«ژيژك: کنترل و دستکاری آدمهايي كه به خيال خودشان آزاد و خوشبخت اند، راحت تر است»

«ژيژك: کنترل و دستکاری آدمهايي كه به خيال خودشان آزاد و خوشبخت اند، راحت تر است»

Zizek_Media

مفهوم خوش بختي رابطه تنگاتنگي با توانايي يا عدم توانايي ما در رويارويي با تبعات اميال و شهوات ما دارد: بهاي خوش بختي هر فرد در اسارتي است كه او در زندان اميال نامرتبط و ناهمگون خويش به سر مي آورد. تصور ما در زندگي روزانه مان اينست كه ما آرزومند داشتن چيزهايي هستيم، كه در واقع ميلي به داشتن آنها نداريم. بدترين اتفاقي كه مي تواند براي ما بيفتد، اين است كه آنچه را كه «به طور رسمي» مي خواهيم، «بدست بياوريم». خوش بختي براستي اساسن رياكارانه است.

مورد ويژه سوء استفاده و بهره برداري از داده هاي رأي دهندگان آمريكايي از سوي «كمبريج آناليتيكا،» كه به دستكاري كردن انتخابات منتهی شد، بر اساس مطالعات دقيق و موشكافانه درباره شخصيت، خوشبود و خوشبختي آدمها انجام گرفت. هيچ تعجبي هم ندارد. كنترل و دستكاري بخشي جدايي ناپذير از استنباط ما از مفهوم خوش بختي و مشغله ما با اين مفهوم است.

«كمبريج آناليتيكا» براي دونالد ترامپ و كارزار انتخاباتي ديجيتاليزه او نقشي اساسي ايفا كرده است، به طوري كه اين شركت با كمك يك اپليكيشن موفق به جمع آوري داده ها و اطلاعات درباره بخشي از رأي دهندگان آمريكايي شد.

كريستوفر وايلي را مي توان چهره شاخص يك قهرمان بزرگ زمان خود بشمار آورد. گياهخوار همجنس گرايي كه در سن ٢٤ سالگي همان ايده اَي را دريافت كه توسط «كمبريج آناليتيكا» مورد استفاده قرار گرفت.

اين شركت تجزيه و تحليل اطلاعات نقش تعيين كننده اَي در كارزار خروج بريتانيا از اتحاديه اروپا، تا هنگام انجام راي گيري براي بركسيت، بازي كرد.

نقشه كريستوفر وايلي «شبيخون» اطلاعاتي زدن به فيسبوك، سرقت اطلاعات و داده هاي ميليون ها آمريكايي و استفاده از اطلاعات خصوصي و شخصي آنها براي ترسيم پروفايل هاي هوشمندانه روانشناختي و سياسي اي بود كه مي توانست در راستاي هدفمندسازي تبليغات سياسي استفاده شوند ؛ به همين خاطر آنها دقيقن به كساني متوسل شدند كه نگاهشان به اين آگهي ها بود.

كريستوفر وإيلي در لحظه اي خاص به طور جدي متوجه اشتباه خود شد ؛ او در مصاحبه اَي با روزنامه گاردين گفته بود: «چه كار جنون آميزي! اين شركت پروفايل هاي ٢٣٠ ميليون كاربر آمريكايي را در اختيار خود دارد، و حال خواستار همكاري با پنتاگون شده اند؟ انگار نيكسون باشي و تو رگی هم زده باشي.»

آنچه به اين روايت رنگ و لعابي جذاب داده، تركيب و مجموع عناصري است كه ما به طور طبيعي آنها را متضاد مي شماريم. جريان راست-آلترناتيو كه خود جنبشي در خدمت آمريكاييان سفيدپوستِ كاملن معمولي، سختكوش و عميقا مذهبي است، خود را حامي ارزشهاي سنتي و مخالف منحرفين اخلاقي منحطي چون همجنس گرايان، گياهخواران و گيك هاي (مخ هاي) كامپيوتر ميداند.

اما اكنون معلوم شده كه پيروزي هاي انتخاباتي آنها دقيقن توسط همان نوع گيك هاي كامپيوتري به اجرا درآمده كه مورد انزجار آنها بوده است. ما با وضعيتي طرفيم كه از بيشتر لحاظ به شوخي شباهت دارد. نشانه ها بروشني حاكي از ضعف در داخل صفوف پوپوليست هاي موسوم به راست-آلترناتيو است – يعني آنها براي حفظ جذابيت جريان خود براي آمريكاييان درس نخوانده و برخاسته از طبقات پايين اجتماع (ردنكس) محتاج پيشرفت هاي فني هستند. اين امر خود نافي اسطوره اي است كه گيك هاي كامپيوتر تنها و منزوي را لزوما انسانهاي ‹مترقي› يا برضد ‹نظام› مي داند.

«روانشناسي مثبت»

اگر به مجموعه شرايط پيرامون «كمبريج آنالوتيكا» دقيق شويم، بروشني مي بينيم كه دستكاري كردن هاي خونسردانه و نگراني درباره موضوع عشق و رفاه حال انساني بواقع دو روي يك سكه واحد را تشكيل مي دهند.

در مقاله اي كه در «ريويو آو بوكز نيويورك» درج شد، تاسمين شاو به توصيف «نقش شركتهاي خصوصي در پيشبرد و استفاده از فن آوري هاي دولتي در راستاي تنظيم رفتاري مردم» مي پردازد. بارزترين نمونه آن طبيعتن مورد «كمبريج آنالوتيكا» است:

«نقش دو روانشناس جوان در اين رابطه انكار نشدني است. نفر اول مايكل كوسينسكي است كه به همراه همكلاسيش در دانشگاه كمبريج موفق به ساختن اپليكيشني شد كه مي توانست صفات شخصيتي كاربران فيسبوك را از روي لايك هايشان سنجيده و تشخيص دهد. مركز روانشناسي مثبت در دانشگاه پنسيلوانيا از آن در رابطه با پروژه ي كاربرد داده هاي بزرگ براي سنجيدن خوشبختي و خوشبود انسانها در راستاي ارتقا رفاه كلي آنان استفاده كرد. نفر دوم، الكساندر كوگان، است كه او نيز سروكارش با روانشناسي مثبت بوده و مقالات علمي چندي در خصوص خوشبختي، نيكي و عشق نوشته است.»

آنچه كه جالب توجه است، «نحوه گره خوردن علائق و منافع دفاعي و اطلاعاتي – امنيتي به گونه اي خفن با تحقيقات مرتبط با موضوعاتي چون نيكي و عشق است،» كه تاسمين شاو نشان مي دهد. بايد پرسيد چگونه مطالعاتي از اين دست توانايي جلب اين ميزان از توجه از سوي سازمان هاي اطلاعاتي و شركتهاي آمريكايي و بريتانيايي را دارد كه كارشان توليد ابزار و آلات نظامي است؟

تاسمين شاو مي نويسد، مارتين سليگمن همان محققي است كه تجسم عيني پيوند و گره خوردن اين دو امر با يكديگر است. او در سال ١٩٩٨ «جنبش روانشناسي مثبت را در خدمت مطالعات پيرامون خصوصيات و عادات شخصي اي بنا نهاد كه مولد احساس اصيل خوشبختي و خوشبود هستند، و اين امر خود به يك صنعت توليد غول آساي نگارش كتابهاي خودآموز عامه پسند دامن زده است. همين تحقيقات همزمان سر آغاز جذب سرمايه گذاري هاي نظامي به سمت يك ايده ابتكاري شد كه هدفش تقويت قدرت مقاومت رواني سربازان بود.»

البته استفاده از روانشناسي رفتاري در راستاي اثرگذاري آن بر احوال انسانها امر «شرارت آميزي» نيست كه سياستمداران مكار كشف كرده باشند، بلكه بخشي جدايي ناپذير از اين علم است.

تاسمين شاو در ادامه مي نويسد «هدف از اين برنامه ها صرفا تجزيه و تحليل و توليد دانش و آگاهي پيرامون حالات گوناگون روحي و رواني آدمها نيست، بلكه كشف روشها و فنوني است براي تحت تاثير قرار دادن يا «گراياندن» آدمها به سمت آنچه روانشناسي مثبت آنرا خوشبود حقيقي مي خواند، كه شامل خصوصيات شخصيتي چون قدرت مقاومت و خوش بيني است.»

مشكل اما طبيعتن در همين «گراياندن» است، كه از چنان تاثيري بر افراد برخوردار نيست كه به آنها در غلبه بر اموري كمك كند كه تحقيقات مورد نظر از آن به عنوان «نابخردي ها» ياد مي كند. علوم رفتاري مدرن هدفش «بهره بردن و سود جستن از نابخردي هاي ما است نه غلبه كردن بر آنها. علمي كه هدفش فراهم ساختن فنون و روشهاي تنظيم رفتاري است، سرانجامش به آنجا ختم مي شود كه به انسانها بيشتر همچون سوژه هاي قابل دستكاري بنگرد تا به مثابه بازيگراني خردورز. چنانچه فنون و مهارت هاي اينچنيني در كانون توجه استراتژي سايبري مرتبط با امور اطلاعاتي و نظامي ايالات متحده آمريكا قرار گيرد، بايستي آنرا نشانه لزوم تلاشي سخت تَر جهت مقابله با تمايلاتي دانست كه مي كوشد زندگي روزانه و جامعه دموكراتيك ما را تحت تاثير قرار دهد.»

«توتاليتاريسم جديد»

در آغاز نضج بي آبرويي «كمبريج آنالوتيكا» رسانه هاي گروهي ليبرال رخدادها را به نحو گسترده اي منعكس مي كردند. همراه با دانش و آگاهي ما درباره جديدترين پيشرفتها در عرصه بيوژنتيك (برنامه ريزي كردن مغز انسان و نظاير آن)، انعكاس رسانه اي وسائل ارتباط جمعي تصويري درخور و ترسناك از اشكال تازه كنترل رفتار اجتماعي به معرض نمايش گذاشت كه شكل قديمي و قرن بيستمي «توتاليتاريسم» براي كنترل مقاصد و نيات انسانها در برابر آن روشي ابتدائي و ناشيانه به نظر ميرسد.

براي درك كامل حجم ميزان سلطه و كنترل بر مكنونات دروني افراد لازم است نگاهمان را از همكاري ميان شركتهاي خصوصي و احزاب سياسي (همانند موردي چون «كمبريج آنالوتيكا») برگيريم و به سمت روابط ميان شركتهاي پردازشگر داده هاي اطلاعاتي چون گوگل و فيسبوك و خدمات امنيتي دولتي بيفكنيم.

براي درك چگونگي نحوه كنترل بر زندگي مان، و نيز چگونگي برداشت مان از كنترل اينچنيني به مثابه آزادي، لازم مي آيد نگاهمان را متوجه رابطه پوشيده ميان ارگانهاي دولتي سري و شركتهاي خصوصي اي كنيم كه «بستر هاي مشترك ديجيتالي» ما را تحت كنترل و نظارت خود دارند. بيشتر از آن كه از كشوري مانند چين شوكه بشويم بايستي از خودمان شگفت زده باشيم.

ما خود دقيقن همان شكل مشابه كنترل و تنظيم رفتاري را پذيرفته ايم، اما در عين حال هم معتقديم و قانع شده ايم كه از آزادي تام و تمام خودمان برخورداريم و خدشه اي بر آن وارد نشده – در حالي كه چيني ها خيلي خوب مي دانند كه رفتارشان زير نظر است و كنترل مي شود.

بي ثمر و بي خاصيت شدن اشكال مستقيم و آشكار سركوب و سلطه مهمترين دستاورد فعاليت مجتمع هاي نظامي – شناختي جديد بوده است. كنترل رفتاري انسانهايي كه خود را بازيگراني آزاد و مستقل مي شمارند، كار چندان سختي نيست. همه اينها واقعيات واضح و آشكاري هستند. بايد گامهاي بعدي را برداشت.

«خوشبختي در كنترل کردن است»

عمده ترين نقدي كه نسبت به اين پديده انجام شده، لايه يا رويه ی بيروني تحقيقاتِ به ظاهر معصوم در خصوص خوشبختي و خوشبود انسانها را از هم گسسته و مجموعه پوشيده اي از كنترل و دستكاري رفتار اجتماعي را عريان مي سازد كه توسط شركتهاي خصوصي و نهادهاي دولتي در اتحاد نامقدس اين دو به اجرا در مي آيد.

البته و در واقع يك تحليل انتقادي ديگري هم هست كه از اهميت مشابه اي برخوردار است. به جاي آن كه تنها به اين پرسش بسنده كرد كه چه رازهاي سربه مهري پس پشت تحقيقات پيرامون خوشبختي مخفي شده اند، بايستي نفس اين تحقيقات را زير سؤال برد. آيا مطالعات علمي درباره موضوع خوشبختي و خوشبود انسان براستي بري از خطا و اشتباه اند، يا اين كه در واقع با جاه طلبي هاي حصول كنترل و فريبکاری آلوده شده و درهم آميخته اند؟ حال آيا مي توان گفت «كمبريج آنالوتيكا» نمونه اي از سوء استفاده كردن از علم و دست بردن در آن نبوده بل كه برعكس نمونه اي از كاربرد درست و هدفمند علم بوده است؟

چگونه است كه شيوع اضطراب و افسردگي در اين سالهاي عصر لذت گرايی ِمعنوي شده، كه خوشبختي معنا و مقصود اصلی زندگي در آن است، به حالت انفجارگونه خود رسيده است؟

بايد خطر كرد و گامي فراتر برداشت و نگاهي به تصورات خود پيرامون موضوع خوشبختي افکند : براستي چه وقت مي توان گفت كه مردم احساس خوشبختي مي كنند؟ در اواخر دهه هاي هفتاد و هشتاد ميلادي مردم در كشور چكسلواكي به طريق خودشان احساس خوشبختي «مي كردند.» سه شرط اساسي خوشبختي در هر حال فراهم بود:

نخست اين كه نيازهاي مادي آنها مرتفع شده بود، گرچه نه «خيلي» زياد. آگاهي از اين واقعيت كه گهگاه كالايي به اندازه كافي يافت نشود و در دسترس همگان نبايد (مثلا فقدان قهوه به مدت چند روز، نبود گوشت گاو، قطع برنامه های تلويزيونی)، تجربه آن چنان ناگواري نيست. اين دوره هاي كوتاه و گذراي تجربه فقدان اجناس و كالا، استثناعاتي هستند تا به مردم يادآوري كنند كه از بركت وجود كالاهاي عادي در دسترس خوشحال باشند.

از سوي ديگر مردم «آن ديگري» (حزب) را براي سرزنش كردن و مقصر دانستن براي مشكلات شان داشتند، حال اين مشكل هر چه بوده باشد. هرگز كسي احتياجي نمي ديد كه خودش را به خاطر چيزي سرزنش كند و مسئول بداند.

و در نهايت «آن مكان دوم» (جامعه مصرفي غرب) را داشتند كه در افكار و رؤياهاي مردم حضور داشت و مردم دستكم به اندك دفعاتي موفق به ديدارش مي شدند.

اين مكان براي آنها نه خيلي دور بود و نه خيلي نزديك. چنين توازن ظريف و لذت بخشی اما دوام نياورد و پايدار نماند. چه چيزي آنرا فرو پاشاند؟ ميل و شهوت. همان ميل و شهوتي كه مردم را به جلو پيش مي راند تا از حركت باز نمانند – تا سرانجام به دام نظامي گرفتار آيند كه در آن اكثريت بزرگي از جمعيت قطعن از خوشبختي كمتري برخوردار هستند.

«رياكاري»

خوش بختي به لحاظ ماهوي – در جوهر و ذات خود – امري مخدوش، متناقض و تعين ناپذير است. اينجا به ياد مهاجري آلماني در آمريكا می افتيم. وقتی از او پرسيدند که آيا احساس خوشبختي مي كند، پاسخ داد: «آري، آري، من بسيار خوشبخت هستم، منتها گلوكليش نيستم (aber glücklich bin ich nicht).»

خوش بختي مقوله ای برخاسته از فرهنگ هلني يوناني يا بت پرستانه است. براي بت پرستان معناي زندگي در خوشبخت زيستن است («اين كه آدم تا پايان عمر خود را در احساس خوشبختي سر کند» خودش يك نسخه مسيحي از بت پرستي است)، و اين كه تجربه هاي ديني يا فعاليت سياسي در خود حائز شكل عالي تري از خوشبختي است (كه نزد ارسطو مي توان سراغ گرفت.) نبايست تعجب كرد از اين كه كسي چون دالاي لاما، وقتي به اقصا نقاط جهان سفر و درباره مفهوم خوشبختي موعظه مي كند، با توفيق چنان بالايي مواجهه شود. و اين كه او در كشوري مانند آمريكا كه امپراطوري بي كم و كاست خوشبختي است، از بيشترين ميزان تحسين بهره مند شود.

