شناخت تاريخ خونبارمان و بدون تمامي درس هايي كه از آن آموخته ايم، هرگز چيزي به نام روايت اروپايي و به تبع آن «اروپا»يي وجود نداشت. اگر خواهان بقاي اروپا و عدم امحا و تبديل شدنش به نمادهايي توخالي و ناسيوناليسمي شبهه-قهرمانانه هستيم، آنگاه بايد با تمام رنج و مشقت ممكن اين روايت را بازگو كنيم. با تکيه بر همين نگاه، اليدا آسمن، پروفسور آلماني و نظريه پرداز فرهنگ، در اين مجموعه تازه گفتگو با انديشمندان اروپايي، اروپاي شرقي را به خاطر ارتباطش با تجديد حيات اروپاي سست و بی جان از بطن پر آشوب و خشونت زده ی سده بيستم، حائز ارزش و اعتبار ويژه اي ميداند.

*كنستانس – هنگامي كه اليدا آسمن دَرِ خانه اش را – كه به اندازه مسافت پرتاب يك سنگ تا شهر زيباي بودنزی در مرز سوئيس فاصله دارد – به روي ما مي گشود، تمام وجودش حاكي از يك تبسم بزرگ بود. در آشپزخانه، شوهرش يان، از هم اكنون مشغول آماده كردن چاي و شيريني براي گفتگوي ما است.

با باور اليدا آسمن، هيچ جاي شگفتي نيست اگر اين گفتگو ساعت ها به درازا بكشد و پيچ و خم ها و ميانبر هاي تاريخي چندي را درنوردد. سال گذشته هفته نامه دي زايت، او و شوهر پروفسورش را «متنفذترين زوج روشنفكر آلمان» خطاب كرده بود.

اينك كه چيزي به انتخابات پارلمان اروپا نمانده، بحث را درباره جدي ترين موضوع ممكن در حال حاضر پيش می کشيم : هويت اروپا. و همچنين درباره تاريخ خونبار باورنكردني اروپا از زمان پاگرفتن جنگ و دعواي اصلاحات تا در گرفتن فاجعه مضاعف سده بيستم، كه به تقسيم بندي خونسردانه قاره اروپا انجاميد. ره آورد اين فاجعه يك آزمون تاريخي كم نظير بود: شكل گيري اتحاديه اروپا – كه از نقطه نظر اليدا آسمن ٧٢ ساله بدون يك رويارويي تأملي و انديشمندانه ژرف با تاريخ اروپا، توانايي ادامه حيات نخواهد داشت.

آسمن، با استفاده از يك مفهوم بسيار آلماني، آن را «فرهنگ يادآوري خود-انتقادي» مي نامد، در عين حالي كه صادقانه تاكيد مي كند، كه اين مفهوم را نبايد با يك داستان اروپايي جشن و شادي يكي انگاشت.

آسمن با ذكر نقل قولي از كتاب جديدش ‹رؤياي اروپايي: چهار چيزي كه از تاريخ اروپا آموخته ايم،› تاريخ را «خطرناك ترين محصولي كه عقل آدمي تاكنون خلق كرده است،» توصيف مي كند.

«تاريخ آدمها را به روياپردازي وامي دارد، آنها را دچار شور و خلسه مي كند، به آنها تصور و توهم يك گذشته را مي دهد، واكنش هايشان را هدايت مي كند، زخم و جراحات شان را باز نگه مي دارد، مخل آرامش و آسايش خاطرشان مي شود، دچار پارانويا يا جنون خودبزرگ بيني مي كندشان، و باعث مي شود كه ملت ها ترشرو و تلخكام، مطمئن به پيروزي، غيرقابل تحمل و پوچ و بي مغز شوند.»

خاستگاه اصلي اين نقل قول فيلسوف و نويسنده فرانسوي، پل والري، است و تاريخ آن به سال ١٩٣١ بر مي گردد. والري به طرز غريبي درست گفته بود. اما يك چيز را پيش بيني نكرده بود: اين كه اروپا، بعد از يك جنگ جهاني با بيش از ٥٠ ميليون كشته، شروع به آموختن و درس گرفتن از تاريخ خود و ارتقاي ارزش و منزلت دموكراسي و حقوق بشر كرده است.

