«به جهان ‹پساواقعيت› خوش آمديد!»

«به جهان ‹پساواقعيت› خوش آمديد!»

فوكوياما: غرب وارد دوران سياسي كاملآ تازه اي شده است. و اين اصلأ وضعيتی خوب و اميدوار كننده نيست.

چرا فوكوياما بر اين باور است كه غرب در حال «نهادزدايي شدن» است؟

Fukuyama

«من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي ما از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست شاهد بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها باشيم – چون امروز بيش از گذشته مي توان رهبران سياسي را به قبول مسئوليت پذيري بيشتر واداشت، و همگان نيز از چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش باخبر مي شوند. اما، نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد، رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده است ؛ خب، گرچه همه اينها خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي است، منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتر مردم نسبت به نهادها دامن ميزنند.»

«جامعه پساواقعيت؟»

آيا ما در دوران تازه اي بسر مي بريم كه در آن حقيقت در درياي متلاطم اخبار ويروسي و بافته هاي سياسي در حال غرق شدن است؟ يا اينكه شاهدان شكل تازه اي از دموكراسي هستيم كه مردمانش بلآخره قادر به بيان كردن عقايد و نظرات خودشان خواهند بود؟ در اين خصوص، روزنامه دانماركي اينفورماسيون به مفهومي متوسل شده كه اينروزها تعداد بيشتري آنرا به كار مي برند: «جامعه پساواقعيت».

ما به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت كه آيا رسانه هاي محافظه كار آمريكا خود خالق اصلي سيماي «دونالد» (ترامپ) اند، و نيز با فرانسيس فوكوياما، متفكر آمريكايي متخصص در امور سياسي، پيرامون موضوع دموكراسي و ياس و سرخوردگي هاي مردم نسبت به نخبگان سياسي در دموكراسي ها همراه و همصحبت خواهيم شد. سپس از او مي پرسيم: «آيا جامعه پساواقعيت صرفأ راه و شيوه اي است كه نخبگان جامعه از آن براي بستن دهان طبقات فرودست استفاده مي كنند؟»

در ٥٠ سال گذشته گفتگويي سياسي در غرب را شاهد بوديم كه پيوندي تنگاتنگ و ناگسستني با جنبش هاي مردمي، نهادهاي قدرتمند و احزاب سياسي متمايل به مركز داشت. اين عناصر بواقع محدوده هاي گفتگوي سياسي در غرب را تشكيل مي دادند. اكنون شاهد فرو ريختن همه آنها هستيم. امروز با حقيقتي سر و كار داريم كه مانند گذشته ديگر ثابت و تغيير ناپذير نيست، بلكه جابجا شونده و سيال شده است . و اين به باور متفكر سياسي معروف، فرانسيس فوكوياما، امر خوشايند و مباركي نيست.

فرانسيس فوكوياما كه به ندرت لحن صدايش تغيير مي كند، حتي اگر پاي موضوع سرنوشت آينده تمدن غرب در ميان باشد، همه اين ها را اكنون در حال فرو ريختن مي بيند، و اگرچه به باور او، از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو شاهد ثبات سياسي و ارمغان آن، يعني رفاه و پيشرفت، در غرب بوده ايم، اما وضعيت آن گونه كه ترسيم مي شود، آنقدرها هم آرام و بدون مشكل نبوده است.

اكنون شرايط به گونه ديگري است. اروپا و آمريكا تكان خورده اند، و به اعتقاد فوكوياما، «ما در نوع ديگري از واقعيت هستيم.»

در اين ماههاي بعد از جريان بركسيت (Brexit)، دونالد ترامپ و پيشتازي جريان راستگرا در سراسر اروپا، مغزهاي متفكر در حال بحث پيرامون اين مساله اند كه غرب وارد دوران تازه اي شده است. دوراني كه در آن واقعيات نقش كم اهميت و كم رنگ تري نسبت به گذشته دارند، شهروندان خشمگيني كه پاي صندوق هاي راي مي روند و بي هيچ ملاحظه و دليل موجه اي وعده و وعيدهاي سياستمداران پوپوليست مبني بر حل و فصل راحت و بي دغدغه مسايل غامض را باور مي كنند. و رسانه هاي اجتماعي نيز بحث و گفتگوها را وارونه منعكس كرده و بر خشم توده ها مي افزايند. حال اين پرسش مطرح است كه آيا ما در جامعه پسا-واقعيت زندگي مي كنيم؟ پاسخ كوتاه فوكوياما به اين پرسش «آري» است.

«بعد از جنگ جهاني دوم شاهد بوديم كه چگونه دو منتهاعليه يا دو سر طيف سياسي قدرت در اروپا برچيده شد. فاشيست ها و كمونيست ها صحنه سياست را ترك كردند، و اين كه همه جريان هاي سياسي تمايل به سازماندهي كردن خود به سمت مركز داشتند. ثبات سياسي بوجود آمده در دوره بعد از جنگ، موجوديت خود را مديون توافق و تعهد حول محور دموكراسي و نهادهاي دموكراتيك قدرتمند بود. اين وضعيت به هر تقدير ٥٠ سال به طول انجاميد، و به اعتقاد من باعث ايجاد رشد و توسعه و ثبات در آن دوره شد. ولي حالا اين وضعيت در حال فرو ريختن است.»

«نارضايتي گسترده اي را شاهد هستيم، و اين كه چگونه مردمي كه براي راي دادن به پاي صندوق هاي راي مي روند، – مشخصا در اروپاي شمالي و فرانسه – از احزاب چپ به جانب احزاب راست كوچ مي كنند تا با اين كار نارضايتي و خشم فروخورده شان را نسبت به نخبگان قدرت به نمايش بگذارند. البته اين در عين حال نيز نشان از تغيير گفتمان دارد. كسي ديگر گوشش بدهكار روايت هاي قديمي اقتدارگرايانه احزاب سنتي نيست. اين، احزاب سياسي بزرگ بودند كه گفتگوهاي سياسي را سر و سامان مي دادند. اگر عدم توافقي بود، بر سر ميزان امنيت اجتماعي يا پيرامون دولت رفاه بود، ولي به هر صورت مباحثي داخل چهارچوب هاي استوار و محكم بودند.»

امروز كه فوكوياما نگاهي به آمريكا و اروپا مي اندازد، همه جا نشان از شكاف و فروپاشي و آشفتگي دارد. ما شاهد وضعيتي هستيم كه او آنرا «نهادزدايي شدن غرب» مي خواند، و اين خود به تقويت آن احساس پساواقعيتي دامن مي زند كه بسياري با آن دست به گريبانند؛ «اين احساس كه هيچ حقيقت مسلط واحدي وجود ندارد تا شهروندان جامعه بتوانند بر سر آن توافق حاصل كرده و به اجماع برسند»

تحقيقات حاكي از آنند كه از ميزان اعتماد مردم نسبت به نهادها به طور كلي كاسته شده است. وضعيت در آمريكا وخيم تر است، كشوري كه منحني اهميت نهادهاي بنيادي اش چون كنگره، رسانه ها و احزاب سياسي در يك بازه ي زماني ٣٠ ساله سير نزولي داشته اند. چيزي شبيه به همين در اروپا هم در حال اتفاق افتادن است. سياست در اروپاي قرن بيستم حول محور مجموعه اي از نهادهاي قدرتمند شكل گرفته بود: اتحاديه هاي صنفي، كليساها و احزاب بزرگ، دموكراتهاي مسيحي، سوسيال دموكراتها و نيروهاي چپ كه جملگي شان گروههاي اجتماعي سازمان يافته را نمايندگي مي كردند. همه اين ها در حال فرو ريختن است. اين وضعيت در روشن ترين حالتش نزد نيروهاي چپ در اروپا مشهود است: احزاب قدرتمند چپ متمايل به مركزي كه سابقا شاكله سياسي اروپا را مي ساختند، امروز ديگر وجود خارجي ندارند. احزاب نوظهور پوپوليست باد از بادبان احزاب اصلي ربوده اند، به طوري كه بستر انتخاباتي سابق ترك برداشته و از هم گسيخته شده و به جانب اين احزاب نوظهور كوچيده است.

– يعني سابق بر اين شكلي از سياست ورزي وجود داشت كه بر پايه حقيقت و روايت هاي منسجم و به هم پيوسته بود؟

– بعله، همين طور است.

– اين دوران جديدي كه ما اكنون در آن قرار گرفته ايم، يك امر مبارك است يا برعكس؟

آهنگ صداي فوكوياما براي اولين بار در اين مصاحبه قدري تغيير مي كند و در خنده اي كوتاه شكفته مي شود. اما نه خنده اي گرم و با حرارت. بلكه كاملا برعكس:

– خير، وضع و اوضاع ناجور و نابسامانی است.

و دوباره خنده از صورتش محو مي شود.

– خيلي هم ناجور.

«فساد و انحطاط سياسي»

فرانسيس فوكوياماي ٦٣ ساله كه چندان هم با ثبت و ضبط دوران هاي تاريخي ناآشنا نيست، در سال ١٩٨٩با جستار «پايان تاريخ» خود با هياهويي پر سر و صدا در صحنه جهاني ظاهر شد (كه در سال ١٩٩٢ به صورت كتاب منتشر شد).

نكته اصلي و اساسي كتاب از آن زمان تاكنون متداوما تكرار شده: اين كه اتحاد جماهير شوروي سقوط كرده ، و مبازرات اييولوژيكي كه تا به حال حركت تاريخ را به جلو مي راند- بخصوص دعواي ميان سرمايه داري و كمونيسم- سرانجام به نقطه پايانش رسيده است. ليبرال دموكراسي غرب با محوريت حقوق بشر و اقتصاد آزاد به پيروزي قاطع دست يافته است، و اين خود امر مباركي بوده است.

اكنون كه از آن زمان چندين دهه گذشته، فوكوياما نگاه چندان خوش بينانه اي نسبت به اوضاع و احوال موجود در غرب ندارد.

در آخرين كنابش، «نظم سياسي و انحطاط سياسي» (٢٠١٤) – كه در آن تكامل نژاد بشر از حالت قبيله اي شكارچي تا شكل گيري جامعه مدرن- را به تصوير مي كشد، شكاف هاي ايجاد شده در بنيادهاي ليبرال دموكراتيك غرب را مشخص و نشانه گذاري مي كتد.

ثبات سياسي از نگاه فوكوياما پيوندي ناگسستني با نهادهاي قدرتمند دارد – از جنگلداري بگيريد تا نظام مالياتي و مجلس و پارلمان- نهادها ثبات مي آفرينند ، و ثبات هم امكان ايجاد رفاه و پيشرفت را فراهم مي كند ( او از جمله درباره دانمارك هم نوشته و اين كشور را تمثيلي از ثبات، ثروت و يك جامعه آزاد ميداند).

اما سير تكاملي جامعه در اين ٣٠ – ٢٠ سال گذشته پسرفت قابل ملاحظه اي داشته است. فوكوياما اين وضعيت را «انحطاط سياسي» مي نامد – يا حتي به صراحت آنرا روند فاسد شدن مي خواند.