مفهوم خوش بختي رابطه تنگاتنگي با توانايي يا عدم توانايي ما در رويارويي با تبعات اميال و شهوات ما دارد: بهاي خوش بختي هر فرد در اسارتي است كه او در زندان اميال نامرتبط و ناهمگون خويش به سر مي آورد. تصور ما در زندگي روزانه مان اينست كه ما آرزومند داشتن چيزهايي هستيم، كه در واقع ميلي به داشتن آنها نداريم. بدترين چيزي كه مي تواند براي ما اتفاق بيفتد، اين است كه آنچه را كه «به طور رسمي» مي خواهيم، «بدست بياوريم». خوش بختي براستي اساسن رياكارانه است.

«افراد متمايل به چپ ميل به باختن دارند»

آيا وضع و حال ما نسبت به سياست هاي چپ گرايانه همين گونه نيست؟ وقتي يك حزب راديكال متمايل به چپ دچار شكست بسيار سخت انتخاباتي مي شود، مي توان اغلب يك آه از سر راحتي كشيد و گفت: خدا را شكر كه باختيم. بسياري از چپگرايان بريتانيايي در گپ و گفتي خصوصي اعتراف مي كنند كه پيروزي- تقريبي حزب كارگر در انتخابات اخير بريتانيا به بهترين نتيجه قابل تصور خود دست يافت. و آن را بسيار بهتر از احساس نااطميناني نسبت به رژيمي به رهبري حزب كارگر می دانند كه براي اجراي برنامه هايش تلاش مي كند. حال اگر برني سندرز پيروز انتخابات آمريكا شده بود، چه اتفاقي مي افتاد؟ آيا او هيچ شانسي به طور كل در مقابل كلان-سرمايه در اختيار داشت؟

بهترين نمونه از مكانيسمي اينچنيني دخالت اتحاد جماهير شوروي در چكسلواكي و درهم شكستن بهار پراگ و اميد اين كشور براي دستيابي به سوسياليسم دموكراتيك بود. وضعيتي را در نظر بگيريم كه چنين اتفاقي در آن نيفتاده بود. مدت زمان كوتاهي پس از آن رژيم ‹طرفدار اصلاحات› به اين نتيجه مي رسيد كه هيچ شانس واقع بينانه اي براي به اجرا درآوردن مطالبات برخاسته از سوسياليسم دموكراتيك در آن مرحله از تاريخ را ندارد. آنگاه مجبور می شد تا ميان تن دادن و تسليم شدن به شرايط تحت سيطره اتحاد جماهير شوروي و يا تبديل شدن به يك جامعه سرمايه داري غربي، يكي را انتخاب كند. شوروي به طريق خودش بهار پراگ را نجات داد. پراگ شورش و قيام خود را همچون يك رويا، يك اميد، يك آرمان حفظ كرد.

آيا شاهد همين اتفاق در يونان نبوديم، آنگاه كه حزب دولتي سيريزا براي قبول سياست رياضتي اتحاديه اروپا متوسل به همه پرسي می شود؟ به روايت منابع داخلي، دولت دل در گرو باخت و بي نتيجه ماندن اين همه پرسي داشت. در چنين صورتي دولت كنار مي كشيد و كار كثيف اجراي سياست رياضت اقتصادي را به ديگران وامي گذاشت. اما اين اتفاق نيفتاد و آنها برنده شدند و در سرانجام خودشان مي بايست اين تكليف را به عهده بگيرند. نتيجه اين شد كه طيف چپِ راديكال سكاندار يونانِ در حال غرق شدن و نابودي شد.

حال به نقطه عزيمت مان برگرديم ؛ ما فقط تحت كنترل و موضوع دستكاري و سوء استفاده نيستيم. انسانهاي «خوش بخت» به سياقي رياكارانه براي رضاي خاطر خودشان هم كه شده خواهان سوء استفاده شدن اند. حقيقت و خوشبختي توأمان زاده نشده اند ، حقيقت دردناك و آزار دهنده است، بي ثباتي به همراه دارد و مخل زندگي راحت و بي دغدغه روزمره ما است. انتخاب با خودتان است: يا خواهان آنيم كه با رضايت خاطر مورد سوء استفاده واقع شويم، و يا اين كه خودمان را برای گرفتار شدن در دام مخاطرات برخاسته از خلاقيتي اصيل آماده خواهيم ساخت؟

ترجمه از دانمارکی به فارسی: علی يوسفی شمالی

Translation from danish to persian by Ali Yousefi Shomali

Slavoj Žižek is sociologist and culture critic.© Information og Slavoj Zizek. Translated by Mathias Sindberg

https://www.information.dk/debat/2018/03/zizek-lettest-manipulere-mennesker-tror-frie-lykkelige?fbclid=IwAR09kw0F7TIAJxL06vcttvYHfEb2FOAOOen8maoLYh6W7aJ4Wz9buAMhU40

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

«نابخردي ايراني ميشل فوكو»

جرمي استنگروم

تاملات جرمي استنگروم درباره خامدستي سياسي ميشل فوكو در خصوص انقلاب اسلامی در ايران

Foucault-Stangroom

حديث مفصل و نامبارك روشنفكران طيف چپ و ناتواني ايشان از درك شرارت آميزي رژيم ها و جنبش هاي سياسي اي كه به استبدادهايي خشونت آميز بدل مي گردند.

آدم را به ياد شور و اشتياق بئاتريس وب Beatrice Webb براي استالين و اتحاد جماهير شوروي سابق مي اندازد كه، از جانب او، تا آنجا پيش رفت که به دفاع از محاكمه هاي نمايشي دهه سي ميلادي در اين کشور كشيده شد («دولت روسيه محق بود، حتي از نقطه نظر اصول انساني.»)؛ حمايت برتولت برشت از دولت آلمان شرقي، حتي موقعي كه اين كشور از تانك هاي روسي براي سركوب شورش كارگران دعوت بعمل می آورد ؛ و بي توجهي چامسكي در قبال جنايات انجام شده توسط خمرهاي سرخ در كامبوج.

به اين فهرست طولاني ساده لوحي ها بايد نام ميشل فوكو و علاقه و اشتياقش به انقلاب اسلامی ايران را نيز افزود، كه در رشته مقالاتي كه از او در روزنامه هاي فرانسوي و ايتاليايي در اواخر ٧٨ و اوايل ٧٩ ميلادي به رشته تحرير درآمد، بوضوح به چشم مي خورد.

در خشونت، بيرحمي، شقاوت و بي عدالتي حكومت محمد رضا پهلوي، شاه ايران، كه سرانجام در ماه فوريه سال ٧٩ ميلادي در اثر شورش و قيام مردمي به سرنگوني حاكميتش منتهي شد، ترديدي نيست. اما براي خيلي از آنهايي كه از طيف چپ نبودند، روشن بود كه شكل و شمائل مشخصن اسلامي جنبش انقلابي در ايران عميقن از جنبه هاي نگران كننده و دردسرسازي حكايت دارد. آتوسا ح.، يك فمينيست ايراني كه در نوول آبزرواتور مي نوشت، در نوامبر ١٩٧٨ در يادداشتي مي نويسد *چپ غربي اسلام را مطلوب و خواستني مي پندارد – اگرچه اكثر روشنفكران چپ خود تمايلي به زيستن در چهارچوب قوانين اسلامي ندارند – در حالي كه «بسياري از ايراني ها همانند من، حتي فكر و تصور يك دولت «اسلامي» ناراحت و دلزده شان مي كند. اين امر برای ما پديده ناآشنايی نيست. هر جايي غير از ايران، اسلام را به عنوان سرپوشي براي مخفي نگه داشتن ظلم و ستم فئودالي يا شبهه انقلابي می شناسند… طيف چپ نبايد گول و فريب درماني را بخورد كه چه بسا بدتر از خود بيماري است.»*

بدبختانه، انقلاب اسلامي در ايران، فوكو را هم فريفت و به اشتباه انداخت ؛ انقلابي كه به باور او به عنوان يك «معنويت سياسي» تازه، پتانسيل دگرگوني و متحول ساختن چشم انداز سياسي در اروپا، و خاورميانه را يكجا داشت. به عنوان مثال، فوكو در مقاله ماه اكتبر ١٩٧٨ خود «ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟» ، از يك شيوه بيان تقريبن اسطوره اي براي توصيف مبارزه انقلابي در ايران استفاده مي كند: *وضعيت انقلابي ايران را مي توان به جشني بزرگ با نشانه و نمادهاي سنتي مقايسه كرد، نمادهايي چون شاه و موبد، حاكم ظالم و تبعيدي بينوا، فرد مستبد در مصاف با آدمی كه با دستان خالي با او درگير مي شود و مورد علاقه و تحسين مردم است.*

فوكو با اطمينان خاطر بر اين باور بود كه هيچ كس در ايران اين تصور را ندارد که يك نظام سياسي به رهبری و با کنترل يا حتی نظارت روحانيون روی کار بيايد. خيزش و قيام مردمي ٧٩ به «اتوپيا» يا «آرماني» نظر داشت كه با مفهوم «پيشروي به سمت نقطه اي دور و درخشان برای ارتقاء و احياي وفاداری پيوند تنگاتنگ داشت تا با حفظ اطاعت و فرمانبرداری.» از نگاه او، برای تعقيب و پی گيری اين آرمان، «بی اعتمادی به قانونگرائی و اعتقاد به خلاقیت اسلام امري ضروری به نظر می رسيد.»

فوكو در توصيف جزييات بسيار پر شور و حرارت بود:

*ارزشهاي اسلامي داراي كاركرد هستند؛ هيچ كس از ثمره كار و تلاش خود محروم نمي شود، هيج کس نمی تواند به آنچه كه به همگان تعلق دارد (آب، زمين زير كشت) دست اندازی کند. احترام نسبت به آزادي هاي ديگر تا آنجايي است كه استفاده ازآنها آسيبي را متوجه ديگران نكند ؛ حقوق اقليت ها محفوظ خواهد ماند و آنها آزادند تا به طريق دلخواه خود زندگي كنند به شرط آن كه آسيبی متوجه اكثريت نشود ؛ گرچه از نظر حقوقي، ميان مردان و زنان نابرابري نخواهد بود، اما به لحاظ طبيعي، ميان آنان تفاوت وجود خواهد داشت.*

از منظر سياسي، تصميم گيري هاي مهم بر عهده اكثريت خواهد بود، مديران نسبت به مردم مسئول و پاسخگو هستند، و هر شخصي، همانطور كه در قرآن آمده، بايد بتواند هر مقام و مسئول دولتی و حکومتی را نسبت به اعمال خود به پاسخگويي وادارد.

در اولين روز ماه فوريه ١٩٧٩، پنج ميليون نفر براي خوشامدگويي به آيت.. خميني برای بازگشتش به ايران پس از تبعيدی ١٤ ساله، راهي خيابانهاي تهران می شوند. تا پايان ماه فوريه، قدرت به طور مؤثر در دست خميني و يك شوراي انقلابي نهاده می شود. مديران دولتي سابق رژيم شاهنشاهي دستگير و سپس با سرعت هر چه تمام به جوخه هاي اعدام سپرده می شوند.

*شلاق زدن در ملاء عام به جرم مشروب خواري به مرحله اجرا گذاشته می شود. كتابخانه ها، در صورت داشتن كتابهاي «ضد-اسلامي»، مورد حمله واقع مي شوند. رسانه ها و مطبوعات زير تيغ سانسور ميروند. در مورد حقوق زنان، و اين ادعاي فوكو كه نابرابري متوجه آنها نخواهد بود، و تنها تفاوت طبيعي زنان را از مردان جدا مي کند، در سوم ماه مارس همان سال، به موجب فرمان خميني، زنان براي اخذ مقام قضائي فاقد صلاحيت شناخته مي شوند ؛ در روز چهارم ماه مارس، به موجب فرمان ديگري تنها مردان صلاحيت و حق تقاضاي طلاق را خواهند داشت؛ در روز نهم ماه مارس، زنان از شركت در امور ورزشي محروم مي شوند ؛ در روز هشتم ماه مارس، همانگونه كه افراد بسيار بدبين تري پيش بيني كرده بودند، زنان مجبور به رعايت پوشش و حجاب اسلامي مي شوند.*

جرمي استنگروم ويراستار مجله فلاسفه The Philosophers› Magazine)‬ است. اين مقاله نخستين بار در سايت http://Quirkality.Com

منتشر شد.

ترجمه از متن انگليسي: علي يوسفي شمالي

منبع: ژانت آفاري و كوين ب. آندرسون، فوكو و انقلاب ايران

:Source
Janet Afary and Kevin B. Anderson, Foucault and the Iranian Revolution

لينك:
http://www.philosophersmag.com/…/80-michel-foucault-s-irani

فوكو و انقلاب ايران

فوكو و انقلاب ايران

کيم روسنکيله نيلسن
(روزنامه دانمارکی انفورماسيون)

Foucault-Iran-Revolutioniranny

دوره زمانی منتهی به انقلاب اسلامی ايران دوره ای نامطمئن در نويسندگی فوکو محسوب می شود. در حالي که عشق و علاقه او نسبت به آرا و عقايد روح الله خمينی را می توان جزئي از رويارويی بزرگترش با جامعه سکولار غرب به حساب آورد، هنوز بسياری از آن به عنوان لغزشی سياسی ياد می کنند که به تعهد سياسی او به ميزان قابل ملاحظه اي آسيب رسانده است.

ميشل فوكو، فيلسوف فرانسوي، چندين بار به ايران سفر كرد و از انقلاب اسلامی ايران به رهبري روح الله خميني به هيجان آمده، شگفت زده بود. اين مساله را لغزش يا اشتباه محاسباتی بسيار مهم فوكو دانسته اند ؛ در عين حال بايد يادآور شد که باد موافقِ ايديولوژيكي كه جنگ اعراب و اسرائيل به بادبان كشتي حزب الله در جهان عرب وزانده بود، به تجزيه و تحليل هاي او در اين مورد بخصوص مشروعيت می بخشيد.

در بحبوحه انقلاب ايران در سال ١٩٧٩، ميشل فوكو به توصيف نيرويي مي پردازد كه بنياد و اساس جنبش انقلابي هواداران خميني را شكل مي داد. اين نيرو با مفهوم «صدور انقلاب» به لبنان رسيد كه در آنجا به ظهور حزب الله انجاميد و به اين جنبش انقلابي نيرو و تواني بخشيد كه شكست آن توسط اسرائيل را سخت و دشوار ساخته است.

#فوكو در ديدار چندباره اش از ايران در بحبوجه انقلاب، جنبش انقلابي اسلامگراي هواداران خميني را داراي چنان قدرتي مي ديد كه گويا پتانسيل لازم براي تبديل جهان عرب به يك بشكه باروت عظيم را داراست. از نگاه او اسلام تنها يك مذهب نبود، بل كه يك راه و روش كامل زندگي، يك تمدن جمع و جور و يك جهان بيني تاريخي كاملن خاص بود كه ميليون ها انسان در سرتاسر جهان در آن سهيم بوده و آنرا ميراث مشترك خود مي دانند.

از آن جايي كه #فوكو مباني ايده هاي برسازنده انقلاب ايران را بر اساس اصول و مبناي اسلام مي ديد، بر اين باور بود كه انتشار و پراكنده شدن آنها به ديگر بخش هاي جهان اسلام بلامانع بوده و همين امر آن را به يك ايديولوژي اعتراضي در جهان عرب تبديل خواهد كرد. ايدئولوژي اي كه بواسطة بنيان هاي مذهبي خود با سهولت و ژرفاي بيشتري نسبت به #ماركسيسم ، #لنينيسم و #مائوئيسم در جوامع اسلامي توان انتگره شدن دارد.

موضوع حائز اهميت براي #فوكو پتانسيل عظيم نهفته در ايدئولوژي مرتبط با انقلاب بود كه، در عين تمجيد و ستايش از مرگ، با بالابردن و ارتقاء اهميت مفهوم شهادت به عنوان يكي از عالي ترين فضائل، از شبكه عظيم و گسترده اي نيز براي انتشار و گستراندن ايدئولوژي خود برخوردار است.

با وجودي كه اكثر رژيم هاي حاكم در خاورميانه اقتدارگرا هستند، ساختارهاي مذهبي و ديني چنان در اين جوامع گوناگون ريشه دوانيده و در هم تنيده شده اند، كه نه سركوب شدني اند و نه به طور كامل قابل كنترل و مهارشدني. چنانچه جنبش اسلامي ايران توان آن را داشته باشد كه حول يك هدف يا استراتژي واحد حلقه بزند كه نظر بيشترين كشورها در جهان عرب را متوجه خود گرداند، آنگاه اين انقلاب به باور #فوكو پتانسيل لازم براي به جريان انداختن يك قيام سترگ عربي را دارا خواهد بود. يك هدف اينچنيني از ديد او همان مطالبه همه جانبه جهان عرب است كه خواستار برسميت شناختن «حقوق مشروع مردم فلسطين» است.