«اين پيام اساسي متاسفانه اينروزها دارد اهميت خود را حتي در ميان روشنفكران هم از دست مي دهد و کم رنگ شده و بتدريج دارد از مد مي افتد.»

او در ارتباط با رؤياي اروپايي تمام توجه اش را متوجه چهار مورد از مهمترين درس هايي مي كند كه تاريخ خونبار سده بيستم به ما آموخته است – «چهار دستاورد بنيادي اروپايي كه از چنان ميزان بالايي از اهميت برخوردارند، كه هر بچه مدرسه اي مي تواند، و حتی، بايستي آنها را همچون روايت اصلي درباره اروپا از بَر كند.»

نخست اين كه اروپا به يك پروژه صلح و آشتي تبديل شده است، و دوم آن كه اين قاره پس از پايان جنگ دوم در سال ١٩٤٥ اين توانايي را يافت كه هم به لحاظ سياسي و هم اجتماعي دموكراتيزه بشود – اگرچه برخي از اين کشورها مانند اسپانيا و يونان با گذشت چندين دهه پس از جنگ به اين مهم نائل آمدند. سوم آن كه پس از سقوط ديوار برلين در سال ١٩٨٩، در ايجاد و خلق يك فرهنگ يادآوري تأملي تر و ژرف نگر توفيق حاصل شد و – چهارم – اين كه موضوع حقوق بشر به دنبال اتحاد دوباره اروپا به اصل اساسي كل نظام اتحاديه اروپا تبديل شد.

به باور اليدا آسمن، كه حرفه اصليش استادي در رشته ادبيات انگليسي است، «اين چهار دستاورد مي بايست در كنار ديگر ستارگان نقش بسته بر پرچم غم انگيز اروپا حك مي شد. «معناي چنين تأكيدي به طور معكوس اين نيز است كه: ما بدون يادآوري تاريخ و گذشته خونبارمان هيچ چيز نيستيم. ما ناگزير از بنا كردن هويت مان بر فجايع گذشته ايم.»

بهترين خاطره اروپايي اليدا آسمن

«يكي از شاگردان سابقم از اهالي كشور چك، در همين جا يعني كنستانس در دانشگاه مشغول تحصيل بود. او هر ساله در روز ٦ ژولاي به اين شهر مي آيد. اين تاريخ فقط يادآور روز ملي چك ها نيست، بلكه همچنين روزي است كه پدر اصلاحات ديني و قديس ملي چك، يان هوس (١) Jan Hus به دستور پاپ اعظم در تلي از آتش به اتهام ارتداد در كنستانس سوزانده شد. كنستانس زماني بيشتر از ٤٧٠ سال وقت لازم داشت تا بر خويشتن خويش فائق آمده و بتواند اثري و بناي يادبودي براي يان هوس بر پا كند، و اين در حالي است كه اين دوست قديمي من هر ساله طول و عرض اروپا را براي شركت داشتن در آن رژه ي كوچك طي مي كند. اين عمل او بواقع بسيار تاثيرگذار است، و مرا به كشور چك پيوند مي دهد – و البته همينطور هم با او.»

گذار از شمشير به خيش

براي فهميدن اين كه چرا فحواي كلام آسمن آهنگي آلماني دارد و نگاهش به تاريخ اروپا گنهكارانه يا شرمسارانه است، بايستي نگاهمان را متوجه گذشته هاي دور و تاريخ خونبار اروپا و بويژه تاريخ فرانسه-آلمان متوجه سازيم. آسمن در عين حال از نخستين كساني است كه به سختي و مشقتِ مرتبط با کار علاقمند ساختن جوانان نسبت به اصول و قوانين دولت و بخصوص تاريخ اعتراف مي كند. آسمن معتقد است «نبايد نااميد شد، بايستي تلاشي بي وقفه در راستاي روشن ساختن پيش نماي اين مخلوق يگانه در تاريخ جهان داشت: يك اتحاديه فراملي و همبسته كه هدفش تضمين كردن صلح و امنيت است ؛ اتحاديه اي كه دولت-ملت هاي اروپا بتوانند در چهارچوب آن آزادانه از حق حاكميت خود چشم بپوشند تا از طريق اجماع و با حفظ ويژگي هاي فرهنگي و زبانی خود، حق حاكميت بيشتري بدست آورند.»