«موسوليني يا روزولت»

سوال :- آيا وقتي دونالد ترامپ و باصطلاح پوپوليست هاي ديگر ، با وجود داشتن يك رابطه سهل انگارانه با حقائق، به همين راحتي قسر در ميروند، به اين خاطر است كه مردم چنان از دست نخبگان جامعه به خشم آمده اند كه اهميتي به صحت و سقم قضايا نمي دهند و نسبت به اين موضوع بي تفاوت شده اند؟ آيا هدف آنها از اين كار نشان دادن بي لياقتي نظام موجود است؟

«بستگي دارد به اين كه چه كسي و كساني در راس نظام جاي داشته باشند . اين شكل از بسيج پوپوليستي كه اكنون شاهد آنيم، هم مي تواند چيزهاي عالي بيافريند و هم به وضعيت خيلي ناجوري منتهي شود. در دهه ٣٠ شاهد شرايط و احوال مشابه اي با مشكلات اقتصادي بزرگ و خشم پوپوليستي پر شدت و حدتي بوديم كه در اروپا به جريان هيتلر و موسوليني كشيده شد، و در آمريكا به سمت فرانكلين روزولت و معامله جديد.. البته همه اين ها، به باور فوكوياما، بستگي به اين دارد كه چگونه سياستمداران و نخبگان جامعه از عهده ي سمت و سو دادن به اين خشم و عدم رضايت توده هاي مردم بر آيند.»

فوكوياما مشخصا هيچ علاقه اي نسبت به امثال ترامپ ندارد. و هر آنچه را كه از جانب دونالد ترامپ به عنوان سياست مشخص پيشنهاد داده مي شود، موجب وخيم تر شدن وضعيت براي آنهايي ميداند كه او را به نمايندگي از جانب خود برگزيده اند و او به اصطلاح سخنگوي آنها شده است. ترامپ درباره سلطه نخبگان مالي و اقتصادي در آمريكا سخن مي گويد، اظهاراتي كه اكثر مردم در منفي بودنشان شكي ندارند، و اين در حالي است كه او شخص خودش را راه حل مشكلاتِ پيش رو ميداند: «من از چنان ثروتي برخوردارم كه نيازي براي داشتن آن در خود نمي بينم». اما اين كه راه حل مشكلات در درازمدت نيست. ما نيازمند اصلاحات جدي سرمايه گذاري در كمپين هاي انتخاباتي هستيم، و نه موفقيت تنها يك شخص پولدار. ميتوان از خشم و نارضايتي مردمي كه در پاي صندوق هاي راي حاضر مي شوند براي انجام اصلاحات واقعي استفاده كرد، و اين مهم چه بسا در آينده اتفاق بيفتد، اما يقينا نه از طريق دونالد ترامپ.

«پوپوليسم و فرصت طلبي»

فرانسيس فوكوياما كه خود زماني يكي از آيكون هاي محافظه كاري بود(شهرت او مديون باورش به اين بود كه اتوپياي كمونيسم براي هميشه شكست خورده است و از اعتبار ساقط شده است). اما مواضع سياسي او، همانطور كه خودش قبلا اعلام كرده بود، تدريجا و با گذشت زمان دچار دگرگوني شده است. آنچه بيش از همه باعث شد تا او باورش نسبت به اقتصاد آزاد را از دست بدهد و نسبت به آن ترديد داشته باشد، بحران مالي و اقتصادي غرب است، به طوري كه رد پاي ماركس را امروز در تعداد بيشتري از نوشته هايش مي توان ديد.

او نگران اوضاع و احوال كنوني است. نگران نابرابري فزاينده و رو به افزايش است، نگران حمايت رو به كاهش از اتحاديه هاي صنفي، زدوبند هاي مالي و قراردادهاي آزاد تجاري اي كه سود و منفعتش بيشتر عايد نخبگان جامعه مي شود تا مردم عادي.

او خوب ميداند چرا مردم به پوپوليست ها روي مي آورند و راي خود را به صندوق آنها مي ريزند. همانطور كه او در تابستان گذشته در فارين افر نوشت: «پوپوليسم در حكم مهر و نشاني است كه نخبگان سياسي بر كالبد نوعي از سياست ورزي حك مي كنند كه خود بدان بي علاقه اند، اما شهروندان عادي جامعه را از حاميان جدي آن مي دآنند.»

«از اين رو دوران نامباركي كه ما اكنون در آن بسر مي بريم، در خود بارقه اي از عدالت را نيز جاي داده است. جنبه خوب اين اتفاق از منظر و چشم اندازي محدودتر اينست كه بخشي از موفقيت پوپوليسم و بي اعتمادي مردم نسبت به نخبگان در اروپا و آمريكا تحت تاثير امور واقعي فراهم آمده است: آنها نه تنها عامل ايجاد بحران يورو، كه نيز بحران ساب پرايم هم هستند، وضعيتي اقتصادي كه براي خودشان سود و منفعت سرشار ولي براي انسانهاي معمولي جامعه فقر و فلاكت بهمراه داشته است. بنا بر اين، به باور فوكوياما، جاي تعجب نيست اگر مي بينيم مردم برعليه گولدمن زاكس و ديگر نخبگان در بروكسل شوريده اند.»

«در عين حال شاهديم چگونه فرصت طلبي هاي سياسي به وخامت هر چه بيشتر اوضاع كنوني دامن زده ، و سياستمداراني را مي بينيم كه طريق جلب توجه راي دهندگان به خود را با كمك اظهارات و سخناني كه در نادرست بودنشان شكي نيست، دريافته اند، و با اين كار خود هنجارهاي متعلق به دوران سياسي پيشين را خدشه دار كرده و به آن لطمه مي زنند.»

«حكومت توده ها»

– نظرتان درباره اينترنت و رسانه هاي اجتماعي چيست؟ آيا معتقديد كه آنها نقش مثبتي در دموكراسي ها دارند، با توجه به اين كه تعداد هر چه بيشتري از مردم عقايد و نظرات شان شنيده مي شود، يا بر اين باوريد كه آنها به نسبي شدن حقيقت دامن زده اند، از آنجا كه همه امكان سخن گفتن و إظهار نظر كردن و بيان عقايد خويش را يافته اند؟

«بنا بر يك باور ريشه دار قديمي انسان هاي معمولي داراي انگيزه و علاقه و دانش كافي براي اتخاذ تصميم گيري هاي پيچيده در عرصه سياسي هستند. حال آنكه بر اساس تجربياتي كه من از آمريكا و خصوصأ كاليفورنيا اندوخته ام، واقعيت به هيچ عنوان اين گونه نيست. لازمه يك دموكراسي كلان پيشرفته هيئت هاي نمايندگي و نمايندگان آن هستند. من به دموكراسي پارلماني مبتني بر اصل نمايندگي اعتقاد دارم.»

كاليفورنيا، محل اقامت فوكوياما، (كه تا حدودي شبيه به سوييس است)، از يك نظام دموكراتيكي برخوردار است كه شهروندانش براي تصميم گيري در هر موردي پاي صندوق هاي راي مي روند، حال اين مورد تعيين ميزان بودجه دولت باشد يا هزينه هاي مربوط به ماليات بر استعمال دخانيات. اين موضوع تا حدي يادآور رسانه هاي اجتماعي است: هر فردي داراي يك راي است. اين واقعيت، اما، با وجود لحن و آهنگ قشنگ و دموكراتيكش، آنقدرها هم فوكوياما را بر سر ذوق و وجد نمي آورد.

«در هر انتخاباتي به راي دهندگان از طرف كميته انتخاباتي دفترچه راهنمايي داده مي شود، كه به بزرگي كتابچه تلفن است كه بالغ بر صدها صفحه ي حاوي اطلاعات لازم است. مطمئن باشيد كه هيچ كسي آن را نمي خواند. من خودم متخصص در امور سياسي هستم، و به اين جور مسايل علاقمندنم، و حتي خود من هم وقت لازم براي اين كار را ندارم. دخالت شهروندان و درگير شدن آنها در چنين مواردي به يك سياست بهتر منتهي نمي شود، بلكه اين امر تنها به معناي اينست كه مردم در يك سطح و ميزان ديگري مورد مانيپوليشن واقع مي شوند.

«هيچ اطلاعات مشتركي وجود ندارد»

– نقش پيشرفت فناوري را در رابطه با بحران نهادها چگونه مي بينيد؟

«پيشروي فناوري و انحطاط نهادها بواقع دو روي يك سكه هستند: آنها به شكل گيري اين تصور دامن مي زنند كه گويي تنها يك حقيقت مسلط واحد وجود دارد كه شهروندان مي توانند بر سر آن به اجماع برسند. در اين سي چهل سال اخير شاهد گسترش شگرف پهناي باند بوده ايم، واقعيتي كه توافق بر سر شمار زيادي از مباحث و مناظره ها ميان اشخاص گوناگون را ممكن كرده است بدون آنكه اين اشخاص نيازي به پشتوانه حمايتي از سوي منابع اطلاعاتي اصلي نظام حاكم داشته باشند. در دوران كودكي من تنها سه كانال تلويزيوني در آمريكا بود. امروز شاهد وجود صدها كانال با محتوايي هدفمند براي اهداف و گروههاي مشخصي هستيم. از رسانه هاي آلترناتيوي مانند فاكس نيوز هم بايد نام برد كه نوع خاص تحليل و تفسيرها و واقعيت هاي خاص خودش را دارد. هيچ نوع منابع اطلاعاتي مشترك و همه شمولي در ميان نيست.»

– آيا شما معتقديد كه فناوري همچنين قادر است در راستاي مسئوليت پذير ساختن قدرتمندان جامعه نقش آفريني كند؟ به هر حال اشخاصي و سازمان هايي هم هستند كه در جستجوي واقعيات و يافتن حقائق همت مي گمارند و دست به افشاگري مي زنند…

«من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي مان از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها را شاهد باشيم – امروز رهبران سياسي را بيش از گذشته مي توان به قبول مسئوليت پذيري بيشتري واداشت، و همگان نيز در چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش قرار مي گيرند. اما نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد و رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده هااست ؛ خب، همه اينها هم خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي اند. منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتري نسبت به نهادها دامن ميزنند.»

– چنانچه بر اين باوريد كه ما به دوران تازه ي پساواقعيت گام نهاده ايم كه به بي اعتمادي مردم نسبت به نهادهاي جامعه دامن ميزند، و در آن حقيقت گرفتار و در تنگناست، آيا در اين صورت راه حلي براي خروج از آن مي شناسيد؟

«مسأله بسيار غامضي است، چون برخاسته از نيروهاي اجتماعي و فني پر قدرتي است كه مهار كردن شان به اين آساني نيست. متاسفانه بايد بگويم نيازمند يك رهبريت يا مديريت قدرتمند هستيم ؛ رهبريتي كه از كشش و تمايلات اينچنيني مبرا است.»

«نهادها اعتماد مردم را از طريق كارهاي انجام شده و اهداف به ثمر رسيده جلب مي كنند، حال آنكه در رسيدن به اين هدف به طرق گوناگوني ناتوان بوده اند. اگر آنها در راستاي ايجاد اشتغال و رشد و توسعه اقتصادي به طريق موثر و معتبري عمل كرده بودند، اعتماد مردم را هم دوباره بدست مي آوردند.»

او بعد از يك مكث كوتاه نفس عميقي مي كشد. اما نگاهش همچنان حالتي آميخته به ترديد دارد.

«البته خوب ميدانم اين اتفاق مي تواند همزمان با ادامه فروپاشي اعتماد مردم هم رخ دهد. من اما راه حل هاي ساده اي براي اين كار نمي بينم.»