#فوكو در مقاله اي كه براي روزنامه «كورير دلا سرا» Couriere della sera) نوشت، با لحني فصيح مي پرسد *آيا «قبول و برسميت شناختن استراتژي آزادسازي فلسطين به عنوان يكي از اهداف اصلي انقلاب، ‹جنبش مذهبي› ايران به رهبري خميني را از قدرت و پتانسيلي عظيم برخوردار نمي كند؟»* و نتيجه پيش بيني او اين است كه *»رود اردن ديگر فاصله چنداني با مرزهاي ايران ندارد.»*

دشمن خودساخته

چند سال پس از انقلاب، ارتش اسرائيل در تلاش براي مهار و مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطين (ساف)، لبنان را به اشغال خود در مي آورد. به دنبال رشته اي از بمباران هاي شديد هوايي و جنگ شهري، كه به كشته شدن ١٤ هزار لبناني غيرنظامي انجاميد، مأموريت اسرائيل فاصله زيادي با موفقيت نداشت. اما آنچه كه قابل پيش بيني نبود اين بود كه آنها همزمان دشمن تازه اي براي خود آفريدند.

از زير خاكستر مناطق بمباران شده ي بيروت جريان نظامي تازه اي سر برآورد، كه مبارزه با اشغالگران اسرائيلي را جزو هداف اصلي خود مي داند. اين پيكارگران جديد براي نخستين بار توسط خبرنگاران غربي در سواحل خالده در غرب بيروت در اوايل ماه ژوئن ١٩٨٢ مشاهده شده بودند. اينان گروهي مسلمان شيعه مذهب بودند، كه تكه اي از لباس خود را به نشانه شهادت به دور سرشان گره مي زدند. اين همان كاري بود كه سپاه پاسداران انقلاب ايران يك سال پيشتر در جريان جنگ با نيروهاي عراقي در اولين جنگ خليج فارس انجام داده بودند. اين گروه از نظاميان نوظهور خود را ‹حزب الله› يا حزب خدا مي ناميد.

با ظهور حزب الله مبارزه سازمان آزادیبخش فلسطين (ساف) برای تشکيل يک دولت فلسطينی به طور اساسی تغيير ماهيت داده و برای حزب الله صرفن به مبارزه برضد دولت اسرائيل بدل گرديد. حزب الله مبارزه خود را ملی گرايانه می خوانَد، تعريفی که از نگاه آنها به معنای بيرون راندن اسرائيل از خاک لبنان است، و پس از خروج اسرائيل در سال ٢٠٠٠ از خاک لبنان، هدف مبارزاتی آنها معطوف به حفظ تماميت ارزی اين کشور در مقابله با تهاجم اسرائيل شده است.

دليل حزب الله برای مقابله با اسرائيل هر چه باشد، چه ملی گرايانه يا با ملاحظات مذهبی، اين مبارزه حامل مطالبه اي پان-عربی است که انقلاب ايران فاقدش مي باشد. و آنجا که فوکو به مبارزه برای تشکيل يک دولت فلسطينی به عنوان عاملی برای تسريع يک جنبش عربی بزرگتر اشاره می کند، محدوده مبارزاتی حزب الله از اين هم فراتر می رود. امر مهم ايجاد يک دولت فلسطينی را می بايست بخشی اساسی از مبارزه حزب الله عليه اسرائيل به حساب آورد، که به نوبه خود بخشی از يک مبارزه مذهبیِ مهمتر در راه اسلام مورد نظر #خمينی است.

شبحی بر فراز خاورميــــــــــانه

شبح خمينی همچنان بر فراز خاورميانه در حال پرسه زدن است. پيش از آن که صدای فريادی را بشنويم که ظهور جنگی فراگير در خاورميانه و تبديل شدن اين منطقه به بشکه باروت عظيمي را هشدار می دهد که هر آن امکان منفجر شدنش هست، بايد توجه داشت که هنوز، با همه اين احوال، امکان گسترش ايدئولوژی جنبش اسلامی خمينی و حمايت از آن در اين منطقه محدود و از وسعت و گستردگی چندانی برخوردار نيست.

ترديدی نيست که با يک قدرت واقعی در اين منطقه مواجه ايم. #ايران به يقين يکی از بانفوذ ترين کشورهای منطقه خاورميــــانه است، و روشن است که مقاوت حزب الله در مقابل اسرائيل، و همچنين مقاومت جريان شورشی شيعه مذهب در عراق در مقابله با نيروهای ائتلاف به سرکردگی آمريکا (قوای اشغالگر)، به روشنی حاکی از آن است که اسلام سياسی خمينی هنوز عاملی است که به راحتی قابل کتمان و چشم پوشی نيست.

در عين حال، #عراق و #لبنان جوامع عميقن چندپاره ای هستند که بواسطه جريان های مذهبی متفاوت به هم بافته شده اند. و اگرچه با ناسيوناليسم يا تمايلات ملی گرايانه قاطعی در لبنان روبرو هستيم، و حزب الله لبنان نيز در همين جبهه ناسيوناليستی از توجه و حمايت بسزايی برخوردار گشته است، هنوز گروه های بزرگی از ميان جمعيت، حزب الله را مسبب اصلی قتل عام شهروندان غير نظامی در جنگ اخير لبنان با اسرائيل می دانند.

دوران نامطمئن

ميشل فوکو از بسياری جهات شخصيتی بحث برانگيز بوده، و نوشته های پر شور و علاقه اش در خصوص انقلاب ايران با نقد و انتقاد همه جانبه اي روبرو گرديده است، حتی از سوی جريان هايی که سابق بر اين در جرگه هواداران او بودند. پشتيبانی از انقلاب اسلامی به رهبری خمينی نه تنها در مباحث سياسی مرسوم آن دوره بی سابقه بود، بل که حتی در ميان طيف چپ انقلابی هم، که فوکو بدان تعلق خاطر داشت، افراد بسياری از تفسير و تعبير مثبت و جانبدارانه او از جريان انقلاب اسلامي در ايران فاصله گرفته بودند.

در اين ميان نقد فمينيست ها از اهميت و جايگاه ويژه ای برخوردار بوده است. *آنها می پرسيدند فوکو چگونه می تواند از جنبشی دفاع کند که در ضديت با حقوق زنان است. در پاسخ فوکو به اين پرسش و اتهام تمايلی برای ناديده انگاشتن اين جنبه از انقلاب ديده می شود. فوکو اين انقلاب را عاری از مشکلات و عيوب نمی ديد، منتها اين جنبه از انقلاب را مانعی در مقابل بروز و ظهور جوانب مثبت ديگر آن نمی ديد.*

دوره زمانی منتهی به انقلاب اسلامی ايران دوره ای نامطمئن در نويسندگی فوکو محسوب می شود. با وجود اين که عشق و علاقه او نسبت به آرا و عقايد روح الله خمينی را می توان به عنوان بخشی از يک رويارويی بزرگترش با جامعه سکولار غربی در نظر آورد، هنوز بسياری از آن به عنوان لغزشی سياسی ياد می کنند که به بخش بزرگی از تعهد سياسی او آسيب رسانده است.

‏Kim Rosenkilde Nielsen

https://www.information.dk/2007/07/foucaults-iranske-fejltagelse?fbclid=IwAR3Sd2AtYRuIXsmPiE_jVQzS__TaHFiNq_xJSmjJpwg_pq0biljJtXnydjo

مصاحبه با يورگن هابرماس: «ما ناچار از حل كردن معما هستيم»

مصاحبه با يورگن هابرماس: «ما ناچار از حل كردن معما هستيم»

برگردان از مصاحبه اي با هابرماس كه در روزنامه دانماركي اينفورماسيون به تاريخ ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ درج گرديد.

Habermas

طيف چپ، قبل از آنكه بتواند واكنش مناسبي از خود در مقابل پوپوليسم نشان دهد، بايد به باور هابرماس، انديشمند برجسته آلماني، از خود سوال كند: چگونه طيف راست توانست موضوعات مختص به طيف چپ را بربايد و از آن خود كند. بيشتر از نيم قرن است كه اين انديشمند آلماني مدافع تمام آن ارزش هايي است كه توسط پوپوليست ها انكار و ناديده گرفته شده اند.

«با نظر به چرخش طعنه آميز و مضحك وضعيت سياسي، طيف چپ در اروپا ناگزير است از خود بپرسد، چه شد كه راستگرايان پوپوليست توانستند بخش بزرگي از محرومان و ستم ديدگان را با خود همراه كنند و به مسير انحرافي انزواي ملي بكشانند؟»

– در سالهاي پس از ١٩٨٩ تصور ميشد دموكراسي ليبرال و اقتصاد آزاد به چنان پيروزي قاطعي دست يافته است، كه «تاريخ به انتها و فرجام خود رسيده است». اما اكنون شاهد ظهور و برآمدن يك جريان اقتدارگراي پوپوليستي به سركردگي پوتين، اردوغان و دونالد ترامپ هستيم. به روشني مي توان ديد كه يك «جريان جهاني اقتدارگرا» ي نوظهور به طرز فزاينده اي توانسته قواعد و چهارچوب هاي سمت و سوي سياسي را تعيين كند. آيا فكر مي كنيد، رالف داهرندورف، همكار هم سن و سالتان، حق داشت كه قرن بيست و يكم را به عنوان قرني اقتدارگرا پيش بيني كرده بود؟ آيا معتقديد روح زمان تغيير كرده است؟

«وقتي فوكوياما پس از دگرگوني هاي بزرگ سالهاي ١٩٩٠-١٩٨٩ دست به دامان مفهوم «پساتاريخ» شد – مفهومي كه ابتدا در نوعي محافظه كاري مبهم و ناروشن عرضه گرديد – و از آن تعبيري دوباره ارايه داد، اين مفهوم به شعار پيروزمندانه ي كوتاه مدت نزد نخبگان و سرآمدان غربي بدل گرديد كه به تمجيد و ستايش از باورهاي ليبرال حول نظم از پيش مقدر شده ي اقتصاد آزاد و دموكراسي پرداختند.»

«البته اهميت به سزاي اين دو به عنوان عوامل ايجاد كننده ديناميك و حركت در راستاي مدرن سازي اجتماعي را نمي توان ناديده گرفت، اما اين دو در عين حال هر يك از كاركرد انحصاري مختص به خودش برخوردار است، به نحوي كه آنها را مكررأ با يكديگر دچار كشمكش مي كند. نسبت سود و فايده ي ميان رشد سرمايه داري و سهم مردم از آن – كه فقط به شكلي ناقص و نه تمام عيار به عنوان عدالت اجتماعي قابل تصور است – در اقتصادهاي پربازده تنها با كمك دولت هاي دموكراتيكي قابل تحقق و اجرا است كه دموكراسي در آنها قدرت و توان حفظ حيثيت و آبروي خود را داشته باشد. آن توازني كه مي توانست به «يك دموكراسي كاپيتاليستي» مشروعيت دهد، در يك چشم انداز تاريخي نشان داد كه تنها يك استثنا بوده است تا قاعده. همين امر به تنهايي تثبيت جهاني «رؤياي آمريكايي» را به يك توهم تبديل كرده است.»

يك بي نظمي جهاني تازه

«بي نظمي – جهاني تازه و عجز و ناتواني آمريكا و اروپا در مقابل تنش ها و كشمكش هاي جهاني رو به افزايش عميقا نگران كننده است، و فجايع انساني كه در سوريه و سودان جنوبي جريان دارد، همان قدر بر اعصاب ما اثر گذار هستند كه اعمال تروريستي دولت اسلامي. من اما هنوز در اين تركيب يا مجموعه نامبرده هيچ گونه ميلي در راستاي اقتدارگرايي تازه نمي بينم. برعكس بيشتر همپوشاني ميان عوامل و امور تصادفي ساختاري گوناگون را مي بينم.»

«اما خميرمايه نگهدارنده همه اين عناصر، همان موسيقي بدآهنگ مليت گرايي است، كه اكنون بار ديگر در خانه خودمان، در غرب، نواخته مي شود. اما نبايد فراموش كرد كه روسيه و تركيه، حتي بدون پوتين و اردوغان هم، «دموكراسي هاي بي سر و صدا و بي حاشيه» نبودند. و چنانچه غرب سياست سنجيده تري را در قبال آنها پيش برده بود، چه بسا ميشد مناسبات با اين دو كشور را طوري تنظيم كرد كه به تقويت هر چه بيشتر نيروهاي آزاديخواه در اين دو كشور بيانجامد.»

– فكر نمي كنيد كه برداشتي گذشته-نگرانه (رتروسپكتيو) نسبت به چيزهايي داريد كه غرب مي توانست انجام دهد؟

«با توجه به منافع بسيار متفاوت كشورهاي غربي، بايستي اذعان كرد، يافتن لحظه مناسب براي برخورد سنجيده و خردمندانه با اهداف جاه طلبانه ژيوپوليتيك روسيه، ابرقدرتي كه ديگر از جايگاه قدرت سابق خود برخوردار نيست، يا لحظه مناسب براي تحقق انتظارات سياسي اروپا از يك دولت بالغ ترك يا تركيه اي معقول، كار آساني نبود. در مورد دونالد ترامپ خود-محور هم بايستي گفت كه دوران زمامداريش اهميت بسزايي براي رخدادهاي آتي در غرب خواهد داشت، اما در عين حال عوامل و عللي كه او را در به قدرت رسيدن ياري رسانده اند، از جنس ديگري هستند.»

«ترامپ توانست به ياري كارزار انتخاباتي فاجعه آميزش موفق به ايجاد و تفويت همان فضاي دو قطبي شود كه جمهوري خواهان از سالهاي دهه نود ميلادي، به طرز حسابگرانه اي، براي رساندنش به يك نقطه اوج تازه پافشاري مي كردند، و چنان بي كمترين وجدان و عاطفه اي آنرا تقويت كردند، كه اين «حزب كهنه كار بزرگ» – حزب قديمي آبراهام لينكلن – كنترلش را بر اين جنبش به كلي از دست داده است. اين شكل از بسيج خشم و اعتراض مردم، به ايجاد تغييرات اجتماعي نزد ابرقدرتي ياري مي رساند كه دچار انحطاط سياسي و اقتصادي است.»

عقب نشيني – ابرقدرت

«براي شخص من مشكل اصلي آنقدرها بر سر يك جريان جهاني اقتدارگرا نيست كه به صورت يك فرض مطرح مي شود، بلكه بيشتر بر سر تكان و لرزشي است كه به ثبات سياسي كشورهاي غربي به طور كلي وارد آمده است. ما در درك خود از عقب نشيني آمريكا از مقام يك ابرقدرت جهاني، قدرتي كه همواره براي دخالت در مناطق ناآرام دنيا جهت برقراري ثبات و آرامش آماده بوده است، بايد نگاهمان را متوجه آن زمينه ساختاري كنيم كه اروپا را هم به طريق مشابه اي در چنته خود گرفتار ساخته است.»

«جهاني شدن اقتصاد كه توسط آمريكا در دهه هفتاد ميلادي، توأمان با برنامه يا دستور كار نيوليبرال مرتبط با آن، به جهانيان معرفي گرديد، در يك مقياس جهاني نسبت به چين و ديگر كشورهاي موسوم به بريك (BRIK) كه به تازگي به جرگه كشورهاي صنعتي-شده پيوسته اند، براي غرب يك پسرفت و عقب نشيني نسبي به همراه داشته است. وظيفه ما در وضعيت كنوني اينست كه در جوامع خودمان با اين پسرفت جهاني مرتبط با رشد برق آساي فني، در پيچيدگي زندگي روزمره مان، سازگار شويم. واكنش هاي ناسيوناليستي در محيط هاي اجتماعي اي بوجود مي آيند كه يا به اندازه كافي از مواهب رفاه و ثروت در اقتصادهاي پيشرفته بهره مند نشده اند و يا به طور كامل از مواهب آن بي نصيب مانده اند، كه دليلش هم اين است كه وعده هميشگي مرتبط با اصل تريكل داون (Tricle-down effect) به مدت چندين دهه غائب و يا فاقد اثرگذاري بوده است،»

– حتي با وجود فقدان تمايل آشكار در راستاي اقتدارگرايي جديد، ما بدون ترديد در حال ورود به يك گودال راست-گرايي با ابعادي عظيم هستيم، حتي بايد گفت در حال ورود به يك شورش يا خيزش راستگرايانه. كارزار موسوم به بركسيت(Brexit) تنها يك نمونه بسيار چشمگير اين حركت در مسير اقتدارگرايي در اروپا تا اين لحظه بود. همان طور كه خودتان اخيراً بيان كرديد، «پيش بيني نمي كرديد روزي پوپوليسم بتواند كاپيتاليسم را در خانه و زمين خودش به زانو درآورد و به شكست بكشاند». شگفتي ناشي از جنبه نامعقول اما بديهي اين جريان هر ناظر دقيق و آگاهي را به ستوه مي آورد – نه تنها نتيجه اين راي گيري، بلكه حتي خود اين كارزار انتخاباتي تا لحظه حصول نتايج آراي مردم. يك چيز روشن است: اروپا به طور فزاينده اي دارد قرباني يك جريان پوپوليستي اغواكننده مي شود، از اربان بگيريد تا كازينسكي و لوپن و AFD (آلترناتيو براي آلمان). آيا اين به معناي اينست كه اروپا وارد دوراني شده كه در آن سياست ورزي نامعقول دارد به هنجار تازه اي در غرب تبديل مي شود؟ استدلال بخشي از نيروهاي طيف چپ اينست كه واكنش مناسب و بجا در مقابل اين جريان راست گراي پوپوليست ابداع نسخه چپ گراي آنست.