«اشخاصي همچون رابرت شومان (يكي پدران معنوي اتحاديه اروپا) را در نظر بگيريد يا مفاهيمي مانند «اتحاديه زغال سنگ و فولاد». چندان هم عجيب نيست، اگر در نگاهي كلي هيچ فرد اروپايي واقعن آنها را نشناسد. اين چيزي نيست كه به مذاق تان خوش بيايد.»

آسمن همزمان با غورت دادن اين فكر با جرعه اي از چاي خود، ادامه ميدهد: «اما سرگذشت اتحاديه زغال سنگ و فولاد به همان ميزاني كه ساده است، خارق العاده نيز است: بعد از پشت سر نهادن دو جنگ به تمامي ويرانگر، اروپاييان دست به كار ساختن يك بازار مشترك شدند و از اين طريق نه تنها آلماني ها، بلكه همه كشورهاي ديگر اروپا را وادار به تعاون و همكاري بر سر همين دو موردي كردند، كه كاربردش در جنگ اجتناب ناپذير است: يعني زغال سنگ و فولاد. همان طور كه در انجيل آمده، شمشير به خيش تبديل شد – به طور كاملن مشخص! اين روايت را مي بايستي جاودانه كرد، چرا كه بدون روايت ها هويتي هم وجود نخواهد داشت.»

آسمن تاكيد دارد كه استفاده اش از مفهوم ‹رؤياي اروپايي› ربطي به خواب هاي شبانه ندارد. او اين مفهوم را همچون همتاي رؤياي آمريكايي به كار مي برد. او با تبسمي كجكي مي گويد «آمريكايي ها دو عبارت رؤياي آمريكايي و آرمانشهر مهاجرين را در معناي مشابهي به كار مي برند: اين كه هر فردي – همانند ترامپ – با ميزان كافي و مناسبي از تلاش و زحمت مي تواند به سطوح بالاي جامعه دست پيدا كند. علت زائل شدن تدريجي رؤياي آمريكايي خود داستان ديگري دارد. اما آنچه ما اروپايي ها را از رؤياي مان دور ساخته، رؤيايي كه ريشه هايش بيشتر در جمع گرايي يا حس مشترك جمعي است تا رقابت بدون وقفه، اين است كه ما به روايت خودمان در اروپا وفادار نمانده و به آن بهاي لازم را نداده ايم. در آينده اي بدون رشد و توسعه، كه يكي از وعده هاي اتحاديه اروپا است، ما به ناچار مي بايستي به اين روي تاريخ وفادارتر باشيم.»

هميشه به پيش

تاريخ در اروپا به لحاظ عملي اهميت و كاربرد به شدت پر نوساني داشته است. اروپاي متحد و واحد ما بواقع از بطن فراموشي فعال بعد از جنگ جهاني دوم برخاسته است، بيشتر به اين خاطر كه درسي كه ما از جنگ جهاني اول آموختيم اين بود كه خاطرات جنگ عطش انتقام و بغض و نفرت را زنده نگه مي دارند و به جوشش و قليان دوباره آن دامن مي زنند. «چرچيل در سال ١٩٤٦ گفته بود كه ما ناچاريم ‹همه جنايات و نابخردي هاي انجام شده در گذشته› را به وادي فراموشي بسپاريم. حال آن كه در افق هاي انساني يا گفتمان ها، و يا هر چيزي كه آن را بناميم، نمي شود به همين سادگي روي تاريخ خط بطلان كشيد و هر آنچه را كه پيش از اين اتفاق افتاده به وادي فراموشي سپرد. آشتي و فراموشي، با پايان گرفتن جنگ جهاني دوم، با يكديگر ارتباط تنگاتنگي داشتند، و بويژه اين كه آلماني ها به اين عمل جايگزين سازي مشكلات تن داده و آن را پذيرفتند. اين فراموشكاري خود همزمان جزء به تقريب عصبي آن مدرنيتي بود، كه پس از جنگ شكوفا شد: به پيش، به پيش، نگاهتان فقط به جلو باشد! كسی كه طالب آينده است، گذشته را بايد فراموش كند. امروز ديگر اين طرز فكر كهنه شده: ايده مدرنيستي اجتماع و جمعي فاقد محتوا كه كه همچنان سعي دارد بدون وقفه پيش برود و به جلو حركت كند، به سمت چيزي بهتر يا پيچيده تر. در اينجا ريشه ها و گذشته هيچوقت معناي دارايي ندارند، بلكه به عنوان چيزي دست و پا گير تلقي مي شوند. بسياري از علوم دانشگاهي همچنان درگير مقابله با اين ايده هستند، گرچه براي علوم انساني تدريجأ روشن شده است كه انسانها نمي توانند متداوم و بي وقفه در يك روند آزادسازي بي پايان از خودشان سبقت بگيرند. مفاهيمي چون ‹هويت› و ‹ميهن› با آهنگي آهسته در حال بازيابي معناي گمشده شان هستند.»