منبع: روزنامه دانماركي اينفورماسيون
برگردان: علي يوسفي شمالي

«همه مــــا مسيحی هستيــــــــــم» ؛ ژان پل سارتر

«همه مــــا مسيحی هستيــــــــــم» ؛ ژان پل سارتر

Flubert_n

گوستاو فلوبر (١) برای غرب مسيحی می نويسد. ما همگی نيز مسيحی هستيم، حتی در زندگی امروزمان. افراطی ترين نوع کفر خود، باوری مسيحی به خداناباوری است، به اين معنی که با وجود قدرت ويرانگرش، حاوی طرح و نقشه راهی است که به ميزان اندک انديشه، قدری بيش تر خيال، و در بيشترين ميزانش احساس و عواطف ما را هدايت و کنترل می کند. اصل و ريشه آن را در مسيحيتی بايد جست که قرون متمادی بر تاريخ غرب سيطره داشته است و ما خواه ناخواه ، بد يا خوبش به کنار، ميراث خواران آن هستيم.

به همين خاطر –  اگر خواهان تحول و دگرگونی جهان هستيم و ميل رهانيدن آن از قيد کالبد کلان ِ آزاردهنده و در شرف فسادش را در سر داريم ; و نيز اگر علاقه ای به مسموم کردن روح انسانها با اخلاق مبتنی بر ظهور ناجی و نجات بخش نداريم —  باز آن هنگام که نويسنده ای، با مايه ای از طنز و شوخ طبعی، قديسی از جان گذشته را نشانمان می دهد که در اثر فقر و فلاکت چشم از جهان فرو می بندد، بی شک همگی ما را در کودکانه ترين ابهام مان دچار چنان هيجان و التهابی می کند که برای لحظه ای ما، که در خيالمان مسيحی هستيم، با او همراه و همداستان می شويم. ما با برنانوس (٢) نيز همراه شديم، آنزمان که شاهکارش «خاطرات کشيش دهکده» را منتشر کرد. در اين اثرـ مهارت هنری از زمان فلوبر ترقی کرده است ـ لايه ی فوقانی ﺣکايت از غيبت يا فقدان دارد، چه در حالی که خود ِاثر از حيث داستانی در همين کره خاکی، که حتی لحظه ای هم از آن جدا نمی شود، اتفاق می افتد و به سرانجام می رسد، ما کافران نيز با کشيش جوان همداستان شده و غرقه در احساسی صميمی و صادقانه ملزم به برانگيختن امر معراج می شويم. چرا که اين کشيش جوان – حتی از نگاه ما بی خدايان – انسان خوب و پاک سرشتي است.

اما اگر خدايی وجود نداشته باشد، اگر خدا مرده باشد، اعمال اين کشيش بی ثمر و تنها رنج هايش واقعی تر خواهند بود و آنگاه سرنوشت ِ او را بدبختی و بلا رقم خواهد زد. عشق و علاقه ی ما نسبت به اين جوانمرد رو به مرگ چنان پر مايه و والاست که به خاطر نجات او هم شده حاضريم خدا را در رستاخيزی دوباره به جهان بازگردانيم.

نويسنده: ژان پل سارتر
ترجمه: علی يوسفی شمالی

بخشی از کتاب: «ابله خانواده: گوستاو فلوبر، 1821-1857, جلد سوم»

Jean-Paul Sartre: L’Idiot de la famille, Gustave Flaubert de 1821 á 1857, Gallimard, 1971, p. 2124.

1- نويسنده فرانسوی (1880-1821)، که رمان «مادام بوواری» (1857) از آثار شاخص او محسوب می شود.
2- نويسنده فرانسوی (1948-1888)، که اثر معروف «خاطرات کشيش دهکده» (1936) را نوشته است.

***
بخشی از گفتگویی با «سارتر» درباره «ابله خانواده»

س- همین چند لحظه پیش گفتید که «کلمات» در حکم خداحافظی شما با ادبیات بود. آیا «ابله خانواده» را نمی‌توان نوعی بازگشت تلقی کرد؟

ج- این درست همان سئوالی است که دوستان من، دائماً مطرح می‌کنند. اگر ما فلوبر را یک رمان بشمار آوریم، آنچه که پیش از این بوسیله من نوشته شده است، چندان مباینتی ندارد ولی در صورتی که بخواهیم یک روش کم و بیش انقلابی را بکار ببندیم این اثر با مسائلی که بتازگی برای من مطرح شده است، بیشتر ارتباط پیدا می‌کند. در اینجا مسلماً ابهامی وجود دارد. و من این ابهام را هنگام تألیف کتاب احساس کردم. از یکطرف بجستجوی شخصی در قرن برخاستن، و در بند این بودن که فی‌المثل در تاريخ ۱۸ ژوئن ۱۸۳۸ چه عملی از او سرزده است، کاریست که می‌تواند به یک نوع فرار تعبیر شود. از طرف دیگر هدف من جنم داشتن است که بر روی آن بتوان راه و رسم دیگری بنیاد نهاد. این کار تازه است. در این قضیه دوجنبه وجود دارد یکی ایجاد و خلق یک روش و دیگری فرار. بهرحال اگر من امروز پنجاه ساله بودم به نوشتن درباره فلوبر مبادرت نمی‌ کردم.

س- لابد مبارزه می‌کردید؟

ج- مبارزه؟ طرق بهتری برای آنکه شخص قلمش را در راه مبارزه به کار ببرد هم وجود دارد. من از نوشته‌های سیاسی‌ام رضایت خاطر کامل ندارم، زیرا که از حد معینی جلوتر نمی‌روند. و این همان مسئله‌ایست که من هنوز راه حلی برایش نیافته‌ام. چگونه با پیش رفتن تا آخرین مرزهای یک اندیشه، می‌توان خود را به مردم فهماند؟ به اعتقاد من، روشنفکر امروز باید همه چیز را فدای مردم کند. اطمینان دارم که در این جهت می‌توان تا دوردستها پیش رفت. اما هنوز نمی‌دانم چگونه. و این یکی از آن چیزهائیست که در جستجویش هستم.

منبع: http://anthropology.ir/article/14796.html

#ژان_پل_سارتر
#گوستاو_فلوبر
#برنانوس
#يادداشتهای_کشيش_دهکده
#همه_مـــا_مسيحی_هستيــــــــــم

«چگونه عربستان سعودی ايالات متحده آمريکا را به طرز خطرناکی تضعيف می کند؟»

«چگونه عربستان سعودی ايالات متحده آمريکا را به طرز خطرناکی تضعيف می کند؟»

نويسنده: رالف پيترز، تحليل گر استراتژيك فاكس نيوز
ترجمه: علي يوسفي شمالي

Saudi-arabian-safe_image.

ايران، در حال حاضر، دشمن خارج از مرزهای ما است. حال آنکه عربستان سعودی دشمن داخلی پايدار ما است که هم اکنون در داخل مرزهای ما حضور و اجازه ی مسموم کردن مسلمانان آمريکا با آيين ديني وهابيش را دارد.

و البته، يادمان نرفته، که عربستان همچنين سرچشمه خونابه هائی است که توسط جهادگرايان در سرتاسر جهان جاري شده است.

ايران ملوانان ما را تحقير می کند، و سعودی ها زندانبانان معنوی صدها ميليون مسلمانند كه به غرقاب عدم تحمل و تسامح و بربريت درغلتيده اند؛ و مخل آنند که مسلمانان جهان به صف دنيای مدرن ملحق شوند. و ما هم در اين كار کمکشان می کنيم.

آمار و ارقام محکم و سفت و سختی در دست نيست، اما تخمين زده ميشود که حدودا ٨٠ درصد مساجد آمريکا با پول و سرمايه سعودی ها ساخته شده اند. آنها هدف شان از اين کار، چه در آمريکا و چه در ديگر نقاط جهان که در آنها اسلام در رقابت با مذاهب ديگر است، اينست که : نگذارند تا مسلمانان در جوامع ميزبان هضم و جذب بشوند.

سعودی ها از وجود مسلمانان در آمريکا خوشحالند، چون اين امر را باعث تقويت و استحکام و قوام گرفتن مدعيات دين اسلام ميدانند، اما از سوی ديگر خواهان آن نيستند که مسلمانان مقيم كشور ما آمريکايی بشوند و از دسترس و گزند فرهنگی مبتنی بر تنفر و خشم که آنها بر دينی بزرگ تحميل کرده اند، در امان بمانند.

تراژدی عرب ها، مشخصا، اين بوده است که ثروت حاصل از فروش ميلياردی نفت در اختيار چه کسی و کسانی باشد. اين ثروت به جای اين که در اختيار دنياديده ها و دانش آموخته گان بيروت يا حتی علمای دينی قاهره قرار بگيرد، نصيب باديه نشينانی شد که نگاهی تلخ و مکدر به ايمان مذهبی دارند. سعودی ها و همپالگی های متعصب شان در کشورهای نفت-خيز خليج فارس، از اين ثروت ها در جهت به عقب کشاندن مسلمين و نگهداشتن شان در گذشته و نيز پاشاندن بذر جنگ و خشونت جهادی استفاده کرده اند.

من بهترين دليل برای جستجوی منابع جايگزين انرژی را در بازگرداندن سعودی ها به همان وضعيت سابق شان، يعنی ناتوانی و بی قدرتی سنتی آنها ميدانم. من حضور پول و سرمايه های سعودی ها را در خيلی از کشورها شاهد بوده ام، از سنگال و کنيا در آفريقا بگيريد تا پاکستان و اندونزی در آسيا و جاهای ديگر. آنها ، در جای جای دنيا، مزدوران خود را جهت موعظه برای دنيايی تيره و تربيت انسانهايی عبوس و سخت گير، و در کنار آن نيز، برای به انجام رساندن وظيفه جهاد کردن گمارده اند(که برخلاف چرت گويی رئيس جمهور آمريکا، نه تنها معنای اصلی جهاد «مبارزه ای درونی و معنوی نيست، بل که گستراندن اسلام در جهان با کمک آتش و دود و شمشير است).

در اينجا خاطره ای را برايتان تعريف می کنم که از ذهنم پاک نمی شود. در سواحل قديمی سواحيلی کنيا، که زمانی حوزه بردگان مسلمانانی بود که سياهپوستان آفريقايی را غارت و چپاول می کردند، من با يک منطقه زاغه نشين اسف باری روبرو شدم که كودكانش، به جای يادگرفتن مهارت های سودمند در يک مدرسه دولتی، در ميان انبوهی از کثافات نشسته بودند و قرآن، اين کتاب آسمانی، را به زبانی غير قابل فهم از بر می کردند. طبق نظر اهالی آن منطقه، والدين اين بچه ها رشوه گرفته بودند تا انها را از مدارس دولتی خارج کرده و به اصطلاح، به «مکتب»، بفرستند. طبيعتا، مسيحيان درس خوانده و دارای تحصيلات که خودی به حساب می آيند، مشاغل خوب و نان و آب دار را در مناطق ساحلی تصاحب می کنند. اين امر باعث برانگيخته شدن خشم مسلمانان نسبت به بی عدالتی انجام شده می شود. پاسخ مسیحيان اينست که «نمی شود که همگی شما ملا باشيد – سعی کنيد ياد بگيريد!» و توجه داشته باشيد که: رسالت سعودی ها به انجام رسيده است، جامعه دچار شکاف شده و از هم گسيخته است.

اين واقعيت بنيادی که سياست گذاران ما بايد درکی از فكر و روح و انديشه سعودی ها داشته باشند، به ما می گويد آنها نمی توانند برای رفاه حال مسلمانان هم کيش شان اهميت کمتری قائل باشند(در حالي كه آنها از دريافت و قبول پناهجويان سوری امتناع می کنند اما همچنين از اروپا هم می خواهند همين کار را بکند).