«خطر از جناح راست»

«قبل از روشن كردن اين مساله كه چه نوع واكنشي را مي توان نوع هوشمندانه و تاكتيكي آن دانست، ابتدا بايد اين معما را حل كرد كه چه شد كه جريان پوپوليستي راستگرا موفق به ربودن موضوعات اصلي مختص به طيف چپ شده است. آخرين نشست سران كشورهاي صنعتي موسوم به جي-٢٠ يك نمايش پرمحتوايي را در اين رابطه عرضه كرد: آنچه در آنجا شنيده شد، اخطار جملگي سران دولت هاي شركت كننده در اين نشست حول «خطر از جناح راست» بود، كه مي تواند منتج به اين شود كه دولت هاي ملي درهايشان را ببندند، و بازارهاي جهاني را در هم بكوبند. اين اتمسفر هولناك دربردارنده آن دست از دگرگوني هاي غافلگير كننده ي اجتماعي و اقتصادي است كه يكي از سران كشورهاي شركت كننده، ترزا مي، نخست وزير بريتانيا، در نشست اخير حزب محافظه كار بدان اشاره كرد، كه موجي از خشم و نارضايتي قابل پيش بيني در رسانه هاي علاقه مند به امور اقتصادي را به دنبال داشت.»

«طبيعتأ نخست وزير بريتانيا دلائل اجتماعي خروج اين كشور از اتحاديه اروپا (بركسيت)، را با دقت بررسي و مطالعه كرده است. او تحت هر شرايطي مجبور است با تمام آنچه در توان دارد مانع از پيشروي هر چه بيشتر جريان پوپوليستي راستگرا در كشورش شود – و با تكيه بر امتياز مداخله جويي «يك دولت مقتدر» گامهايي در جهت مخالف خط مشي سابق حزبش بردارد و از اين طريق با به حاشيه رانده شدن بخش هايي از جمعيت كه خود را «گرفتار و در مغمسه» احساس مي كنند، و نيز با شكاف رو به افزايش موجود در جامعه، مقابله كند. با نظر به اين وارونه شدن يا واژگوني مضحك وضعيت سياسي در اروپا، طيف چپ بايستي به اين پرسش پاسخ دهد كه چرا پوپوليسم راستگرا توانسته محرومان و اقشار فقير جامعه را با خود همراه كند و به مسير انحرافي و كاذب انزواي ملي سوق دهد.»

همكاري فراملي

– واكنش يك چپگرا در قبال چالش راستگرايانه را چگونه واكنشي ميدانيد؟

«ابتدا بايد پرسيد چرا احزاب چپ در مقابل نابرابري هاي اجتماعي به قدر كافي از موضع تهاجمي برخورد نكردند و انرژي كافي از جانب آنها صرف مهار هماهنگ و فرامرزي بازارهاي آزاد و رقابتي نشد. به عنوان بديلي – هم در مقابل نظم مستقر و شرايط موجود كاپيتاليسم حريص، و هم در قبال عقب نشيني نژادپرستانه («فولكيش») يا مليت گرايي-چپ به جانب حق حاكميت فرضي دولت-ملت ها، كه مدتهاست نخ نما شده است – اين را مي خواهم مطرح كنم كه فقط از طريق شكلي از همكاري فراملي است كه مي توان به يك بازسازي سياسي در حوزه جهاني شدن اقتصاد مبادرت ورزيد كه به لحاظ اجتماعي مقبول و پذيرفتني است.»

«آيين نامه ها يا قراردادهاي جهاني در اينجا كفايت نمي كنند. چون تصميم گيري هاي سياسي حول مسايل مرتبط با توزيع دوباره (ثروت)، سواي مشروعيت دموكراتيك مشكوك خود، تنها در چهارچوب هاي تنگ نهادها قابل اجرا هستند. آنچه باقي مي ماند، تنها مسيري سنگلاخ و پر دست انداز براي تعميق يك همكاري مشروع دموكراتيك وراي مرزهاست. اتحاديه اروپا سابقأ بر اساس چنين پروژه اي شكل گرفته بود – و يك اتحاديه سياسي در حوزه يورو هم مي توانست يك چنين پروژه اي باشد. حال آنكه موانع و محدوديت هاي موجود بر سر راه روندهاي تصميم گيري ملي همچنان به فوت خود باقي هستند.»

«كلينتون، بلر و شرودر سوسيال دموكراتهايي هستند كه به سمت جريان نيوليبرال حاكم بر سياست اقتصادي تغيير مسير دادند، چون اين جريان در سپهر سياسي اميدواركننده ترين جريان بود يا براي آنها اين جور به نظر ميرسيد: اين احزاب سياسی در «پيكارشان براي رسيدن به راه ميانه ی طلايی» فکر می کردند تنها طريق بدست آوردن اکثريت سياسی، سازگار شدن شان با رویکرد نئولیبرالی است. پيامد اين امر برای آنها لزوم کنار آمدن با نابرابری های اجتماعی طولانی مدت و در حال رشد بود. اما در عین حال پرداخت چنين بهايي – به حاشیه راندن اقتصادي و اجتماعي-فرهنگي بخش های بزرگتری از جمعيت _ بديهی است که بسيار گران تمام شده است، چون واکنش اين گروهها اين بود كه تا حد زيادی به جانب راست كشيده شدند. خب، مگر به سمت ديگری هم ميشد جهت گيری كنند؟ وقتی هيچ چشم انداز معتبر و موجه اي در دسترس نيست، اعتراضات به طرز اجتناب ناپذيری در اشکال دراماتيک و نامعقول خود ظاهر مي شوند.

خطرات سرایت

– «خطرات سرایت»ی که نزد احزاب سنتی سابقه دار ديده می شود- در واقع، در سرتاسر اروپا – به مراتب بدتر از خطر پوپوليست های دست راستی است. نخست وزیر جدید بریتانیا، به دليل فشاری که از جانب راستگراها احساس می کرد، موضعی سختگيرانه برای جلوگیری از ورود و یا حتی اخراج کارگران و مهاجران خارجی اتخاذ کرد. رهبر دولت سوسيال دموکرات اتريش، خواستار قدرت إجرائي لازم برای محدود کردن حق پناهندگی از طريق صدور فرمان اضطراری شده است – و در فرانسه هم فرانسوا اولاند اين کشور را به مدت يک سال تحت وضعيت اضطراری اداره و مديريت کرده است که بسی باعث خوشنودی راستگرايان جبهه ملی است. آيا اروپا هيچ درکی از ابعاد خيزش و قيامی که از جانب راست متوجه آنست، دارد، و آيا ما در خطر از دست دادن حقوق دموکراتيک و نهادينه شده مان نيستيم؟

«به باور من شيوه مديريتی سياست داخلی در قبال پوپوليسم راستگرا از همان آغاز گمراه کننده بوده است. خطای احزاب سنتی در به رسميت شناختن پوپوليسم راستگرا يا جبهه اي است كه آنها تعريف مي كنند : «مــــا در برابر نظام». اينجا فرق چندانی نمی کند، که خطای مورد نظر به صورت جذب شدن در «طيف راست» باشد يا به صورت مقابله با آن. نگاه کنيم به نتايج پر سر و صدای انتخابات مقدماتی حزبی رئيس جمهور سابق فرانسه نیکلا سارکوزی، كه در آن گوی سبقت را در لفاظی های شديدالحن اش در برابر خارجی ها از مارین لوپن می ربايد. يا هيکو ماس، وزير دادگستری عدالتخواه آلمان، را در نظر بگيريد که در يک مناظره تلويزيونی الکساندر گولاند، موسس حزب راستگرای «آلترناتیو برای آلمان» (آ اف د) را بيرحمانه مورد سرزنش قرار مي دهد – هر دوی آنها، هم سارکوزی و هم ماس، به تقويت مخالفان و رقبای خود کمک می کنند.»

«هر دوی آنها مخالفان خود را جدی مي گيرند و اعتبار و حثيت رقبای خود را تقويت می کنند. ما آلمانی ها، بتدريج با گذشت يک سال، با شکلک درآوردن های مضحک فراوکه پتری، رهبر حزب «آلترناتیو برای آلمان»، آشنا شده ايم و نيز می دانيم ديگر اعضای باند رهبری مخوف او چگونه رفتار می کنند. تنها با نادیده گرفتن حرف ها و سخنان آنهاست که می توان زمين زیر پای پوپولیست های دست راستی را خالی کرد.»

«اما لازمه اين كار راه اندازي يك جبهه كاملأ متفاوت در سياست امور داخلي است و نيز اين كه آن معضل فوق الذكر را هم به عنوان مساله اصلي در دستور كار خود قرار دهيم: اين كه چگونه مي توان ابتكار عمل سياسي در قبال نيروهاي ويرانگر سرمايه داري جهاني افسار گسيخته را بار ديگر به دست گرفت؟ متاسفانه، اتمسفر حاكم بر سپهر سياسي چنان خاكستري اندر خاكستري است، كه يك برنامه چپگراي هوادار جهاني شدن، كه هدفش دميدن روح تازه به كالبد جامعه جهاني توأمان اقتصادي و ديجيتالي شده است، ديگر از يك برنامه نيوليبرالي، كه هدفش عقب نشيني سياسي در قبال قدرت زورآور بانك ها و بازارهاي مهار نشده است، متمايز و قابل تشخيص نيست.»

«چاره اي نيست جز اين كه برنامه هاي سياسي متضاد را دوباره از يكديگر متمايز و قابل تشخيص كنيم، از جمله تمايز ميان آزادي ‹ليبرال› – در معناي سياسي و فرهنگي آن – در طيف چپ و گنداب قوميت-مليت گرايي در نقد راستگراي جهاني شدن اقتصادي افسارگسيخته. مختصر اين كه قطبي شدن سياسي احزاب سنتي بايستي از نو طوري صورت بندي شود تا بار ديگر در پيوند با مسايل و درگيري هاي مادي باشد. احزابي كه به جاي نشان دادن حس تحقير خود نسبت به پوپوليست هاي راستگرا آنها را مورد التفات و عنايت خود قرار مي دهند، چگونه انتظار دارند كه جامعه مدني سخنان و عبارات خشونت آميز راستگرايان را ناديده بگيرد و به آن اعتنا نكند.»

ترجمه از متن آلماني: نيلز ايوار لارسن
برگردان از دانماركي به فارسي: علي يوسفي شمالي

Blätter für deutsche und internationale Politik og Information

Oversat af Niels Ivar Larsen

https://www.information.dk/udland/2016/11/interview-habermas-brug-loese-gaaden?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR3OIqGM5w5vSWu8hjrkMTP2GoVlY4-aeq_gQf7OSCABEYZvv77iLK1USfg

 

«به جهان ‹پساواقعيت› خوش آمديد!»

«به جهان ‹پساواقعيت› خوش آمديد!»

فوكوياما: غرب وارد دوران سياسي كاملآ تازه اي شده است. و اين اصلأ وضعيتی خوب و اميدوار كننده نيست.

چرا فوكوياما بر اين باور است كه غرب در حال «نهادزدايي شدن» است؟

Fukuyama

«من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي ما از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست شاهد بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها باشيم – چون امروز بيش از گذشته مي توان رهبران سياسي را به قبول مسئوليت پذيري بيشتر واداشت، و همگان نيز از چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش باخبر مي شوند. اما، نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد، رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده است ؛ خب، گرچه همه اينها خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي است، منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتر مردم نسبت به نهادها دامن ميزنند.»

«جامعه پساواقعيت؟»

آيا ما در دوران تازه اي بسر مي بريم كه در آن حقيقت در درياي متلاطم اخبار ويروسي و بافته هاي سياسي در حال غرق شدن است؟ يا اينكه شاهدان شكل تازه اي از دموكراسي هستيم كه مردمانش بلآخره قادر به بيان كردن عقايد و نظرات خودشان خواهند بود؟ در اين خصوص، روزنامه دانماركي اينفورماسيون به مفهومي متوسل شده كه اينروزها تعداد بيشتري آنرا به كار مي برند: «جامعه پساواقعيت».

ما به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت كه آيا رسانه هاي محافظه كار آمريكا خود خالق اصلي سيماي «دونالد» (ترامپ) اند، و نيز با فرانسيس فوكوياما، متفكر آمريكايي متخصص در امور سياسي، پيرامون موضوع دموكراسي و ياس و سرخوردگي هاي مردم نسبت به نخبگان سياسي در دموكراسي ها همراه و همصحبت خواهيم شد. سپس از او مي پرسيم: «آيا جامعه پساواقعيت صرفأ راه و شيوه اي است كه نخبگان جامعه از آن براي بستن دهان طبقات فرودست استفاده مي كنند؟»

در ٥٠ سال گذشته گفتگويي سياسي در غرب را شاهد بوديم كه پيوندي تنگاتنگ و ناگسستني با جنبش هاي مردمي، نهادهاي قدرتمند و احزاب سياسي متمايل به مركز داشت. اين عناصر بواقع محدوده هاي گفتگوي سياسي در غرب را تشكيل مي دادند. اكنون شاهد فرو ريختن همه آنها هستيم. امروز با حقيقتي سر و كار داريم كه مانند گذشته ديگر ثابت و تغيير ناپذير نيست، بلكه جابجا شونده و سيال شده است . و اين به باور متفكر سياسي معروف، فرانسيس فوكوياما، امر خوشايند و مباركي نيست.

فرانسيس فوكوياما كه به ندرت لحن صدايش تغيير مي كند، حتي اگر پاي موضوع سرنوشت آينده تمدن غرب در ميان باشد، همه اين ها را اكنون در حال فرو ريختن مي بيند، و اگرچه به باور او، از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو شاهد ثبات سياسي و ارمغان آن، يعني رفاه و پيشرفت، در غرب بوده ايم، اما وضعيت آن گونه كه ترسيم مي شود، آنقدرها هم آرام و بدون مشكل نبوده است.

اكنون شرايط به گونه ديگري است. اروپا و آمريكا تكان خورده اند، و به اعتقاد فوكوياما، «ما در نوع ديگري از واقعيت هستيم.»

در اين ماههاي بعد از جريان بركسيت (Brexit)، دونالد ترامپ و پيشتازي جريان راستگرا در سراسر اروپا، مغزهاي متفكر در حال بحث پيرامون اين مساله اند كه غرب وارد دوران تازه اي شده است. دوراني كه در آن واقعيات نقش كم اهميت و كم رنگ تري نسبت به گذشته دارند، شهروندان خشمگيني كه پاي صندوق هاي راي مي روند و بي هيچ ملاحظه و دليل موجه اي وعده و وعيدهاي سياستمداران پوپوليست مبني بر حل و فصل راحت و بي دغدغه مسايل غامض را باور مي كنند. و رسانه هاي اجتماعي نيز بحث و گفتگوها را وارونه منعكس كرده و بر خشم توده ها مي افزايند. حال اين پرسش مطرح است كه آيا ما در جامعه پسا-واقعيت زندگي مي كنيم؟ پاسخ كوتاه فوكوياما به اين پرسش «آري» است.

«بعد از جنگ جهاني دوم شاهد بوديم كه چگونه دو منتهاعليه يا دو سر طيف سياسي قدرت در اروپا برچيده شد. فاشيست ها و كمونيست ها صحنه سياست را ترك كردند، و اين كه همه جريان هاي سياسي تمايل به سازماندهي كردن خود به سمت مركز داشتند. ثبات سياسي بوجود آمده در دوره بعد از جنگ، موجوديت خود را مديون توافق و تعهد حول محور دموكراسي و نهادهاي دموكراتيك قدرتمند بود. اين وضعيت به هر تقدير ٥٠ سال به طول انجاميد، و به اعتقاد من باعث ايجاد رشد و توسعه و ثبات در آن دوره شد. ولي حالا اين وضعيت در حال فرو ريختن است.»

«نارضايتي گسترده اي را شاهد هستيم، و اين كه چگونه مردمي كه براي راي دادن به پاي صندوق هاي راي مي روند، – مشخصا در اروپاي شمالي و فرانسه – از احزاب چپ به جانب احزاب راست كوچ مي كنند تا با اين كار نارضايتي و خشم فروخورده شان را نسبت به نخبگان قدرت به نمايش بگذارند. البته اين در عين حال نيز نشان از تغيير گفتمان دارد. كسي ديگر گوشش بدهكار روايت هاي قديمي اقتدارگرايانه احزاب سنتي نيست. اين، احزاب سياسي بزرگ بودند كه گفتگوهاي سياسي را سر و سامان مي دادند. اگر عدم توافقي بود، بر سر ميزان امنيت اجتماعي يا پيرامون دولت رفاه بود، ولي به هر صورت مباحثي داخل چهارچوب هاي استوار و محكم بودند.»