مكان مورد علاقه اليدا آسمن در اروپا «بواقع همين جا در بودنزی است، چرا كه اينجا مدل و الگويي براي اروپا نيز است: از اينجا در نواحي مرزي آلمان، اتريش و سوئيس هر دو قابل رويت هستند، و سهمي از درياچه كنستانس يا بودنسي دارند. اين كشورها در عين حالي كه همگي آلماني زبان اند، تفاوت بسيار زيادي هم با يكديگر دارند – و مرزهاي بيروني اتحاديه اروپا با سوئيس بواقع در اينجا از ميان كنستانس مي گذرند.»

دوقلوهاي غرور

سرآغاز اين جنبش همزمان بود با دوران تجزيه و انحلال در اروپاي شرقي و اتحاد دوباره اروپا در دهه نود ميلادي، كه در آن ‹استراتژي فراموشي‹ دوران جنگ سرد به آرامي جاده زوال را می پيمود. حتي در غرب هم دريچه هاي تاريخ گشوده شد و دگرگوني روايت هاي ملي را در پی داشت. حال آن كه در شرق اين روايت ها به طور جدي مورد آزمون قرار گرفت. «حافظه تاريخي جمعي به درجاتي بالاتر از حافظه فردي عادت به ساده كردن و قهرمانسازي داشته است. اين حافظه چندان دل خوشي از لايه هاي خاكستري رنگ و تناقض هاي موجود در تصوير مردم ندارد و به همين خاطر روايت هايي قهرمانانه و مبني بر شهيدسازي قرباني ها خلق مي كند تا نشان دهد، چگونه ملت با مبارزه و جدال به آزادي و عظمت نائل آمده است.»

در حالي كه قريب به اكثريت اروپاييان غربي – دست كم در حال حاضر – بر پر سر و صداترين نوع ناسيوناليسم برآمده از افسانه هايي اينچنيني فائق آمده اند، در شماري از كشورهاي اروپاي شرقي، كه ملي گرايي در آنها پس از فروپاشي شوروي دوباره بيدار شده، همين مبارزه با ملي گرايي به نحو سرسختانه تري انجام مي شود. براي درك بهتر ادعاي اليدا آسمن كافي است نگاهي به موزه هاي تاريخ ملي در شهرهايي چون تالين، بوداپست و ورشو بيندازيم – و همچنين به موزه جنگ جهاني دوم در گدانسك، كه در سال ٢٠١٧ توجه بسياري را به خود جلب كرد، به اين دليل كه دولت لهستان اين موزه را به قدر كافي وطن پرستانه ندانست و درش را بست.

آسمن اين سانسور اعمال شده بر عليه روايت ضد-وطني تاريخ را گواه روشني بر اهميت بنيادی فرهنگ يادماني با محوريت انتقاد از خود براي نشو و نماي دموكراسي می شمارد. «اگر چه شناخت و تشخيص يك نياز اساسي بشري است، اما بايد بتوان فرق ميان غرور و كرامت را هم از يکديگر تمييز داد. در اروپاي شرقي در حال حاضر نه تنها شور و اشتياق بي حد و اندازه اي براي وقار و عظمت و غرور وجود دارد، بلكه اين امر به سرعت همزادش را نيز با خود به دنبال مي آورد، يعني تجاوز و تعدي را. و اين به نظر من پايان پروژه اروپايي خواهد بود،» او در حين گفتن اين جمله نگاهش را دور تا دور اتاق نشيمن دنج و راحت و نسبتأ محقرش – كه از بابت كتاب و روزنامه جات در قفسه ها كم و كسر ندارد – مي چرخاند، از نيچه بگير تا آثار هانا آرنت، كه پايشان به بحث كنوني هم گشوده مي شود. «از اينرو حائز اهميت بسيار است، كه روي مفهومي از هويت کار كنيم، كه بر اساس كرامت، اصول و معيار و حقوق بنا گرديده باشد.»