آنچه برای سعودی ها مهم است معنای انتزاعی اسلام است. حال آن که مسلمانان واقعی بيشماری برای خاطر حفظ ايمانی پاک گرفتار رنج و عذاب هستند. سعودی ها برای ساختن مساجد و مکتب خانه های مسلمين همت می گمارند، اما اهميتی به ساختن بيمارستان ها و دانشگاه ها نمی دهند.

پديده ديگری که من خود شاهد آن بوده ام اينست که سعودی ها شتاب و تعجيل عجيبی برای ساختن مساجد در مكان هايي را دارند که شمار مسلمانانش اندک است، و يا حتی مسلمانی در آن سکنی ندارد، و يا در آن، فرهنگ وهابی هنوز ريشه ندوانده است. در سنگال، که از سنت پر قدمت اسلام انسان مدار برخوردار است، مدرسين و علمای دين، سعودی ها را همچون نوکيسه گان ميشمارند و چندان تحويل شان نمی گيرند. با اين حال، پول همچنان قدرت خريدن انسانها را داراست و سعودی ها هم همچنان در حال بازگشايی مساجد خويشند. و خشونت جهادگرايان نيز چيزی از جذابيتش کم نشده است.

در مومباسا، در کشور کنيا، از کنار مساحتی چندين کيلومتری با مساجدی تقريبن خالی رد می شويد. پاکستان که تمامن با وهابی گری آلوده و مسموم شده است، نوعی از آن که به برگرداندن گروه اسلامگرای حنفی و سنتی تندروی (هنوز قوام نگرفته ی) «دئوبانديس» در منطقه، منجر شده است.

سعودی ها، به طرز بی شرمانه ای، ساختن بيش از ٢٠٠ مسجد تازه در آلمان، برای موج مهاجران مسلمان به اين کشور، را «پيشنهاد» داده اند. اين مساله حتی برای آلمانی های «به لحاظ سياسی درست کردار» هم لقمه گلوگيری بوده است، و حتی باعث شد معاون آنجلا مرکل، صدراعظم آلمان، به چنان تفاهمی با افکار عمومی پيرامون اين مساله برسد که مطلوب و خواست آلمانی های ابن الوقت است.

اما مشکل واقعی ما در اين جا و هم اکنون است، در همين آمريکای خودمان. بياييد نگاهی به حماقت و ابلهی خودمان بيندازيم، تا ببينيم چگونه به سعودی ها اجازه داده ايم دست به ساختن مساجد و مدارسی بزنند که کارشان نفرت پراکنی است، متون ضد يهودی فراهم کنند و با قلدری تمام نهايت سعی خود را برای واداشتن مسلمانان آمريکا به پيروی از جهان بينی ضد زن و پانصد-شلاقه شان کنند. متاسفانه، رهبران و قانون گذاران ما به همشهريان مسلمان ما خيانت کرده اند، و امر جذب و هضم شدن در جامعه ميزبان را برای آنها سخت تر و دشوارتر کرده اند.

در درازمدت، اين سعودی ها هستند که بازی را خواهند باخت. نبوغ متحول کننده ی آمريکا، به شکست بربريت خواهد انجاميد. اما جان های زيادی در اين مسير از دست خواهند رفت و قتل و جنايت همراه و همدم هميشگی ما باقی خواهند ماند. ما چگونه گذاشتيم تا چنين اتفاقي بيفتد؟ حرص و ولع. خامدستی. عمل سياسي مردم پسند. انفعال .

دهه هاي متمادي، شاهد بوديم چگونه سفيران سعودي «كاملن شبيه ما» ، اسكاچ گرانقيمت سر مي كشند ، جشن و ميهماني هاي آنچناني بر پا مي كنند، با سياستمداران سرشناس مان تنيس بازي ميكنند، و اطمينان دارند كه شركت هاي آمريكايي و افراد كليدي ما سرمايه توليد ميكنند و پول ساز هستند. اما آنها آنقدرهاهم شبيه ما نبودند. نخست اين كه شمار اندكي از ما استطاعت نوشيدن اسكاچ مورد علاقه آنان را دارد. از اين مهمتر، آنها يك نقشه ضد آمريكايي سخت و ضد آزادي را پيش مي بردند. ما گذاشتيم سعودي ها بر روي جوامع مسلمان آمريكا از طريق نمايندگان شان كنترل و تسلط پيدا كنند. ما جز درخواستي بزدلانه و هرچندوقت يكبار براي جلوگيري از انتشار جزوات و يادداشت هايي كه افراطي بودند، كار ديگري نكرديم.

متوجه هستيد داريم چه كار مي كنيم: سعودي ها حتي اجازه ي ساختن يك كليسا يا كنيسه در كشورشان را هم به ما نمي دهند. و بواقع هم در آنجا نه كليسايي هست و نه كنيسه اي. و هيچوقت هم نخواهند بود.

آيا وقت آن نشده تا اعضاي كنگره طرح تصويب و اجراي قانوني را فراهم كنند تا ، در صورت لزوم و عدم همكاري متقابل اين كشورها با ما در عملي كردن آزادي ديني و مذهبي، به آنها و به دولت ها، نهادهاي مذهبي، افراد و سازمان هاي خيرالمنفعه ي آنها اجازه ي ساختن و حمايت مالي كردن از أماكن مذهبي در كشور ما داده نشود؟ آيا عقل سليم چنين حكم نمي كند؟ و اين كار به همين سادگي عادلانه نيست؟ پول سعودي ها حتي توانسته سكوت ما در قبال اعمال تروريستي را نيز بخرد.

چندين دهه پيش، خانواده سلطنتي آلِ سعود فهميده بود كه مشكلي در پيش روشان دارند. حتي روش هاي خشن و بيرحمانه آنها براي زيلوت ها يا متعصبين وطني شان هم به حد كافي با شدت و حدت به نظر نمي رسيد. به همين خاطر ، سلطان سعودي و هزاران شاهزاده اش پول هاي بودينگ تروريستي را فراهم كردند – و آنها را در خارج از قلمرو پادشاهي خود به كار گرفتند. اساما بن لادن تنها يكي از ميان هزاران مسلمان افراطي بود. آنهايي كه هواپيماها را در يازدهم سپتامبر گروگان گرفتند، اكثريت شان اهل عربستان سعودي بودند.

ريشه هاي عميق جنبش جهادي كه خاورميانه را امروز از هم پاشيده و به خاك سياه نشانده است، در خاك وهابي گري رشد كرده است.

اين قضيه ما را به آن ٢٨ صفحه اي ميرساند كه از متن گزارش كمسيون يازده سپتامبر جدا شده است. آن صفحات، بنا بر مدعيات، همدستي سعودي ها را گواهي مي دهند. دولت و دولتمردان ما اين كشفيات و يافته ها را از مردم آمريكا مخفي نگه داشتند، چرا؟ چون سعودي ها جزو «دوستان و متحدين ما» بودند، حتي پس از واقعه يازده سپتامبر. (ما حتي حاضر به قبول اين واقعيت هم نيستيم كه هدف سعودي ها امروز در حوزه انرژي آسيب رساندن به عمليات استخراج نفت ما آمريكايي هاست، چه رسد به اين كه با خسارتي كه متعصبين و هواخواهانشان موجب گرديده اند، رودررو شوند.

اكنون فشار تازه اي براي انتشار اين اسناد ٢٨ صفحه اي فراهم آمده است. صداهاي برخاسته از واشنگتن «هوشيارانه» ، تا موقع مواجهه ي پيش روي رئيس جمهور آمريكا با پادشاه سعودي، البته اگر چنين اتفاقي بيفتد، بر عدم انجام اين كار تاكيد دارند. اما اين كار بايد همين حالا انجام شود، نبايد تسليم شد و سر فرود آورد. بايد با واقعيت ها روبرو شد. در صورت عدم موفقيت، كار ما با ايرانيان به جنگ و جدال خواهد انجاميد، آنها در چنگال حكومت ديني فاسدشان باقي خواهند ماند – حتي با قبول اين واقعيت كه زنان ايراني مي توانند راي بدهند و رانندگي كنند، و جوانان ايراني هم مجازند به سبك و سياق دهه پنجاه ما جواني و حال و حول كنند. اما چنانچه شانس به ما رو كند و، بنا به احتمالات، تندروهاي ايران از دايره قدرت به بيرون پرتاب شوند، آن وقت ميتوانيم روابط مان با ايرانيان، كه وارثان بك تمدن اصيل پارسي هستند، را از نو بسازيم يا تجديد بنا كنيم. ببينيد ايراني-آمريكايي ها امروز چقدر موفق و چقدر آمريكايي شده اند و با فرهنگ ما كنار آمده اند. جنگ با ايران تنها به عنوان يك امكان تراژيك باقي خواهد ماند. حال آنكه جنگي كه سعودي ها با شهروندان ما ، با اسلام جريان اصلي ، و با تمدن به طور كلي به راه انداخته اند، يك واقعيت عيني است.

نويسنده: رالف پيترز، تحليل گر استراتژيك فاكس نيوز

منبع: http://nypost.com/…/how-saudi-arabia-undermines-the-united…/

How Saudi Arabia dangerously undermines the United States By Ralph

 

«كشتي گرفتن با خدا و با شيطان»

«كشتي گرفتن با خدا و با شيطان»

ايوب، كه به بلايي عظيم گرفتار آمده بود، از قعر چاه مصيبت پروردگار خود را به ياري طلبيد تا پرسش او را پاسخ گويد- و جواب شنيد كه: «پرسش تو بر حق است ؛ اما آيا تو براي پرسيدن آن برحق هستي؟»
(**)

Wrestling_n

اخيراً کتابی در اختيارم بود درباره مساله «شر» و ديگر مسايل مرتبط با آن كه نويسنده در انتهاي نوشتار به نتيجه ي قابل تأملي رسيده بود. به جا و مناسب ديدم خلاصه آن را اينجا در صفحه فيسبوك خود به اشتراك بگذارم. نويسنده به اين نتيجه رسيده بود:

هر پاسخي به مساله شر خود پرسش هاي تازه اي را مطرح مي كند كه هم پرسش هاي پيشين ما را به چالش مي كشد و هم پاسخ هاي ما به آنها را. ما با طرح پرسش هاي خود موضع يا رويكردي اتخاذ مي كنيم كه خودش پرسش برانگيز باقي خواهد ماند و به پرسش هاي ديگري دامن خواهد زد.

اين كه ما عشق، عدالت و قدرت خدا را نفي و انكار كنيم يا زير سوال بريم، از آن دفاع كنيم يا نكنيم، هيچ اهميتي ندارد، زيرا آنچه بواقع با اين عمل ما زير سوال مي رود، عشق، عدالت، اعتقاد، صداقت يا بي صداقتي «ما» است، همبستگي «ما» با رنج كشيدگان و مصيبت ديدگان، و تعهد وجودي «ما» است كه زير سوال مي رود. بهترين نظريه ها آنهايي هستند كه زخم ها و پرسش هاي ما را باز و گشوده نگه مي دارند و جستجوي دائمي ما بدنبال دارو و درمان براي زخم ها و جراحات ما را بر مي انگيزند. آنچه ما بدان نيازمنديم، رديه نويسي و انكار و ابطال شر نيست، امتناع كردن از شر است.

(From the depths of misery, Job asked God to answer him—“Your ques‐ tion is justified,” God replies, “But are you justified in asking it?”)