امروز كه فوكوياما نگاهي به آمريكا و اروپا مي اندازد، همه جا نشان از شكاف و فروپاشي و آشفتگي دارد. ما شاهد وضعيتي هستيم كه او آنرا «نهادزدايي شدن غرب» مي خواند، و اين خود به تقويت آن احساس پساواقعيتي دامن مي زند كه بسياري با آن دست به گريبانند؛ «اين احساس كه هيچ حقيقت مسلط واحدي وجود ندارد تا شهروندان جامعه بتوانند بر سر آن توافق حاصل كرده و به اجماع برسند»

تحقيقات حاكي از آنند كه از ميزان اعتماد مردم نسبت به نهادها به طور كلي كاسته شده است. وضعيت در آمريكا وخيم تر است، كشوري كه منحني اهميت نهادهاي بنيادي اش چون كنگره، رسانه ها و احزاب سياسي در يك بازه ي زماني ٣٠ ساله سير نزولي داشته اند. چيزي شبيه به همين در اروپا هم در حال اتفاق افتادن است. سياست در اروپاي قرن بيستم حول محور مجموعه اي از نهادهاي قدرتمند شكل گرفته بود: اتحاديه هاي صنفي، كليساها و احزاب بزرگ، دموكراتهاي مسيحي، سوسيال دموكراتها و نيروهاي چپ كه جملگي شان گروههاي اجتماعي سازمان يافته را نمايندگي مي كردند. همه اين ها در حال فرو ريختن است. اين وضعيت در روشن ترين حالتش نزد نيروهاي چپ در اروپا مشهود است: احزاب قدرتمند چپ متمايل به مركزي كه سابقا شاكله سياسي اروپا را مي ساختند، امروز ديگر وجود خارجي ندارند. احزاب نوظهور پوپوليست باد از بادبان احزاب اصلي ربوده اند، به طوري كه بستر انتخاباتي سابق ترك برداشته و از هم گسيخته شده و به جانب اين احزاب نوظهور كوچيده است.

– يعني سابق بر اين شكلي از سياست ورزي وجود داشت كه بر پايه حقيقت و روايت هاي منسجم و به هم پيوسته بود؟

– بعله، همين طور است.

– اين دوران جديدي كه ما اكنون در آن قرار گرفته ايم، يك امر مبارك است يا برعكس؟

آهنگ صداي فوكوياما براي اولين بار در اين مصاحبه قدري تغيير مي كند و در خنده اي كوتاه شكفته مي شود. اما نه خنده اي گرم و با حرارت. بلكه كاملا برعكس:

– خير، وضع و اوضاع ناجور و نابسامانی است.

و دوباره خنده از صورتش محو مي شود.

– خيلي هم ناجور.

«فساد و انحطاط سياسي»

فرانسيس فوكوياماي ٦٣ ساله كه چندان هم با ثبت و ضبط دوران هاي تاريخي ناآشنا نيست، در سال ١٩٨٩با جستار «پايان تاريخ» خود با هياهويي پر سر و صدا در صحنه جهاني ظاهر شد (كه در سال ١٩٩٢ به صورت كتاب منتشر شد).

نكته اصلي و اساسي كتاب از آن زمان تاكنون متداوما تكرار شده: اين كه اتحاد جماهير شوروي سقوط كرده ، و مبازرات اييولوژيكي كه تا به حال حركت تاريخ را به جلو مي راند- بخصوص دعواي ميان سرمايه داري و كمونيسم- سرانجام به نقطه پايانش رسيده است. ليبرال دموكراسي غرب با محوريت حقوق بشر و اقتصاد آزاد به پيروزي قاطع دست يافته است، و اين خود امر مباركي بوده است.

اكنون كه از آن زمان چندين دهه گذشته، فوكوياما نگاه چندان خوش بينانه اي نسبت به اوضاع و احوال موجود در غرب ندارد.

در آخرين كنابش، «نظم سياسي و انحطاط سياسي» (٢٠١٤) – كه در آن تكامل نژاد بشر از حالت قبيله اي شكارچي تا شكل گيري جامعه مدرن- را به تصوير مي كشد، شكاف هاي ايجاد شده در بنيادهاي ليبرال دموكراتيك غرب را مشخص و نشانه گذاري مي كتد.

ثبات سياسي از نگاه فوكوياما پيوندي ناگسستني با نهادهاي قدرتمند دارد – از جنگلداري بگيريد تا نظام مالياتي و مجلس و پارلمان- نهادها ثبات مي آفرينند ، و ثبات هم امكان ايجاد رفاه و پيشرفت را فراهم مي كند ( او از جمله درباره دانمارك هم نوشته و اين كشور را تمثيلي از ثبات، ثروت و يك جامعه آزاد ميداند).

اما سير تكاملي جامعه در اين ٣٠ – ٢٠ سال گذشته پسرفت قابل ملاحظه اي داشته است. فوكوياما اين وضعيت را «انحطاط سياسي» مي نامد – يا حتي به صراحت آنرا روند فاسد شدن مي خواند.

«موسوليني يا روزولت»

سوال :- آيا وقتي دونالد ترامپ و باصطلاح پوپوليست هاي ديگر ، با وجود داشتن يك رابطه سهل انگارانه با حقائق، به همين راحتي قسر در ميروند، به اين خاطر است كه مردم چنان از دست نخبگان جامعه به خشم آمده اند كه اهميتي به صحت و سقم قضايا نمي دهند و نسبت به اين موضوع بي تفاوت شده اند؟ آيا هدف آنها از اين كار نشان دادن بي لياقتي نظام موجود است؟

«بستگي دارد به اين كه چه كسي و كساني در راس نظام جاي داشته باشند . اين شكل از بسيج پوپوليستي كه اكنون شاهد آنيم، هم مي تواند چيزهاي عالي بيافريند و هم به وضعيت خيلي ناجوري منتهي شود. در دهه ٣٠ شاهد شرايط و احوال مشابه اي با مشكلات اقتصادي بزرگ و خشم پوپوليستي پر شدت و حدتي بوديم كه در اروپا به جريان هيتلر و موسوليني كشيده شد، و در آمريكا به سمت فرانكلين روزولت و معامله جديد.. البته همه اين ها، به باور فوكوياما، بستگي به اين دارد كه چگونه سياستمداران و نخبگان جامعه از عهده ي سمت و سو دادن به اين خشم و عدم رضايت توده هاي مردم بر آيند.»

فوكوياما مشخصا هيچ علاقه اي نسبت به امثال ترامپ ندارد. و هر آنچه را كه از جانب دونالد ترامپ به عنوان سياست مشخص پيشنهاد داده مي شود، موجب وخيم تر شدن وضعيت براي آنهايي ميداند كه او را به نمايندگي از جانب خود برگزيده اند و او به اصطلاح سخنگوي آنها شده است. ترامپ درباره سلطه نخبگان مالي و اقتصادي در آمريكا سخن مي گويد، اظهاراتي كه اكثر مردم در منفي بودنشان شكي ندارند، و اين در حالي است كه او شخص خودش را راه حل مشكلاتِ پيش رو ميداند: «من از چنان ثروتي برخوردارم كه نيازي براي داشتن آن در خود نمي بينم». اما اين كه راه حل مشكلات در درازمدت نيست. ما نيازمند اصلاحات جدي سرمايه گذاري در كمپين هاي انتخاباتي هستيم، و نه موفقيت تنها يك شخص پولدار. ميتوان از خشم و نارضايتي مردمي كه در پاي صندوق هاي راي حاضر مي شوند براي انجام اصلاحات واقعي استفاده كرد، و اين مهم چه بسا در آينده اتفاق بيفتد، اما يقينا نه از طريق دونالد ترامپ.

«پوپوليسم و فرصت طلبي»

فرانسيس فوكوياما كه خود زماني يكي از آيكون هاي محافظه كاري بود(شهرت او مديون باورش به اين بود كه اتوپياي كمونيسم براي هميشه شكست خورده است و از اعتبار ساقط شده است). اما مواضع سياسي او، همانطور كه خودش قبلا اعلام كرده بود، تدريجا و با گذشت زمان دچار دگرگوني شده است. آنچه بيش از همه باعث شد تا او باورش نسبت به اقتصاد آزاد را از دست بدهد و نسبت به آن ترديد داشته باشد، بحران مالي و اقتصادي غرب است، به طوري كه رد پاي ماركس را امروز در تعداد بيشتري از نوشته هايش مي توان ديد.

او نگران اوضاع و احوال كنوني است. نگران نابرابري فزاينده و رو به افزايش است، نگران حمايت رو به كاهش از اتحاديه هاي صنفي، زدوبند هاي مالي و قراردادهاي آزاد تجاري اي كه سود و منفعتش بيشتر عايد نخبگان جامعه مي شود تا مردم عادي.

او خوب ميداند چرا مردم به پوپوليست ها روي مي آورند و راي خود را به صندوق آنها مي ريزند. همانطور كه او در تابستان گذشته در فارين افر نوشت: «پوپوليسم در حكم مهر و نشاني است كه نخبگان سياسي بر كالبد نوعي از سياست ورزي حك مي كنند كه خود بدان بي علاقه اند، اما شهروندان عادي جامعه را از حاميان جدي آن مي دآنند.»

«از اين رو دوران نامباركي كه ما اكنون در آن بسر مي بريم، در خود بارقه اي از عدالت را نيز جاي داده است. جنبه خوب اين اتفاق از منظر و چشم اندازي محدودتر اينست كه بخشي از موفقيت پوپوليسم و بي اعتمادي مردم نسبت به نخبگان در اروپا و آمريكا تحت تاثير امور واقعي فراهم آمده است: آنها نه تنها عامل ايجاد بحران يورو، كه نيز بحران ساب پرايم هم هستند، وضعيتي اقتصادي كه براي خودشان سود و منفعت سرشار ولي براي انسانهاي معمولي جامعه فقر و فلاكت بهمراه داشته است. بنا بر اين، به باور فوكوياما، جاي تعجب نيست اگر مي بينيم مردم برعليه گولدمن زاكس و ديگر نخبگان در بروكسل شوريده اند.»

«در عين حال شاهديم چگونه فرصت طلبي هاي سياسي به وخامت هر چه بيشتر اوضاع كنوني دامن زده ، و سياستمداراني را مي بينيم كه طريق جلب توجه راي دهندگان به خود را با كمك اظهارات و سخناني كه در نادرست بودنشان شكي نيست، دريافته اند، و با اين كار خود هنجارهاي متعلق به دوران سياسي پيشين را خدشه دار كرده و به آن لطمه مي زنند.»

«حكومت توده ها»

– نظرتان درباره اينترنت و رسانه هاي اجتماعي چيست؟ آيا معتقديد كه آنها نقش مثبتي در دموكراسي ها دارند، با توجه به اين كه تعداد هر چه بيشتري از مردم عقايد و نظرات شان شنيده مي شود، يا بر اين باوريد كه آنها به نسبي شدن حقيقت دامن زده اند، از آنجا كه همه امكان سخن گفتن و إظهار نظر كردن و بيان عقايد خويش را يافته اند؟

«بنا بر يك باور ريشه دار قديمي انسان هاي معمولي داراي انگيزه و علاقه و دانش كافي براي اتخاذ تصميم گيري هاي پيچيده در عرصه سياسي هستند. حال آنكه بر اساس تجربياتي كه من از آمريكا و خصوصأ كاليفورنيا اندوخته ام، واقعيت به هيچ عنوان اين گونه نيست. لازمه يك دموكراسي كلان پيشرفته هيئت هاي نمايندگي و نمايندگان آن هستند. من به دموكراسي پارلماني مبتني بر اصل نمايندگي اعتقاد دارم.»

كاليفورنيا، محل اقامت فوكوياما، (كه تا حدودي شبيه به سوييس است)، از يك نظام دموكراتيكي برخوردار است كه شهروندانش براي تصميم گيري در هر موردي پاي صندوق هاي راي مي روند، حال اين مورد تعيين ميزان بودجه دولت باشد يا هزينه هاي مربوط به ماليات بر استعمال دخانيات. اين موضوع تا حدي يادآور رسانه هاي اجتماعي است: هر فردي داراي يك راي است. اين واقعيت، اما، با وجود لحن و آهنگ قشنگ و دموكراتيكش، آنقدرها هم فوكوياما را بر سر ذوق و وجد نمي آورد.

«در هر انتخاباتي به راي دهندگان از طرف كميته انتخاباتي دفترچه راهنمايي داده مي شود، كه به بزرگي كتابچه تلفن است كه بالغ بر صدها صفحه ي حاوي اطلاعات لازم است. مطمئن باشيد كه هيچ كسي آن را نمي خواند. من خودم متخصص در امور سياسي هستم، و به اين جور مسايل علاقمندنم، و حتي خود من هم وقت لازم براي اين كار را ندارم. دخالت شهروندان و درگير شدن آنها در چنين مواردي به يك سياست بهتر منتهي نمي شود، بلكه اين امر تنها به معناي اينست كه مردم در يك سطح و ميزان ديگري مورد مانيپوليشن واقع مي شوند.

«هيچ اطلاعات مشتركي وجود ندارد»

– نقش پيشرفت فناوري را در رابطه با بحران نهادها چگونه مي بينيد؟

«پيشروي فناوري و انحطاط نهادها بواقع دو روي يك سكه هستند: آنها به شكل گيري اين تصور دامن مي زنند كه گويي تنها يك حقيقت مسلط واحد وجود دارد كه شهروندان مي توانند بر سر آن به اجماع برسند. در اين سي چهل سال اخير شاهد گسترش شگرف پهناي باند بوده ايم، واقعيتي كه توافق بر سر شمار زيادي از مباحث و مناظره ها ميان اشخاص گوناگون را ممكن كرده است بدون آنكه اين اشخاص نيازي به پشتوانه حمايتي از سوي منابع اطلاعاتي اصلي نظام حاكم داشته باشند. در دوران كودكي من تنها سه كانال تلويزيوني در آمريكا بود. امروز شاهد وجود صدها كانال با محتوايي هدفمند براي اهداف و گروههاي مشخصي هستيم. از رسانه هاي آلترناتيوي مانند فاكس نيوز هم بايد نام برد كه نوع خاص تحليل و تفسيرها و واقعيت هاي خاص خودش را دارد. هيچ نوع منابع اطلاعاتي مشترك و همه شمولي در ميان نيست.»

– آيا شما معتقديد كه فناوري همچنين قادر است در راستاي مسئوليت پذير ساختن قدرتمندان جامعه نقش آفريني كند؟ به هر حال اشخاصي و سازمان هايي هم هستند كه در جستجوي واقعيات و يافتن حقائق همت مي گمارند و دست به افشاگري مي زنند…

«من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي مان از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها را شاهد باشيم – امروز رهبران سياسي را بيش از گذشته مي توان به قبول مسئوليت پذيري بيشتري واداشت، و همگان نيز در چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش قرار مي گيرند. اما نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد و رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده هااست ؛ خب، همه اينها هم خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي اند. منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتري نسبت به نهادها دامن ميزنند.»

– چنانچه بر اين باوريد كه ما به دوران تازه ي پساواقعيت گام نهاده ايم كه به بي اعتمادي مردم نسبت به نهادهاي جامعه دامن ميزند، و در آن حقيقت گرفتار و در تنگناست، آيا در اين صورت راه حلي براي خروج از آن مي شناسيد؟

«مسأله بسيار غامضي است، چون برخاسته از نيروهاي اجتماعي و فني پر قدرتي است كه مهار كردن شان به اين آساني نيست. متاسفانه بايد بگويم نيازمند يك رهبريت يا مديريت قدرتمند هستيم ؛ رهبريتي كه از كشش و تمايلات اينچنيني مبرا است.»

«نهادها اعتماد مردم را از طريق كارهاي انجام شده و اهداف به ثمر رسيده جلب مي كنند، حال آنكه در رسيدن به اين هدف به طرق گوناگوني ناتوان بوده اند. اگر آنها در راستاي ايجاد اشتغال و رشد و توسعه اقتصادي به طريق موثر و معتبري عمل كرده بودند، اعتماد مردم را هم دوباره بدست مي آوردند.»

او بعد از يك مكث كوتاه نفس عميقي مي كشد. اما نگاهش همچنان حالتي آميخته به ترديد دارد.

«البته خوب ميدانم اين اتفاق مي تواند همزمان با ادامه فروپاشي اعتماد مردم هم رخ دهد. من اما راه حل هاي ساده اي براي اين كار نمي بينم.»