٢٠١٥، ١٩٨٩، ١٩٤٥

حقوق بشر كه ارزشهايي جهانشمول اند، همچون تاجِ سر صلح و آزادي اروپايي هستند. همانطور كه ميدانيم مفهوم حقوق بشر ريشه در انقلاب فرانسه و قانون اساسي آمريكايي ١٧٩١ دارد، اگرچه در سال ١٩٤٨سازمان ملل آنها را در شكل و شمائلي مدرن عرضه کرد. حقوق بشر براي اروپاي جنگ زده، به قول آسمن، حكم «جهيزيه فوق العاده با اهميتي را داشت، كه مسير دموكراتيزه كردن اروپا را هموار مي كرد.» در سال ٢٠٠٠ بود كه اين به قول آسمن «ايدئولوژي اروپايي ها» – حقوق بشر – به لحاظ قانوني به قوانين اتحاديه اروپا الحاق شد.

آسمن تحقيرش نسبت به علامت سؤال باز دوران ما در قبال موضوع حقوق بشر را بی پرده پوشی بيان مي دارد و آنرا كتمان نمي كند. وانگهي او به عكس معتقد است، كه سال ٢٠١٥، يعني همان سالي كه  به موضوعي مهم بدل گشت، سومين سال برتر و سرنوشت ساز بعد از سالهای ١٩٤٥ و ١٩٨٩ بود. «بحران پناهندگي براي اروپا درست همانند موضوع اشتراك منافع و ارزشها حكم آزمون نهائي تحمل بار مشقات و سختي ها را داشت.» هنوز خبري از درگرفتن فاجعه نيست، همان بلايي كه بسياري از آن مي ترسند. ما اخبار مرتبط با مشكلات بزرگ و واقعأ موجود ناشي از انتگراسيون را مي شنويم، اما از ميليونها آلماني كه روزانه و اغلب به طور داوطلبانه در جهت بهبود شرايط انتگراسيون مشغول فعاليت هستند، تقريبأ هيچ خبري به گوشمان نمي رسد.»

به همين خاطر اليدا آسمن كتابش «رؤياي اروپايي» را به اين آدمها اختصاص داده است. تاكيد او بر حقوق بشر و حقوق پناهجويي چه بسا كمك كرده است تا او و شوهرش در سال ٢٠١٨ – پس از بهبود حال حزب آلترناتيو براي آلمان – نائل به دريافت «جايزه معتبر صلح ناشران» شدند. دريافت اين جايزه افتخاري است كه آنها را در جوار اشخاص سرشناسي چون نويد كرماني، اورهان پاموك، يورگن هابرماس و سوزان سونتاگ قرار مي دهد.

وانگهي هنگامي كه او شرط يك اروپاي اومانيست با حقوق پناهجويي را پيش مي نهد، البته انساندوست نه به معناي مطلق و بي حد و مرز آن، آيا طرز برخورد باز و مهار خودمدارانه ي بحران پناهجويي از سوي آلمان در سال ٢٠١٥ نشانه آن نيست، كه اروپا به لحاظ ارزشي از همانموقع عميقأ از هم گسيخته بود و اين كه تاكيد آسمن بر حقوق و پرنسيپ هاي جهانشمول در آلمان اكثريتي را پشت خود دارد؟

پاسخ اليدا آسمن نخست با اشاره به اين مسأله است، كه آنجلا مركل به بحران پناهجويي همچون يك وضعيت اضطراري انساني واكنش نشان داد – و اين كه او متعاقبأ با توافقنامه-تركيه رويکردی بسيار پراگماتيستي داشت. «درست است: با بحران پناهجويي معلوم شد، كه در اروپا كارزاري ارزشي در جريان است. بسياري از اروپاي شرقي ها اتحاديه اروپا را بيشتر تضميني براي بقاي دولت- ملت هاي خود مي بينند تا يك جامعه يا اجتماع ارزشي فراملي.»