In seinem Elend fordert Hiob Gott zur Antwort auf – ”Deine Frage ist berechtigt”, sagt Gott zu ihm,”bist du aber berechtigt zu dieser Frage”

(**) معرفي شاعر و گزين گويه نويس Elazar Benyoëtz

الازار بنيوتز در شهر نويشتات وين در سال ١٩٣٧ زاده شد. دو سال بعد از تولدش خانواده وي در گريز از شيوع فاشيسم و روي كار آمدن نازي ها در آلمان، به فلسطين مهاجرت مي كنند. اولين كناب هاي او به زبان عبري نوشته و منتشر شدند، اما از سال ١٩٦٩ او تمامي كتابهايش را به آلماني نوشته است. بنيوتز را نوآور در ژانر گزين گويه نويسي در آلمان به شمار مي آورند و در اين نوع نوشتار موفق به أخذ چندين جايزه شده، از جمله جايزه آدلبرت فون چاميسو و همچنين مدال افتخار جمهوري فدرال آلمان.

 

«زيگمونت باومن: ترامپ يك راه حل فوري است.»

«زيگمونت باومن: ترامپ يك راه حل فوري است.»

(اين مقاله چکيده ای است از مصاحبه مجله ايتاليايي اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن جامعه شناس لهستانی، که توسط نيلز ايوار لارسن به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون درج گرديد.)

Bauman_n

به اعتقاد زيگمونت باومن، جامعه شناس معروف لهستانی، پيروزي انتخاباتي دونالد ترامپ در آمريكا بخشي از يك الگوي بزرگتر است: اين که نهادهاي سازنده ي دموكراسي گرفتار وضعيتي بحراني هستند، و نيز اين که در مرحله کنونی تعداد هر چه بيشتری موارد ربط میان سیاست و قدرت را پایان یافته می بینند.

زيگمونت باومن، جامعه شناس و يكي از بزرگان فكر و انديشه در عصر حاضر، كه نهم ژانويه امسال در شهر ليدز در انگلستان چشم از جهان فرو بست، پيروزي دونالد ترامپ در انتخابات رياست جمهوري آمريكا را نشانه اي از يك طلاق اساسي ميان تشكيلات قدرت و سياست مي داند.

اين پيروزي از خود خلايي به جا گذاشته كه جاي خاليش را اشخاصي پر كرده اند كه وعده ي راه حل هاي آسان و فوري براي مسايل و مشكلات پيچيده و بنيادي را مي دهند.

ترامپ، با رو کردن ماهرانه ورق آدمي خارج از گود اصلي سياست، و با تركيب كردن آن با سياست تبعيض آميز هويتي و توسل به نگراني هاي اقتصادي مردم، منادي يك مدل اجتماعي حدف كننده اي شد كه هدفش جدا كردن، به حاشيه راندن و تبعيد كردن انسانها است.

پيروزي ترامپ، به باور باومن، شبيه پادزهري براي مقابله با زهر ناامني است، اگرچه خودش نيز يك زهر ديگر است. او نهادهاي دموكراتيك سنتي را دستخوش تهديدي واقعي مي بيند و معتقد است جاي خالي آنها را «تمركز قدرتی فشرده در يك مدل اقتدارگرا» پر خواهد كرد.

– واكنش مسلط طيف چپ در آمريكا و بريتانيا نسبت به پيروزي انتخاباتي ترامپ اين بود كه: «ما در حال وارد شدن به دوران بسيار خطرناكی هستيم». آيا شما با اين نوع بدبيني آخرالزماني موافق هستيد؟

«ديدگاه هاي آخرالزماني موقعي قد علم می کنند كه انسان ها حس كنند در مغاك ناشناخته ها پرتاب شده اند – يعني به مجرد اين كه احساس كنند هيچ چيز ديگر به مانند گذشته ادامه يافتني نيست، يا تنها چيزهاي بسيار اندكی همانند گذشته به حيات خود ادامه می دهند، و اين كه همزمان يا آنها تنها تصورات مبهمی درباره چيستي و چگونگي واقعيت آتی دارند و يا به كل هيچ تصوري از آن ندارند.»

«واكنش ها نسبت به ترامپ خيلي سريع اتفاق افتاد و به طرز غافل گير كننده اي بيانگر اجماع مشابه ای است. درست همان گونه كه وقتي طيف هواداران بركسيت در انتخابات بريتانيا به پيروزي رسيدند، نتيجه انتخابات رياست جمهوري در آمريكا نيز به عنوان اعتراضي عليه نظام سياسي موجود تعبير و تأويل شد. اينها همه نتيجه ياس و سرخوردگی عميق لايه هاي وسيعي از جمعيت نسبت به ناكارآمدي نخبگان و سرآمدان جامعه در عملي كردن وعده هاي خويش است. شايد گفتنش تعجبي نداشته باشد كه چنين تعبيرهايي مشخصا در ميان طيف نخبگان ليبرال شكوفا شده اند، چرا كه ميل و علاقه اين گروه براي حفظ و ماندگاري نظام سياسي حاكم محل ترديد نيست.»

محكوميت نظام

«ترامپ هرگز به گروه نخبگان و سرآمدان تعلق نداشته است و فردي خارج از محدوده و بيرون از گود نظام سياسي موجود است. او هرگز مقام و منصب دولتي نداشته و از همان ابتدا با همه چهره هاي قدرتمند حزبي اش در افتاده بود. از اين نظر او فرد تكرويي است كه معرف امكاني يگانه و بي نظير براي محكوم كردن نظام سياسي اينچنيني و مهم جلوه دادن اين محكوميت است. در انتخابات بريتانيا نيز شاهد همين امر بوديم، وقتي كه همه احزاب بزرگ و سنتي شركت كننده در دولت يك صدا از راي دهندگان مي خواستند كه به ماندن در اتحاديه اروپا آري بگويند، اما شاهد بوديم چگونه راي دهندگان با راي منفي خود ناخشنودي و عدم رضايتشان نسبت به نظام سياسي موجود را نشان دادند.»

«نخستين واكنش ها به پيروزي ترامپ اين تصور را نيز با خود به همراه داشت كه طيف وسيعي از جمعيت مشتاق آنند كه به جاي بحث و جدل هاي طولاني و بي حاصل نظام پارلماني، اراده ي مهارنشدني و توانايي هاي ادعايي مرد قدرتمندي را ببينند كه براي ايجاد تغيير و تحول درنگ و ترديد نمي كند. ترامپ به طرز ماهرانه اي از خود چهره اي مردمي با ويژگي هاي اينچنيني ارائه داده است. حضور و عضويت سي ساله ي فردی چون كلينتون در جمع طبقه حاكم آمريكا و برنامه و دستور كار كج دار و مريز و متزلل اش، بدون هيچ دستاورد با اهميتي، در خلاف جهت برنامه های شخصي چون ترامپ عمل كرده است.»

سقوط تقسيم بندي سه گانه

«من اين امر را تخريب جدي همه آن اصول سازنده ي ‹دموكراسي› مي دانم كه تعرض ناپذير شمرده مي شد. نبايد تصور كرد كه از اهميت اين اصطلاح به عنوان آرماني سياسي كاسته گردد – ‹دموكراسي› همچنان به كاركرد خود به عنوان دال (signifiant)، به قول فرديناند سوسور، ادامه خواهد داد. اما ترم يا اصطلاحي اينچنيني مدلول هاي بسيار متفاوتي را در خود جاي داده و خواهد داد. اين خطر آشكار را نبايد دست كم گرفت كه مكانيسم هاي حفاظتي سنتي و دروني شده ي دموكراسي، همچون تقسيم بندي مونتسكيويي قدرت به سه قوه مستقل – مقننه، مجريه و قضاييه – و يا نظام انگلوساكسوني كنترل و توازن – پشتوانه و حمايت مردمي خود را از دست داده، بي اهميت شوند و بتدريج در اين مسير به طور بالفعل جاي خود را به مدلي اقتدارگرا مبتني بر تمركز قدرت بدهند. تمايل آشكاري براي به زير كشيدن قدرت از ارتفاعات ابهام آلود آن در اختيار خبرگان و سرآمدان جامعه و انتقال آن به يك ‹حوزه ي خانگي» تر هست، كه همان حوزه ي ارتباط مستقيم ميان قدرتمندان، كه در راس هرم قدرت اند، و پيروان وفادارشان است كه مدير فوروم هاي ويژه ی خودشان در رسانه هاي اجتماعي اند و شيوه هاي خاص نشر عمومي افكار و ايده هاي خود را دارند.»

– ناسيوناليسم قوميتی از جمله موضوعاتي است كه ترامپ بدان متوسل شده است. دو برگ مهم ديگر او – نگراني و ترس اقتصادي و بيگانه هراسي – به هم وابسته و مرتبط هستند، اما شما اين ارتباط را چگونه ارزيابی می کنيد؟

«هنر او دقيقا در همين جفت و جور كردن اين دو است، اين كه توانسته آنها را به طرز جدايي ناپذيري در يكديگر ادغام كند. ترامپ به خوبي يك شعبده باز ماهر ازعهده انجام اين كار برآمده است – منتها در صحنه جهاني او تنها كسي نيست كه موفق به اجراي اين شعبده بازي شده است. من حتي حاضرم قدمي فراتر برداشته، مدعي شوم، شمار زيادي به اين مورد مد نظر شما، يعني، اختلاط سياست هويتي و هراس اقتصادي اشاره كرده اند. به اعتقاد من كاري كه ترامپ موفق به انجامش شده، در يك جا قرار دادن همه جانبه ی آن ناامني وجودي (اكزيستانسيال) است كه بقايای طبقه كارگر سالخورده و طبقه متوسط فرودست جامعه را به ستوه آورده است – و ديگر اين که به همه آنهايي كه حق و حقوقشان پايمال شده، اين تصور را القا كند، كه حذف بيگانگان، گروه هاي قوميتي بيگانه، پناهجويان و ديگر خارجيان تازه از راه رسيده، همان راه حل فوري است كه همه ترس و هراس شان را به چشم بهم زدني برطرف مي سازد.»

از همراهي تا حذف

– برخي از كساني كه به ترامپ راي دادند، به مقوله رانده شدگان تعلق دارند، چه به خاطر اينكه خود را از دايره شموليت قرارداد اجتماعي بيرون مي بينند و چه به اين دليل كه هرگز اين تجربه را نداشتند كه خود را بخشي از آينده اي معنادار حس كنند – مفاهيمي كه بوناونتورا دي سوسا سانتوس Boaventura de Sousa Santos در اين رابطه به كار مي برد عبارتند از ‹پسا› -و ‹پيشا قرارداد گرايي›. آيا شما با نظر متفكراني چون ساسكيا ساسن Saskia Sassen موافقيد كه پيروزي ترامپ را نشانه پايان مدل اقتصادي كينی John Maynard Keynes مبتني بر شموليت در دوران پس از جنگ جهاني دوم می دانند و سرآغاز مدلي ديگر كه بر تمايلي خلاف جهت مدل پيشين بنا شده است، يعني بر حذف و راندن رقبا از ميدان؟

«گذار از يك جهان نگري همه-شمول به نوع حذف كننده آن، در معناي سياسي و رواني آنبه لحاظ تاريخي گذار تازه ای نيست، بلكه در دوران تاريخي ما دقيقا با يك جهش كيفي همزماني دارد – جهش از جامعه توليد كننده ها به جامعه مصرف كننده هايي كه بدون رانده شدن به حاشيه امکان وجودی ندارند. ‹طبقه فرودست’ی خواهيم داشت كه از باقي بدنه جامعه جدا شده است. حتي نمي توان از طبقه زدايي شدنش گفت، بلكه بيشتر بايستي از تبعيد شدنش از جامعه طبقاتي و قرار گرفتنش در مقوله تازه ي ‹مصرف كنندگان ناكام› ي سخن گفت كه شايسته گي جذب شدن در جمع يا اجتماع را از دست داده اند. تمايل كنوني براي تبديل مشكلات اجتماعي به معضلات امنيتي نيز كمكي به حل مشكلات نمي كند و به معني ريختن آب بيشتر بر همان آسياب قديمی است. هر قدر تور «حذف كردن» گسترده تر شود، ‹صيد› آن نيز از مقوله ی به حاشيه رانده شدن ‹حقيرانه، اما هنوز خوش خيم› به مقوله ی ناخوشايند تر و سمی ترش – و حتي خطرناك و بيمارگونش – جابجا می شود.»

