«The Road to Somewhere» معرفی کتــــاب

معرفي كتاب «The Road to Somewhere»
نويسنده: ديويد گودهارت

جزو ده اثر برتر ساندی تايمز

«زندگی آنگاه زيبا و خوشايند است كه ما در مسير رسيدن به جايی باشيم.» اورهان پاموک

The Road to Somewhere-1024x606

اين کتاب كه حاوي بررسی و واكاوي منسجم و بهنگامي از شکاف های سياسی و اخلاقی موجود در بريتانيای برگزيت-زده و از هم گسسته است، سعی دارد تا راه حل تازه اي ارائه دهد. گذشت چندين دهه ی پياپی از آزادی هاي اقتصادی و فرهنگی گسترده در غرب سود و فايده ای برای تمامی شهروندان آن به همراه نياورده است. آنهايي که باقي مانده اند، ناظر ظهور و بروز سياست هاي پوپوليستي در عرصه هاي فرهنگي و هويتي ای هستند كه به طرز موفقيت آميزي سياست هاي سنتي چپ و راست را به چالش فرا خوانده و به تقسيم بندی تازه ای انجاميده است: تقسيم بندی ميان هويت سيال «اکتسابی» آدمهای هر-کجايی (Anywheres)، و هويت به حاشيه رانده شده، ريشه-دار آدمهای بعضی-جايی (Somewheres). همين شکاف توضيح دهنده ماهيت برگزيت، انتخاب دونالد ترامپ به عنوان رئيس جمهور آمريکا، سقوط يا سير نزولی اعتبار چپ متمايل به وسط، و بروز و ظهور موج تازه جريانهای پوپوليستی در سرتاسر اروپا است.

تحقیقات توجه برانگيز و اقناع کننده دیوید گودهارت پيرامون روندهای سياسی تازه در سطح كلان جهانی حاکی از آنست که واکنش «بعضی-جايی ها» بواقع پاسخی دموکراتيک در مقابل سلطه ی منافع هر-کجايی ها است، چه اين منافع داشتن درجات تحصيلی عاليتر باشد و چه در رابطه با معضل مهاجرت انبوه.

ديويد گودهارت، اروپاييان را به اين دو دسته بزرگ تقسيم مي كند تا از اين طريق توضيحي منطقي يا شايد صرفا يك روايت تصوري و فرضی براي توضيح ظهور و بروز جريان هاي اجتماعي سياسي چون برگزيت و روي كار آمدن رئيس جمهوری چون ترامپ ارائه كند. او دسته نخست را Somewheres يا «بعضي-جايي ها» مي نامد، يا كساني كه هويت خود را ناشي از احساس تعلق به يك مكان جغرافيايي خاص و آدمهاي دوروبرشان مي دانند، و به خاطر تغيير و تحولات پرشتاب اجتماعي و مهاجرت انبوه مهاجران به كشورشان نوعي احساس گمگشتگي و متضرر شدن دارند. دسته ديگر يا Anywheres يا «هر -كجايي ها» هستند كه هويت شان «اکتسابی» است و آنرا مديون كار و شغل و تخصص و تحصيلات خود مي دانند.

گودهارت جهاني را نشانمان مي دهد كه بواسطه وجود و حضور عوامل و رخدادهايي چون برگزيت و ترامپ چندپاره شده است، و اين كه «هر-كجايي ها» براي اين كه شانسي در تقابل و رويارويي با خيزش پوپوليسم داشته باشند، ناچارند به ارزش ها و باورهاي «بعضي-جايي ها» احترام گذاشته و آنها را درك كنند.

David Goodhart: Anywheres versus Somewheres

Viewsnight is BBC Newsnight’s place for ideas and opinion. Here, David Goodhart, from the think tank Policy Exchange, argues that the UK is divided into two rival camps. He is author of the new book The Road to Somewhere: the populist revolt and the future of politics.

https://www.bbc.com/…/david-goodhart-anywheres-versus-somew…#

قبـــالا ؛ عرفان يهودی

قبالا –
نوشته: کارین. ف‌‌. استرکوفسکی
ترجمه: علی‌ یوسفی شمالی، آلبرت رحیمی

لينک به فايل پی دی اف
قبــــالا يا عرفان يهودی

الف: پيشگفتار
هدف اساسی از اين نوشتار پاسخگويی به دو پرسش است
نخست قبالا چيست و سپس بررسی جهات اصلی شکل گيری قبالا در قرن سيزدهم و آغاز قرن چهاردهم يعنی دورانی که اثر اصلی مربوط به قبالا يعنی زوهر نوشته شد.

ghabala-03

«بر لبه پرتگاه فراموشی»

«بر لبه پرتگاه فراموشی»

#Oblivion

معرفی يک نويسنده و نخستين رمانش

منبع: روزنامه انفورماسيون

«ما محصول شرايط دهشتناک گذشته ايم»

Sergei Lebedev-5_130mb


فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت روسيه گرماگرم انجام آن هستند.

دولتمردان روسيه، و در راس آنان ولاديمير پوتين، در حال زدودنِ جزء به جزء آثار و نشانه های جنايات هولناک از سيمای تاريخ شوروی هستند. اين در حالی است که نويسنده معاصر روس، سرگئی لِبِدِف، گام در مسيری معکوس نهاده تا به اين جناياتِ بر لبه پرتگاه «فراموشی» سيمايی ماندگار بخشد. لِبِدِف رويارو شدن – چهره به چهره شدن – با جلادان ديروزين را راهی بسوی يک رويارويی حقوقی با جانيان امروزين می داند.

«بر لبه پرتگاه فراموشی» که تاکنون به چندين زبان، از جمله دانمارکی (٢٠١٨) ترجمه و منتشر شده، از سوی وال استريت ژورنال به عنوان يکی از بهترين کتابهای سال ٢٠١٦ معرفی گرديد.

اين اثر يك اديسه ي ادبي بيادماندني، قدرتمند و توصيف گرا است ؛ روايت هاي پر جزئيات لبدف درباره اين بخش پنهان مانده از تاريخ روسيه تضميني است بر اين كه تجربيات زيسته ي آدمها تحت حاكميت اتحاد شوروي سابق به دست فراموشي سپرده نشود.

«بر لبه پرتگاه فراموشی،» يكي از نخستين رمان هايي است كه در قرن بيست و يكم به توصيف جنايات هولناكي مي پردازد كه در دستگاه گولاگ – اردوگاه های کار اجباری – روسيه بوقوع پيوسته است. اين اثر يك داستان كمابيش اتوبيوگرافي است كه راوي بي نامش در مقام زمين شناس سفري تحقيقاتي را به سيبري آغاز مي كند و در آنجا اردوگاه هاي قديمي و رها شده اي را مي بيند كه در آنها ميليون ها نفر مجبور به انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا بودند.

راوي رمان علاقه خاصي به شناختن بيشتر اردوگاهي دارد كه توسط يك دوست خانوادگي اداره مي شد و راوي او را صرفا با عنوان پدربزرگ «دو» مي شناسد. نثر شاعرانه و روان لبدف بهنگام توصيف چشم انداز در سيبري و اردوگاههاي به حال خود رها شده و متروك خواننده را شديدا تحت تاثير قرار مي دهد.

سرگئی لبدف که در مدت زمان کوتاهی، در عرض چند سال، به يکی از مهمترين صداهای تازه تبديل شده، از اندک نويسندگانی است که درباره ميراث به جا مانده از شوروی سابق می نويسد و به جنايات انجام گرفته در آن دوران می پردازد. به عنوان نويسنده و فارغ التحصيل در رشته زمين شناسی با حوزه های پرتنشي چون رابطه ی ميان طبيعت و انسان، گذشته و حال، سکوت و کلمه سر و کار دارد. او با كمك ادبيات داستانی، و با تکيه بر شواهد و مدارکِ مرتبط با تاريخ اتحاد شوروی، به لحاظ تماتيک يا موضوعی، در عين دنبال كردن جای پاي اشخاصی چون سولژنيتسين و شالاموف، همزمان پی گير موضوع مورد علاقه اش، حافظه و يادمان، با استفاده از سبک و روش نگارش فلسفی است.

لبدف درباره پيشينه شوروی به گونه اي هشدار دهنده و برحذر دارنده می نويسد. او در بخش نخست «بر لبه پرتگاه فراموشی» (٢٠١١) که نخستين رمان اين نويسنده از يك چهارگانه (١) است، براستی تحسين برانگيز می نويسد، نثر او به طريقي لازم و ضروری خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. اما حيف که رمان او نتوانسته اين ميزان از کيفیت عالی خود را تا به انتهاي اثر حفظ کند.

‹حافظه جمعی› و ‹فراموشی› دو موضوع هميشگی در ادبيات بوده اند، شايد به اين خاطر که «متن» رسانه ای بی نظير برای روايت و تفسير دوباره و چندين باره تاريخ گذشته است. خواننده نخستين رمان سرگئی لبدف نيز با چنين روايت و تفسير دوباره ای روبرو است. شخصيت اصلی داستان، که نامش فاش نشده، همانند لبدف در سالهای دهه هشتاد اتحاد جماهير شوروی، يعنی دوره موسوم به پريسترويکا، دوران کودکی خود را می گذرانده، و همانند او نيز پس از فروپاشي اتحاد شوروی، زمين شناسی را به عنوان رشته اصلي تحصيلی اش انتخاب می کند.

اوضاع و احوال سياسی اين کشور و دوران طفوليت راوی داستان در کلبه ييلاقی خانواده اش در شهر کوچکی، که نام آن نيز فاش نشده، شکل دهنده ی صحنه ديدار با شخصيت اصلی داستان است، پيرمرد نابينايی به اسم «پدربزرگ دو» . پدربزرگ «دو» بخشی از خانواده ی منِ راوی داستان محسوب می شود ؛ داستان بر وجود پيوندی خاص ميان پدربزرگ و راوی تاکيد دارد، گرچه راوی نوعی بی اعتمادی غريزی نسبت به پيرمرد داستان دارد.

سرگئی لبدف، متولد ١٩٨١ در مسکو، نويسنده، خبرنگار و زمين شناس است. او مدتی به همراه هيئت های اعزامی مستقر در آسيای مرکزی و شمال روسيه مشغول به کار بوده است ؛ نواحی ای که گولاك ها، اردوگاههای کار اجباری، پيشين را که از اواسط دهه شصت بسته شده بودند، در خود جای داده است.

لبدف فقط ده سال داشت که فروپاشی دنيای معمول و آشناي خود را به چشم می بيند. اتحاد جماهير شوروی فرو پاشيد، و به همراه آن نيز کل مجموعه دانش و معرفتي كه والدين و والدينِ والدينِ او و ديگران درباره چگونگي راز بقای آدمی در دولتی توتاليتر اندوخته بودند. همه اينها در چشم بهم زدنی از رونق افتادند و بی اعتبار شدند. بلايی که برسر پول هم نازل گرديد.

هرآينه پنجره تاريخ، که برای شنيدن خاطرات سرکوفته و برملا نشده ي ظلم و جنايات دولتی، مختصری گشوده شده بود، دوباره بسته مي شود. سرگئی لبدف بواقع راوی همين خاطرات است و در باره آنها می نويسد، و نخستين رمان او به همين خاطر نام «بر لبه پرتگاه فراموشی» بر خود دارد. لبدف در اوايل ماه نوامبر ٢٠١٨ برای معرفی رمان اش به کپنهاگ آمد، که حاصلش گفتگوی حاضر ما با او پيرامون استالين و گولاگ و وحشت قديم – و نيز درباره وضع و اوضاع کنونی، پوتين و وحشت جديد است.

مشغله ذهنی لبدف تنها متوجه گذشته و خاطره برای خاطر خودشان يا براي خاطر مردگان نيست. دلمشغولی او زندگان هستند – از يک طرف: همانطور که خودش می گويد «تجربه ترور و وحشتِ استالينيستی در هسته و کانون ساختار جامعه و دستگاه دولت روسيه جای گرفته است. اين يکی از دلايل است. فقدان يک رويارويی واقعی با جنايات به تکرار تاريخ منجر می شود. و چنين نيز خواهد شد. کافی است نگاهي به چچن بيندازيد! اوکراين را ببينيد تا چشم در چشم با تکرار تاريخ شويد.

و از طرف ديگر: فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته است و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت گرماگرم انجام آن هستند.

در صفحات پايانی داستانِ «بر لبه پرتگاه فراموشی» راوی از رودخانه ای خروشان وارد جزيره ای واقع در ضلع شرقی سيبری می شود. در آنجا خانواده ای کوچ نشين برايش درباره پهلو گرفتن کرجی هايي می گويند كه انبوه کثير هزاران نفره ی انسانها از آنها پياده می شد، و آب دريا که در اثر تماس با آنها آلوده و کثيف می شد، و تکه پاره های لباس هايشان که در جریان آب شناور می ماند. به جز شن و ماسه و تکه های چوب شناور بر آب، هيچ چيز ديگري در جزيره وجود نداشت. و بعد هوا طوفانی می شد، و حفره های دهن بازکرده بر روی زمين در يکديگر می خزيدند و درهم می شدند و فرو می ريختند.

«بارش برف قطع می شد، انبوه فراگير مه فرو می نشست، اما ديگر آدم زنده ای در جزيره نبود.»