كتاب هاي نويسندگان اروپايي مورد علاقه اليدا آسمن

«با اندكي دغل بازي مي توانم به آثار و نوشته هاي فردريش شيلر اشاره كنم . او شايد قويترين نيروي محرك اروپايي در تاريخ ادبيات آلماني بوده است. البته منظور من در اين جا «سرود شادي» (متن سرود-اروپا، م.) او نيست، بل كه علاقه وافرش نسبت به اروپا است. كافي است نگاهي به نمايشنامه هايش بيندازيد: دون كارلوس، كه براي اسپانيا نوشته شده است، فيسكو و عروس مسينا براي ايتاليا، يوحناي قديس براي فرانسه، داستان انحطاط هلند براي هلند، ماري استوارت براي انگلستان، والنستين براي بوهمن و چك، ديميتريوس براي روسيه. و البته، ويلهلم تل را هم براي سوئيس نوشته است – كه افسانه ملي اين كشور است! در اين جا سخن از شاعري است با نگاهي بي اندازه فرامليتی. وقتي به ادبيات كلاسيك آلماني نگاه مي كنيم، بيش از هر چيز تاثير بسزاي جمهوري وايمار، گوته و شيلر به ذهن متبادر مي شود، گرچه او امكان وجودي اروپا را خيلي پيشتر از پيدايش ايده اروپا ارائه كرده بود. مجموعه اين آثار را تقريبأ مي توان يك مانيفست اروپايي بشمار آورد،»

تصوير نيمه كاره

آسمن بر اين نكته تاكيد دارد، كه تصوير ترسيم شده كمتر از آنچه كه مي نمايد، سياه-سفيد است. «يادتان هست جرج بوش پدر در سال ١٩٨٩ چه گفته بود: «ما برنده و پيروز جنگ سرد شديم!» حال آن كه اگر اين گفته او را دال بر چيرگي و پيروزي سرمايه داري بر كمونيسم بشماريم، صورت مسأله را بشدت ساده كرده ايم. سقوط ديوار برلين با نيروي نهفته در حقوق بشر هم بستگي و پيوند داشت، نيرويي كه هدف مبارزه براي جنبش هاي شهروندي و مدني بود. بلافاصله پس از عقد قرارداد هليسنگفورس در سال ١٩٧٥، كه اتحاد شوروي وادار به پذيرش حقوق بشر به عنوان اصلي اساسي شد، نشانه هاي اوليه ي اين جريان ديده مي شد كه اتحاديه صنفي لهستان، سوليدارنوسك (همبستگي)، مي رفت تا در آينده نقش رهبر و هدايت كننده را بدست گيرد. «اين خود يك امر قطعي بود. چرا كه كشورهاي اروپاي شرقي از اين رهگذر هم از مدل واردات آزاد ما استفاده كردند، و هم به لحاظ استعماري حاكميت شان بر پا و برقرار ماند و واژگون نشد. آنها در عين حال خود نيز براي حصول و استقرار دموكراسي جنگيدند و انگيزه هاي آرمانگرايانه را با خود براي اتحاديه اروپا به ارمغان آوردند.»

از اينرو است كه آسمن تفسير نظريه پرداز بلغاري علوم سياسي، ايوان كراستف، را نمي پذيرد، تفسيري كه او با موفقيت بسياري در اروپاي غربي گسترانده و رواج داده است. «كراستف چشمان بسياري از اروپاييان غربي را به روي مشكلات اروپاي شرقي ها گشوده است، و من قويأ مدافع استدلال و براهين جمعي-روانشناختي او هستم تا استدلال هاي سياسي-استراتژيك ديگران. وانگهي تاكيد و تمركز او بر روي رنج و مشقات كشورهاي غير-ليبرال اروپاي شرقي و رد و عدم قبول ليبراليسم اروپاي غربي، تنها نيمي از تصوير كلي امور را ترسيم مي كند. اتحاديه اروپا اميد و آرزوي بزرگ اكثريتي از رومانيايي ها، بلغاري ها، لهستاني ها، و البته حتي مجارستاني ها است. آنها خواهان خروج از اين اتحاديه نيستند، و حتي تعداد زيادي از آنها اتحاديه اروپا را ناجي خود از دست رژيم هاي غير-ليبرال خودشان مي بينند، به مثابه چيزي كه متعهد به حاكميت قانون، دموكراسي و حقوق بشر است. كراستف را مي توان نشانه يك نگرش و گرايش فكري مردانه اي دانست، كه متاسفانه در حال حاضر خريداران بسياري دارد: سخنوري بي نظير با بيانی كوبنده و آميزه اي از لحن و آهنگ غمناك نابودي و زوال. اما اين نوع تجزيه و تحليل بر روي لايه هاي خاكستري رنگ مي لغزد، بدون اين كه اشاره اي به حركت به جلو داشته باشد، و استدلال ها هم متكي بر نقطه عزيمت هنجاري در اصول نيستند. «از اينرو استدلال ها در بدترين حالت خود-تاييدكننده و مضر به حال دموكراسي است.»

هر شب با هيتلر

اليدا آسمن، كه اكنون از شور و هيجانش قدري كاسته و بر خودش مسلط شده است، بار ديگر اشاره نخستش به چهار نكته اساسي را تكرار ميكند: حاكميت قانون، دموكراسي، حقوق بشر و فرهنگ يادمان. اين ها به اعتقاد من هنوز هم پارامترهاي اساسي در پيكار اروپاي شرقي ها است. وانگهي اروپاي غربي و شرقي را نه تنها ليبراليسم، بلكه نئوليبراليسم هم تهديد مي كند، البته اگر منظورمان شكلي از سرمايه داري است كه توسط بازارهاي مالي خارج از كنترل تنظيم و هدايت مي شود. در اينجا مي خواهم با تكيه بر براهين يورگن هابرماس بر اين ديدگاه تاكيد كنم، كه يك اتحاديه اروپاي متحد و واحد و همبسته مي تواند نقش بسزايي در حمايت از دولت-ملت ها در عصر جهاني شدن ايفا كند. منتها لازمه اين امر همبستگي است. و اين كه بايد انديشيدن همزمان در دو خط يا جهت را آموخت: دو خط ملي و اروپايي را – هم به لحاظ ذهني، تاريخي و هم در رابطه با نهادهاي دموكراتيك مان. سعي در حذف دولت-ملت ها داشتن، دردي را دوا نمي كند. برعكس بايد در جهت توانمندی آنها و جامعه مدني و نهادهاي دموكراتيك شان تلاش ورزيد – در عين حالي كه هويت اروپايي هم بواقع تااكنون به گفتگوي هر چه بيشتر ميان روايت هاي ملي ما ياري رسانده و آنرا پيش مي برد. امر مسلم اين كه تمامي اروپاييان بکوشند تا به تاريخ خودشان با فاصله انتقادي بيشتر و به تاريخ ديگران با درك و همدردي بيشتري بنگرند، تا مبادا ديگر بار ملتي بتواند به چنان نقش و جايگاه متعالي و چنان مقام و موقعيت مذهبي دست پيدا كند، كه بتواند به جنگ با ملت هاي ديگر و ريشه كن كردن آنها مبادرت كند.»

حال كه دقايق طولاني گشت و گذار در حافظه فرهنگي اروپا را پشت سر گذاشته ايم و ديگر چايي در كتري باقي نمانده، اليدا آسمن ما را براي صرف شام، با سرو ماهي تازه، به رستوراني محلي نزديك كناره هاي زمين حاصلخيز درياچه بودنزی، که ثروت و رفاهش در مقياس بشكه اي و متر مربعي است، دعوت مي كند. آسمن در مقام كسي كه با اوضاع و احوال بريتانيا به خوبي آشنا است، در هنگام صرف شام، در پاسخ به اشاره ما به روند و جريان برگزيت در اين كشور تنها به سرتكان دادني اكتفاء مي كند. برگزيت براي او يک «بحران هويت عميق بريتانيايي» و «آرزويي نوستالژيك براي عظمتي امپريال» است. حتي يك شب هم نيست كه در كانال و شبكه اي از تلويزيون بريتانيا هيتلر يک بار ديگر طعم تلخ شكست را نچشد. اما فايده اين كارها چيست.»

آيا برگزيت دقيقأ به اين خاطر ريشه ندوانده، كه اتحاديه اروپا مدتها چشم خود را بروي واقعيت بست؟ و آيا اتحاديه اروپا همچنان مانند گذشته باز چشمان خود را بروي واقعيت نخواهد بست، با تصور اين كه ما قادر هستيم، در اين دوران به لحاظ ژئوپوليتيك پر آشوب و نگران كننده، نقطه نظرات مان را با توسل به يك آگاهي تاريخي انتقادي و يك جنبش آرمانخواهانه طرفدار صلح و حقوق بشر مطرح سازيم؟ اين كه آيا مي توانيم تنش ها و درگيري هاي مان با روس ها، آمريكايي ها يا چيني ها را با شور و هيجان اروپايي مرتفع سازيم؟

«مزخرفات رقت انگيز و هيجاني بسياري درباره اروپا و پيرامون «وحدت در عين كثرت» و نظائر آن مي شنويم. منتها مسأله اين است كه يك رويارويي رندانه و انديشمندانه با تاريخ در مقوله ايي اينچنيني نمي گنجد. خب البته شما مي توانيد اسم اين درگير شدن من با موضوع را يك كار آرمانخواهانه بگذاريد. وانگهي چگونه مي توان بدون يك رؤياي اروپايي و بدون يك هويت مبتني بر ارزش هاي جهانشمول به وجود آينده اي اروپايي باور داشت، چه برسد به آن نوع آينده اي كه ما آرزوي زيستن در آن را داريم.»

سري تازه گفتگوها با روشنفكران اروپا

اروپا بر سر دوراهي قرار گرفته است. شاهد ظهور و برآمدن احزاب و جنبش هاي تازه، و محو و حذف شدن احزاب قديمي و حامي جامعه هستيم. بحران هاي مالي، پناهجويي، آب و هوايي و بحران سياسي شكاف عميقي در سرتاسر اروپا بوجود آورده اند.

انتخابات پارلمان اروپا در تاريخ ٢٦ مي امسال از منظر تاريخ يك رخداد سياسي پر اهميت در گستره عمومي اروپا است.

روزنامه انفورماسيون براي اين منظور با ده روشنفكر مطرح اروپايي، از شرق و غرب تا شمال و جنوب اروپا، نشست و ديدار برگزار مي كند. اين ده شخصيت به توصيف آن چيزي خواهند پرداخت كه از آنها انسانهايي اروپايي ساخته است، و اين كه چگونه ما ميراث خوار تاريخ مان مي شويم و به درك و فهم عصر كنوني دست يافته و آينده مشترك و جمعي مان را مي سازيم.

* کنستانتس شهری دانشجویی در جنوب غربی آلمان در ایالت بادن-وورتمبرگ و در کنار دریاچه کنسانتس است.

(١)
یان هوس (۱۴۱۵–۱۳۶۹ میلادی)، استاد دانشگاه پراگ، یک مصلح دینی بود که مردم پراگ را به قیام علیه سلطهُ آلمان‌ها و کلیسای کاتولیک رومی برانگیخت. او بر ضد مال‌اندوزی روحانیون کاتولیک و بخشش گناهان توسط آنان تبلیغ می‌کرد و می‌گفت که زمین‌های در دست کلیسایی‌ها باید مصادره شود. او خود کتابهای مذهبی را که به زبان لاتین و برای مردم نامفهوم بود به زبان چک ترجمه کرد و پاپ را ضد مسیح خواند و باور به گناه‌ناپذیر بودن پاپ را کفر نامید.

(٢)
سرود شادی (به آلمانی: Ode an die Freude) نام قطعه شعری موسیقیایی است از فریدریش شیلر شاعر آلمانی. شهرت آن بیشتر بدین خاطر است که لودویگ فان بیتهوفن در سال ۱۸۲۳ میلادی قطعه پایانی سمفونی مشهور شماره نه خود را از آن الهام گرفت و بدین نام، نام نهاد. در سال ۱۹۷۵ شورای اروپا و در سال ۱۹۸۵ اتحادیه اروپا آن را به عنوان سرود رسمی خود برگزیدند.