– شما در برخي از آثار و نوشته هايتان، از جمله، ‹در جستجوي سياست’، آنچه را كه خودتان ‹تثليث نامقدس› – ناامني، ترس و آسيب پذيري – مي خوانيد، تجزيه و تحليل كرده، و شرط هاي وجودي آنرا مطرح مي كنيد، كه همان تجربه جدايي هر چه بيشتر دو عنصر قدرت و سياست از يكديگر است. آيا معتقديد اين جدايي يا طلاق لزومأ به پوپوليسم و اشتياق به ظهور ‹مردان قدرتمند› منتهي مي شود؟

«آري، مايلم به اين پرسش شما جواب مثبت بدهم. جدايی يا طلاقي كه شما از آن نام می بريد، از خود خلايي به جا مي گذارد – يك پرتگاه بی حد و حصر، كه از دلش گازهاي مسمومي چون نااميدي و درماندگي توأمان برون مي تراوند. كسي ديگر به ابزارهاي متداول مبارزه سياسي اعتقادی ندارد. نهادها ديگر به وعده هايشان عمل نمي كنند. در جامعه اي كه در آن روز به روز تعداد هر چه كمتري زندگي تحت سيطره رژيم هاي ديكتاتوري و توتاليتر را به خاطر دارند، مردان يا زنان توانا و قدرتمند نه تنها همچون زهر، بل كه همچون پادزهر به نظر خواهند رسيد.»

– بپه گريلو Beppe Grillo، رهبر جنبش پنج ستاره در ايتاليا، در كامنتي كه بلافاصله بعد از اعلام پيروزي انتخاباتي ترامپ نوشت، بر تشابه ميان پيشروي حزب خودش در ايتاليا و موفقيت ترامپ در امريكا تاكيد كرده بود: «آنها كه شهامت تغيير را دارند – آنها كه به سرسختي بريرها هستند – دنيا را به پيش خواهند برد. آري بربرها، يعني امثال ما!»

«نظير امثال گريلو در اروپا با اين نحوه تفكر كم نيستند. كسي که فکر کند تمدن غرب مسير اشتباهي را پيموده است، آنوقت بربرها هم برايش در حكم ناجي و نجات دهنده خواهند بود. به هر حال اين همان كاري است كه آنها خودشان با تمامي قوا براي متقاعد كردن آدمهاي خوش باور انجام مي دهند – و البته آنهايي هم كه از مواهب و مائده هاي تمدن بي نصيب مانده اند، بدشان نمي آيد اين طور فكر كنند. البته اين را هم نبايد از ياد برد كه چه بسا بخش هايي از طبقه حاكم در چنين وضعيتي بخواهند شانس خود را امتحان كنند – درست همانطور كه باورمندان به وجود دنيايي ديگر بخواهند، با توسل به خودكشي، شانس خود را امتحان كنند.»

اين مقاله چکيده ای از مصاحبه مجله ايتاليليی اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن zygmunt bauman جامعه شناس لهستانی است که توسط نيلز ايوار لارسن Niels Ivar Larsen به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون Information درج گرديد.

ترجمه به فارسی: علی يوسفی شمالی
لينک مصاحبه: https://www.information.dk/moti/2016/11/bauman-trump-hurtigt-fix

 

Artiklen er et redigeret sammendrag af et interview i det italienske magasin l’Espresso

© Socialeurope og Information

«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

 

«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

پرسش اصلی اين نيست كه «آيا پناهجويان تهديدي واقعي برای اروپا هستند؟»، بل كه اين است كه «اين وسواس و دلمشغولي با مساله خطر مهاجران چه چيزي درباره ضعف و سستی اروپا به ما مي گويد؟»

Zizek_n

..دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.
.. هدف اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها و بيگانگان تشخيص داده و بازشناسيم ؛ هدف قبول کردن و پذيرفتن آنها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما، جملگی مان، هر يک به طريق خاص خودش، جنون زدگاني عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی تنها اميد ما برای حصول يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.
…ژاك لاكان مدعي بود كه حتي اگر ادعاي شوهر حسدورز در قبال همسرش – اين كه همسرش با مردان ديگري عشق ورزي مي كند – درست باشد، احساس حسادتش همچنان بيمارگونه است. چرا؟ پرسش واقعي اين «نيست كه آيا احساس حسادتش دلائل مستدلي دارد؟»، بل كه بايد پرسيد «چرا او براي حفظ هويت خويشتن به حس حسادت ورزي نيازمند است؟»

در همين راستا ميتوان گفت كه حتي چنانچه بخش بزرگي از مدعيات نازيست ها درباره يهوديان درست بوده باشد – اين كه آنها آلماني ها را استثمار مي كردند ؛ يا دخترانشان را بي سيرت و بي آبرو مي كردند – كه البته مدعياتي نادرست اند، با اين حال چيزی از سامي ستيزي بيمارگونه شان نمی کاست و بواقع هم نمی کاهد، چون دلائل واقعي اين كه چرا نازي ها براي حفظ مقام و موقعيت ايدئولوژيكی شان نيازمند سامي ستيزي (آنتي سميتيسم) بودند، را مخفي مي كند.

آيا ما در اينجا دقيقا شاهد جريان مشابه ای در رابطه با موضوع ترس و هراس از مهاجران و پناهجويان نيستيم؟ بگذاريد به يک قياس افراطی متوسل شويم: حتي چنانچه بخش بزرگي از پيشداوري هاي ما درباره آنها درست بوده باشد – اين كه آنها حاملين بنيادگرايي و تروريسمي پوشيده اند ؛ دزد و متجاوزند – در اين حالت هم سخنان پارانوييدي كه درباره خطر مهاجران مي شنويم، در خود همچنان نشان از بيمارگونگي ايديولوژيك دارد. اين حرف و حديث ها در خودشان بيشتر حامل اطلاعاتي درباره ما، اروپاييان، هستند تا در مورد مهاجران. پرسش واقعي اين نيست كه «آيا مهاجران تهديدي به حال اروپا هستند؟»، بل كه بايد پرسيد اين همه وسواس و دلمشغولي درباره تهديد مهاجران چه چيزي درباره ضعف هاي اروپا به ما مي گويد؟»

در اينجا لازم است دو بعد مساله را از هم متمايز كنيم. نخستين بعد مساله، جو و فضاي رعب و وحشت، و مبارزه با اسلاميزه شدن اروپا است، كه پوچ و باطل بودنش عيان و آشكار است. اين ديدگاه پناهجوياني را كه از ترور و وحشت مي گريزند، با تروريست هايي كه آنها از دست شان گريخته اند، يکسان و برابر می شمارد. به اين واقعيت آشكار كه در ميان جماعت پناهجويان افراد تروريست، متجاوز، بزهكار و.. نيز هستند، در عين حالي كه اكثر قريب به اتفاق آنها انسانهاي مايوس و درمانده اي در جستجوي يك زندگي بهترند – همان گونه كه در جمع پناهجويان گريخته از جمهوري دموكراتيك آلمان عده اي از عوامل استازي هم مخفي بودند – جلوه اي وارونه و كج و معوج داده ميشود. در اين نسخه از واقعيت، مهاجران همچون پناهجويان درمانده و عاجزی تصوير ميشوند که بواقع سرکردگان يك تهاجم اسلامي تازه براي به اشغال درآوردن اروپا هستند. آنچه بيش از همه قرابت و نزديكي بيشتري با واقعيت دارد اينست كه علت العلل مشكلاتي را كه با سرمايه داري جهاني شده كنوني درهم آميخته است، بر جماعتي، كه عده اي مهمان ناخوانده و ناطلبيده اند، فرا مي افكنند. يك نگاه خيره بدگمان هميشه آنچه را كه در جستجوی آن است، پيدا مي كند: «شواهد» همه جا حی و حاضرند، حتي اگر بزودي زود معلوم شود كه نيمي از آنها ساختگي و جعلی بوده اند.

بعد ديگر مساله، وجه آرماني انسان گرايانه دادن به پناهجويان است. اين طرز نگاه به مساله، سد و مانعي در برابر هر گونه تلاشي است كه هدفش رويارويي آشكار با مسائل دشوار و مبرم است، معضلاتی كه منتج از درهم آميختگي و همزيستي شيوه هاي متفاوت زندگي است که در مقابل حقوق ويژه و انحصاري فاشيست هاي نوظهور قد علم مي كنند. نمايش تلخ و شيرين فرايند خود-مجرم-پردازي بي پاياني كه نتيجه اش خيانت ادعايي اروپا نسبت به آرمان هاي انساندوستانه اوست – نمايش اروپاي جنايت كاري كه هزاران جسد و جنازه ي غرق شده در سواحل و مرزهايش به جا مانده است – نمايشي است صرفا جهت ارضاي خود آنان، و فاقد هر گونه ظرفيت و پنانسيل رهايي بخش است. هر چيز «بد و ناصوابي» در مورد «ديگري» مردود شمرده مي شود، يا بصورت فرافكني (نژادپرستانه غربي) ما بر ديگري، يا همچون نتيجه سوء رفتار (امپرياليستي غربي) ما از طريق اعمال خشونت استعماري بر «ديگري» تلقی می گردد. هر آنچه كه در فراسوي اين دايره بسته «ما» جای گرفته است – يا، به بياني ديگر، فرافكني هاي وجه ناجور «سركوب شده» ما بر ديگري. – اين تصور ما كه با آن ديگري «اصيل» روبروييم ، حتی آنگاه كه خودمان را به درستی بروي او مي گشاييم، يعني همان ديگري خوب و معصوم، خودش ناشی از تخيلات و فانتزي ايديولوژيك ماست.

در اين وضعيت جايي براي سازش و مصالحه برخاسته از مذاكره نيست؛ هيچ نقطه اي نيست كه بر سر آن دو سوي ماجرا به توافق برسند («حق با شماست، پارانوييك هاي ضد مهاجر اغراق مي كنند، ولي بلآخره در ميان جمع پناهجويان تعدادي بنيادگرا هم هست…»). حتي ميزان يا درجه نازلی از دقت و درستی موجود در ادعاهاي نژادپرستان ضد-مهاجر هم قادر به حقانيت بخشيدن به پارانوياي آنها نيست، از آن طرف ديگر هم، خود-مجرم-پنداري انساندوستانه نيز به تمامي دال بر خودشيفتگي است که با مواجهه درست با همسايه مهاجر ما نيز سنخيتی ندارد . هدف اصلي، صحبت و گفت و گويي صريح و آشكار، بي هيچ گونه سازشی با نژادپرستي، پيرامون همه مسائل ناخوشايند است.