منبع: روزنامه دانماركي اينفورماسيون
برگردان: علي يوسفي شمالي

«همه مــــا مسيحی هستيــــــــــم» ؛ ژان پل سارتر

«همه مــــا مسيحی هستيــــــــــم» ؛ ژان پل سارتر

Flubert_n

گوستاو فلوبر (١) برای غرب مسيحی می نويسد. ما همگی نيز مسيحی هستيم، حتی در زندگی امروزمان. افراطی ترين نوع کفر خود، باوری مسيحی به خداناباوری است، به اين معنی که با وجود قدرت ويرانگرش، حاوی طرح و نقشه راهی است که به ميزان اندک انديشه، قدری بيش تر خيال، و در بيشترين ميزانش احساس و عواطف ما را هدايت و کنترل می کند. اصل و ريشه آن را در مسيحيتی بايد جست که قرون متمادی بر تاريخ غرب سيطره داشته است و ما خواه ناخواه ، بد يا خوبش به کنار، ميراث خواران آن هستيم.

به همين خاطر –  اگر خواهان تحول و دگرگونی جهان هستيم و ميل رهانيدن آن از قيد کالبد کلان ِ آزاردهنده و در شرف فسادش را در سر داريم ; و نيز اگر علاقه ای به مسموم کردن روح انسانها با اخلاق مبتنی بر ظهور ناجی و نجات بخش نداريم —  باز آن هنگام که نويسنده ای، با مايه ای از طنز و شوخ طبعی، قديسی از جان گذشته را نشانمان می دهد که در اثر فقر و فلاکت چشم از جهان فرو می بندد، بی شک همگی ما را در کودکانه ترين ابهام مان دچار چنان هيجان و التهابی می کند که برای لحظه ای ما، که در خيالمان مسيحی هستيم، با او همراه و همداستان می شويم. ما با برنانوس (٢) نيز همراه شديم، آنزمان که شاهکارش «خاطرات کشيش دهکده» را منتشر کرد. در اين اثرـ مهارت هنری از زمان فلوبر ترقی کرده است ـ لايه ی فوقانی ﺣکايت از غيبت يا فقدان دارد، چه در حالی که خود ِاثر از حيث داستانی در همين کره خاکی، که حتی لحظه ای هم از آن جدا نمی شود، اتفاق می افتد و به سرانجام می رسد، ما کافران نيز با کشيش جوان همداستان شده و غرقه در احساسی صميمی و صادقانه ملزم به برانگيختن امر معراج می شويم. چرا که اين کشيش جوان – حتی از نگاه ما بی خدايان – انسان خوب و پاک سرشتي است.

اما اگر خدايی وجود نداشته باشد، اگر خدا مرده باشد، اعمال اين کشيش بی ثمر و تنها رنج هايش واقعی تر خواهند بود و آنگاه سرنوشت ِ او را بدبختی و بلا رقم خواهد زد. عشق و علاقه ی ما نسبت به اين جوانمرد رو به مرگ چنان پر مايه و والاست که به خاطر نجات او هم شده حاضريم خدا را در رستاخيزی دوباره به جهان بازگردانيم.

نويسنده: ژان پل سارتر
ترجمه: علی يوسفی شمالی

بخشی از کتاب: «ابله خانواده: گوستاو فلوبر، 1821-1857, جلد سوم»

Jean-Paul Sartre: L’Idiot de la famille, Gustave Flaubert de 1821 á 1857, Gallimard, 1971, p. 2124.

1- نويسنده فرانسوی (1880-1821)، که رمان «مادام بوواری» (1857) از آثار شاخص او محسوب می شود.
2- نويسنده فرانسوی (1948-1888)، که اثر معروف «خاطرات کشيش دهکده» (1936) را نوشته است.

***
بخشی از گفتگویی با «سارتر» درباره «ابله خانواده»

س- همین چند لحظه پیش گفتید که «کلمات» در حکم خداحافظی شما با ادبیات بود. آیا «ابله خانواده» را نمی‌توان نوعی بازگشت تلقی کرد؟

ج- این درست همان سئوالی است که دوستان من، دائماً مطرح می‌کنند. اگر ما فلوبر را یک رمان بشمار آوریم، آنچه که پیش از این بوسیله من نوشته شده است، چندان مباینتی ندارد ولی در صورتی که بخواهیم یک روش کم و بیش انقلابی را بکار ببندیم این اثر با مسائلی که بتازگی برای من مطرح شده است، بیشتر ارتباط پیدا می‌کند. در اینجا مسلماً ابهامی وجود دارد. و من این ابهام را هنگام تألیف کتاب احساس کردم. از یکطرف بجستجوی شخصی در قرن برخاستن، و در بند این بودن که فی‌المثل در تاريخ ۱۸ ژوئن ۱۸۳۸ چه عملی از او سرزده است، کاریست که می‌تواند به یک نوع فرار تعبیر شود. از طرف دیگر هدف من جنم داشتن است که بر روی آن بتوان راه و رسم دیگری بنیاد نهاد. این کار تازه است. در این قضیه دوجنبه وجود دارد یکی ایجاد و خلق یک روش و دیگری فرار. بهرحال اگر من امروز پنجاه ساله بودم به نوشتن درباره فلوبر مبادرت نمی‌ کردم.

س- لابد مبارزه می‌کردید؟

ج- مبارزه؟ طرق بهتری برای آنکه شخص قلمش را در راه مبارزه به کار ببرد هم وجود دارد. من از نوشته‌های سیاسی‌ام رضایت خاطر کامل ندارم، زیرا که از حد معینی جلوتر نمی‌روند. و این همان مسئله‌ایست که من هنوز راه حلی برایش نیافته‌ام. چگونه با پیش رفتن تا آخرین مرزهای یک اندیشه، می‌توان خود را به مردم فهماند؟ به اعتقاد من، روشنفکر امروز باید همه چیز را فدای مردم کند. اطمینان دارم که در این جهت می‌توان تا دوردستها پیش رفت. اما هنوز نمی‌دانم چگونه. و این یکی از آن چیزهائیست که در جستجویش هستم.

منبع: http://anthropology.ir/article/14796.html

#ژان_پل_سارتر
#گوستاو_فلوبر
#برنانوس
#يادداشتهای_کشيش_دهکده
#همه_مـــا_مسيحی_هستيــــــــــم

«چگونه عربستان سعودی ايالات متحده آمريکا را به طرز خطرناکی تضعيف می کند؟»

«چگونه عربستان سعودی ايالات متحده آمريکا را به طرز خطرناکی تضعيف می کند؟»

نويسنده: رالف پيترز، تحليل گر استراتژيك فاكس نيوز
ترجمه: علي يوسفي شمالي

Saudi-arabian-safe_image.

ايران، در حال حاضر، دشمن خارج از مرزهای ما است. حال آنکه عربستان سعودی دشمن داخلی پايدار ما است که هم اکنون در داخل مرزهای ما حضور و اجازه ی مسموم کردن مسلمانان آمريکا با آيين ديني وهابيش را دارد.

و البته، يادمان نرفته، که عربستان همچنين سرچشمه خونابه هائی است که توسط جهادگرايان در سرتاسر جهان جاري شده است.

ايران ملوانان ما را تحقير می کند، و سعودی ها زندانبانان معنوی صدها ميليون مسلمانند كه به غرقاب عدم تحمل و تسامح و بربريت درغلتيده اند؛ و مخل آنند که مسلمانان جهان به صف دنيای مدرن ملحق شوند. و ما هم در اين كار کمکشان می کنيم.

آمار و ارقام محکم و سفت و سختی در دست نيست، اما تخمين زده ميشود که حدودا ٨٠ درصد مساجد آمريکا با پول و سرمايه سعودی ها ساخته شده اند. آنها هدف شان از اين کار، چه در آمريکا و چه در ديگر نقاط جهان که در آنها اسلام در رقابت با مذاهب ديگر است، اينست که : نگذارند تا مسلمانان در جوامع ميزبان هضم و جذب بشوند.

سعودی ها از وجود مسلمانان در آمريکا خوشحالند، چون اين امر را باعث تقويت و استحکام و قوام گرفتن مدعيات دين اسلام ميدانند، اما از سوی ديگر خواهان آن نيستند که مسلمانان مقيم كشور ما آمريکايی بشوند و از دسترس و گزند فرهنگی مبتنی بر تنفر و خشم که آنها بر دينی بزرگ تحميل کرده اند، در امان بمانند.

تراژدی عرب ها، مشخصا، اين بوده است که ثروت حاصل از فروش ميلياردی نفت در اختيار چه کسی و کسانی باشد. اين ثروت به جای اين که در اختيار دنياديده ها و دانش آموخته گان بيروت يا حتی علمای دينی قاهره قرار بگيرد، نصيب باديه نشينانی شد که نگاهی تلخ و مکدر به ايمان مذهبی دارند. سعودی ها و همپالگی های متعصب شان در کشورهای نفت-خيز خليج فارس، از اين ثروت ها در جهت به عقب کشاندن مسلمين و نگهداشتن شان در گذشته و نيز پاشاندن بذر جنگ و خشونت جهادی استفاده کرده اند.

من بهترين دليل برای جستجوی منابع جايگزين انرژی را در بازگرداندن سعودی ها به همان وضعيت سابق شان، يعنی ناتوانی و بی قدرتی سنتی آنها ميدانم. من حضور پول و سرمايه های سعودی ها را در خيلی از کشورها شاهد بوده ام، از سنگال و کنيا در آفريقا بگيريد تا پاکستان و اندونزی در آسيا و جاهای ديگر. آنها ، در جای جای دنيا، مزدوران خود را جهت موعظه برای دنيايی تيره و تربيت انسانهايی عبوس و سخت گير، و در کنار آن نيز، برای به انجام رساندن وظيفه جهاد کردن گمارده اند(که برخلاف چرت گويی رئيس جمهور آمريکا، نه تنها معنای اصلی جهاد «مبارزه ای درونی و معنوی نيست، بل که گستراندن اسلام در جهان با کمک آتش و دود و شمشير است).

در اينجا خاطره ای را برايتان تعريف می کنم که از ذهنم پاک نمی شود. در سواحل قديمی سواحيلی کنيا، که زمانی حوزه بردگان مسلمانانی بود که سياهپوستان آفريقايی را غارت و چپاول می کردند، من با يک منطقه زاغه نشين اسف باری روبرو شدم که كودكانش، به جای يادگرفتن مهارت های سودمند در يک مدرسه دولتی، در ميان انبوهی از کثافات نشسته بودند و قرآن، اين کتاب آسمانی، را به زبانی غير قابل فهم از بر می کردند. طبق نظر اهالی آن منطقه، والدين اين بچه ها رشوه گرفته بودند تا انها را از مدارس دولتی خارج کرده و به اصطلاح، به «مکتب»، بفرستند. طبيعتا، مسيحيان درس خوانده و دارای تحصيلات که خودی به حساب می آيند، مشاغل خوب و نان و آب دار را در مناطق ساحلی تصاحب می کنند. اين امر باعث برانگيخته شدن خشم مسلمانان نسبت به بی عدالتی انجام شده می شود. پاسخ مسیحيان اينست که «نمی شود که همگی شما ملا باشيد – سعی کنيد ياد بگيريد!» و توجه داشته باشيد که: رسالت سعودی ها به انجام رسيده است، جامعه دچار شکاف شده و از هم گسيخته است.

اين واقعيت بنيادی که سياست گذاران ما بايد درکی از فكر و روح و انديشه سعودی ها داشته باشند، به ما می گويد آنها نمی توانند برای رفاه حال مسلمانان هم کيش شان اهميت کمتری قائل باشند(در حالي كه آنها از دريافت و قبول پناهجويان سوری امتناع می کنند اما همچنين از اروپا هم می خواهند همين کار را بکند).

آنچه برای سعودی ها مهم است معنای انتزاعی اسلام است. حال آن که مسلمانان واقعی بيشماری برای خاطر حفظ ايمانی پاک گرفتار رنج و عذاب هستند. سعودی ها برای ساختن مساجد و مکتب خانه های مسلمين همت می گمارند، اما اهميتی به ساختن بيمارستان ها و دانشگاه ها نمی دهند.

پديده ديگری که من خود شاهد آن بوده ام اينست که سعودی ها شتاب و تعجيل عجيبی برای ساختن مساجد در مكان هايي را دارند که شمار مسلمانانش اندک است، و يا حتی مسلمانی در آن سکنی ندارد، و يا در آن، فرهنگ وهابی هنوز ريشه ندوانده است. در سنگال، که از سنت پر قدمت اسلام انسان مدار برخوردار است، مدرسين و علمای دين، سعودی ها را همچون نوکيسه گان ميشمارند و چندان تحويل شان نمی گيرند. با اين حال، پول همچنان قدرت خريدن انسانها را داراست و سعودی ها هم همچنان در حال بازگشايی مساجد خويشند. و خشونت جهادگرايان نيز چيزی از جذابيتش کم نشده است.

در مومباسا، در کشور کنيا، از کنار مساحتی چندين کيلومتری با مساجدی تقريبن خالی رد می شويد. پاکستان که تمامن با وهابی گری آلوده و مسموم شده است، نوعی از آن که به برگرداندن گروه اسلامگرای حنفی و سنتی تندروی (هنوز قوام نگرفته ی) «دئوبانديس» در منطقه، منجر شده است.

سعودی ها، به طرز بی شرمانه ای، ساختن بيش از ٢٠٠ مسجد تازه در آلمان، برای موج مهاجران مسلمان به اين کشور، را «پيشنهاد» داده اند. اين مساله حتی برای آلمانی های «به لحاظ سياسی درست کردار» هم لقمه گلوگيری بوده است، و حتی باعث شد معاون آنجلا مرکل، صدراعظم آلمان، به چنان تفاهمی با افکار عمومی پيرامون اين مساله برسد که مطلوب و خواست آلمانی های ابن الوقت است.

اما مشکل واقعی ما در اين جا و هم اکنون است، در همين آمريکای خودمان. بياييد نگاهی به حماقت و ابلهی خودمان بيندازيم، تا ببينيم چگونه به سعودی ها اجازه داده ايم دست به ساختن مساجد و مدارسی بزنند که کارشان نفرت پراکنی است، متون ضد يهودی فراهم کنند و با قلدری تمام نهايت سعی خود را برای واداشتن مسلمانان آمريکا به پيروی از جهان بينی ضد زن و پانصد-شلاقه شان کنند. متاسفانه، رهبران و قانون گذاران ما به همشهريان مسلمان ما خيانت کرده اند، و امر جذب و هضم شدن در جامعه ميزبان را برای آنها سخت تر و دشوارتر کرده اند.

در درازمدت، اين سعودی ها هستند که بازی را خواهند باخت. نبوغ متحول کننده ی آمريکا، به شکست بربريت خواهد انجاميد. اما جان های زيادی در اين مسير از دست خواهند رفت و قتل و جنايت همراه و همدم هميشگی ما باقی خواهند ماند. ما چگونه گذاشتيم تا چنين اتفاقي بيفتد؟ حرص و ولع. خامدستی. عمل سياسي مردم پسند. انفعال .

دهه هاي متمادي، شاهد بوديم چگونه سفيران سعودي «كاملن شبيه ما» ، اسكاچ گرانقيمت سر مي كشند ، جشن و ميهماني هاي آنچناني بر پا مي كنند، با سياستمداران سرشناس مان تنيس بازي ميكنند، و اطمينان دارند كه شركت هاي آمريكايي و افراد كليدي ما سرمايه توليد ميكنند و پول ساز هستند. اما آنها آنقدرهاهم شبيه ما نبودند. نخست اين كه شمار اندكي از ما استطاعت نوشيدن اسكاچ مورد علاقه آنان را دارد. از اين مهمتر، آنها يك نقشه ضد آمريكايي سخت و ضد آزادي را پيش مي بردند. ما گذاشتيم سعودي ها بر روي جوامع مسلمان آمريكا از طريق نمايندگان شان كنترل و تسلط پيدا كنند. ما جز درخواستي بزدلانه و هرچندوقت يكبار براي جلوگيري از انتشار جزوات و يادداشت هايي كه افراطي بودند، كار ديگري نكرديم.

متوجه هستيد داريم چه كار مي كنيم: سعودي ها حتي اجازه ي ساختن يك كليسا يا كنيسه در كشورشان را هم به ما نمي دهند. و بواقع هم در آنجا نه كليسايي هست و نه كنيسه اي. و هيچوقت هم نخواهند بود.

آيا وقت آن نشده تا اعضاي كنگره طرح تصويب و اجراي قانوني را فراهم كنند تا ، در صورت لزوم و عدم همكاري متقابل اين كشورها با ما در عملي كردن آزادي ديني و مذهبي، به آنها و به دولت ها، نهادهاي مذهبي، افراد و سازمان هاي خيرالمنفعه ي آنها اجازه ي ساختن و حمايت مالي كردن از أماكن مذهبي در كشور ما داده نشود؟ آيا عقل سليم چنين حكم نمي كند؟ و اين كار به همين سادگي عادلانه نيست؟ پول سعودي ها حتي توانسته سكوت ما در قبال اعمال تروريستي را نيز بخرد.

چندين دهه پيش، خانواده سلطنتي آلِ سعود فهميده بود كه مشكلي در پيش روشان دارند. حتي روش هاي خشن و بيرحمانه آنها براي زيلوت ها يا متعصبين وطني شان هم به حد كافي با شدت و حدت به نظر نمي رسيد. به همين خاطر ، سلطان سعودي و هزاران شاهزاده اش پول هاي بودينگ تروريستي را فراهم كردند – و آنها را در خارج از قلمرو پادشاهي خود به كار گرفتند. اساما بن لادن تنها يكي از ميان هزاران مسلمان افراطي بود. آنهايي كه هواپيماها را در يازدهم سپتامبر گروگان گرفتند، اكثريت شان اهل عربستان سعودي بودند.

ريشه هاي عميق جنبش جهادي كه خاورميانه را امروز از هم پاشيده و به خاك سياه نشانده است، در خاك وهابي گري رشد كرده است.

اين قضيه ما را به آن ٢٨ صفحه اي ميرساند كه از متن گزارش كمسيون يازده سپتامبر جدا شده است. آن صفحات، بنا بر مدعيات، همدستي سعودي ها را گواهي مي دهند. دولت و دولتمردان ما اين كشفيات و يافته ها را از مردم آمريكا مخفي نگه داشتند، چرا؟ چون سعودي ها جزو «دوستان و متحدين ما» بودند، حتي پس از واقعه يازده سپتامبر. (ما حتي حاضر به قبول اين واقعيت هم نيستيم كه هدف سعودي ها امروز در حوزه انرژي آسيب رساندن به عمليات استخراج نفت ما آمريكايي هاست، چه رسد به اين كه با خسارتي كه متعصبين و هواخواهانشان موجب گرديده اند، رودررو شوند.

اكنون فشار تازه اي براي انتشار اين اسناد ٢٨ صفحه اي فراهم آمده است. صداهاي برخاسته از واشنگتن «هوشيارانه» ، تا موقع مواجهه ي پيش روي رئيس جمهور آمريكا با پادشاه سعودي، البته اگر چنين اتفاقي بيفتد، بر عدم انجام اين كار تاكيد دارند. اما اين كار بايد همين حالا انجام شود، نبايد تسليم شد و سر فرود آورد. بايد با واقعيت ها روبرو شد. در صورت عدم موفقيت، كار ما با ايرانيان به جنگ و جدال خواهد انجاميد، آنها در چنگال حكومت ديني فاسدشان باقي خواهند ماند – حتي با قبول اين واقعيت كه زنان ايراني مي توانند راي بدهند و رانندگي كنند، و جوانان ايراني هم مجازند به سبك و سياق دهه پنجاه ما جواني و حال و حول كنند. اما چنانچه شانس به ما رو كند و، بنا به احتمالات، تندروهاي ايران از دايره قدرت به بيرون پرتاب شوند، آن وقت ميتوانيم روابط مان با ايرانيان، كه وارثان بك تمدن اصيل پارسي هستند، را از نو بسازيم يا تجديد بنا كنيم. ببينيد ايراني-آمريكايي ها امروز چقدر موفق و چقدر آمريكايي شده اند و با فرهنگ ما كنار آمده اند. جنگ با ايران تنها به عنوان يك امكان تراژيك باقي خواهد ماند. حال آنكه جنگي كه سعودي ها با شهروندان ما ، با اسلام جريان اصلي ، و با تمدن به طور كلي به راه انداخته اند، يك واقعيت عيني است.

نويسنده: رالف پيترز، تحليل گر استراتژيك فاكس نيوز

منبع: http://nypost.com/…/how-saudi-arabia-undermines-the-united…/

How Saudi Arabia dangerously undermines the United States By Ralph

 

«كشتي گرفتن با خدا و با شيطان»

«كشتي گرفتن با خدا و با شيطان»

ايوب، كه به بلايي عظيم گرفتار آمده بود، از قعر چاه مصيبت پروردگار خود را به ياري طلبيد تا پرسش او را پاسخ گويد- و جواب شنيد كه: «پرسش تو بر حق است ؛ اما آيا تو براي پرسيدن آن برحق هستي؟»
(**)

Wrestling_n

اخيراً کتابی در اختيارم بود درباره مساله «شر» و ديگر مسايل مرتبط با آن كه نويسنده در انتهاي نوشتار به نتيجه ي قابل تأملي رسيده بود. به جا و مناسب ديدم خلاصه آن را اينجا در صفحه فيسبوك خود به اشتراك بگذارم. نويسنده به اين نتيجه رسيده بود:

هر پاسخي به مساله شر خود پرسش هاي تازه اي را مطرح مي كند كه هم پرسش هاي پيشين ما را به چالش مي كشد و هم پاسخ هاي ما به آنها را. ما با طرح پرسش هاي خود موضع يا رويكردي اتخاذ مي كنيم كه خودش پرسش برانگيز باقي خواهد ماند و به پرسش هاي ديگري دامن خواهد زد.

اين كه ما عشق، عدالت و قدرت خدا را نفي و انكار كنيم يا زير سوال بريم، از آن دفاع كنيم يا نكنيم، هيچ اهميتي ندارد، زيرا آنچه بواقع با اين عمل ما زير سوال مي رود، عشق، عدالت، اعتقاد، صداقت يا بي صداقتي «ما» است، همبستگي «ما» با رنج كشيدگان و مصيبت ديدگان، و تعهد وجودي «ما» است كه زير سوال مي رود. بهترين نظريه ها آنهايي هستند كه زخم ها و پرسش هاي ما را باز و گشوده نگه مي دارند و جستجوي دائمي ما بدنبال دارو و درمان براي زخم ها و جراحات ما را بر مي انگيزند. آنچه ما بدان نيازمنديم، رديه نويسي و انكار و ابطال شر نيست، امتناع كردن از شر است.

(From the depths of misery, Job asked God to answer him—“Your ques‐ tion is justified,” God replies, “But are you justified in asking it?”)

In seinem Elend fordert Hiob Gott zur Antwort auf – ”Deine Frage ist berechtigt”, sagt Gott zu ihm,”bist du aber berechtigt zu dieser Frage”

(**) معرفي شاعر و گزين گويه نويس Elazar Benyoëtz

الازار بنيوتز در شهر نويشتات وين در سال ١٩٣٧ زاده شد. دو سال بعد از تولدش خانواده وي در گريز از شيوع فاشيسم و روي كار آمدن نازي ها در آلمان، به فلسطين مهاجرت مي كنند. اولين كناب هاي او به زبان عبري نوشته و منتشر شدند، اما از سال ١٩٦٩ او تمامي كتابهايش را به آلماني نوشته است. بنيوتز را نوآور در ژانر گزين گويه نويسي در آلمان به شمار مي آورند و در اين نوع نوشتار موفق به أخذ چندين جايزه شده، از جمله جايزه آدلبرت فون چاميسو و همچنين مدال افتخار جمهوري فدرال آلمان.

 

«زيگمونت باومن: ترامپ يك راه حل فوري است.»

«زيگمونت باومن: ترامپ يك راه حل فوري است.»

(اين مقاله چکيده ای است از مصاحبه مجله ايتاليايي اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن جامعه شناس لهستانی، که توسط نيلز ايوار لارسن به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون درج گرديد.)

Bauman_n

به اعتقاد زيگمونت باومن، جامعه شناس معروف لهستانی، پيروزي انتخاباتي دونالد ترامپ در آمريكا بخشي از يك الگوي بزرگتر است: اين که نهادهاي سازنده ي دموكراسي گرفتار وضعيتي بحراني هستند، و نيز اين که در مرحله کنونی تعداد هر چه بيشتری موارد ربط میان سیاست و قدرت را پایان یافته می بینند.

زيگمونت باومن، جامعه شناس و يكي از بزرگان فكر و انديشه در عصر حاضر، كه نهم ژانويه امسال در شهر ليدز در انگلستان چشم از جهان فرو بست، پيروزي دونالد ترامپ در انتخابات رياست جمهوري آمريكا را نشانه اي از يك طلاق اساسي ميان تشكيلات قدرت و سياست مي داند.

اين پيروزي از خود خلايي به جا گذاشته كه جاي خاليش را اشخاصي پر كرده اند كه وعده ي راه حل هاي آسان و فوري براي مسايل و مشكلات پيچيده و بنيادي را مي دهند.

ترامپ، با رو کردن ماهرانه ورق آدمي خارج از گود اصلي سياست، و با تركيب كردن آن با سياست تبعيض آميز هويتي و توسل به نگراني هاي اقتصادي مردم، منادي يك مدل اجتماعي حدف كننده اي شد كه هدفش جدا كردن، به حاشيه راندن و تبعيد كردن انسانها است.

پيروزي ترامپ، به باور باومن، شبيه پادزهري براي مقابله با زهر ناامني است، اگرچه خودش نيز يك زهر ديگر است. او نهادهاي دموكراتيك سنتي را دستخوش تهديدي واقعي مي بيند و معتقد است جاي خالي آنها را «تمركز قدرتی فشرده در يك مدل اقتدارگرا» پر خواهد كرد.

– واكنش مسلط طيف چپ در آمريكا و بريتانيا نسبت به پيروزي انتخاباتي ترامپ اين بود كه: «ما در حال وارد شدن به دوران بسيار خطرناكی هستيم». آيا شما با اين نوع بدبيني آخرالزماني موافق هستيد؟

«ديدگاه هاي آخرالزماني موقعي قد علم می کنند كه انسان ها حس كنند در مغاك ناشناخته ها پرتاب شده اند – يعني به مجرد اين كه احساس كنند هيچ چيز ديگر به مانند گذشته ادامه يافتني نيست، يا تنها چيزهاي بسيار اندكی همانند گذشته به حيات خود ادامه می دهند، و اين كه همزمان يا آنها تنها تصورات مبهمی درباره چيستي و چگونگي واقعيت آتی دارند و يا به كل هيچ تصوري از آن ندارند.»

«واكنش ها نسبت به ترامپ خيلي سريع اتفاق افتاد و به طرز غافل گير كننده اي بيانگر اجماع مشابه ای است. درست همان گونه كه وقتي طيف هواداران بركسيت در انتخابات بريتانيا به پيروزي رسيدند، نتيجه انتخابات رياست جمهوري در آمريكا نيز به عنوان اعتراضي عليه نظام سياسي موجود تعبير و تأويل شد. اينها همه نتيجه ياس و سرخوردگی عميق لايه هاي وسيعي از جمعيت نسبت به ناكارآمدي نخبگان و سرآمدان جامعه در عملي كردن وعده هاي خويش است. شايد گفتنش تعجبي نداشته باشد كه چنين تعبيرهايي مشخصا در ميان طيف نخبگان ليبرال شكوفا شده اند، چرا كه ميل و علاقه اين گروه براي حفظ و ماندگاري نظام سياسي حاكم محل ترديد نيست.»

محكوميت نظام

«ترامپ هرگز به گروه نخبگان و سرآمدان تعلق نداشته است و فردي خارج از محدوده و بيرون از گود نظام سياسي موجود است. او هرگز مقام و منصب دولتي نداشته و از همان ابتدا با همه چهره هاي قدرتمند حزبي اش در افتاده بود. از اين نظر او فرد تكرويي است كه معرف امكاني يگانه و بي نظير براي محكوم كردن نظام سياسي اينچنيني و مهم جلوه دادن اين محكوميت است. در انتخابات بريتانيا نيز شاهد همين امر بوديم، وقتي كه همه احزاب بزرگ و سنتي شركت كننده در دولت يك صدا از راي دهندگان مي خواستند كه به ماندن در اتحاديه اروپا آري بگويند، اما شاهد بوديم چگونه راي دهندگان با راي منفي خود ناخشنودي و عدم رضايتشان نسبت به نظام سياسي موجود را نشان دادند.»

«نخستين واكنش ها به پيروزي ترامپ اين تصور را نيز با خود به همراه داشت كه طيف وسيعي از جمعيت مشتاق آنند كه به جاي بحث و جدل هاي طولاني و بي حاصل نظام پارلماني، اراده ي مهارنشدني و توانايي هاي ادعايي مرد قدرتمندي را ببينند كه براي ايجاد تغيير و تحول درنگ و ترديد نمي كند. ترامپ به طرز ماهرانه اي از خود چهره اي مردمي با ويژگي هاي اينچنيني ارائه داده است. حضور و عضويت سي ساله ي فردی چون كلينتون در جمع طبقه حاكم آمريكا و برنامه و دستور كار كج دار و مريز و متزلل اش، بدون هيچ دستاورد با اهميتي، در خلاف جهت برنامه های شخصي چون ترامپ عمل كرده است.»

سقوط تقسيم بندي سه گانه

«من اين امر را تخريب جدي همه آن اصول سازنده ي ‹دموكراسي› مي دانم كه تعرض ناپذير شمرده مي شد. نبايد تصور كرد كه از اهميت اين اصطلاح به عنوان آرماني سياسي كاسته گردد – ‹دموكراسي› همچنان به كاركرد خود به عنوان دال (signifiant)، به قول فرديناند سوسور، ادامه خواهد داد. اما ترم يا اصطلاحي اينچنيني مدلول هاي بسيار متفاوتي را در خود جاي داده و خواهد داد. اين خطر آشكار را نبايد دست كم گرفت كه مكانيسم هاي حفاظتي سنتي و دروني شده ي دموكراسي، همچون تقسيم بندي مونتسكيويي قدرت به سه قوه مستقل – مقننه، مجريه و قضاييه – و يا نظام انگلوساكسوني كنترل و توازن – پشتوانه و حمايت مردمي خود را از دست داده، بي اهميت شوند و بتدريج در اين مسير به طور بالفعل جاي خود را به مدلي اقتدارگرا مبتني بر تمركز قدرت بدهند. تمايل آشكاري براي به زير كشيدن قدرت از ارتفاعات ابهام آلود آن در اختيار خبرگان و سرآمدان جامعه و انتقال آن به يك ‹حوزه ي خانگي» تر هست، كه همان حوزه ي ارتباط مستقيم ميان قدرتمندان، كه در راس هرم قدرت اند، و پيروان وفادارشان است كه مدير فوروم هاي ويژه ی خودشان در رسانه هاي اجتماعي اند و شيوه هاي خاص نشر عمومي افكار و ايده هاي خود را دارند.»

– ناسيوناليسم قوميتی از جمله موضوعاتي است كه ترامپ بدان متوسل شده است. دو برگ مهم ديگر او – نگراني و ترس اقتصادي و بيگانه هراسي – به هم وابسته و مرتبط هستند، اما شما اين ارتباط را چگونه ارزيابی می کنيد؟

«هنر او دقيقا در همين جفت و جور كردن اين دو است، اين كه توانسته آنها را به طرز جدايي ناپذيري در يكديگر ادغام كند. ترامپ به خوبي يك شعبده باز ماهر ازعهده انجام اين كار برآمده است – منتها در صحنه جهاني او تنها كسي نيست كه موفق به اجراي اين شعبده بازي شده است. من حتي حاضرم قدمي فراتر برداشته، مدعي شوم، شمار زيادي به اين مورد مد نظر شما، يعني، اختلاط سياست هويتي و هراس اقتصادي اشاره كرده اند. به اعتقاد من كاري كه ترامپ موفق به انجامش شده، در يك جا قرار دادن همه جانبه ی آن ناامني وجودي (اكزيستانسيال) است كه بقايای طبقه كارگر سالخورده و طبقه متوسط فرودست جامعه را به ستوه آورده است – و ديگر اين که به همه آنهايي كه حق و حقوقشان پايمال شده، اين تصور را القا كند، كه حذف بيگانگان، گروه هاي قوميتي بيگانه، پناهجويان و ديگر خارجيان تازه از راه رسيده، همان راه حل فوري است كه همه ترس و هراس شان را به چشم بهم زدني برطرف مي سازد.»

از همراهي تا حذف

– برخي از كساني كه به ترامپ راي دادند، به مقوله رانده شدگان تعلق دارند، چه به خاطر اينكه خود را از دايره شموليت قرارداد اجتماعي بيرون مي بينند و چه به اين دليل كه هرگز اين تجربه را نداشتند كه خود را بخشي از آينده اي معنادار حس كنند – مفاهيمي كه بوناونتورا دي سوسا سانتوس Boaventura de Sousa Santos در اين رابطه به كار مي برد عبارتند از ‹پسا› -و ‹پيشا قرارداد گرايي›. آيا شما با نظر متفكراني چون ساسكيا ساسن Saskia Sassen موافقيد كه پيروزي ترامپ را نشانه پايان مدل اقتصادي كينی John Maynard Keynes مبتني بر شموليت در دوران پس از جنگ جهاني دوم می دانند و سرآغاز مدلي ديگر كه بر تمايلي خلاف جهت مدل پيشين بنا شده است، يعني بر حذف و راندن رقبا از ميدان؟

«گذار از يك جهان نگري همه-شمول به نوع حذف كننده آن، در معناي سياسي و رواني آنبه لحاظ تاريخي گذار تازه ای نيست، بلكه در دوران تاريخي ما دقيقا با يك جهش كيفي همزماني دارد – جهش از جامعه توليد كننده ها به جامعه مصرف كننده هايي كه بدون رانده شدن به حاشيه امکان وجودی ندارند. ‹طبقه فرودست’ی خواهيم داشت كه از باقي بدنه جامعه جدا شده است. حتي نمي توان از طبقه زدايي شدنش گفت، بلكه بيشتر بايستي از تبعيد شدنش از جامعه طبقاتي و قرار گرفتنش در مقوله تازه ي ‹مصرف كنندگان ناكام› ي سخن گفت كه شايسته گي جذب شدن در جمع يا اجتماع را از دست داده اند. تمايل كنوني براي تبديل مشكلات اجتماعي به معضلات امنيتي نيز كمكي به حل مشكلات نمي كند و به معني ريختن آب بيشتر بر همان آسياب قديمی است. هر قدر تور «حذف كردن» گسترده تر شود، ‹صيد› آن نيز از مقوله ی به حاشيه رانده شدن ‹حقيرانه، اما هنوز خوش خيم› به مقوله ی ناخوشايند تر و سمی ترش – و حتي خطرناك و بيمارگونش – جابجا می شود.»

– شما در برخي از آثار و نوشته هايتان، از جمله، ‹در جستجوي سياست’، آنچه را كه خودتان ‹تثليث نامقدس› – ناامني، ترس و آسيب پذيري – مي خوانيد، تجزيه و تحليل كرده، و شرط هاي وجودي آنرا مطرح مي كنيد، كه همان تجربه جدايي هر چه بيشتر دو عنصر قدرت و سياست از يكديگر است. آيا معتقديد اين جدايي يا طلاق لزومأ به پوپوليسم و اشتياق به ظهور ‹مردان قدرتمند› منتهي مي شود؟

«آري، مايلم به اين پرسش شما جواب مثبت بدهم. جدايی يا طلاقي كه شما از آن نام می بريد، از خود خلايي به جا مي گذارد – يك پرتگاه بی حد و حصر، كه از دلش گازهاي مسمومي چون نااميدي و درماندگي توأمان برون مي تراوند. كسي ديگر به ابزارهاي متداول مبارزه سياسي اعتقادی ندارد. نهادها ديگر به وعده هايشان عمل نمي كنند. در جامعه اي كه در آن روز به روز تعداد هر چه كمتري زندگي تحت سيطره رژيم هاي ديكتاتوري و توتاليتر را به خاطر دارند، مردان يا زنان توانا و قدرتمند نه تنها همچون زهر، بل كه همچون پادزهر به نظر خواهند رسيد.»

– بپه گريلو Beppe Grillo، رهبر جنبش پنج ستاره در ايتاليا، در كامنتي كه بلافاصله بعد از اعلام پيروزي انتخاباتي ترامپ نوشت، بر تشابه ميان پيشروي حزب خودش در ايتاليا و موفقيت ترامپ در امريكا تاكيد كرده بود: «آنها كه شهامت تغيير را دارند – آنها كه به سرسختي بريرها هستند – دنيا را به پيش خواهند برد. آري بربرها، يعني امثال ما!»

«نظير امثال گريلو در اروپا با اين نحوه تفكر كم نيستند. كسي که فکر کند تمدن غرب مسير اشتباهي را پيموده است، آنوقت بربرها هم برايش در حكم ناجي و نجات دهنده خواهند بود. به هر حال اين همان كاري است كه آنها خودشان با تمامي قوا براي متقاعد كردن آدمهاي خوش باور انجام مي دهند – و البته آنهايي هم كه از مواهب و مائده هاي تمدن بي نصيب مانده اند، بدشان نمي آيد اين طور فكر كنند. البته اين را هم نبايد از ياد برد كه چه بسا بخش هايي از طبقه حاكم در چنين وضعيتي بخواهند شانس خود را امتحان كنند – درست همانطور كه باورمندان به وجود دنيايي ديگر بخواهند، با توسل به خودكشي، شانس خود را امتحان كنند.»

اين مقاله چکيده ای از مصاحبه مجله ايتاليليی اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن zygmunt bauman جامعه شناس لهستانی است که توسط نيلز ايوار لارسن Niels Ivar Larsen به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون Information درج گرديد.

ترجمه به فارسی: علی يوسفی شمالی
لينک مصاحبه: https://www.information.dk/moti/2016/11/bauman-trump-hurtigt-fix

 

Artiklen er et redigeret sammendrag af et interview i det italienske magasin l’Espresso

© Socialeurope og Information

«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

 

«اسلاوي ژيژك: ترس و هراس ما از پناهجويان چه پيامی درباره اروپا دارد؟»

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

پرسش اصلی اين نيست كه «آيا پناهجويان تهديدي واقعي برای اروپا هستند؟»، بل كه اين است كه «اين وسواس و دلمشغولي با مساله خطر مهاجران چه چيزي درباره ضعف و سستی اروپا به ما مي گويد؟»

Zizek_n

..دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.
.. هدف اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها و بيگانگان تشخيص داده و بازشناسيم ؛ هدف قبول کردن و پذيرفتن آنها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما، جملگی مان، هر يک به طريق خاص خودش، جنون زدگاني عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی تنها اميد ما برای حصول يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.
…ژاك لاكان مدعي بود كه حتي اگر ادعاي شوهر حسدورز در قبال همسرش – اين كه همسرش با مردان ديگري عشق ورزي مي كند – درست باشد، احساس حسادتش همچنان بيمارگونه است. چرا؟ پرسش واقعي اين «نيست كه آيا احساس حسادتش دلائل مستدلي دارد؟»، بل كه بايد پرسيد «چرا او براي حفظ هويت خويشتن به حس حسادت ورزي نيازمند است؟»

در همين راستا ميتوان گفت كه حتي چنانچه بخش بزرگي از مدعيات نازيست ها درباره يهوديان درست بوده باشد – اين كه آنها آلماني ها را استثمار مي كردند ؛ يا دخترانشان را بي سيرت و بي آبرو مي كردند – كه البته مدعياتي نادرست اند، با اين حال چيزی از سامي ستيزي بيمارگونه شان نمی کاست و بواقع هم نمی کاهد، چون دلائل واقعي اين كه چرا نازي ها براي حفظ مقام و موقعيت ايدئولوژيكی شان نيازمند سامي ستيزي (آنتي سميتيسم) بودند، را مخفي مي كند.

آيا ما در اينجا دقيقا شاهد جريان مشابه ای در رابطه با موضوع ترس و هراس از مهاجران و پناهجويان نيستيم؟ بگذاريد به يک قياس افراطی متوسل شويم: حتي چنانچه بخش بزرگي از پيشداوري هاي ما درباره آنها درست بوده باشد – اين كه آنها حاملين بنيادگرايي و تروريسمي پوشيده اند ؛ دزد و متجاوزند – در اين حالت هم سخنان پارانوييدي كه درباره خطر مهاجران مي شنويم، در خود همچنان نشان از بيمارگونگي ايديولوژيك دارد. اين حرف و حديث ها در خودشان بيشتر حامل اطلاعاتي درباره ما، اروپاييان، هستند تا در مورد مهاجران. پرسش واقعي اين نيست كه «آيا مهاجران تهديدي به حال اروپا هستند؟»، بل كه بايد پرسيد اين همه وسواس و دلمشغولي درباره تهديد مهاجران چه چيزي درباره ضعف هاي اروپا به ما مي گويد؟»

در اينجا لازم است دو بعد مساله را از هم متمايز كنيم. نخستين بعد مساله، جو و فضاي رعب و وحشت، و مبارزه با اسلاميزه شدن اروپا است، كه پوچ و باطل بودنش عيان و آشكار است. اين ديدگاه پناهجوياني را كه از ترور و وحشت مي گريزند، با تروريست هايي كه آنها از دست شان گريخته اند، يکسان و برابر می شمارد. به اين واقعيت آشكار كه در ميان جماعت پناهجويان افراد تروريست، متجاوز، بزهكار و.. نيز هستند، در عين حالي كه اكثر قريب به اتفاق آنها انسانهاي مايوس و درمانده اي در جستجوي يك زندگي بهترند – همان گونه كه در جمع پناهجويان گريخته از جمهوري دموكراتيك آلمان عده اي از عوامل استازي هم مخفي بودند – جلوه اي وارونه و كج و معوج داده ميشود. در اين نسخه از واقعيت، مهاجران همچون پناهجويان درمانده و عاجزی تصوير ميشوند که بواقع سرکردگان يك تهاجم اسلامي تازه براي به اشغال درآوردن اروپا هستند. آنچه بيش از همه قرابت و نزديكي بيشتري با واقعيت دارد اينست كه علت العلل مشكلاتي را كه با سرمايه داري جهاني شده كنوني درهم آميخته است، بر جماعتي، كه عده اي مهمان ناخوانده و ناطلبيده اند، فرا مي افكنند. يك نگاه خيره بدگمان هميشه آنچه را كه در جستجوی آن است، پيدا مي كند: «شواهد» همه جا حی و حاضرند، حتي اگر بزودي زود معلوم شود كه نيمي از آنها ساختگي و جعلی بوده اند.

بعد ديگر مساله، وجه آرماني انسان گرايانه دادن به پناهجويان است. اين طرز نگاه به مساله، سد و مانعي در برابر هر گونه تلاشي است كه هدفش رويارويي آشكار با مسائل دشوار و مبرم است، معضلاتی كه منتج از درهم آميختگي و همزيستي شيوه هاي متفاوت زندگي است که در مقابل حقوق ويژه و انحصاري فاشيست هاي نوظهور قد علم مي كنند. نمايش تلخ و شيرين فرايند خود-مجرم-پردازي بي پاياني كه نتيجه اش خيانت ادعايي اروپا نسبت به آرمان هاي انساندوستانه اوست – نمايش اروپاي جنايت كاري كه هزاران جسد و جنازه ي غرق شده در سواحل و مرزهايش به جا مانده است – نمايشي است صرفا جهت ارضاي خود آنان، و فاقد هر گونه ظرفيت و پنانسيل رهايي بخش است. هر چيز «بد و ناصوابي» در مورد «ديگري» مردود شمرده مي شود، يا بصورت فرافكني (نژادپرستانه غربي) ما بر ديگري، يا همچون نتيجه سوء رفتار (امپرياليستي غربي) ما از طريق اعمال خشونت استعماري بر «ديگري» تلقی می گردد. هر آنچه كه در فراسوي اين دايره بسته «ما» جای گرفته است – يا، به بياني ديگر، فرافكني هاي وجه ناجور «سركوب شده» ما بر ديگري. – اين تصور ما كه با آن ديگري «اصيل» روبروييم ، حتی آنگاه كه خودمان را به درستی بروي او مي گشاييم، يعني همان ديگري خوب و معصوم، خودش ناشی از تخيلات و فانتزي ايديولوژيك ماست.

در اين وضعيت جايي براي سازش و مصالحه برخاسته از مذاكره نيست؛ هيچ نقطه اي نيست كه بر سر آن دو سوي ماجرا به توافق برسند («حق با شماست، پارانوييك هاي ضد مهاجر اغراق مي كنند، ولي بلآخره در ميان جمع پناهجويان تعدادي بنيادگرا هم هست…»). حتي ميزان يا درجه نازلی از دقت و درستی موجود در ادعاهاي نژادپرستان ضد-مهاجر هم قادر به حقانيت بخشيدن به پارانوياي آنها نيست، از آن طرف ديگر هم، خود-مجرم-پنداري انساندوستانه نيز به تمامي دال بر خودشيفتگي است که با مواجهه درست با همسايه مهاجر ما نيز سنخيتی ندارد . هدف اصلي، صحبت و گفت و گويي صريح و آشكار، بي هيچ گونه سازشی با نژادپرستي، پيرامون همه مسائل ناخوشايند است.

به اين ترتيب، ما از يك رويارويي درست و بجا با يك همسايه واقعي و شيوه زندگي خاص او، جلوگيری می کنيم. دكارت، پدر فلسفه جديد، در جايي اشاره اي دارد به اين كه آداب و باورهاي خارجي ها يا بيگانگان، در دوران جوانيش، به نظر او احمقانه و عجيب و غريب مي آمده اند، تا اينكه او از خودش پرسيد آيا آداب و باورهاي خود ما نيز از نگاه آنها همين گونه به نظر نمي رسند. نتيجه اين باژگوني، نه يك نسبي گرايي فرهنگي تعميم يافته، بل که چيزي اساسي تر و جالب توجه تر است.

بايد ياد بگيريم خودمان را به صورت موجوداتی غيرعادي و عجيب و غريب تجربه کنيم، سعي كنيم آداب و سنن مان را در همه وجوه و جلوه هاي غريب، غيرعادي و تصادفی آن ببينيم. جي. كي. چسترتون در «انسان سرمدی» اش غولي را متصور می شود كه همان انسان است منتها برای جانوران طبيعي پيرامونش چونان غولي به نظر مي رسد:

«ساده ترين حقيقت درباره انسان، عجيب و غريب بودن او است؛ و اين تقريبا به معني بيگانه و غريب بودن بر روي زمين است. انسان، با وجود همه متانتش، تو گويِی ظاهر بيروني كسي را دارد كه عادات غريب و بيگانه اش را، به ميزان بيشتري، از سرزمينی ديگر ستانده است تا اين که نتيجه رشد و باليدنش در اين سرزمين باشد . او هم از مزيتي ناعادلانه بهره برده و هم از بي مزيتي يا ضرری ناعادلانه. او در پوست خودش نمی گنجد و در آن راحت نيست ؛ به غرائز خودش اعتماد ندارد. او هم خالقي است كه دست ها و انگشتانش را به طرز معجزه آسايي حركت مي دهد، و در عين حال هم به چلاقي مي ماند كه ناتوان از انجام هر حركتي است. او خود را با ملحفه ها يا پوششی مصنوعي مي پيچد كه اسمشان لباس است ; روي چوب هايي مصنوعي که مبلمان می نامند، لم مي دهد . ذهن او هم از آزادي هاي مشكوك برخوردار است و هم از محدوديت هاي بي در و پيكر. تنها و جدا افتاده در ميان جانوران، اندامش از جنون زيبايي به رعشه مي افتد كه نامش خنده است؛ گويي او به راز و اسرار نهفته ای در صورت و ظاهر كائنات واقف گشته، كه از ديدرس كائنات نيز مخفي مانده اند. او که در ميان جانوران تک و تنها افتاده، خود را ملزم به دور نگه داشتن افكارش از واقعيات بنيادي وجود جسماني خويش مي بيند؛ ملزم به مخفي كردن واقعيات بنيادی هستی اش، تو گويي كه در برابر امكان عالي تري قرار گرفته است كه رمز و راز شرم را می آفريند. چه ما اين چيزها را به حال او طبيعی قلمداد کنيم يا بعنوان اموری تصنعی در طبيعت مورد سوء استفاده قرار دهيم، چيزی يا ميزانی از منحصر به فرد يا بی نظير بودن آنها کم نمی کند.»

آيا يک «راه و رويه زندگی» دقيقا به معنای راه و رويه ی غريبه و بيگانه بودن بر روی زمين نيست؟ يک «راه و روش زندگی» ويژه، صرفا آميزه ای از «ارزش های» – مسيحی، اسلامی – انتزاعی نيست ; بل که در شبکه پيچيده ای از اعمال روزمره مندرج و مستقر است: اين که ما چگونه می خوريم و می نوشيم، آواز می خوانيم، معاشقه می کنيم، و چگونه با اصحاب قدرت ارتباط برقرار می کنيم. ما چيزی جز راه و رويه زندگی خودمان «نيستيم»: راه و روش زندگی ما طبيعت دوم ما است، به همين خاطر است که «تعليم و آموزش» مستقيم در آن تغييری ايجاد نمی کند. برای اين کار، چيز راديکال تر و اساسی تری لازم است، نوعی «امر بيرونی» برتولت برشتی، يک تجربه عميق وجودی که با کمک آن به طور ناگهانی به پوچی احمقانه و تصادفی بودن آداب و سنن و مناسک خود پی ببريم – در راه و رويه بوسيدن ها و در آغوش کشيدن های ما هيچ چيز طبيعی وجود ندارد، در نحوه ی شستشو هامان، در طرز و رفتار و آداب غذا خوردن هامان نيز.

بنا بر اين مساله اين نيست که ما خودمان را در وجود غريبه ها تشخيص داده و بازشناسيم، بل که هدف قبول کردن و پذيرفتن غريبه ها در وجود خودمان است – و در همين نيز درونی ترين بعد و جلوه ی مدرنيته اروپايی نهفته است. قبول و تاييد اين واقعيت که ما جملگی ، هر يک به طريق خاص خودش، مجنون هايِ عجيب و غريبيم، مهيا کننده ی يگانه اميد برای يک همزيستی قابل تحمل ميان شيوه های گوناگون زندگی است.

نوشته: اسلاوي ژيژك
٢٩ فوريه ٢٠١٦
ترجمه: علي يوسفی شمالي

منبع: http://www.newstatesman.com/politics/uk/2016/02/slavoj-zizek-what-our-fear-refugees-says-about-europe