همه اينها البته داستان است – يا شايد هم نبايد گفت «البته». سخنان پيرزنی روستايی از اهالی سيبري، که در سال ١٩٣٣ بهمراه خانواده اش برای شکافتن پوست نارگيل به جزيره نازينو در غرب سيبری رفته بود، شنيدني است. او در آبهای رودخانه «اوب» چه ديده بود:
«آنها را در جزيره تخليه کردند، همگی اين آدمها را، زير همين آسمان کبود.»
آنچه اين پيرزن سيبريايی بدان گواهی می دهد، در کتاب مستند تاریخیِ نیکولاس ورث «جزيره آدمخواران» بازآفرينی شده است.
«همه جا پوشيده از اجساد آدمهايی بود که نقش بر زمين شده بودند،» و سپس داستان يك زن زندانیِ جوان و زيبايی را روايت می کند که مدتی بعد در جزيره پياده شده بود:
«آدمها او را شکار کردند و به درخت صنوبری بستند. سينه هايش را قطع کردند، ماهيچه هايش، هر آن چيزی را که قابل خوردن بود، همه چيز، همه چيزش را… آنها گرسنه بودند، بايد چيزی برای رفع گرسنگی پيدا می کردند.»

اين چنين بود پايان زندگی يکی از بسيارانی که در دهه های نخست حياتِ حکومت اتحاد جماهير شوروی مجبور به چشيدن طعم وصف ناپذير تبعيد و نفی بلد شدن اجباری شدند. دهه هايی که دولتمردان تازه به قدرت رسيده، بی هيچ احساس درک و توجه ای نسبت به رنج و آلام بشری، از اتحاد جماهير شوراها، آزمايشگاه غول آساي فاقد صلاحيت و ضد بشری ساختند که می بايست طرح جهانی نو و تولد انسانی نوين را درمی انداخت.

در جزيره نازينو انسانها يا از گرسنگی تلف می شدند و يا برای رفع گرسنگی عده ای ديگر قربانی. اين مورد فقط مربوط به يکی از اين مکانها است. زندگی ميليون ها انسان به اشکال ديگری به نابودي كشيده شد. در جريان تبعيدهای اجباری، در اردوگاههای کار اجباری هنگام اعدامهای دسته جمعی – بخصوص در دوران رهبری استالين از ١٩٢٤ تا ١٩٥٣. اين جنايات و مردمکشی انجام گرفته توسط دم و دستگاه دولتی، به اعتقاد لبدف، بر امروز و فردای روسيه همچنان سايه انداخته است.

او در همين رابطه است که کتابش را نگاشته است. گرچه سخن از داستان است، اما وحشت و ترور نهفته در آن ريشه در واقعيت دارد.

گورستان آلمانی شهر مسکو مکان عجيبی بود. احاطه شده با ديوارهای گوتيک، و پر از قبرها و بناهای يادبود بيگانه، با اسامی خارجی و حروف خارجی. بيشتر به مکانی دشمن خو و قهرآميز شباهت داشت. سرگئی لبدف حتی به همکلاسی هايش هم نگفته بود، که محل دفن خانواده اش در اين محل واقع است – اگرچه خانواده اش اهميت خاصی برای آن قائل نبودند. آنها يک خانواده ی معمولی روس بودند که محل دفن اقوام شان به طور اتفاقی در اين مکان واقع شده بود. استخوان های روسی نياکان آنها بر روی استخوان های بيگانه ی آلمانی ها قرار گرفته بود. سنگ قبر خانواده اش سنگ خاکستری رنگ بزرگی ميان دو ستون سفيد رنگ گچی بود، که اصلن هيچ ربطی و وصلی به آنها نداشت. به قول لبدف «اينها همه ويرانه هايی هستند که هيچ کارکردی ندارند.»

هر آينه اين موضوع سر به مهر ماند تا روزی که مادربزرگش در اوايل دهه نود ميلادی آنها را به گورستان برد و حقيقت را به آنها گفت، اين که آن ستون های سفيد رنگ گچی هم به خانواده آنها تعلق داشت. بنای يادبودی که بر روی گذشته ی خانواده اي آلمانی واقع شده بود – که تا آن روز کسی از آن خبر نداشت.

اين مکاشفه برای لبدف عين «انفجار و فروپاشی دنيا» بود. «با يک کلمه، ناگهان درمی يابی که هيچ چيز درباره خودت نمی دانی.» مادربزرگ او سکوتش را شکسته بود. او در خانواده ای پنجاه نفره، مرکب از پسر و دختر دائی ها، پسر و دختر خاله ها، خواهرزاده و برادرزاده ها، عمه و عموها متولد شده بود. او تنها بازمانده، و تنها عضو زنده ی مجموعه ای از آدمها بود، که حالا می توانست برای داشتن مرگی طبيعی اميدوار باشد. همه اين آدمها، يک به يکشان، در اثر جنگ جهانی اول، انقلاب، گرسنگی و قحطی، پاکسازی های دولتی، جنگ جهانی دوم، و مصيبت های مشابه ديگر، به اشکال گوناگونِ خشن و ناگواری از پا درآمده بودند. مادربزرگ خودش بيست سال نخست بعد از انقلاب اکتبر را گويی در يک فرايند طولانی تصحيحی -ويرايشی به سر آورده بود، که عبارت بود از سوزاندن کاغذ و مدارک خانوادگی، چشم پوشی کردن از و به فراموشی سپردنِ اقوام و خويشاوندان، و بازنويسی دوباره و چندباره ی تاريخ و گذشته ی خويش. «توهيچ چيز درباره خودت نمی دانی.» و اين ميراث سرگئی لبدف بوده است.

(1) کتابها:

Oblivion
People of August
The Children of Kronos
The Year of the Comet

منبع:

https://www.information.dk/kultur/2018/11/helt-inde-kernen-vores-samfund-formet-stalinistisk-terror?fbclid=IwAR2EDSkorrQUCWmf5LiQGbe12y8PmYdK90p_mQCMHnN69X5ZugYPQHpJzKQ

معرفي اثر تازه نويد كرماني «در امتداد مرزها و سنگرها»

«جنگ بي سرانجام»

معرفي اثر تازه نويد كرماني «در امتداد مرزها و سنگرها»

نويد کرمانی، نويسنده ايرانی تبار آلمانی، در سفرنامه ای که با استادی و مهارت هر چه تمام تر نگاشته، به پيوند قديمی و خونين ميان اروپا و شرق نزديك مي پردازد.

به قلم: توماس توراه
منبع: انفورماسيون

«در امتداد مرزها و سنگرها» – نويد کرمانی – ترجمه شده توسط نانا لوند – نشر انفورماسيون – ٤٨٦ صفحه – ٣٥٠ کرون دانمارک

سفر طولانی نويد کرمانی از شهر زادگاهش در کلن آلمان، حتی قدری هم قبل از شروع سفر واقعی پيش رويش آغاز می شود.

Navid-kermani-1920x1280we

در جريان يک جلسه بحث و گفتگو نزد حزب محافظه کار-ملی گرای ‹آلترتانيو برای آلمان› (ای.اف.دی)، رويدادهايی که در شب سال نوی مسيحی ٢٠١٥ در شهر کلن رخ داد، ابتدا به صورت هشدارهايی تبليغاتی درخصوص فروپاشی در شرف وقوع آلمان بر بنرهای بيرون از محل گفتگوها در شورين نوشته شد، و سپس موضوع بحث و جدل داغي شد که ميان کرمانی و آقايي به نام کالبيتز، عضو برجسته حزب، در گرفت.

تصميم گرفتن در مورد قسمت اول اين اتفاق چندان دشوار نيست، يا موافق تصوير خصمانه ايی هستی که از مهاجران غير-غربیِ ای ترسيم می شود، که به ادعای آنها در ماجرای حمله سيستماتيک جشن شب سال نوی مسيحی دست داشتند، يا مخالف آن. اما تصميم گيری در مورد قسمت دوم خيلی هم ساده نيست. بعضا از اين جهت که کالبيتز و هم-حزبی هايش نه تنها همچون نازيست های پر جيغ و داد به نظر نمی آيند، بلکه رفتار آنها بيشتر شبيه به آدمهای عادی و حتی مودبی است که وجه اشتراکشان «ترس و نگرانی از بازنده بودن» در کشور خودشان است. و بعضا – حتی بيش تر – به اين خاطر که شيوه بيان کالبيتز در برخورد لفظی دوطرفه اش با نويد کرمانیِ نويسنده، به طرز غافلگيرکننده ای دقيق تر و سنجيده تر از شعارهايی بود که بر روي بنرهای تبليغاتی بيرون نقش بسته بود، و در نهايت با بياني چنان محکم و استوار که نويد کرمانی را تقريبن گيج و آشفته ساخت و در پايان هم برايش سفر خوبي را آرزو کرد.

اين توصيفات اشاراتی دارند هم به خود کتاب و هم به بحث و گفتگوهای بسيار کرمانی با نويسندگان، تاريخ دانان، مديران موزه ها و حتی آدمهای معمولی در مسير سفرش از کلن تا اصفهان.

بر اساس ربط و وصل های متداوم ميان تنش های تاريخی و موضوعات سياسی مخاطره آميز و داغ روز كه در کتاب مطرح شده، و همچنين به سبب گشودگی کتاب نسبت به موضوعات پيچيده تر: آنچه که ساده آغاز می شود و برای نمونه با موضوع حق و حقوق ملتی نسبت به تکه ای از خاک و زمين، سرانجام با کش و قوس هايی تاريخی ميان عصر هرودت و زمان حاضر به انتها می رسد، که گرچه آموزنده و حکمت آميز، اما قدری هم گيج کننده است. البته اين را به منظور تقدير و ستايش از استواری و استحکام کتاب نويسنده و اراده اش برای پيمودن راه های دشوار و صعب العبور مي گويم، که خود در عين حال گويای بخش بزرگی از مختصات دنيـــای پيچيده ای است که نويد کرمانی در مسير سفرش پيموده است.

به ذکر چند نمونه از ميان نمونه های بيشمار درج شده در کتاب بسنده می کنم: والنتين آکودوويچ، كه کتاب حاضر وي را «فيلسوف ريش سپيد» و يکی از چهره های کليدی فرهنگ مقاومت در روسيه سفيد معرفي مي كند، کتابي در خصوص شکاف ميان جنبش های ناسيوناليستی، نفوذ روسيه، و تمايل به مدرنيته، جهانی شدن و دموکراسی نگاشته است. روشنفکری که تا اندازه ای همسنگ نويد کرمانی متمايل به چپ است.

راستش را بخواهيد: اکودوويچ نه از بابت حزب ناسيونالسيتی قانون وعدالت لهستان (PiS)  نگرانی دارد، نه دلمشغول برگزيت در انگلستان است، نه نگراني ترامپ در آمريکا يا لوپن در فرانسه را دارد. برعکس، او که از «بی ريشگی، شبيه سازی و بی قدرتی» در رنج است می گويد «اگر اين جريانات بيش از اندازه افراطی نبودند، من از آنها حمايت می کردم.»

نزد آدمهاي دموکرات و حامی ارزش های اروپايی، ناسيوناليسم می تواند عاملی ثبات آفرين تلقی گردد. چيزی شبيه به آن را، البته از جانب سياسی مخالفش، نزد سردبير يکی از نشريات طرفدار دولت در لهستان درباره وطنِ چندباره ويران شده اش می بينيم: «بدون ناسيوناليسم، ناسيوناليسم مثبت، امروز لهستانی وجود نداشت.»

اگر کتاب کرمانی حاوی پروژه ای باشد، همانا پروژه روشن کردن و نشان دادن اين نوع تناقضات است. يا به بيانی ديگر: بی پاسخ و لاينحل بودن تنش های خونين موجود در اروپا و شرق نزديك.

سفر کرمانی اروپا را هم شامل می شود: سفری که از آلمان آغاز می شود، و تا لهستان(از جمله آشويتس) و ليتوانی، از جنوب تا روسيه سفيد، اوکراين و کريمه امتداد می يابد، تا سرانجام از جانب شرق تا کريمه در جنوب روسيه، کشورهای جنگ زده ی واقع در حدفاصل ميان دريای سياه و دريای خزر، گرجستان، آذربايجان، ارمنستان، و از آنجا نيز به سمت ايران به مقصد اصفهان ادامه می يابد.

معضل ‹حل ناشدني بودن› را از كشوري به كشور ديگر به صورت پرسش هاي ضروري بي پاسخ مانده عيان مي توان مشاهده كرد: چگونه مي توان ناسيوناليسم اوكرايني را در مقابل ناسيوناليسم و اشغالگري روسي سنجيد؟ چگونه مي توان رانده شدن ارمني ها از آذربايجان را با كشتار صدها آذري غير نظامي توسط ارمني ها در ارمنستان مقايسه کرد؟ و هر آينه اگر صلحی فراهم شدنی باشد، روند و جريان آن چه نظم و ترتيبی خواهد داشت؟ آيا صلح زماني برقرار مي شود كه پيشاپيش بر سر پاسخ ها توافق حاصل آمده؟ يا اينكه ابتدا صلح می آيد – اما پاسخ ها احتمالن هرگز از راه نمي رسند؟

مسأله تعيين مرزها، از جمله مرز ميان غرب و شرق، اروپا و آسيا، خود بخشي از معضل ‹لاينحل بودن› ي است كه نويد كرماني را كلافه مي كند.

كرماني حتي جايي در كتابش چنين استدلال مي كند كه آن باريكه زميني كه درياي سياه و درياي خزر را از هم جدا كرده، همان مرز ميان اين دو دريا است. و در جاي ديگری از کتاب چنين نتيجه می گيرد که بيابان همزمان هم مرز جداکننده اقليم هاي جغرافيايی-آب و هوايی است و هم تفاوت ميان دموکراسی اروپايی و جوامع قبيله-طايفه گرای شرق (خاورميانه) که با کمبود تاريخی دموکراسی دست به گريبانند.

چه نمای جالبی. آشکارا روشن است که نويسنده در لحظه نگاشتن اين سطور حال و هوای حسی پرشور و وجدی داشته است، و اين که يحتمل در جايی در شرق آذربايجان، در حالی که بيني خود را بر سطح شيشه پنجره ای می فشرده، نگاهش متوجه نمای بيرونی با چشم اندازی بيابانی بوده است.

نکته جالب تر كتاب و اهميت مکاشفه ای آن به باور من همان زنجير به هم بافته يا رشته تسلسل است، يعنی بهم پيوستگی و انسجامی است که با در برگرفتن رشته ای طويل از اجزای گوناگون، سرزمين های اروپا و آسيا را به همديگر پيوند می دهد. و نيز دو منتهاعليه سفرش، کلن آلمان و اصفهان در ايران را به گونه ای تنگاتنگ به يكديگر گره مي زند.

حال چرا می گوييم مکاشفه؟ زيرا اين اثر با نگاه گسترده و فراخ تاريخی-جغرافيايی اش چشمان غالبن فروبسته اروپا را بروی باقی دنيا می گشايد.

بگذاريد در همين رابطه به ذکر چند نمونه از ميان بسيارانی ديگر بسنده کنم:

گرچه نازيسم و يهودآزاری از آلمان برخاسته است، اما به لحاظ نسبی و مقايسه ای مهمترين و دهشتناک ترين پيامدهای هولوکاست را در شرق شاهد بوده ايم ؛ مکان و منطقه ای که، سوای نازيسم آلمانی، و بيشتر با ريتم و آهنگی خونين و متغير از جانب شرق و غرب، سخت ترين آسيب ها را متحمل گرديده، در کتابی به قلم تاريخ نويس آمريکايي تيموتی اسنايدر با عنوان «کشورهای خونین. اروپا ميان هيتلر و استالين» (که منبع ارجاع اصلی در بخش نخست کتاب نويد کرمانی است) توصيف شده است. در اين مکان جغرافيايی است که ١٤ ميليون نفر در فاصله زمانی ميان سالهای ١٩٣٠ تا ١٩٤٥ جان خود را از دست دادند.

مناطقی چون ليتوانی، لهستان، روسيه سفيد و اوکراين با رشته ای به تاريخ اروپايی متصل هستند. و نيز با همان رشته اتصال اما در جهت معکوس به روسيه و از جانب جنوبی به چچن، گرجستان، ارمنستان، آذربايجان، که همچون بمب های پسا-شوروی، صدای تيک تيک شان در بيشتر جاها هنوز هم طنين افكن است. اين بخش از ماجرا را ژورناليست و قفقاز-شناس انگليسی، توماس دی وال، در کتاب «باغ سياه» خود(که منبع ارجاع اصلی در نيمه دوم کتاب نويد کرمانی است) توصيف کرده است. اين رشته بهم بافته با مسير سفر متداوم کرمانی در طول و امتداد ايران نيز همخوانی دارد. در سالهای آغازين ١٩٤٠ شاهد فرار صد تا سيصد هزار لهستانی به ايران بوديم، که بيشترشان زن و کودک بودند. ايران در آن موقع، از ١٩٤١ تا ١٩٤٦ تحت اشغال قوای متفين بود، و پس از آن تحت حاکميت شاه ايران، که در دوره هايی بيشتر از فرانسه از رنگ و لعاب فرهنگ فرانسوی برخوردار بوده است.

و در همين دوره نيز شاهد مهاجرت خانواده نويد کرمانی به کلن آلمان هستيم، جايی که بواقع ابتدا و انتهای سفر او را از نو رقم می زند. در کتاب پر حجم کرمانی ناهمواری و دست انداز قابل توجه ای به چشم نمی خورد. فرم يا شمای بيرونی اثر مابين گزارش نويسی و سفرنامه شخصی در نوسان است (که بويژه مورد اخير را بيشتر در فصل طويل پايانی کتاب می توان ديد که به اصفهان اختصاص داده شده، و درباره ساعات سوارکاری دخترش و ارتباط شخصی خانوادگی در شرق و غرب است). نقطه تمرکز کتاب هم تا حدودی به همين سياق آونگ سان در نوسان است.

اگر به دنبال توضيح بيشتري هستيد، بايد به خاتمه کتاب رجوع کنيد: اين جا سخن از يك سفر واحد نيست، بلکه رشته ای از سفرها مد نظر است، و ميدان ديد آن نيز، با توجه به هر مورد خاصی، بيش از يکی است. در ضمن بايد يادآور شد که يک سوم از محتوای کتاب حاضر پيشاپيش در هفته‌نامه اشپيگل و دی زايت منتشر شده بود.

همه اين ها چيزی از اعتبار و اهميت کتاب «در امتداد مرزها و سنگرها» ي نويد كرماني نمي كاهد، اثری کاوشگرانه با واکاوی صبورانه و روزنامه نويسی استادانه در تشريح تاريخ پر عظمت اروپا. كاوشگري با نگاه و نگرشی وسيع به چشم انداز تاريخی، سياسی و جغرافيايی-فرهنگی اين منطقه از جهان – با همه مسائل لاينحل و بي پاسخ مانده اي، که به طرزی نگران کننده، و البته الزام آور اين اثر را همراهی می کنند.

منبع: https://www.information.dk/kultur/anmeldelse/2018/12/navid-kermanis-mesterlige-rejsereportage-blodigt-baand-mellem-europa-orienten?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR3217mg1Lk8dM4jpKPKSE5c8wsRlJf27NE4PkeThBNe_AIw-ddkzXbZwlQ

معرفی تازه ترين اثر فرانسيس فوکوياما ؛ «هویت: نیاز به کرامت و سیاست قهر»

معرفی تازه ترين اثر فرانسيس فوکوياما ؛ «هویت: نیاز به کرامت و سیاست قهر»
fukuyama_34mb

«مفهوم هويت به نحوي از انحاء پاشنه آشيل دموكراسي هاي مدرن امروزي است.»

فرانسيس فوکوياما: «نمی توان جامعه ای را بر اساس تنوع و کثرت هويتی بنا کرد. مثل اين است که بگوييم ما در هيچ امری اشتراک نظر نداريم.»

به باور دانشمند معروف علم سياست، فوکوياما، اگر بناست که ‹سياست هويتی› کنونی شيرازه ی جامعه ما را بر هم نزند و ستون هايش را نلرزاند، ناگزير از ساختن يک ‹هويت ملی› بزرگ و فراگير هستيم، که همه در آن نقش و سهم داشته باشند. تنها بر طبل کثرت و گوناگونی و تسامح کوبيدن کافی نيست – بايستی معنا و اهميت مفهوم ‹ملت› را به آن بازگرداند.

آفتاب از افق بيرون از اتاق هتلش در واشنگتن دی سی تازه سر زده، و فرانسيس فوکوياما هنوز صبحانه اش را ميل نکرده است. اما از آنجا که اين دانشمند پر آوازه ی آمريکايی علم سياست – که بعد از نگاشتن و انتشار مقاله «پايان تاريخ» اش در سال 1989 به يکی از معروف ترين انديشمندان زنده ی دنيا بدل گشته است – در حال انجام تور معرفی تازه ترين اثرش «هویت؛ نیاز به کرامت و سیاست قهر» است، صبح ها زود از خواب برمی خيزد.

فوکوياما در گفتگوی تلفنی اش با انفورماسيون می گويد: «سياست هويتی ای، که در هر دو طيف و جناح راست و چپ به درجات بالايی عملی می شود، بی اندازه مشکل آفرين است، چرا که اين سياست بر درک و فهمی صلب و بی جان از مفهوم هويت بنا گرديده است، که مشخصات بارز آن عبارتند از مفهوم نژاد، قوميت و مذهب.»

او با طمانینه و آرامش خاطر سخن می گويد و جملاتش کامل و بی عيب و نقص اند. به گفته خودش، او ساليان سال است که در اين حيطه انديشه می کند، گرچه ابتدا با روی کار آمدن و پس از برد انتخاباتی ترامپ بود، که او به طور جدی تصميم به نگاشتن يک اثر تازه گرفت.

(ادامه اين گفتگو را در روزنامه انفورماسيون دنبال کنيد. ترجمه تمام اين گفتگو به دليل نداشتن مجوز اشتراک مقدور نيست!)

انقلاب از وسط

اگر خيزش و قيامي «از» مرکز يا وسط (از سوي طبقات متوسط جامعه) رخ ندهد، آنگاه بايد منتظر قيامي «برضد» آن بود.
revolt from the center

حدود ٤٠ سال پيش سه شخصيت مطرح سياسي، فلسفي، و علمي دانمارك به نامهاي كريستيان هلوي پيترسن، ويلي سورنسن، و نيلز ماير كتابي منتشر كردند با عنوان #انقلاب_از_وسط (Oprør fra midten = Revolt from the center) كه با خود ايده ي يك قيام مردمي و جنبش حياتي به ارمغان آورد که هدفش تحقق آرمان جامعه اي متفاوت با ويژگي هاي دموكراتيك، برابري طلب و پايدارو باثبات بود.

چاپ نخست كتاب «#انقلاب_از_وسط» كه تيراژش بالغ بر ٨ هزار مجلد بود در نخستين ساعات بعدازظهر همان روز انتشارش به فروش رسيد. فروش اين اثر در نهايت به ١٢٢ هزار مجلد رسيد كه آن را به پرفروش ترين كتاب دهه هفتاد دانمارك بدل ساخت.

آرمان دستيابي به يك جامعه انساني متوازن اثر عميقي بر روح و جان ملت گذاشت: ايده يك جامعه دموكراتيك مردمي كه در تناسب با محيط زيست و بيشترين ميزان آزادي فردي و برابري اقتصادي است.

هواداران ايده ي «خيزش و قيام از وسط» خود را از نظر اين که ساده لوح و ساده دل بشمار آيند، سرزنش نمی کردند: از نگاه آنها جامعه اي خوب است كه براي زيستن خوب باشد. آنها زندگي در جامعه آرماني آينده در سده بيست و يكم را شامل آزادي های شخصي گسترده براي همگان در نحوه آراستن هستي و زندگي خويش می ديدند.

شهروندان در هر شهري می بايست داراي حقوق و مزاياي شهروندي باشند كه هزينه هاي حداقلي زندگي آنان را تأمين كند. كسي در چنين جامعه اي مقيد و مجبور به قبول كار مزدوري يا دستمزدي نيست، و كار خانگي با شغل معمولي از لحاظ ارزشي تفاوتي ندارد و با آن يكسان است.

اما اين قيام چگونه آغاز شد؟

به واسطه يك نامه؟

نامه اي كه محقق و استاد فيزيك دانماركي، نيلز ال. ماير، نويسنده آن و مخاطبانش هلوی پيترسن ِ اهل سياست و ويلی سورنسن ِ اهل فلسفه بودند:

«هلوي و ويلي عزيز.

من مدتي است كه به صرافت افتاده ام تا شرايط و امكانات يك آزمون جاه طلبانه را بيازمايم – شما دو نَفَر در اين طرح و برنامه نقشي اساسي داريد. حال در متن پيش رو افكار و انديشه هايم را برايتان بازگو و روشن مي كنم.»

اينگونه بود كه نيلز ال. ماير، پروفسور چهل ساله رشته فيزيك در ماه دسامبر سال ١٩٧٢ نامه اي را خطاب به دوستان صميمي اش كريستيان هلوي پيترسن، وزير فرهنگ سابق از حزب راديكال، و ويلي سورنسن نويسنده و فيلسوف دانماركي، به رشته نگارش در مي آورد.

موضوع اين نامه نه ايده ي قيام يا خيزش مردمي، بلكه «تهيه مقدمات خطابه اي همه جانبه با هدف طرح يك نظام سياسي نوين بود كه عناصري چون ايدئولوژي، هدف گذاري و تشكيلات و سازماندهي را شامل مي شد.» نيلز ماير تاكيد داشت كه پروژه ي مورد نظرش چه بسا بتواند با عبارت ‹طرحي براي يك تحول سياسي› نامگذاري شود.

تجزيه و تحليل هاي اثر نامبرده مبتني بر مجموعه شرايطي است كه در صورت تحقق در يك جامعه نوين همچون بستري با ثبات منتهي به شيوه هاي دموكراتيك مسئوليت پذيري، آزادي شخصي، برابري اقتصادي، موازنه اكولوژيك، همبستگي با گروههاي ديگر(ملي و فراملي) مي شود. ما جامعه اي با اين مختصات را يك جامعه متعادل انساني به حساب مي آوريم.

انسانها در جامعه آرماني نوين كه تا سده بيست و يكم امتداد مي يابد، با يكديگر در اشكال گوناگون زندگی خانوادگي و شيوه هاي توليدي متفاوت همراه مي شوند. هر فرد از افراد جامعه از آزادي شخصي وسيعي براي آراستن و شكل دادن به زندگي خود بر اساس قوانين بنيادي و نهادينه شده برخوردار است كه اين آزادي عمل به لحاظ عيني و واقعي بواسطه دريافت حقوق و مزاياي شهروندي براي همگان تضمين شده است.

حقوق و مزاياي شهروندي هزينه هاي حداقلي زندگي را پوشش مي دهند، به طوري كه ديگر هيچ فردي از افراد جامعه مجبور به قبول كار دستمزدي يا مزدوري نيست. آنهايي هم كه خواهان حقوق و مزاياي بالا و سطح زندگي مادي عالي تري هستند، از حق قانوني و مشروع براي قبول مشاغل و كار دستمزدي در ميزان معيني برخوردار هستند. (صفحه ١١٨)

بنياد اصلي زندگي شغلي در دانمارك را شركتهاي عمومي مي سازند كه همه كارمندانش سهمي اساسي در جريان توليدي آن دارند. مالك اصلي اين شركتهاي عمومي جامعه است، اما مسئوليتها در امور روزانه آن بر دوش كارمندان آنهاست. نمايندگي منافع اصلي و عمده جامعه را هيئت رؤساي اين شركتها عهده دار بوده و جملگي كارمندان شركتهاي عمومي از حقوق و مزاياي يكساني برخوردارند.

اگرچه هر آن كس كه خواهان شغلي است از آن با ضمانت قانوني برخوردار مي شود، در عين حال اين به معناي آن نيست كه او به پاي اين شغل پير شود و حق داشتن شغل ديگري از او سلب گردد. برعكس، همه تلاش ما بر اين است كه امكان برخورداري از قبول مشاغل متنوع – چه در نظر و چه درعمل – شامل حال همگان بشود. با تصويب و اجراي قانون حقوق و مزاياي شهروندي، ساعات كار قابل انعطاف و برابري شغلي درون و برون از محيط خانه، براي زنان و مردان امكانات فردي مساوي (و نيز فشار و سنگيني كاري برابر ) فراهم مي سازد.

هيچ گونه تمايز اساسي ميان كار، تحصيل و ساعات فراغت نخواهد بود – هدف همه فعاليتها ارضاي نيازهاي بشري است. آن دسته از تكاليف اجتماعي كه رفع و رجوعشان ضروري است – اما كسي ميل و علاقه ي چنداني به پرداختن بدآنها ندارد – با كمك اصل نظام وظيفه اجتماعی که بر پايه اتحاد و همبستگی بنا گرديده، و يا در موارد خاص، از طريق حقوق و مزاياي بالاي ويژه مرتفع مي شود. (صفحه ١٢٧)

در جامعه آرماني ما، مانند تمامي جوامع ديگر، شغلها و كارهايي وجود دارد كه كسي ميل و علاقه چنداني براي انجام آنها ندارد. علت اين امر اين است كه شمار زيادي از مردم اين مشاغل را خسته كننده و تكراري مي دانند. اين نوع مشاغل، با وجودي كه تلاش زيادي جهت كاستن و محدود ساختن آنها انجام شده، در هر دو حوزه ي توليدي و خدماتي به طور يكسان يافت مي شوند.

راه حل اين مشكل در اين است كه همه افراد از سنين ١٥ تا ٢٥ موظف به قبول اين نوع مشاغل و تكاليف در دوره اي از زندگي خود بشوند (نوعي نظام وظيفه اجتماعي). مديريت اين كار به عهده شهرداري ها و نواحي زير كنترل آنهاست، كه تا آنجا كه مقدور و ميسر است بايد به علاقه، توان جسماني، وضعيت خانوادگي و اهداف شغلي افراد مورد نظر در توزيع تكاليف نظام وظيفه اجتماعي توجه و دقت لازم مبذول گردد. موارد خاصي هم هستند كه در آنها كارهاي نه چندان خوشايند از طريق تخصيص دستمزدهاي بسيار بالا تقبل مي شوند.

در عين حال اصل نظام وظيفه اجتماعي، كه مبتني بر اتحاد و همبستگي است، از چنان مقبوليت عامي برخوردار گشته است كه در دراز مدت نياز چنداني به استفاده از تشويق و ترغيب هاي اقتصادي نيست. (صفحه ١٣١)

سواي اين امر كه سياستگذاري در حوزه مسكن هدفش دستيابي به ارتباط ميان انسانهاست(و نه مانند سابق جدايي ميان آنها)، جامعه نوع خاصي از شيوه ها و اشكال همزيستي را بر انواع ديگر آن برتر نمي شمارد. از جمله عوامل و ابزارهاي مهم ضمانت آزادي فردي در اين حيطه، حقوق و مزاياي شهروندي است، كه از همان بدو تولد شامل حال همه شهروندان دانمارك مي شود. حقوق شهروندی هزينه هاي حداقلي كودكان زير سن ١٥ را در مقام اعضاي طبيعي خانواده تأمين مي كند. حقوق شهروندي ِ افراد بالاي ١٥ سال بايد پاسخگوي نيازها و هزينه هاي ميني مال زندگي آنها در يك خانوار مستقل باشد.

به اين ترتيب، ديگر اساس و مبنايي براي «حق مالكيت» انسانها نخواهد بود كه شاكله اخلاق جنسي كهنه و منسوخ را ساخته است – زندگي مشترك زن و مرد صرفن بر اساس حس همدردي متقابل و منافع مشترك ميان آنها شكل خواهد گرفت. استقلال اقتصادي همسر به كاهش شمار طلاق و نه افزايش آن منتهي خواهد شد، كه بي ترديد با اين واقعيت پيوند خورده كه اعضاي خانواده جملگي تكاليفي درون و بيرون از خانه و خانواده دارند و در نتيجه نيازي نيست كه آنها به سوهان روح يكديگر تبديل شوند.

#Revolt_from_the_center
#Oprør_fra_midten

Revolt from the center
Author: Niels I Meyer; K Helveg Petersen; Villy Sørensen
Publisher: London ; Boston : M. Boyars, 1981.

لينك به متن اصلي:
http://basisindkomst.dk/…/EC-GBI-Intro-Oproer-fra-midten.pdf

«ژيژك: کنترل و دستکاری آدمهايي كه به خيال خودشان آزاد و خوشبخت اند، راحت تر است»

«ژيژك: کنترل و دستکاری آدمهايي كه به خيال خودشان آزاد و خوشبخت اند، راحت تر است»

Zizek_Media

مفهوم خوش بختي رابطه تنگاتنگي با توانايي يا عدم توانايي ما در رويارويي با تبعات اميال و شهوات ما دارد: بهاي خوش بختي هر فرد در اسارتي است كه او در زندان اميال نامرتبط و ناهمگون خويش به سر مي آورد. تصور ما در زندگي روزانه مان اينست كه ما آرزومند داشتن چيزهايي هستيم، كه در واقع ميلي به داشتن آنها نداريم. بدترين اتفاقي كه مي تواند براي ما بيفتد، اين است كه آنچه را كه «به طور رسمي» مي خواهيم، «بدست بياوريم». خوش بختي براستي اساسن رياكارانه است.

مورد ويژه سوء استفاده و بهره برداري از داده هاي رأي دهندگان آمريكايي از سوي «كمبريج آناليتيكا،» كه به دستكاري كردن انتخابات منتهی شد، بر اساس مطالعات دقيق و موشكافانه درباره شخصيت، خوشبود و خوشبختي آدمها انجام گرفت. هيچ تعجبي هم ندارد. كنترل و دستكاري بخشي جدايي ناپذير از استنباط ما از مفهوم خوش بختي و مشغله ما با اين مفهوم است.

«كمبريج آناليتيكا» براي دونالد ترامپ و كارزار انتخاباتي ديجيتاليزه او نقشي اساسي ايفا كرده است، به طوري كه اين شركت با كمك يك اپليكيشن موفق به جمع آوري داده ها و اطلاعات درباره بخشي از رأي دهندگان آمريكايي شد.

كريستوفر وايلي را مي توان چهره شاخص يك قهرمان بزرگ زمان خود بشمار آورد. گياهخوار همجنس گرايي كه در سن ٢٤ سالگي همان ايده اَي را دريافت كه توسط «كمبريج آناليتيكا» مورد استفاده قرار گرفت.

اين شركت تجزيه و تحليل اطلاعات نقش تعيين كننده اَي در كارزار خروج بريتانيا از اتحاديه اروپا، تا هنگام انجام راي گيري براي بركسيت، بازي كرد.

نقشه كريستوفر وايلي «شبيخون» اطلاعاتي زدن به فيسبوك، سرقت اطلاعات و داده هاي ميليون ها آمريكايي و استفاده از اطلاعات خصوصي و شخصي آنها براي ترسيم پروفايل هاي هوشمندانه روانشناختي و سياسي اي بود كه مي توانست در راستاي هدفمندسازي تبليغات سياسي استفاده شوند ؛ به همين خاطر آنها دقيقن به كساني متوسل شدند كه نگاهشان به اين آگهي ها بود.

كريستوفر وإيلي در لحظه اي خاص به طور جدي متوجه اشتباه خود شد ؛ او در مصاحبه اَي با روزنامه گاردين گفته بود: «چه كار جنون آميزي! اين شركت پروفايل هاي ٢٣٠ ميليون كاربر آمريكايي را در اختيار خود دارد، و حال خواستار همكاري با پنتاگون شده اند؟ انگار نيكسون باشي و تو رگی هم زده باشي.»

آنچه به اين روايت رنگ و لعابي جذاب داده، تركيب و مجموع عناصري است كه ما به طور طبيعي آنها را متضاد مي شماريم. جريان راست-آلترناتيو كه خود جنبشي در خدمت آمريكاييان سفيدپوستِ كاملن معمولي، سختكوش و عميقا مذهبي است، خود را حامي ارزشهاي سنتي و مخالف منحرفين اخلاقي منحطي چون همجنس گرايان، گياهخواران و گيك هاي (مخ هاي) كامپيوتر ميداند.

اما اكنون معلوم شده كه پيروزي هاي انتخاباتي آنها دقيقن توسط همان نوع گيك هاي كامپيوتري به اجرا درآمده كه مورد انزجار آنها بوده است. ما با وضعيتي طرفيم كه از بيشتر لحاظ به شوخي شباهت دارد. نشانه ها بروشني حاكي از ضعف در داخل صفوف پوپوليست هاي موسوم به راست-آلترناتيو است – يعني آنها براي حفظ جذابيت جريان خود براي آمريكاييان درس نخوانده و برخاسته از طبقات پايين اجتماع (ردنكس) محتاج پيشرفت هاي فني هستند. اين امر خود نافي اسطوره اي است كه گيك هاي كامپيوتر تنها و منزوي را لزوما انسانهاي ‹مترقي› يا برضد ‹نظام› مي داند.

«روانشناسي مثبت»

اگر به مجموعه شرايط پيرامون «كمبريج آنالوتيكا» دقيق شويم، بروشني مي بينيم كه دستكاري كردن هاي خونسردانه و نگراني درباره موضوع عشق و رفاه حال انساني بواقع دو روي يك سكه واحد را تشكيل مي دهند.

در مقاله اي كه در «ريويو آو بوكز نيويورك» درج شد، تاسمين شاو به توصيف «نقش شركتهاي خصوصي در پيشبرد و استفاده از فن آوري هاي دولتي در راستاي تنظيم رفتاري مردم» مي پردازد. بارزترين نمونه آن طبيعتن مورد «كمبريج آنالوتيكا» است:

«نقش دو روانشناس جوان در اين رابطه انكار نشدني است. نفر اول مايكل كوسينسكي است كه به همراه همكلاسيش در دانشگاه كمبريج موفق به ساختن اپليكيشني شد كه مي توانست صفات شخصيتي كاربران فيسبوك را از روي لايك هايشان سنجيده و تشخيص دهد. مركز روانشناسي مثبت در دانشگاه پنسيلوانيا از آن در رابطه با پروژه ي كاربرد داده هاي بزرگ براي سنجيدن خوشبختي و خوشبود انسانها در راستاي ارتقا رفاه كلي آنان استفاده كرد. نفر دوم، الكساندر كوگان، است كه او نيز سروكارش با روانشناسي مثبت بوده و مقالات علمي چندي در خصوص خوشبختي، نيكي و عشق نوشته است.»

آنچه كه جالب توجه است، «نحوه گره خوردن علائق و منافع دفاعي و اطلاعاتي – امنيتي به گونه اي خفن با تحقيقات مرتبط با موضوعاتي چون نيكي و عشق است،» كه تاسمين شاو نشان مي دهد. بايد پرسيد چگونه مطالعاتي از اين دست توانايي جلب اين ميزان از توجه از سوي سازمان هاي اطلاعاتي و شركتهاي آمريكايي و بريتانيايي را دارد كه كارشان توليد ابزار و آلات نظامي است؟

تاسمين شاو مي نويسد، مارتين سليگمن همان محققي است كه تجسم عيني پيوند و گره خوردن اين دو امر با يكديگر است. او در سال ١٩٩٨ «جنبش روانشناسي مثبت را در خدمت مطالعات پيرامون خصوصيات و عادات شخصي اي بنا نهاد كه مولد احساس اصيل خوشبختي و خوشبود هستند، و اين امر خود به يك صنعت توليد غول آساي نگارش كتابهاي خودآموز عامه پسند دامن زده است. همين تحقيقات همزمان سر آغاز جذب سرمايه گذاري هاي نظامي به سمت يك ايده ابتكاري شد كه هدفش تقويت قدرت مقاومت رواني سربازان بود.»

البته استفاده از روانشناسي رفتاري در راستاي اثرگذاري آن بر احوال انسانها امر «شرارت آميزي» نيست كه سياستمداران مكار كشف كرده باشند، بلكه بخشي جدايي ناپذير از اين علم است.

تاسمين شاو در ادامه مي نويسد «هدف از اين برنامه ها صرفا تجزيه و تحليل و توليد دانش و آگاهي پيرامون حالات گوناگون روحي و رواني آدمها نيست، بلكه كشف روشها و فنوني است براي تحت تاثير قرار دادن يا «گراياندن» آدمها به سمت آنچه روانشناسي مثبت آنرا خوشبود حقيقي مي خواند، كه شامل خصوصيات شخصيتي چون قدرت مقاومت و خوش بيني است.»

مشكل اما طبيعتن در همين «گراياندن» است، كه از چنان تاثيري بر افراد برخوردار نيست كه به آنها در غلبه بر اموري كمك كند كه تحقيقات مورد نظر از آن به عنوان «نابخردي ها» ياد مي كند. علوم رفتاري مدرن هدفش «بهره بردن و سود جستن از نابخردي هاي ما است نه غلبه كردن بر آنها. علمي كه هدفش فراهم ساختن فنون و روشهاي تنظيم رفتاري است، سرانجامش به آنجا ختم مي شود كه به انسانها بيشتر همچون سوژه هاي قابل دستكاري بنگرد تا به مثابه بازيگراني خردورز. چنانچه فنون و مهارت هاي اينچنيني در كانون توجه استراتژي سايبري مرتبط با امور اطلاعاتي و نظامي ايالات متحده آمريكا قرار گيرد، بايستي آنرا نشانه لزوم تلاشي سخت تَر جهت مقابله با تمايلاتي دانست كه مي كوشد زندگي روزانه و جامعه دموكراتيك ما را تحت تاثير قرار دهد.»

«توتاليتاريسم جديد»

در آغاز نضج بي آبرويي «كمبريج آنالوتيكا» رسانه هاي گروهي ليبرال رخدادها را به نحو گسترده اي منعكس مي كردند. همراه با دانش و آگاهي ما درباره جديدترين پيشرفتها در عرصه بيوژنتيك (برنامه ريزي كردن مغز انسان و نظاير آن)، انعكاس رسانه اي وسائل ارتباط جمعي تصويري درخور و ترسناك از اشكال تازه كنترل رفتار اجتماعي به معرض نمايش گذاشت كه شكل قديمي و قرن بيستمي «توتاليتاريسم» براي كنترل مقاصد و نيات انسانها در برابر آن روشي ابتدائي و ناشيانه به نظر ميرسد.

براي درك كامل حجم ميزان سلطه و كنترل بر مكنونات دروني افراد لازم است نگاهمان را از همكاري ميان شركتهاي خصوصي و احزاب سياسي (همانند موردي چون «كمبريج آنالوتيكا») برگيريم و به سمت روابط ميان شركتهاي پردازشگر داده هاي اطلاعاتي چون گوگل و فيسبوك و خدمات امنيتي دولتي بيفكنيم.

براي درك چگونگي نحوه كنترل بر زندگي مان، و نيز چگونگي برداشت مان از كنترل اينچنيني به مثابه آزادي، لازم مي آيد نگاهمان را متوجه رابطه پوشيده ميان ارگانهاي دولتي سري و شركتهاي خصوصي اي كنيم كه «بستر هاي مشترك ديجيتالي» ما را تحت كنترل و نظارت خود دارند. بيشتر از آن كه از كشوري مانند چين شوكه بشويم بايستي از خودمان شگفت زده باشيم.

ما خود دقيقن همان شكل مشابه كنترل و تنظيم رفتاري را پذيرفته ايم، اما در عين حال هم معتقديم و قانع شده ايم كه از آزادي تام و تمام خودمان برخورداريم و خدشه اي بر آن وارد نشده – در حالي كه چيني ها خيلي خوب مي دانند كه رفتارشان زير نظر است و كنترل مي شود.

بي ثمر و بي خاصيت شدن اشكال مستقيم و آشكار سركوب و سلطه مهمترين دستاورد فعاليت مجتمع هاي نظامي – شناختي جديد بوده است. كنترل رفتاري انسانهايي كه خود را بازيگراني آزاد و مستقل مي شمارند، كار چندان سختي نيست. همه اينها واقعيات واضح و آشكاري هستند. بايد گامهاي بعدي را برداشت.

«خوشبختي در كنترل کردن است»

عمده ترين نقدي كه نسبت به اين پديده انجام شده، لايه يا رويه ی بيروني تحقيقاتِ به ظاهر معصوم در خصوص خوشبختي و خوشبود انسانها را از هم گسسته و مجموعه پوشيده اي از كنترل و دستكاري رفتار اجتماعي را عريان مي سازد كه توسط شركتهاي خصوصي و نهادهاي دولتي در اتحاد نامقدس اين دو به اجرا در مي آيد.

البته و در واقع يك تحليل انتقادي ديگري هم هست كه از اهميت مشابه اي برخوردار است. به جاي آن كه تنها به اين پرسش بسنده كرد كه چه رازهاي سربه مهري پس پشت تحقيقات پيرامون خوشبختي مخفي شده اند، بايستي نفس اين تحقيقات را زير سؤال برد. آيا مطالعات علمي درباره موضوع خوشبختي و خوشبود انسان براستي بري از خطا و اشتباه اند، يا اين كه در واقع با جاه طلبي هاي حصول كنترل و فريبکاری آلوده شده و درهم آميخته اند؟ حال آيا مي توان گفت «كمبريج آنالوتيكا» نمونه اي از سوء استفاده كردن از علم و دست بردن در آن نبوده بل كه برعكس نمونه اي از كاربرد درست و هدفمند علم بوده است؟

چگونه است كه شيوع اضطراب و افسردگي در اين سالهاي عصر لذت گرايی ِمعنوي شده، كه خوشبختي معنا و مقصود اصلی زندگي در آن است، به حالت انفجارگونه خود رسيده است؟

بايد خطر كرد و گامي فراتر برداشت و نگاهي به تصورات خود پيرامون موضوع خوشبختي افکند : براستي چه وقت مي توان گفت كه مردم احساس خوشبختي مي كنند؟ در اواخر دهه هاي هفتاد و هشتاد ميلادي مردم در كشور چكسلواكي به طريق خودشان احساس خوشبختي «مي كردند.» سه شرط اساسي خوشبختي در هر حال فراهم بود:

نخست اين كه نيازهاي مادي آنها مرتفع شده بود، گرچه نه «خيلي» زياد. آگاهي از اين واقعيت كه گهگاه كالايي به اندازه كافي يافت نشود و در دسترس همگان نبايد (مثلا فقدان قهوه به مدت چند روز، نبود گوشت گاو، قطع برنامه های تلويزيونی)، تجربه آن چنان ناگواري نيست. اين دوره هاي كوتاه و گذراي تجربه فقدان اجناس و كالا، استثناعاتي هستند تا به مردم يادآوري كنند كه از بركت وجود كالاهاي عادي در دسترس خوشحال باشند.

از سوي ديگر مردم «آن ديگري» (حزب) را براي سرزنش كردن و مقصر دانستن براي مشكلات شان داشتند، حال اين مشكل هر چه بوده باشد. هرگز كسي احتياجي نمي ديد كه خودش را به خاطر چيزي سرزنش كند و مسئول بداند.

و در نهايت «آن مكان دوم» (جامعه مصرفي غرب) را داشتند كه در افكار و رؤياهاي مردم حضور داشت و مردم دستكم به اندك دفعاتي موفق به ديدارش مي شدند.

اين مكان براي آنها نه خيلي دور بود و نه خيلي نزديك. چنين توازن ظريف و لذت بخشی اما دوام نياورد و پايدار نماند. چه چيزي آنرا فرو پاشاند؟ ميل و شهوت. همان ميل و شهوتي كه مردم را به جلو پيش مي راند تا از حركت باز نمانند – تا سرانجام به دام نظامي گرفتار آيند كه در آن اكثريت بزرگي از جمعيت قطعن از خوشبختي كمتري برخوردار هستند.

«رياكاري»

خوش بختي به لحاظ ماهوي – در جوهر و ذات خود – امري مخدوش، متناقض و تعين ناپذير است. اينجا به ياد مهاجري آلماني در آمريكا می افتيم. وقتی از او پرسيدند که آيا احساس خوشبختي مي كند، پاسخ داد: «آري، آري، من بسيار خوشبخت هستم، منتها گلوكليش نيستم (aber glücklich bin ich nicht).»

خوش بختي مقوله ای برخاسته از فرهنگ هلني يوناني يا بت پرستانه است. براي بت پرستان معناي زندگي در خوشبخت زيستن است («اين كه آدم تا پايان عمر خود را در احساس خوشبختي سر کند» خودش يك نسخه مسيحي از بت پرستي است)، و اين كه تجربه هاي ديني يا فعاليت سياسي در خود حائز شكل عالي تري از خوشبختي است (كه نزد ارسطو مي توان سراغ گرفت.) نبايست تعجب كرد از اين كه كسي چون دالاي لاما، وقتي به اقصا نقاط جهان سفر و درباره مفهوم خوشبختي موعظه مي كند، با توفيق چنان بالايي مواجهه شود. و اين كه او در كشوري مانند آمريكا كه امپراطوري بي كم و كاست خوشبختي است، از بيشترين ميزان تحسين بهره مند شود.

مفهوم خوش بختي رابطه تنگاتنگي با توانايي يا عدم توانايي ما در رويارويي با تبعات اميال و شهوات ما دارد: بهاي خوش بختي هر فرد در اسارتي است كه او در زندان اميال نامرتبط و ناهمگون خويش به سر مي آورد. تصور ما در زندگي روزانه مان اينست كه ما آرزومند داشتن چيزهايي هستيم، كه در واقع ميلي به داشتن آنها نداريم. بدترين چيزي كه مي تواند براي ما اتفاق بيفتد، اين است كه آنچه را كه «به طور رسمي» مي خواهيم، «بدست بياوريم». خوش بختي براستي اساسن رياكارانه است.

«افراد متمايل به چپ ميل به باختن دارند»

آيا وضع و حال ما نسبت به سياست هاي چپ گرايانه همين گونه نيست؟ وقتي يك حزب راديكال متمايل به چپ دچار شكست بسيار سخت انتخاباتي مي شود، مي توان اغلب يك آه از سر راحتي كشيد و گفت: خدا را شكر كه باختيم. بسياري از چپگرايان بريتانيايي در گپ و گفتي خصوصي اعتراف مي كنند كه پيروزي- تقريبي حزب كارگر در انتخابات اخير بريتانيا به بهترين نتيجه قابل تصور خود دست يافت. و آن را بسيار بهتر از احساس نااطميناني نسبت به رژيمي به رهبري حزب كارگر می دانند كه براي اجراي برنامه هايش تلاش مي كند. حال اگر برني سندرز پيروز انتخابات آمريكا شده بود، چه اتفاقي مي افتاد؟ آيا او هيچ شانسي به طور كل در مقابل كلان-سرمايه در اختيار داشت؟

بهترين نمونه از مكانيسمي اينچنيني دخالت اتحاد جماهير شوروي در چكسلواكي و درهم شكستن بهار پراگ و اميد اين كشور براي دستيابي به سوسياليسم دموكراتيك بود. وضعيتي را در نظر بگيريم كه چنين اتفاقي در آن نيفتاده بود. مدت زمان كوتاهي پس از آن رژيم ‹طرفدار اصلاحات› به اين نتيجه مي رسيد كه هيچ شانس واقع بينانه اي براي به اجرا درآوردن مطالبات برخاسته از سوسياليسم دموكراتيك در آن مرحله از تاريخ را ندارد. آنگاه مجبور می شد تا ميان تن دادن و تسليم شدن به شرايط تحت سيطره اتحاد جماهير شوروي و يا تبديل شدن به يك جامعه سرمايه داري غربي، يكي را انتخاب كند. شوروي به طريق خودش بهار پراگ را نجات داد. پراگ شورش و قيام خود را همچون يك رويا، يك اميد، يك آرمان حفظ كرد.

آيا شاهد همين اتفاق در يونان نبوديم، آنگاه كه حزب دولتي سيريزا براي قبول سياست رياضتي اتحاديه اروپا متوسل به همه پرسي می شود؟ به روايت منابع داخلي، دولت دل در گرو باخت و بي نتيجه ماندن اين همه پرسي داشت. در چنين صورتي دولت كنار مي كشيد و كار كثيف اجراي سياست رياضت اقتصادي را به ديگران وامي گذاشت. اما اين اتفاق نيفتاد و آنها برنده شدند و در سرانجام خودشان مي بايست اين تكليف را به عهده بگيرند. نتيجه اين شد كه طيف چپِ راديكال سكاندار يونانِ در حال غرق شدن و نابودي شد.

حال به نقطه عزيمت مان برگرديم ؛ ما فقط تحت كنترل و موضوع دستكاري و سوء استفاده نيستيم. انسانهاي «خوش بخت» به سياقي رياكارانه براي رضاي خاطر خودشان هم كه شده خواهان سوء استفاده شدن اند. حقيقت و خوشبختي توأمان زاده نشده اند ، حقيقت دردناك و آزار دهنده است، بي ثباتي به همراه دارد و مخل زندگي راحت و بي دغدغه روزمره ما است. انتخاب با خودتان است: يا خواهان آنيم كه با رضايت خاطر مورد سوء استفاده واقع شويم، و يا اين كه خودمان را برای گرفتار شدن در دام مخاطرات برخاسته از خلاقيتي اصيل آماده خواهيم ساخت؟

ترجمه از دانمارکی به فارسی: علی يوسفی شمالی

Translation from danish to persian by Ali Yousefi Shomali

Slavoj Žižek is sociologist and culture critic.© Information og Slavoj Zizek. Translated by Mathias Sindberg

https://www.information.dk/debat/2018/03/zizek-lettest-manipulere-mennesker-tror-frie-lykkelige?fbclid=IwAR09kw0F7TIAJxL06vcttvYHfEb2FOAOOen8maoLYh6W7aJ4Wz9buAMhU40

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

جرمي استنگروم

تاملات جرمي استنگروم درباره خامدستي سياسي ميشل فوكو در خصوص انقلاب اسلامی در ايران

Foucault-Stangroom

حديث مفصل و نامبارك روشنفكران طيف چپ و ناتواني ايشان از درك شرارت آميزي رژيم ها و جنبش هاي سياسي اي كه به استبدادهايي خشونت آميز بدل مي گردند.

آدم را به ياد شور و اشتياق بئاتريس وب Beatrice Webb براي استالين و اتحاد جماهير شوروي سابق مي اندازد كه، از جانب او، تا آنجا پيش رفت که به دفاع از محاكمه هاي نمايشي دهه سي ميلادي در اين کشور كشيده شد («دولت روسيه محق بود، حتي از نقطه نظر اصول انساني.»)؛ حمايت برتولت برشت از دولت آلمان شرقي، حتي موقعي كه اين كشور از تانك هاي روسي براي سركوب شورش كارگران دعوت بعمل می آورد ؛ و بي توجهي چامسكي در قبال جنايات انجام شده توسط خمرهاي سرخ در كامبوج.

به اين فهرست طولاني ساده لوحي ها بايد نام ميشل فوكو و علاقه و اشتياقش به انقلاب اسلامی ايران را نيز افزود، كه در رشته مقالاتي كه از او در روزنامه هاي فرانسوي و ايتاليايي در اواخر ٧٨ و اوايل ٧٩ ميلادي به رشته تحرير درآمد، بوضوح به چشم مي خورد.

در خشونت، بيرحمي، شقاوت و بي عدالتي حكومت محمد رضا پهلوي، شاه ايران، كه سرانجام در ماه فوريه سال ٧٩ ميلادي در اثر شورش و قيام مردمي به سرنگوني حاكميتش منتهي شد، ترديدي نيست. اما براي خيلي از آنهايي كه از طيف چپ نبودند، روشن بود كه شكل و شمائل مشخصن اسلامي جنبش انقلابي در ايران عميقن از جنبه هاي نگران كننده و دردسرسازي حكايت دارد. آتوسا ح.، يك فمينيست ايراني كه در نوول آبزرواتور مي نوشت، در نوامبر ١٩٧٨ در يادداشتي مي نويسد *چپ غربي اسلام را مطلوب و خواستني مي پندارد – اگرچه اكثر روشنفكران چپ خود تمايلي به زيستن در چهارچوب قوانين اسلامي ندارند – در حالي كه «بسياري از ايراني ها همانند من، حتي فكر و تصور يك دولت «اسلامي» ناراحت و دلزده شان مي كند. اين امر برای ما پديده ناآشنايی نيست. هر جايي غير از ايران، اسلام را به عنوان سرپوشي براي مخفي نگه داشتن ظلم و ستم فئودالي يا شبهه انقلابي می شناسند… طيف چپ نبايد گول و فريب درماني را بخورد كه چه بسا بدتر از خود بيماري است.»*

بدبختانه، انقلاب اسلامي در ايران، فوكو را هم فريفت و به اشتباه انداخت ؛ انقلابي كه به باور او به عنوان يك «معنويت سياسي» تازه، پتانسيل دگرگوني و متحول ساختن چشم انداز سياسي در اروپا، و خاورميانه را يكجا داشت. به عنوان مثال، فوكو در مقاله ماه اكتبر ١٩٧٨ خود «ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟» ، از يك شيوه بيان تقريبن اسطوره اي براي توصيف مبارزه انقلابي در ايران استفاده مي كند: *وضعيت انقلابي ايران را مي توان به جشني بزرگ با نشانه و نمادهاي سنتي مقايسه كرد، نمادهايي چون شاه و موبد، حاكم ظالم و تبعيدي بينوا، فرد مستبد در مصاف با آدمی كه با دستان خالي با او درگير مي شود و مورد علاقه و تحسين مردم است.*

فوكو با اطمينان خاطر بر اين باور بود كه هيچ كس در ايران اين تصور را ندارد که يك نظام سياسي به رهبری و با کنترل يا حتی نظارت روحانيون روی کار بيايد. خيزش و قيام مردمي ٧٩ به «اتوپيا» يا «آرماني» نظر داشت كه با مفهوم «پيشروي به سمت نقطه اي دور و درخشان برای ارتقاء و احياي وفاداری پيوند تنگاتنگ داشت تا با حفظ اطاعت و فرمانبرداری.» از نگاه او، برای تعقيب و پی گيری اين آرمان، «بی اعتمادی به قانونگرائی و اعتقاد به خلاقیت اسلام امري ضروری به نظر می رسيد.»

فوكو در توصيف جزييات بسيار پر شور و حرارت بود:

*ارزشهاي اسلامي داراي كاركرد هستند؛ هيچ كس از ثمره كار و تلاش خود محروم نمي شود، هيج کس نمی تواند به آنچه كه به همگان تعلق دارد (آب، زمين زير كشت) دست اندازی کند. احترام نسبت به آزادي هاي ديگر تا آنجايي است كه استفاده ازآنها آسيبي را متوجه ديگران نكند ؛ حقوق اقليت ها محفوظ خواهد ماند و آنها آزادند تا به طريق دلخواه خود زندگي كنند به شرط آن كه آسيبی متوجه اكثريت نشود ؛ گرچه از نظر حقوقي، ميان مردان و زنان نابرابري نخواهد بود، اما به لحاظ طبيعي، ميان آنان تفاوت وجود خواهد داشت.*

از منظر سياسي، تصميم گيري هاي مهم بر عهده اكثريت خواهد بود، مديران نسبت به مردم مسئول و پاسخگو هستند، و هر شخصي، همانطور كه در قرآن آمده، بايد بتواند هر مقام و مسئول دولتی و حکومتی را نسبت به اعمال خود به پاسخگويي وادارد.

در اولين روز ماه فوريه ١٩٧٩، پنج ميليون نفر براي خوشامدگويي به آيت.. خميني برای بازگشتش به ايران پس از تبعيدی ١٤ ساله، راهي خيابانهاي تهران می شوند. تا پايان ماه فوريه، قدرت به طور مؤثر در دست خميني و يك شوراي انقلابي نهاده می شود. مديران دولتي سابق رژيم شاهنشاهي دستگير و سپس با سرعت هر چه تمام به جوخه هاي اعدام سپرده می شوند.

*شلاق زدن در ملاء عام به جرم مشروب خواري به مرحله اجرا گذاشته می شود. كتابخانه ها، در صورت داشتن كتابهاي «ضد-اسلامي»، مورد حمله واقع مي شوند. رسانه ها و مطبوعات زير تيغ سانسور ميروند. در مورد حقوق زنان، و اين ادعاي فوكو كه نابرابري متوجه آنها نخواهد بود، و تنها تفاوت طبيعي زنان را از مردان جدا مي کند، در سوم ماه مارس همان سال، به موجب فرمان خميني، زنان براي اخذ مقام قضائي فاقد صلاحيت شناخته مي شوند ؛ در روز چهارم ماه مارس، به موجب فرمان ديگري تنها مردان صلاحيت و حق تقاضاي طلاق را خواهند داشت؛ در روز نهم ماه مارس، زنان از شركت در امور ورزشي محروم مي شوند ؛ در روز هشتم ماه مارس، همانگونه كه افراد بسيار بدبين تري پيش بيني كرده بودند، زنان مجبور به رعايت پوشش و حجاب اسلامي مي شوند.*

جرمي استنگروم ويراستار مجله فلاسفه The Philosophers› Magazine)‬ است. اين مقاله نخستين بار در سايت http://Quirkality.Com

منتشر شد.

ترجمه از متن انگليسي: علي يوسفي شمالي

منبع: ژانت آفاري و كوين ب. آندرسون، فوكو و انقلاب ايران

:Source
Janet Afary and Kevin B. Anderson, Foucault and the Iranian Revolution

لينك:
http://www.philosophersmag.com/…/80-michel-foucault-s-irani

فوكو و انقلاب ايران

فوكو و انقلاب ايران

کيم روسنکيله نيلسن
(روزنامه دانمارکی انفورماسيون)

Foucault-Iran-Revolutioniranny

دوره زمانی منتهی به انقلاب اسلامی ايران دوره ای نامطمئن در نويسندگی فوکو محسوب می شود. در حالي که عشق و علاقه او نسبت به آرا و عقايد روح الله خمينی را می توان جزئي از رويارويی بزرگترش با جامعه سکولار غرب به حساب آورد، هنوز بسياری از آن به عنوان لغزشی سياسی ياد می کنند که به تعهد سياسی او به ميزان قابل ملاحظه اي آسيب رسانده است.

ميشل فوكو، فيلسوف فرانسوي، چندين بار به ايران سفر كرد و از انقلاب اسلامی ايران به رهبري روح الله خميني به هيجان آمده، شگفت زده بود. اين مساله را لغزش يا اشتباه محاسباتی بسيار مهم فوكو دانسته اند ؛ در عين حال بايد يادآور شد که باد موافقِ ايديولوژيكي كه جنگ اعراب و اسرائيل به بادبان كشتي حزب الله در جهان عرب وزانده بود، به تجزيه و تحليل هاي او در اين مورد بخصوص مشروعيت می بخشيد.

در بحبوحه انقلاب ايران در سال ١٩٧٩، ميشل فوكو به توصيف نيرويي مي پردازد كه بنياد و اساس جنبش انقلابي هواداران خميني را شكل مي داد. اين نيرو با مفهوم «صدور انقلاب» به لبنان رسيد كه در آنجا به ظهور حزب الله انجاميد و به اين جنبش انقلابي نيرو و تواني بخشيد كه شكست آن توسط اسرائيل را سخت و دشوار ساخته است.

#فوكو در ديدار چندباره اش از ايران در بحبوجه انقلاب، جنبش انقلابي اسلامگراي هواداران خميني را داراي چنان قدرتي مي ديد كه گويا پتانسيل لازم براي تبديل جهان عرب به يك بشكه باروت عظيم را داراست. از نگاه او اسلام تنها يك مذهب نبود، بل كه يك راه و روش كامل زندگي، يك تمدن جمع و جور و يك جهان بيني تاريخي كاملن خاص بود كه ميليون ها انسان در سرتاسر جهان در آن سهيم بوده و آنرا ميراث مشترك خود مي دانند.

از آن جايي كه #فوكو مباني ايده هاي برسازنده انقلاب ايران را بر اساس اصول و مبناي اسلام مي ديد، بر اين باور بود كه انتشار و پراكنده شدن آنها به ديگر بخش هاي جهان اسلام بلامانع بوده و همين امر آن را به يك ايديولوژي اعتراضي در جهان عرب تبديل خواهد كرد. ايدئولوژي اي كه بواسطة بنيان هاي مذهبي خود با سهولت و ژرفاي بيشتري نسبت به #ماركسيسم ، #لنينيسم و #مائوئيسم در جوامع اسلامي توان انتگره شدن دارد.

موضوع حائز اهميت براي #فوكو پتانسيل عظيم نهفته در ايدئولوژي مرتبط با انقلاب بود كه، در عين تمجيد و ستايش از مرگ، با بالابردن و ارتقاء اهميت مفهوم شهادت به عنوان يكي از عالي ترين فضائل، از شبكه عظيم و گسترده اي نيز براي انتشار و گستراندن ايدئولوژي خود برخوردار است.

با وجودي كه اكثر رژيم هاي حاكم در خاورميانه اقتدارگرا هستند، ساختارهاي مذهبي و ديني چنان در اين جوامع گوناگون ريشه دوانيده و در هم تنيده شده اند، كه نه سركوب شدني اند و نه به طور كامل قابل كنترل و مهارشدني. چنانچه جنبش اسلامي ايران توان آن را داشته باشد كه حول يك هدف يا استراتژي واحد حلقه بزند كه نظر بيشترين كشورها در جهان عرب را متوجه خود گرداند، آنگاه اين انقلاب به باور #فوكو پتانسيل لازم براي به جريان انداختن يك قيام سترگ عربي را دارا خواهد بود. يك هدف اينچنيني از ديد او همان مطالبه همه جانبه جهان عرب است كه خواستار برسميت شناختن «حقوق مشروع مردم فلسطين» است.

#فوكو در مقاله اي كه براي روزنامه «كورير دلا سرا» Couriere della sera) نوشت، با لحني فصيح مي پرسد *آيا «قبول و برسميت شناختن استراتژي آزادسازي فلسطين به عنوان يكي از اهداف اصلي انقلاب، ‹جنبش مذهبي› ايران به رهبري خميني را از قدرت و پتانسيلي عظيم برخوردار نمي كند؟»* و نتيجه پيش بيني او اين است كه *»رود اردن ديگر فاصله چنداني با مرزهاي ايران ندارد.»*

دشمن خودساخته

چند سال پس از انقلاب، ارتش اسرائيل در تلاش براي مهار و مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطين (ساف)، لبنان را به اشغال خود در مي آورد. به دنبال رشته اي از بمباران هاي شديد هوايي و جنگ شهري، كه به كشته شدن ١٤ هزار لبناني غيرنظامي انجاميد، مأموريت اسرائيل فاصله زيادي با موفقيت نداشت. اما آنچه كه قابل پيش بيني نبود اين بود كه آنها همزمان دشمن تازه اي براي خود آفريدند.

از زير خاكستر مناطق بمباران شده ي بيروت جريان نظامي تازه اي سر برآورد، كه مبارزه با اشغالگران اسرائيلي را جزو هداف اصلي خود مي داند. اين پيكارگران جديد براي نخستين بار توسط خبرنگاران غربي در سواحل خالده در غرب بيروت در اوايل ماه ژوئن ١٩٨٢ مشاهده شده بودند. اينان گروهي مسلمان شيعه مذهب بودند، كه تكه اي از لباس خود را به نشانه شهادت به دور سرشان گره مي زدند. اين همان كاري بود كه سپاه پاسداران انقلاب ايران يك سال پيشتر در جريان جنگ با نيروهاي عراقي در اولين جنگ خليج فارس انجام داده بودند. اين گروه از نظاميان نوظهور خود را ‹حزب الله› يا حزب خدا مي ناميد.

با ظهور حزب الله مبارزه سازمان آزادیبخش فلسطين (ساف) برای تشکيل يک دولت فلسطينی به طور اساسی تغيير ماهيت داده و برای حزب الله صرفن به مبارزه برضد دولت اسرائيل بدل گرديد. حزب الله مبارزه خود را ملی گرايانه می خوانَد، تعريفی که از نگاه آنها به معنای بيرون راندن اسرائيل از خاک لبنان است، و پس از خروج اسرائيل در سال ٢٠٠٠ از خاک لبنان، هدف مبارزاتی آنها معطوف به حفظ تماميت ارزی اين کشور در مقابله با تهاجم اسرائيل شده است.

دليل حزب الله برای مقابله با اسرائيل هر چه باشد، چه ملی گرايانه يا با ملاحظات مذهبی، اين مبارزه حامل مطالبه اي پان-عربی است که انقلاب ايران فاقدش مي باشد. و آنجا که فوکو به مبارزه برای تشکيل يک دولت فلسطينی به عنوان عاملی برای تسريع يک جنبش عربی بزرگتر اشاره می کند، محدوده مبارزاتی حزب الله از اين هم فراتر می رود. امر مهم ايجاد يک دولت فلسطينی را می بايست بخشی اساسی از مبارزه حزب الله عليه اسرائيل به حساب آورد، که به نوبه خود بخشی از يک مبارزه مذهبیِ مهمتر در راه اسلام مورد نظر #خمينی است.

شبحی بر فراز خاورميــــــــــانه

شبح خمينی همچنان بر فراز خاورميانه در حال پرسه زدن است. پيش از آن که صدای فريادی را بشنويم که ظهور جنگی فراگير در خاورميانه و تبديل شدن اين منطقه به بشکه باروت عظيمي را هشدار می دهد که هر آن امکان منفجر شدنش هست، بايد توجه داشت که هنوز، با همه اين احوال، امکان گسترش ايدئولوژی جنبش اسلامی خمينی و حمايت از آن در اين منطقه محدود و از وسعت و گستردگی چندانی برخوردار نيست.

ترديدی نيست که با يک قدرت واقعی در اين منطقه مواجه ايم. #ايران به يقين يکی از بانفوذ ترين کشورهای منطقه خاورميــــانه است، و روشن است که مقاوت حزب الله در مقابل اسرائيل، و همچنين مقاومت جريان شورشی شيعه مذهب در عراق در مقابله با نيروهای ائتلاف به سرکردگی آمريکا (قوای اشغالگر)، به روشنی حاکی از آن است که اسلام سياسی خمينی هنوز عاملی است که به راحتی قابل کتمان و چشم پوشی نيست.

در عين حال، #عراق و #لبنان جوامع عميقن چندپاره ای هستند که بواسطه جريان های مذهبی متفاوت به هم بافته شده اند. و اگرچه با ناسيوناليسم يا تمايلات ملی گرايانه قاطعی در لبنان روبرو هستيم، و حزب الله لبنان نيز در همين جبهه ناسيوناليستی از توجه و حمايت بسزايی برخوردار گشته است، هنوز گروه های بزرگی از ميان جمعيت، حزب الله را مسبب اصلی قتل عام شهروندان غير نظامی در جنگ اخير لبنان با اسرائيل می دانند.

دوران نامطمئن

ميشل فوکو از بسياری جهات شخصيتی بحث برانگيز بوده، و نوشته های پر شور و علاقه اش در خصوص انقلاب ايران با نقد و انتقاد همه جانبه اي روبرو گرديده است، حتی از سوی جريان هايی که سابق بر اين در جرگه هواداران او بودند. پشتيبانی از انقلاب اسلامی به رهبری خمينی نه تنها در مباحث سياسی مرسوم آن دوره بی سابقه بود، بل که حتی در ميان طيف چپ انقلابی هم، که فوکو بدان تعلق خاطر داشت، افراد بسياری از تفسير و تعبير مثبت و جانبدارانه او از جريان انقلاب اسلامي در ايران فاصله گرفته بودند.

در اين ميان نقد فمينيست ها از اهميت و جايگاه ويژه ای برخوردار بوده است. *آنها می پرسيدند فوکو چگونه می تواند از جنبشی دفاع کند که در ضديت با حقوق زنان است. در پاسخ فوکو به اين پرسش و اتهام تمايلی برای ناديده انگاشتن اين جنبه از انقلاب ديده می شود. فوکو اين انقلاب را عاری از مشکلات و عيوب نمی ديد، منتها اين جنبه از انقلاب را مانعی در مقابل بروز و ظهور جوانب مثبت ديگر آن نمی ديد.*

دوره زمانی منتهی به انقلاب اسلامی ايران دوره ای نامطمئن در نويسندگی فوکو محسوب می شود. با وجود اين که عشق و علاقه او نسبت به آرا و عقايد روح الله خمينی را می توان به عنوان بخشی از يک رويارويی بزرگترش با جامعه سکولار غربی در نظر آورد، هنوز بسياری از آن به عنوان لغزشی سياسی ياد می کنند که به بخش بزرگی از تعهد سياسی او آسيب رسانده است.

‏Kim Rosenkilde Nielsen

https://www.information.dk/2007/07/foucaults-iranske-fejltagelse?fbclid=IwAR3Sd2AtYRuIXsmPiE_jVQzS__TaHFiNq_xJSmjJpwg_pq0biljJtXnydjo

مصاحبه با يورگن هابرماس: «ما ناچار از حل كردن معما هستيم»

مصاحبه با يورگن هابرماس: «ما ناچار از حل كردن معما هستيم»

برگردان از مصاحبه اي با هابرماس كه در روزنامه دانماركي اينفورماسيون به تاريخ ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ درج گرديد.

Habermas

طيف چپ، قبل از آنكه بتواند واكنش مناسبي از خود در مقابل پوپوليسم نشان دهد، بايد به باور هابرماس، انديشمند برجسته آلماني، از خود سوال كند: چگونه طيف راست توانست موضوعات مختص به طيف چپ را بربايد و از آن خود كند. بيشتر از نيم قرن است كه اين انديشمند آلماني مدافع تمام آن ارزش هايي است كه توسط پوپوليست ها انكار و ناديده گرفته شده اند.

«با نظر به چرخش طعنه آميز و مضحك وضعيت سياسي، طيف چپ در اروپا ناگزير است از خود بپرسد، چه شد كه راستگرايان پوپوليست توانستند بخش بزرگي از محرومان و ستم ديدگان را با خود همراه كنند و به مسير انحرافي انزواي ملي بكشانند؟»

– در سالهاي پس از ١٩٨٩ تصور ميشد دموكراسي ليبرال و اقتصاد آزاد به چنان پيروزي قاطعي دست يافته است، كه «تاريخ به انتها و فرجام خود رسيده است». اما اكنون شاهد ظهور و برآمدن يك جريان اقتدارگراي پوپوليستي به سركردگي پوتين، اردوغان و دونالد ترامپ هستيم. به روشني مي توان ديد كه يك «جريان جهاني اقتدارگرا» ي نوظهور به طرز فزاينده اي توانسته قواعد و چهارچوب هاي سمت و سوي سياسي را تعيين كند. آيا فكر مي كنيد، رالف داهرندورف، همكار هم سن و سالتان، حق داشت كه قرن بيست و يكم را به عنوان قرني اقتدارگرا پيش بيني كرده بود؟ آيا معتقديد روح زمان تغيير كرده است؟

«وقتي فوكوياما پس از دگرگوني هاي بزرگ سالهاي ١٩٩٠-١٩٨٩ دست به دامان مفهوم «پساتاريخ» شد – مفهومي كه ابتدا در نوعي محافظه كاري مبهم و ناروشن عرضه گرديد – و از آن تعبيري دوباره ارايه داد، اين مفهوم به شعار پيروزمندانه ي كوتاه مدت نزد نخبگان و سرآمدان غربي بدل گرديد كه به تمجيد و ستايش از باورهاي ليبرال حول نظم از پيش مقدر شده ي اقتصاد آزاد و دموكراسي پرداختند.»

«البته اهميت به سزاي اين دو به عنوان عوامل ايجاد كننده ديناميك و حركت در راستاي مدرن سازي اجتماعي را نمي توان ناديده گرفت، اما اين دو در عين حال هر يك از كاركرد انحصاري مختص به خودش برخوردار است، به نحوي كه آنها را مكررأ با يكديگر دچار كشمكش مي كند. نسبت سود و فايده ي ميان رشد سرمايه داري و سهم مردم از آن – كه فقط به شكلي ناقص و نه تمام عيار به عنوان عدالت اجتماعي قابل تصور است – در اقتصادهاي پربازده تنها با كمك دولت هاي دموكراتيكي قابل تحقق و اجرا است كه دموكراسي در آنها قدرت و توان حفظ حيثيت و آبروي خود را داشته باشد. آن توازني كه مي توانست به «يك دموكراسي كاپيتاليستي» مشروعيت دهد، در يك چشم انداز تاريخي نشان داد كه تنها يك استثنا بوده است تا قاعده. همين امر به تنهايي تثبيت جهاني «رؤياي آمريكايي» را به يك توهم تبديل كرده است.»

يك بي نظمي جهاني تازه

«بي نظمي – جهاني تازه و عجز و ناتواني آمريكا و اروپا در مقابل تنش ها و كشمكش هاي جهاني رو به افزايش عميقا نگران كننده است، و فجايع انساني كه در سوريه و سودان جنوبي جريان دارد، همان قدر بر اعصاب ما اثر گذار هستند كه اعمال تروريستي دولت اسلامي. من اما هنوز در اين تركيب يا مجموعه نامبرده هيچ گونه ميلي در راستاي اقتدارگرايي تازه نمي بينم. برعكس بيشتر همپوشاني ميان عوامل و امور تصادفي ساختاري گوناگون را مي بينم.»

«اما خميرمايه نگهدارنده همه اين عناصر، همان موسيقي بدآهنگ مليت گرايي است، كه اكنون بار ديگر در خانه خودمان، در غرب، نواخته مي شود. اما نبايد فراموش كرد كه روسيه و تركيه، حتي بدون پوتين و اردوغان هم، «دموكراسي هاي بي سر و صدا و بي حاشيه» نبودند. و چنانچه غرب سياست سنجيده تري را در قبال آنها پيش برده بود، چه بسا ميشد مناسبات با اين دو كشور را طوري تنظيم كرد كه به تقويت هر چه بيشتر نيروهاي آزاديخواه در اين دو كشور بيانجامد.»

– فكر نمي كنيد كه برداشتي گذشته-نگرانه (رتروسپكتيو) نسبت به چيزهايي داريد كه غرب مي توانست انجام دهد؟

«با توجه به منافع بسيار متفاوت كشورهاي غربي، بايستي اذعان كرد، يافتن لحظه مناسب براي برخورد سنجيده و خردمندانه با اهداف جاه طلبانه ژيوپوليتيك روسيه، ابرقدرتي كه ديگر از جايگاه قدرت سابق خود برخوردار نيست، يا لحظه مناسب براي تحقق انتظارات سياسي اروپا از يك دولت بالغ ترك يا تركيه اي معقول، كار آساني نبود. در مورد دونالد ترامپ خود-محور هم بايستي گفت كه دوران زمامداريش اهميت بسزايي براي رخدادهاي آتي در غرب خواهد داشت، اما در عين حال عوامل و عللي كه او را در به قدرت رسيدن ياري رسانده اند، از جنس ديگري هستند.»

«ترامپ توانست به ياري كارزار انتخاباتي فاجعه آميزش موفق به ايجاد و تفويت همان فضاي دو قطبي شود كه جمهوري خواهان از سالهاي دهه نود ميلادي، به طرز حسابگرانه اي، براي رساندنش به يك نقطه اوج تازه پافشاري مي كردند، و چنان بي كمترين وجدان و عاطفه اي آنرا تقويت كردند، كه اين «حزب كهنه كار بزرگ» – حزب قديمي آبراهام لينكلن – كنترلش را بر اين جنبش به كلي از دست داده است. اين شكل از بسيج خشم و اعتراض مردم، به ايجاد تغييرات اجتماعي نزد ابرقدرتي ياري مي رساند كه دچار انحطاط سياسي و اقتصادي است.»

عقب نشيني – ابرقدرت

«براي شخص من مشكل اصلي آنقدرها بر سر يك جريان جهاني اقتدارگرا نيست كه به صورت يك فرض مطرح مي شود، بلكه بيشتر بر سر تكان و لرزشي است كه به ثبات سياسي كشورهاي غربي به طور كلي وارد آمده است. ما در درك خود از عقب نشيني آمريكا از مقام يك ابرقدرت جهاني، قدرتي كه همواره براي دخالت در مناطق ناآرام دنيا جهت برقراري ثبات و آرامش آماده بوده است، بايد نگاهمان را متوجه آن زمينه ساختاري كنيم كه اروپا را هم به طريق مشابه اي در چنته خود گرفتار ساخته است.»

«جهاني شدن اقتصاد كه توسط آمريكا در دهه هفتاد ميلادي، توأمان با برنامه يا دستور كار نيوليبرال مرتبط با آن، به جهانيان معرفي گرديد، در يك مقياس جهاني نسبت به چين و ديگر كشورهاي موسوم به بريك (BRIK) كه به تازگي به جرگه كشورهاي صنعتي-شده پيوسته اند، براي غرب يك پسرفت و عقب نشيني نسبي به همراه داشته است. وظيفه ما در وضعيت كنوني اينست كه در جوامع خودمان با اين پسرفت جهاني مرتبط با رشد برق آساي فني، در پيچيدگي زندگي روزمره مان، سازگار شويم. واكنش هاي ناسيوناليستي در محيط هاي اجتماعي اي بوجود مي آيند كه يا به اندازه كافي از مواهب رفاه و ثروت در اقتصادهاي پيشرفته بهره مند نشده اند و يا به طور كامل از مواهب آن بي نصيب مانده اند، كه دليلش هم اين است كه وعده هميشگي مرتبط با اصل تريكل داون (Tricle-down effect) به مدت چندين دهه غائب و يا فاقد اثرگذاري بوده است،»

– حتي با وجود فقدان تمايل آشكار در راستاي اقتدارگرايي جديد، ما بدون ترديد در حال ورود به يك گودال راست-گرايي با ابعادي عظيم هستيم، حتي بايد گفت در حال ورود به يك شورش يا خيزش راستگرايانه. كارزار موسوم به بركسيت(Brexit) تنها يك نمونه بسيار چشمگير اين حركت در مسير اقتدارگرايي در اروپا تا اين لحظه بود. همان طور كه خودتان اخيراً بيان كرديد، «پيش بيني نمي كرديد روزي پوپوليسم بتواند كاپيتاليسم را در خانه و زمين خودش به زانو درآورد و به شكست بكشاند». شگفتي ناشي از جنبه نامعقول اما بديهي اين جريان هر ناظر دقيق و آگاهي را به ستوه مي آورد – نه تنها نتيجه اين راي گيري، بلكه حتي خود اين كارزار انتخاباتي تا لحظه حصول نتايج آراي مردم. يك چيز روشن است: اروپا به طور فزاينده اي دارد قرباني يك جريان پوپوليستي اغواكننده مي شود، از اربان بگيريد تا كازينسكي و لوپن و AFD (آلترناتيو براي آلمان). آيا اين به معناي اينست كه اروپا وارد دوراني شده كه در آن سياست ورزي نامعقول دارد به هنجار تازه اي در غرب تبديل مي شود؟ استدلال بخشي از نيروهاي طيف چپ اينست كه واكنش مناسب و بجا در مقابل اين جريان راست گراي پوپوليست ابداع نسخه چپ گراي آنست.

«خطر از جناح راست»

«قبل از روشن كردن اين مساله كه چه نوع واكنشي را مي توان نوع هوشمندانه و تاكتيكي آن دانست، ابتدا بايد اين معما را حل كرد كه چه شد كه جريان پوپوليستي راستگرا موفق به ربودن موضوعات اصلي مختص به طيف چپ شده است. آخرين نشست سران كشورهاي صنعتي موسوم به جي-٢٠ يك نمايش پرمحتوايي را در اين رابطه عرضه كرد: آنچه در آنجا شنيده شد، اخطار جملگي سران دولت هاي شركت كننده در اين نشست حول «خطر از جناح راست» بود، كه مي تواند منتج به اين شود كه دولت هاي ملي درهايشان را ببندند، و بازارهاي جهاني را در هم بكوبند. اين اتمسفر هولناك دربردارنده آن دست از دگرگوني هاي غافلگير كننده ي اجتماعي و اقتصادي است كه يكي از سران كشورهاي شركت كننده، ترزا مي، نخست وزير بريتانيا، در نشست اخير حزب محافظه كار بدان اشاره كرد، كه موجي از خشم و نارضايتي قابل پيش بيني در رسانه هاي علاقه مند به امور اقتصادي را به دنبال داشت.»

«طبيعتأ نخست وزير بريتانيا دلائل اجتماعي خروج اين كشور از اتحاديه اروپا (بركسيت)، را با دقت بررسي و مطالعه كرده است. او تحت هر شرايطي مجبور است با تمام آنچه در توان دارد مانع از پيشروي هر چه بيشتر جريان پوپوليستي راستگرا در كشورش شود – و با تكيه بر امتياز مداخله جويي «يك دولت مقتدر» گامهايي در جهت مخالف خط مشي سابق حزبش بردارد و از اين طريق با به حاشيه رانده شدن بخش هايي از جمعيت كه خود را «گرفتار و در مغمسه» احساس مي كنند، و نيز با شكاف رو به افزايش موجود در جامعه، مقابله كند. با نظر به اين وارونه شدن يا واژگوني مضحك وضعيت سياسي در اروپا، طيف چپ بايستي به اين پرسش پاسخ دهد كه چرا پوپوليسم راستگرا توانسته محرومان و اقشار فقير جامعه را با خود همراه كند و به مسير انحرافي و كاذب انزواي ملي سوق دهد.»

همكاري فراملي

– واكنش يك چپگرا در قبال چالش راستگرايانه را چگونه واكنشي ميدانيد؟

«ابتدا بايد پرسيد چرا احزاب چپ در مقابل نابرابري هاي اجتماعي به قدر كافي از موضع تهاجمي برخورد نكردند و انرژي كافي از جانب آنها صرف مهار هماهنگ و فرامرزي بازارهاي آزاد و رقابتي نشد. به عنوان بديلي – هم در مقابل نظم مستقر و شرايط موجود كاپيتاليسم حريص، و هم در قبال عقب نشيني نژادپرستانه («فولكيش») يا مليت گرايي-چپ به جانب حق حاكميت فرضي دولت-ملت ها، كه مدتهاست نخ نما شده است – اين را مي خواهم مطرح كنم كه فقط از طريق شكلي از همكاري فراملي است كه مي توان به يك بازسازي سياسي در حوزه جهاني شدن اقتصاد مبادرت ورزيد كه به لحاظ اجتماعي مقبول و پذيرفتني است.»

«آيين نامه ها يا قراردادهاي جهاني در اينجا كفايت نمي كنند. چون تصميم گيري هاي سياسي حول مسايل مرتبط با توزيع دوباره (ثروت)، سواي مشروعيت دموكراتيك مشكوك خود، تنها در چهارچوب هاي تنگ نهادها قابل اجرا هستند. آنچه باقي مي ماند، تنها مسيري سنگلاخ و پر دست انداز براي تعميق يك همكاري مشروع دموكراتيك وراي مرزهاست. اتحاديه اروپا سابقأ بر اساس چنين پروژه اي شكل گرفته بود – و يك اتحاديه سياسي در حوزه يورو هم مي توانست يك چنين پروژه اي باشد. حال آنكه موانع و محدوديت هاي موجود بر سر راه روندهاي تصميم گيري ملي همچنان به فوت خود باقي هستند.»

«كلينتون، بلر و شرودر سوسيال دموكراتهايي هستند كه به سمت جريان نيوليبرال حاكم بر سياست اقتصادي تغيير مسير دادند، چون اين جريان در سپهر سياسي اميدواركننده ترين جريان بود يا براي آنها اين جور به نظر ميرسيد: اين احزاب سياسی در «پيكارشان براي رسيدن به راه ميانه ی طلايی» فکر می کردند تنها طريق بدست آوردن اکثريت سياسی، سازگار شدن شان با رویکرد نئولیبرالی است. پيامد اين امر برای آنها لزوم کنار آمدن با نابرابری های اجتماعی طولانی مدت و در حال رشد بود. اما در عین حال پرداخت چنين بهايي – به حاشیه راندن اقتصادي و اجتماعي-فرهنگي بخش های بزرگتری از جمعيت _ بديهی است که بسيار گران تمام شده است، چون واکنش اين گروهها اين بود كه تا حد زيادی به جانب راست كشيده شدند. خب، مگر به سمت ديگری هم ميشد جهت گيری كنند؟ وقتی هيچ چشم انداز معتبر و موجه اي در دسترس نيست، اعتراضات به طرز اجتناب ناپذيری در اشکال دراماتيک و نامعقول خود ظاهر مي شوند.

خطرات سرایت

– «خطرات سرایت»ی که نزد احزاب سنتی سابقه دار ديده می شود- در واقع، در سرتاسر اروپا – به مراتب بدتر از خطر پوپوليست های دست راستی است. نخست وزیر جدید بریتانیا، به دليل فشاری که از جانب راستگراها احساس می کرد، موضعی سختگيرانه برای جلوگیری از ورود و یا حتی اخراج کارگران و مهاجران خارجی اتخاذ کرد. رهبر دولت سوسيال دموکرات اتريش، خواستار قدرت إجرائي لازم برای محدود کردن حق پناهندگی از طريق صدور فرمان اضطراری شده است – و در فرانسه هم فرانسوا اولاند اين کشور را به مدت يک سال تحت وضعيت اضطراری اداره و مديريت کرده است که بسی باعث خوشنودی راستگرايان جبهه ملی است. آيا اروپا هيچ درکی از ابعاد خيزش و قيامی که از جانب راست متوجه آنست، دارد، و آيا ما در خطر از دست دادن حقوق دموکراتيک و نهادينه شده مان نيستيم؟

«به باور من شيوه مديريتی سياست داخلی در قبال پوپوليسم راستگرا از همان آغاز گمراه کننده بوده است. خطای احزاب سنتی در به رسميت شناختن پوپوليسم راستگرا يا جبهه اي است كه آنها تعريف مي كنند : «مــــا در برابر نظام». اينجا فرق چندانی نمی کند، که خطای مورد نظر به صورت جذب شدن در «طيف راست» باشد يا به صورت مقابله با آن. نگاه کنيم به نتايج پر سر و صدای انتخابات مقدماتی حزبی رئيس جمهور سابق فرانسه نیکلا سارکوزی، كه در آن گوی سبقت را در لفاظی های شديدالحن اش در برابر خارجی ها از مارین لوپن می ربايد. يا هيکو ماس، وزير دادگستری عدالتخواه آلمان، را در نظر بگيريد که در يک مناظره تلويزيونی الکساندر گولاند، موسس حزب راستگرای «آلترناتیو برای آلمان» (آ اف د) را بيرحمانه مورد سرزنش قرار مي دهد – هر دوی آنها، هم سارکوزی و هم ماس، به تقويت مخالفان و رقبای خود کمک می کنند.»

«هر دوی آنها مخالفان خود را جدی مي گيرند و اعتبار و حثيت رقبای خود را تقويت می کنند. ما آلمانی ها، بتدريج با گذشت يک سال، با شکلک درآوردن های مضحک فراوکه پتری، رهبر حزب «آلترناتیو برای آلمان»، آشنا شده ايم و نيز می دانيم ديگر اعضای باند رهبری مخوف او چگونه رفتار می کنند. تنها با نادیده گرفتن حرف ها و سخنان آنهاست که می توان زمين زیر پای پوپولیست های دست راستی را خالی کرد.»

«اما لازمه اين كار راه اندازي يك جبهه كاملأ متفاوت در سياست امور داخلي است و نيز اين كه آن معضل فوق الذكر را هم به عنوان مساله اصلي در دستور كار خود قرار دهيم: اين كه چگونه مي توان ابتكار عمل سياسي در قبال نيروهاي ويرانگر سرمايه داري جهاني افسار گسيخته را بار ديگر به دست گرفت؟ متاسفانه، اتمسفر حاكم بر سپهر سياسي چنان خاكستري اندر خاكستري است، كه يك برنامه چپگراي هوادار جهاني شدن، كه هدفش دميدن روح تازه به كالبد جامعه جهاني توأمان اقتصادي و ديجيتالي شده است، ديگر از يك برنامه نيوليبرالي، كه هدفش عقب نشيني سياسي در قبال قدرت زورآور بانك ها و بازارهاي مهار نشده است، متمايز و قابل تشخيص نيست.»

«چاره اي نيست جز اين كه برنامه هاي سياسي متضاد را دوباره از يكديگر متمايز و قابل تشخيص كنيم، از جمله تمايز ميان آزادي ‹ليبرال› – در معناي سياسي و فرهنگي آن – در طيف چپ و گنداب قوميت-مليت گرايي در نقد راستگراي جهاني شدن اقتصادي افسارگسيخته. مختصر اين كه قطبي شدن سياسي احزاب سنتي بايستي از نو طوري صورت بندي شود تا بار ديگر در پيوند با مسايل و درگيري هاي مادي باشد. احزابي كه به جاي نشان دادن حس تحقير خود نسبت به پوپوليست هاي راستگرا آنها را مورد التفات و عنايت خود قرار مي دهند، چگونه انتظار دارند كه جامعه مدني سخنان و عبارات خشونت آميز راستگرايان را ناديده بگيرد و به آن اعتنا نكند.»

ترجمه از متن آلماني: نيلز ايوار لارسن
برگردان از دانماركي به فارسي: علي يوسفي شمالي

Blätter für deutsche und internationale Politik og Information

Oversat af Niels Ivar Larsen

https://www.information.dk/udland/2016/11/interview-habermas-brug-loese-gaaden?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR3OIqGM5w5vSWu8hjrkMTP2GoVlY4-aeq_gQf7OSCABEYZvv77iLK1USfg