به اين ترتيب، ما از يك رويارويي درست و بجا با يك همسايه واقعي و شيوه زندگي خاص او، جلوگيری می کنيم. دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.

بايد ياد بگيريم خودمان را به صورت موجوداتی غيرعادي و عجيب و غريب تجربه کنيم، سعي كنيم آداب و سنن مان را در همه وجوه و جلوه هاي غريب، غيرعادي و تصادفی آن ببينيم. جي. كي. چسترتون در «انسان سرمدی» اش غولي را متصور می شود كه همان انسان است منتها برای جانوران طبيعي پيرامونش چونان غولي به نظر مي رسد:

«ساده ترين حقيقت درباره انسان، عجيب و غريب بودن او است؛ و اين تقريبا به معني بيگانه و غريب بودن بر روي زمين است. انسان، با وجود همه متانتش، تو گويِی ظاهر بيروني كسي را دارد كه عادات غريب و بيگانه اش را، به ميزان بيشتري، از سرزمينی ديگر ستانده است تا اين که نتيجه رشد و باليدنش در اين سرزمين باشد . او هم از مزيتي ناعادلانه بهره برده و هم از بي مزيتي يا ضرری ناعادلانه. او در پوست خودش نمی گنجد و در آن راحت نيست ؛ به غرائز خودش اعتماد ندارد. او هم خالقي است كه دست ها و انگشتانش را به طرز معجزه آسايي حركت مي دهد، و در عين حال هم به چلاقي مي ماند كه ناتوان از انجام هر حركتي است. او خود را با ملحفه ها يا پوششی مصنوعي مي پيچد كه اسمشان لباس است ; روي چوب هايي مصنوعي که مبلمان می نامند، لم مي دهد . ذهن او هم از آزادي هاي مشكوك برخوردار است و هم از محدوديت هاي بي در و پيكر. تنها و جدا افتاده در ميان جانوران، اندامش از جنون زيبايي به رعشه مي افتد كه نامش خنده است؛ گويي او به راز و اسرار نهفته ای در صورت و ظاهر كائنات واقف گشته، كه از ديدرس كائنات نيز مخفي مانده اند. او که در ميان جانوران تک و تنها افتاده، خود را ملزم به دور نگه داشتن افكارش از واقعيات بنيادي وجود جسماني خويش مي بيند؛ ملزم به مخفي كردن واقعيات بنيادی هستی اش، تو گويي كه در برابر امكان عالي تري قرار گرفته است كه رمز و راز شرم را می آفريند. چه ما اين چيزها را به حال او طبيعی قلمداد کنيم يا بعنوان اموری تصنعی در طبيعت مورد سوء استفاده قرار دهيم، چيزی يا ميزانی از منحصر به فرد يا بی نظير بودن آنها کم نمی کند.»

آيا يک «راه و رويه زندگی» دقيقا به معنای راه و رويه ی غريبه و بيگانه بودن بر روی زمين نيست؟ يک «راه و روش زندگی» ويژه، صرفا آميزه ای از «ارزش های» – مسيحی، اسلامی – انتزاعی نيست ; بل که در شبکه پيچيده ای از اعمال روزمره مندرج و مستقر است: اين که ما چگونه می خوريم و می نوشيم، آواز می خوانيم، معاشقه می کنيم، و چگونه با اصحاب قدرت ارتباط برقرار می کنيم. ما چيزی جز راه و رويه زندگی خودمان «نيستيم»: راه و روش زندگی ما طبيعت دوم ما است، به همين خاطر است که «تعليم و آموزش» مستقيم در آن تغييری ايجاد نمی کند. برای اين کار، چيز راديکال تر و اساسی تری لازم است، نوعی «امر بيرونی» برتولت برشتی، يک تجربه عميق وجودی که با کمک آن به طور ناگهانی به پوچی احمقانه و تصادفی بودن آداب و سنن و مناسک خود پی ببريم – در راه و رويه بوسيدن ها و در آغوش کشيدن های ما هيچ چيز طبيعی وجود ندارد، در نحوه ی شستشو هامان، در طرز و رفتار و آداب غذا خوردن هامان نيز.

بنا بر اين مساله اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها تشخيص داده و بازشناسيم، بل که هدف قبول کردن و پذيرفتن غريبه ها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما جملگی ، هر يک به طريق خاص خودش، مجنون هايِ عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی يگانه اميد برای يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

منبع: http://www.newstatesman.com/politics/uk/2016/02/slavoj-zizek-what-our-fear-refugees-says-about-europe

«قاچاق انسان در لباس مبدلي به نام ترافيكينگ»

«قاچاق انسان در لباس مبدلي به نام ترافيكينگ»

مطلب از: روزنامه دانماركي اينفورماسيون
ترجمه از متن دانماركي: علي يوسفي شمالي

Smugling_n

اتحاديه اروپا سياست جديد مربوط به قاچاق انسان را در دست بحث و بررسي دارد، و بهمراه آن بحث تازه اي مطرح ميشود: آيا نقل وانتقال پناهجويان و مهاجران اسمش ‹قاچاق› است يا ‹ترافيكينگ’؟
اين مفاهيم از اهميت بالايي برخوردارند، چون از آنها براي حقانيت بخشيدن به سياست هايي بسيار متفاوت با تبعاتي بسيار متفاوت به حال همه آن انسان هايي استفاده ميشود كه موضوع اصلي دخيل در اين قضايا هستند.نيويورك تايمز در روز پنجشنبه در صفحه اولش چنين تيتر زده بود: سازمان آتلانتيك شمالي، ناتو، در صدد است تا به جريان «ترافيكينگ» در درياي اژه خاتمه دهد. اين عنوان يكي از اخيرترين نمونه هاي تمايلي تازه براي تغيير نام قاچاقچيان انسان به ‹ترافيكرس› است.

هستند بسياري كه كلمه ‹ترافيكينگ› را با زنان مهاجري مرتبط ميدانند كه به خودفروشي واداشته مي شوند. شكي نيست كه از اين مفهوم تا مفهوم پناهجويان گريزان از جنگ داخلي سوريه، فاصله نسبتا زيادی است. با اين حال، هر دوي اين گروه، مطابق آيين نامه جديد شوراي وزيران اتحاديه اروپا، با رسميت بيشتري ذيل مفهوم ‹قربانيان ترافيكينگ› طبقه بندی مي شوند.

بنا به گزارش شوراي وزيران اين اتحاديه، اين شورا اينروزها در حال بحث و بررسي طرحي پيرامون معادل سازي دو مفهوم ‹قاچاق› و ‹ترافيكينگ› است. بر اساس اين طرح، كه شبكه رسانه اي اروپايي statewatch.org

بر روي صفحه خانگيش قرار داده است، دلائل اتحاديه اروپا براي توجيح اين معادل سازي واژگاني – مفهومي رشد فزاينده قاچاق انسان و تبديل آن به شكلي از بزهكاري خشونت آميزي بيان شده است كه با هر دو فرم خشونت جسماني و رواني و نقض حقوق بشر پيوند و ارتباط تنگاتنگي دارد.

در پروتكل ضد قاچاق انسان سازمان ملل اين گونه قيد شده است، كه «قاچاق همانا انتقال غير قانوني و عبور دادن و گذراندن يك شخص از مرزهاي يك كشور با هدف درآمدزايي است.» قاچاق در اين معنا – بر خلاف ‹ترافيكينگ› – ارتباطي با بهره برداري، اجبار، و نقض حقوق بشر ندارد. فرد مهاجر يا پناهجو بر سر موضوع قاچاق شدنش با قاچاقچيان به توافق رسيده است.

مطابق تعريف سازمان ملل » ‹ترافيكينگ› ، بر عكس قاچاق، زماني رخ ميدهد كه شخصي زمام اختيار شخص ديگري (بدون توافقي ميان شان) را با هدف بهره برداري از آن شخص در دست بگيرد.» همان طور كه مي بينيم دو مفهوم ‹بهره برداري› و ‹توافق› در اينجا نقشي اساسي بازي مي كنند. مطابق اين تعاريف، شخص قاچاق شونده با قاچاقچي اش به توافق رسيده است، حال آن كه شخص موضوع ‹ترافيكينگ› يا انتقال يافته و ترافيك شده، با اجبار و برخلاف ميلش مورد بهره برداري قرار مي گيرد.

اما حتي تحت شرايط و در مواردي كه در آن پناهجويان و مهاجران توسط قاچاقچيان مورد اذيت و آزار واقع ميشوند، صحبتي از ‹ترافيكينگ› در ميان نيست. سواي اختلاف در تعاريف مفهوم ‹توافق› و ‹بهره برداري› ، آنجا كه شخصي به صورت قاچاق وارد مرزهاي كشوري ميشود، موضوعيت ‹قاچاق› به شكلي نمونه از دست ميرود. ‹ترافيكينگ› لزوما فقط با عبور از مرزها اتفاق نمي افتد، بل كه مي تواند در داخل مرزهاي يك كشور هم صورت بگيرد. همان طور كه رئيس سازمان جهاني مقابله با بردگي ، آيدان مك كيد، در نقدي بر اختلاط كاربرد اين دو مفهوم در روزنامه گاردين اشاره كرده است، ميتوان شخصي را از كاونتري به منچستر ‹انتقال› داد (ترافيك كرد).

‹ترافيكينگ› در قياس با ‹قاچاق› انسان از بازه زماني بيشتري نيز برخوردار است. ميان مهاجر و انتقال دهنده اش ارتباطي هست، چون مهاجر زير بار منت و دين كسي است كه او را از مرز عبور داده است و از اين رو سعي در پرداخت دين خود به انتقال دهنده اش دارد. بنابراين ميتوان گفت ‹ترافيكينگ› به معناي دقيق تر كلمه، درباره اجباري درازمدت و بهره برداري غيرمنصفانه از نيروي كار يك انسان است و نه فقط موضوع عبور دادن و انتقال مخفيانه انساني به داخل مرزهاي كشوري ديگر.

مطابق طرح هاي رو شده اخير شوراي وزيران اتحاديه اروپا، مقابله با شبكه هاي نقل و انتقال غير قانوني و قاچاقچيان آدم همچنان از اولويت بالايي برخوردار است، و اتحاديه اروپا گام هاي بعدي در راستاي عمليات نظامي اين اتحاديه در آبهاي مديترانه را خوشامد مي گويد.

اما چرا اين دو مفهوم را معادل هم قرار ميدهند؟ اختلاط آنها را بايد اين گونه فهميد، كه بسياري از انسان هايي كه به طور رسمي به عنوان قربانيان غير-اروپايي ‹ترافيكينگ› شناخته ميشوند، براي ورودشان به داخل مرزهاي كشورهاي اتحاديه اروپا، از كمك و ياري قاچاقچيان برخوردار بوده اند. در چنين مواردي، لزوما مرز روشن و آشكاري ميان اين تقسيم بندي ديده نمي شود، زيرا يك مهاجر را هم مي شود به طور قاچاقي وارد وضعيت ترافيكينگ كرد. اما با وجودي كه حدفاصل و مرز مشخصي هم در ميان نيست، باز براي پيشبرد أهداف خود و حقانيت بخشيدن به يك روند سياسي ويژه، دست به دامان مخلوط كردن اين مفاهيم با يكديگر ميشوند.

ترجمه: علي يوسفي شمالي
لينك مطلب :

http://www.information.dk/561626?utm_content=bufferb80e7&utm_medium=social&utm_source=plus.google.com&utm_campaign=buffer

«آلن بديو: يک عمر نوشتن»

«آلن بديو: يک عمر نوشتن»

«امروزه انسانهای زيادی هستند که لذت عشق را نمی شناسند. آنها از لذت و تمتع جنسی باخبرند، اما همه ميدانيم لاکان درباره لذت جنسی چه نظری داشت.»

Alain Baiou_n

عشق، به گفته برجسته ترين فيلسوف زنده فرانسه، «عهد و پيمانی ميان دو نارسيست يا خودشيفته نيست، بل که بيشتر از آنست. عشق ساخت و سازی است که شرکت کنندگان خود را به فراتر رفتن از خودشیفتگی (شان) واميدارد. برای برقراری و دوام عشق، فرد ناگزير از اختراع دوباره خويشتن است.»

«در حالی که لذت و شهوت بر ديگری متمرکز ميشود، و همواره به گونه ای بتواره، حول اشياء مشخصی، چون پستان ها، باسن و آلت تناسلی می گردد، عشق، بر هستی آن ديگری ناظر است، ديگری همانگونه که به تمامی مسلح به هستی اش، بدرون زندگی من پا گذاشته است، و زندگي ام را متعاقبا مختل و نيازمند تعمير و بازسازی دوباره کرده است.»

به بيانی ديگر، عشق، از جهات بسياری، نقطه مقابل رابطه جنسی است. عشق، به باور بديو، نتيجه فوران جنون آميز و اخلال گر شانس يا تصادف در زندگی ما است. او اين مساله را به زبانی فلسفی اين گونه بيان می کند: «تصادفی بودن مطلق ديدار يا ملاقات دو نفر به صورت تقدير جلوه می کند. تنها با اظهار عشق است که يک جابجايی از شانس يا تصادف به تقدير صورت می گيرد و نيز از همين روست که اين عمل تا اين درجه مخاطره آميز است و با نوعی از ترس و هراس هولناک از صحنه درهم آميخته است. کار عشق همـــانا فائق آمدن بر همين ترس است.

بديو از مالارمه نقل قول می کند، همو که شعر را همچون «شانس يا تصادفی ميديد که می بايست کلمه به کلمه به شکست کشانيدش». يک رابطه عاشقانه نيز از وضعيتی مشابه با آن برخوردار است. «سرسپردگی و وفاداری در عشق، به اين پيروزی پيشرفته اشاره دارد: اين که تصادفی بودن يک ملاقات را از طريق ابداع آنچه که پايدار و ماناست، با تلاشی هر روزه به شکست بکشانی.»

چنين تمجيد و ستايشی از وفاداری خلاق يقينا نشان دهنده آنست که بديو مرد اين دوره و زمانه نيست. به گفته بديو «اينروزها در پاريس پنجاه درصد زوج ها بيشتر از پنج سال با همديگر سر نمی کنند. اين مساله به باور من غم انگيز و ناراحت کننده است چون معتقدم خيلی از اين آدمها لذت عشق را نمی شناسند. آنها لذت و تمتع جنسی را می شناسند – امـــا همه ما ميدانيم لاکان چه ديد و نگاهی به موضوع لذت جنسی داشت.»

لينک مصاحبه اش با استوارت جفريس:
http://www.theguardian.com/culture/2012/may/18/alain-badiou-life-in-writing

معرفي كتاب «اشك هاي طاووس»

معرفي كتاب «اشك هاي طاووس»

سفر به سرزمين ايزدي ها پيش از دولت اسلامي موسوم به داعش
پيتر وينگورد

«حكايت مردمي كه فرياد كمك خواهي شان به گوش جهانيان نرسيد.»
Ezidis_n 

در ماه آگوست سال ٢٠١٤ دولت اسلامي مبادرت به پاكسازي قومي أقليت هاي مذهبي مستقر در شمال عراق مي كند. كردهاي ايزدي از جمله گروههاي قومي بودند كه در معرض اين پاكسازي قرار گرفتند، شكنجه شدند، مورد تجاوز واقع شدند، به بردگي برده شدند، فروخته شدند و به قتل رسيدند.

آن دسته از ايزدي ها كه بخت يارشان بود و از ماشين قتل و غارت و كشتار داعش جان سالم به در بردند، مجبور به جلاي وطن و گريختن از سرزمين ابا و اجداي خود شدند كه رابطه تنگاتنگي با مذهب شان داشت.

پيتر وينگورد از محل زندگي ايزدي ها در شمال عراق پيش از وقوع اين فجايا ديدار كرده بود. كتاب اين نويسنده دانماركي روايتي است از يك فرهنگ ويژه، از يك نظام مبتني بر كاست، دراويش، آفتاب پرستي، زيارت و بيش از همه، آن فرشته افسانه ای معروفش، ملك طاووس.

پيتر وينگورد: اشك هاي طاووس
سفر به سرزمين ايزدي ها پيش از دولت اسلامي

تاريخ انتشار: ژانويه ٢٠١٦
تعداد صفحات: ٢٦٠
قيمت: ١٧٩،٩٥ كرون
شماره ثبت: ٩٧٨-٨٧-٧٦٩٥-٣٧٧-٥

براي كسب اطلاع بيشتر در مورد ملك طاووس رجوع شود به:
https://en.m.wikipedia.org/wiki/Melek_Taus

«ﭘﻴﺘﺮ ﺳﻮِﺭﻳﻦ ﻛﺮﻭﻳﺮ، ﻧﻘﺎﺵ ﺩاﻧﻤﺎﺭﻛﻲ ﺯاﺩﻩ ي ﻧﺮﻭﮊ»

«ﭘﻴﺘﺮ ﺳﻮِﺭﻳﻦ ﻛﺮﻭﻳﺮ، ﻧﻘﺎﺵ ﺩاﻧﻤﺎﺭﻛﻲ ﺯاﺩﻩ ي ﻧﺮﻭﮊ»

Krøyer_museum_maanedenbillede_sep_2011_600x250

«ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮاﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺗﻮﺭ از ﺁﺏ ﺩﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺷﻤﺎﻝ . اﻭاﺧﺮ ﻋﺼﺮ.» (1883)
اﺛﺮ: ﭘﻴﺘﺮ ﺳﻮِﺭﻳﻦ ﻛﺮﻭﻳﺮ, ﻧﻘﺎﺵ ﺩاﻧﻤﺎﺭﻛﻲ (1909-1851)

ﭘﻴﺘﺮ ﻛﺮﻭﻳﺮ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺳﺎﻝ 1882 اﺯ «اﺳﻜﻪ ﻳﻦ» ﺩﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺷﻤﺎﻟﻲ ﺩاﻧﻤﺎﺭﻙ ﺩﻳﺪﻥ ميکند. ﻋﺸﻖ و ﻋﻼﻗﻪ ي ﻭاﻓﺮﺵ ﺑﻪ ﺳﻮاﺣﻞ و ﻣﺤﻴﻄ اﻃﺮاﻓﺶ, و ﻧﻴﺰ اﺷﺘﻴﺎﻗﺶ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪاﻥ ﭘﺎﻱ اﻭ ﺭا ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻲ ﻛﺸﺎﻧﺪ.

ﻛﺮﻭﻳﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1889 ﺑﺎ ﻣﺎﺭﻱ ﺗﺮﻳﭙﻜﻪ, ﻛﻪ اﻭ ﻫﻢ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ, اﺯﺩﻭاﺝ ﻛﺮﺩ و ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1894 ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﻫﻤﺴﺮﺵ اﺟﺎﺯﻩ ﻳﺎﻓﺖ ﺑﺎﻏﺴﺘﺎﻥ اﺳﻜﻪ ﻳﻦ, ﻛﻪ ﻣﺤﻞ اﻗﺎﻣﺖ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﭘﻴﺮ اﺩاﺭﻩ ﺛﺒﺖ اﺣﻮاﻝ ﺷﻬﺮ ﺑﻮﺩ, ﺭا اﺟﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ و ﺁﻥ ﺭا ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﻱ ﻛﻨﺪ, ﻋﻤﺎﺭﺗﻲ ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ اﺳﻢ «ﻋﻤﺎﺭﺕ ﻛﺮﻭﻳﺮ» ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ. ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ «ﻭﻳﺒﻪ ﻛﻪ» ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻃﻼﻕ ﻣﺎﺭﻱ و ﻛﺮﻭﻳﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1906 ﻣﺪﺕ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭا ﺻﺮﻑ ﻣﺮاﻗﺒـﺖ اﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ اﺳﻜﻪ ﻳﻦ ﻣﻴﻜند.

ﻛﺮﻭﻳﺮ اﺯ ﻫﻤﺎﻥ اﺑﺘﺪاﻱ ﻭﺭﻭﺩش ﺑﻪ اﺳﻜﻪ ﻳﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﻱ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ, و ﺣﻀﻮﺭﺵ ﻧﻆﺮ و ﺗﻮﺟﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻋﻤﺎﺭﺕ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪاﻥ در اﺳﻜﻪ ﻳﻦ ﺟﻠﺐ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻫﻨﺮﻣﻨﺪاﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﺮاﻱ ﻛﺎﺭ و ﺗﻔﺮﻳﺢ ﺩﺭ اﻳﻨﺠﺎ ﺟﻤﻊ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ و ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭا ﺳﭙﺮﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ – و ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺟﺸﻦ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﺑﻪ اﺑﺘﻜﺎﺭ ﻛﺮﻭﻳﺮ ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻴﺸﺪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ اﻭ ﻟﺬﺕ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻫﻢ اﺯ ﺟﺸﻦ و ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ ﻫﺎﻱ اﻳﻨﭽﻨﻴﻨﻲ ﻣﻴﺒﺮﺩ.

ﺷﻬﺮﺕ و ﻣﺤﺒﻮﺑﻴﺖ ﻛﺮﻭﻳﺮ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻪ اﺯ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻫﺎﻳﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻭ ﺩﺭ اﺳﻜﻪ ﻳﻦ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ, ﺁﺛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﻴﻮﻩ ي ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺁﺳﻮﺩﻩ و ﻓﺎﺭﻏﺒﺎﻟﻲ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪاﻥ, اﻃﻤﻌﻪ ﻫﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ , ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻱ اﻃﺮاﻑ ﺳﺎﺣﻞ و ﻏﺮﻭﺏ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﺎﺩﻣﺎﻧﺪﻧﻲ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﻧﻮﺭ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ.

ﻛﺮﻭﻳﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﺑﺘﻼ ي ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻇﺎﻫﺮا ﺭﻭاﻧﭙﺮﻳﺸﻲ و اﻓﺴﺮﺩﮔﻲ ﺩﻭﺭﻩ اﻱ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ, ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ اﻭاﻳﻞ ﺳﺪﻩ ي ﺑﻴﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻴﺪﻟﻔﺎﺭﺕ ﺑﺴﺘﺮﻱ ﺷﺪ. اﻳﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﺳﻼﻣﺘﻲ اﻭ ﺭا ﭼﻨﺎﻥ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺒﺮﺩ ﻛﻪ ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﺮﮒ ﺯﻭﺩﻫﻨﮕﺎﻣﺶ ﺩﺭ ﻧﻮاﻣﺒﺮ 1909 ﺩﺭ ﺳﻦ 58 ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺸﺩ. پيکر ﻭﻱ ﺩﺭ ﺑﻠﻮاﺭ اﺳﻜﻪ ﻳﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺷﺪ.