«بر لبه پرتگاه فراموشی»

«بر لبه پرتگاه فراموشی»

#Oblivion

معرفی يک نويسنده و نخستين رمانش

منبع: روزنامه انفورماسيون

«ما محصول شرايط دهشتناک گذشته ايم»

Sergei Lebedev-5_130mb


فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت روسيه گرماگرم انجام آن هستند.

دولتمردان روسيه، و در راس آنان ولاديمير پوتين، در حال زدودنِ جزء به جزء آثار و نشانه های جنايات هولناک از سيمای تاريخ شوروی هستند. اين در حالی است که نويسنده معاصر روس، سرگئی لِبِدِف، گام در مسيری معکوس نهاده تا به اين جناياتِ بر لبه پرتگاه «فراموشی» سيمايی ماندگار بخشد. لِبِدِف رويارو شدن – چهره به چهره شدن – با جلادان ديروزين را راهی بسوی يک رويارويی حقوقی با جانيان امروزين می داند.

«بر لبه پرتگاه فراموشی» که تاکنون به چندين زبان، از جمله دانمارکی (٢٠١٨) ترجمه و منتشر شده، از سوی وال استريت ژورنال به عنوان يکی از بهترين کتابهای سال ٢٠١٦ معرفی گرديد.

اين اثر يك اديسه ي ادبي بيادماندني، قدرتمند و توصيف گرا است ؛ روايت هاي پر جزئيات لبدف درباره اين بخش پنهان مانده از تاريخ روسيه تضميني است بر اين كه تجربيات زيسته ي آدمها تحت حاكميت اتحاد شوروي سابق به دست فراموشي سپرده نشود.

«بر لبه پرتگاه فراموشی،» يكي از نخستين رمان هايي است كه در قرن بيست و يكم به توصيف جنايات هولناكي مي پردازد كه در دستگاه گولاگ – اردوگاه های کار اجباری – روسيه بوقوع پيوسته است. اين اثر يك داستان كمابيش اتوبيوگرافي است كه راوي بي نامش در مقام زمين شناس سفري تحقيقاتي را به سيبري آغاز مي كند و در آنجا اردوگاه هاي قديمي و رها شده اي را مي بيند كه در آنها ميليون ها نفر مجبور به انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا بودند.

راوي رمان علاقه خاصي به شناختن بيشتر اردوگاهي دارد كه توسط يك دوست خانوادگي اداره مي شد و راوي او را صرفا با عنوان پدربزرگ «دو» مي شناسد. نثر شاعرانه و روان لبدف بهنگام توصيف چشم انداز در سيبري و اردوگاههاي به حال خود رها شده و متروك خواننده را شديدا تحت تاثير قرار مي دهد.

سرگئی لبدف که در مدت زمان کوتاهی، در عرض چند سال، به يکی از مهمترين صداهای تازه تبديل شده، از اندک نويسندگانی است که درباره ميراث به جا مانده از شوروی سابق می نويسد و به جنايات انجام گرفته در آن دوران می پردازد. به عنوان نويسنده و فارغ التحصيل در رشته زمين شناسی با حوزه های پرتنشي چون رابطه ی ميان طبيعت و انسان، گذشته و حال، سکوت و کلمه سر و کار دارد. او با كمك ادبيات داستانی، و با تکيه بر شواهد و مدارکِ مرتبط با تاريخ اتحاد شوروی، به لحاظ تماتيک يا موضوعی، در عين دنبال كردن جای پاي اشخاصی چون سولژنيتسين و شالاموف، همزمان پی گير موضوع مورد علاقه اش، حافظه و يادمان، با استفاده از سبک و روش نگارش فلسفی است.

لبدف درباره پيشينه شوروی به گونه اي هشدار دهنده و برحذر دارنده می نويسد. او در بخش نخست «بر لبه پرتگاه فراموشی» (٢٠١١) که نخستين رمان اين نويسنده از يك چهارگانه (١) است، براستی تحسين برانگيز می نويسد، نثر او به طريقي لازم و ضروری خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. اما حيف که رمان او نتوانسته اين ميزان از کيفیت عالی خود را تا به انتهاي اثر حفظ کند.

‹حافظه جمعی› و ‹فراموشی› دو موضوع هميشگی در ادبيات بوده اند، شايد به اين خاطر که «متن» رسانه ای بی نظير برای روايت و تفسير دوباره و چندين باره تاريخ گذشته است. خواننده نخستين رمان سرگئی لبدف نيز با چنين روايت و تفسير دوباره ای روبرو است. شخصيت اصلی داستان، که نامش فاش نشده، همانند لبدف در سالهای دهه هشتاد اتحاد جماهير شوروی، يعنی دوره موسوم به پريسترويکا، دوران کودکی خود را می گذرانده، و همانند او نيز پس از فروپاشي اتحاد شوروی، زمين شناسی را به عنوان رشته اصلي تحصيلی اش انتخاب می کند.

اوضاع و احوال سياسی اين کشور و دوران طفوليت راوی داستان در کلبه ييلاقی خانواده اش در شهر کوچکی، که نام آن نيز فاش نشده، شکل دهنده ی صحنه ديدار با شخصيت اصلی داستان است، پيرمرد نابينايی به اسم «پدربزرگ دو» . پدربزرگ «دو» بخشی از خانواده ی منِ راوی داستان محسوب می شود ؛ داستان بر وجود پيوندی خاص ميان پدربزرگ و راوی تاکيد دارد، گرچه راوی نوعی بی اعتمادی غريزی نسبت به پيرمرد داستان دارد.

سرگئی لبدف، متولد ١٩٨١ در مسکو، نويسنده، خبرنگار و زمين شناس است. او مدتی به همراه هيئت های اعزامی مستقر در آسيای مرکزی و شمال روسيه مشغول به کار بوده است ؛ نواحی ای که گولاك ها، اردوگاههای کار اجباری، پيشين را که از اواسط دهه شصت بسته شده بودند، در خود جای داده است.

لبدف فقط ده سال داشت که فروپاشی دنيای معمول و آشناي خود را به چشم می بيند. اتحاد جماهير شوروی فرو پاشيد، و به همراه آن نيز کل مجموعه دانش و معرفتي كه والدين و والدينِ والدينِ او و ديگران درباره چگونگي راز بقای آدمی در دولتی توتاليتر اندوخته بودند. همه اينها در چشم بهم زدنی از رونق افتادند و بی اعتبار شدند. بلايی که برسر پول هم نازل گرديد.

هرآينه پنجره تاريخ، که برای شنيدن خاطرات سرکوفته و برملا نشده ي ظلم و جنايات دولتی، مختصری گشوده شده بود، دوباره بسته مي شود. سرگئی لبدف بواقع راوی همين خاطرات است و در باره آنها می نويسد، و نخستين رمان او به همين خاطر نام «بر لبه پرتگاه فراموشی» بر خود دارد. لبدف در اوايل ماه نوامبر ٢٠١٨ برای معرفی رمان اش به کپنهاگ آمد، که حاصلش گفتگوی حاضر ما با او پيرامون استالين و گولاگ و وحشت قديم – و نيز درباره وضع و اوضاع کنونی، پوتين و وحشت جديد است.

مشغله ذهنی لبدف تنها متوجه گذشته و خاطره برای خاطر خودشان يا براي خاطر مردگان نيست. دلمشغولی او زندگان هستند – از يک طرف: همانطور که خودش می گويد «تجربه ترور و وحشتِ استالينيستی در هسته و کانون ساختار جامعه و دستگاه دولت روسيه جای گرفته است. اين يکی از دلايل است. فقدان يک رويارويی واقعی با جنايات به تکرار تاريخ منجر می شود. و چنين نيز خواهد شد. کافی است نگاهي به چچن بيندازيد! اوکراين را ببينيد تا چشم در چشم با تکرار تاريخ شويد.

و از طرف ديگر: فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته است و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت گرماگرم انجام آن هستند.

در صفحات پايانی داستانِ «بر لبه پرتگاه فراموشی» راوی از رودخانه ای خروشان وارد جزيره ای واقع در ضلع شرقی سيبری می شود. در آنجا خانواده ای کوچ نشين برايش درباره پهلو گرفتن کرجی هايي می گويند كه انبوه کثير هزاران نفره ی انسانها از آنها پياده می شد، و آب دريا که در اثر تماس با آنها آلوده و کثيف می شد، و تکه پاره های لباس هايشان که در جریان آب شناور می ماند. به جز شن و ماسه و تکه های چوب شناور بر آب، هيچ چيز ديگري در جزيره وجود نداشت. و بعد هوا طوفانی می شد، و حفره های دهن بازکرده بر روی زمين در يکديگر می خزيدند و درهم می شدند و فرو می ريختند.

«بارش برف قطع می شد، انبوه فراگير مه فرو می نشست، اما ديگر آدم زنده ای در جزيره نبود.»

همه اينها البته داستان است – يا شايد هم نبايد گفت «البته». سخنان پيرزنی روستايی از اهالی سيبري، که در سال ١٩٣٣ بهمراه خانواده اش برای شکافتن پوست نارگيل به جزيره نازينو در غرب سيبری رفته بود، شنيدني است. او در آبهای رودخانه «اوب» چه ديده بود:
«آنها را در جزيره تخليه کردند، همگی اين آدمها را، زير همين آسمان کبود.»
آنچه اين پيرزن سيبريايی بدان گواهی می دهد، در کتاب مستند تاریخیِ نیکولاس ورث «جزيره آدمخواران» بازآفرينی شده است.
«همه جا پوشيده از اجساد آدمهايی بود که نقش بر زمين شده بودند،» و سپس داستان يك زن زندانیِ جوان و زيبايی را روايت می کند که مدتی بعد در جزيره پياده شده بود:
«آدمها او را شکار کردند و به درخت صنوبری بستند. سينه هايش را قطع کردند، ماهيچه هايش، هر آن چيزی را که قابل خوردن بود، همه چيز، همه چيزش را… آنها گرسنه بودند، بايد چيزی برای رفع گرسنگی پيدا می کردند.»

اين چنين بود پايان زندگی يکی از بسيارانی که در دهه های نخست حياتِ حکومت اتحاد جماهير شوروی مجبور به چشيدن طعم وصف ناپذير تبعيد و نفی بلد شدن اجباری شدند. دهه هايی که دولتمردان تازه به قدرت رسيده، بی هيچ احساس درک و توجه ای نسبت به رنج و آلام بشری، از اتحاد جماهير شوراها، آزمايشگاه غول آساي فاقد صلاحيت و ضد بشری ساختند که می بايست طرح جهانی نو و تولد انسانی نوين را درمی انداخت.

در جزيره نازينو انسانها يا از گرسنگی تلف می شدند و يا برای رفع گرسنگی عده ای ديگر قربانی. اين مورد فقط مربوط به يکی از اين مکانها است. زندگی ميليون ها انسان به اشکال ديگری به نابودي كشيده شد. در جريان تبعيدهای اجباری، در اردوگاههای کار اجباری هنگام اعدامهای دسته جمعی – بخصوص در دوران رهبری استالين از ١٩٢٤ تا ١٩٥٣. اين جنايات و مردمکشی انجام گرفته توسط دم و دستگاه دولتی، به اعتقاد لبدف، بر امروز و فردای روسيه همچنان سايه انداخته است.

او در همين رابطه است که کتابش را نگاشته است. گرچه سخن از داستان است، اما وحشت و ترور نهفته در آن ريشه در واقعيت دارد.

گورستان آلمانی شهر مسکو مکان عجيبی بود. احاطه شده با ديوارهای گوتيک، و پر از قبرها و بناهای يادبود بيگانه، با اسامی خارجی و حروف خارجی. بيشتر به مکانی دشمن خو و قهرآميز شباهت داشت. سرگئی لبدف حتی به همکلاسی هايش هم نگفته بود، که محل دفن خانواده اش در اين محل واقع است – اگرچه خانواده اش اهميت خاصی برای آن قائل نبودند. آنها يک خانواده ی معمولی روس بودند که محل دفن اقوام شان به طور اتفاقی در اين مکان واقع شده بود. استخوان های روسی نياکان آنها بر روی استخوان های بيگانه ی آلمانی ها قرار گرفته بود. سنگ قبر خانواده اش سنگ خاکستری رنگ بزرگی ميان دو ستون سفيد رنگ گچی بود، که اصلن هيچ ربطی و وصلی به آنها نداشت. به قول لبدف «اينها همه ويرانه هايی هستند که هيچ کارکردی ندارند.»

هر آينه اين موضوع سر به مهر ماند تا روزی که مادربزرگش در اوايل دهه نود ميلادی آنها را به گورستان برد و حقيقت را به آنها گفت، اين که آن ستون های سفيد رنگ گچی هم به خانواده آنها تعلق داشت. بنای يادبودی که بر روی گذشته ی خانواده اي آلمانی واقع شده بود – که تا آن روز کسی از آن خبر نداشت.

اين مکاشفه برای لبدف عين «انفجار و فروپاشی دنيا» بود. «با يک کلمه، ناگهان درمی يابی که هيچ چيز درباره خودت نمی دانی.» مادربزرگ او سکوتش را شکسته بود. او در خانواده ای پنجاه نفره، مرکب از پسر و دختر دائی ها، پسر و دختر خاله ها، خواهرزاده و برادرزاده ها، عمه و عموها متولد شده بود. او تنها بازمانده، و تنها عضو زنده ی مجموعه ای از آدمها بود، که حالا می توانست برای داشتن مرگی طبيعی اميدوار باشد. همه اين آدمها، يک به يکشان، در اثر جنگ جهانی اول، انقلاب، گرسنگی و قحطی، پاکسازی های دولتی، جنگ جهانی دوم، و مصيبت های مشابه ديگر، به اشکال گوناگونِ خشن و ناگواری از پا درآمده بودند. مادربزرگ خودش بيست سال نخست بعد از انقلاب اکتبر را گويی در يک فرايند طولانی تصحيحی -ويرايشی به سر آورده بود، که عبارت بود از سوزاندن کاغذ و مدارک خانوادگی، چشم پوشی کردن از و به فراموشی سپردنِ اقوام و خويشاوندان، و بازنويسی دوباره و چندباره ی تاريخ و گذشته ی خويش. «توهيچ چيز درباره خودت نمی دانی.» و اين ميراث سرگئی لبدف بوده است.

(1) کتابها:

Oblivion
People of August
The Children of Kronos
The Year of the Comet

منبع:

https://www.information.dk/kultur/2018/11/helt-inde-kernen-vores-samfund-formet-stalinistisk-terror?fbclid=IwAR2EDSkorrQUCWmf5LiQGbe12y8PmYdK90p_mQCMHnN69X5ZugYPQHpJzKQ

معرفي اثر تازه نويد كرماني «در امتداد مرزها و سنگرها»

«جنگ بي سرانجام»

معرفي اثر تازه نويد كرماني «در امتداد مرزها و سنگرها»

نويد کرمانی، نويسنده ايرانی تبار آلمانی، در سفرنامه ای که با استادی و مهارت هر چه تمام تر نگاشته، به پيوند قديمی و خونين ميان اروپا و شرق نزديك مي پردازد.

به قلم: توماس توراه
منبع: انفورماسيون

«در امتداد مرزها و سنگرها» – نويد کرمانی – ترجمه شده توسط نانا لوند – نشر انفورماسيون – ٤٨٦ صفحه – ٣٥٠ کرون دانمارک

سفر طولانی نويد کرمانی از شهر زادگاهش در کلن آلمان، حتی قدری هم قبل از شروع سفر واقعی پيش رويش آغاز می شود.

Navid-kermani-1920x1280we

در جريان يک جلسه بحث و گفتگو نزد حزب محافظه کار-ملی گرای ‹آلترتانيو برای آلمان› (ای.اف.دی)، رويدادهايی که در شب سال نوی مسيحی ٢٠١٥ در شهر کلن رخ داد، ابتدا به صورت هشدارهايی تبليغاتی درخصوص فروپاشی در شرف وقوع آلمان بر بنرهای بيرون از محل گفتگوها در شورين نوشته شد، و سپس موضوع بحث و جدل داغي شد که ميان کرمانی و آقايي به نام کالبيتز، عضو برجسته حزب، در گرفت.

تصميم گرفتن در مورد قسمت اول اين اتفاق چندان دشوار نيست، يا موافق تصوير خصمانه ايی هستی که از مهاجران غير-غربیِ ای ترسيم می شود، که به ادعای آنها در ماجرای حمله سيستماتيک جشن شب سال نوی مسيحی دست داشتند، يا مخالف آن. اما تصميم گيری در مورد قسمت دوم خيلی هم ساده نيست. بعضا از اين جهت که کالبيتز و هم-حزبی هايش نه تنها همچون نازيست های پر جيغ و داد به نظر نمی آيند، بلکه رفتار آنها بيشتر شبيه به آدمهای عادی و حتی مودبی است که وجه اشتراکشان «ترس و نگرانی از بازنده بودن» در کشور خودشان است. و بعضا – حتی بيش تر – به اين خاطر که شيوه بيان کالبيتز در برخورد لفظی دوطرفه اش با نويد کرمانیِ نويسنده، به طرز غافلگيرکننده ای دقيق تر و سنجيده تر از شعارهايی بود که بر روي بنرهای تبليغاتی بيرون نقش بسته بود، و در نهايت با بياني چنان محکم و استوار که نويد کرمانی را تقريبن گيج و آشفته ساخت و در پايان هم برايش سفر خوبي را آرزو کرد.

اين توصيفات اشاراتی دارند هم به خود کتاب و هم به بحث و گفتگوهای بسيار کرمانی با نويسندگان، تاريخ دانان، مديران موزه ها و حتی آدمهای معمولی در مسير سفرش از کلن تا اصفهان.

بر اساس ربط و وصل های متداوم ميان تنش های تاريخی و موضوعات سياسی مخاطره آميز و داغ روز كه در کتاب مطرح شده، و همچنين به سبب گشودگی کتاب نسبت به موضوعات پيچيده تر: آنچه که ساده آغاز می شود و برای نمونه با موضوع حق و حقوق ملتی نسبت به تکه ای از خاک و زمين، سرانجام با کش و قوس هايی تاريخی ميان عصر هرودت و زمان حاضر به انتها می رسد، که گرچه آموزنده و حکمت آميز، اما قدری هم گيج کننده است. البته اين را به منظور تقدير و ستايش از استواری و استحکام کتاب نويسنده و اراده اش برای پيمودن راه های دشوار و صعب العبور مي گويم، که خود در عين حال گويای بخش بزرگی از مختصات دنيـــای پيچيده ای است که نويد کرمانی در مسير سفرش پيموده است.

به ذکر چند نمونه از ميان نمونه های بيشمار درج شده در کتاب بسنده می کنم: والنتين آکودوويچ، كه کتاب حاضر وي را «فيلسوف ريش سپيد» و يکی از چهره های کليدی فرهنگ مقاومت در روسيه سفيد معرفي مي كند، کتابي در خصوص شکاف ميان جنبش های ناسيوناليستی، نفوذ روسيه، و تمايل به مدرنيته، جهانی شدن و دموکراسی نگاشته است. روشنفکری که تا اندازه ای همسنگ نويد کرمانی متمايل به چپ است.

راستش را بخواهيد: اکودوويچ نه از بابت حزب ناسيونالسيتی قانون وعدالت لهستان (PiS)  نگرانی دارد، نه دلمشغول برگزيت در انگلستان است، نه نگراني ترامپ در آمريکا يا لوپن در فرانسه را دارد. برعکس، او که از «بی ريشگی، شبيه سازی و بی قدرتی» در رنج است می گويد «اگر اين جريانات بيش از اندازه افراطی نبودند، من از آنها حمايت می کردم.»

نزد آدمهاي دموکرات و حامی ارزش های اروپايی، ناسيوناليسم می تواند عاملی ثبات آفرين تلقی گردد. چيزی شبيه به آن را، البته از جانب سياسی مخالفش، نزد سردبير يکی از نشريات طرفدار دولت در لهستان درباره وطنِ چندباره ويران شده اش می بينيم: «بدون ناسيوناليسم، ناسيوناليسم مثبت، امروز لهستانی وجود نداشت.»

اگر کتاب کرمانی حاوی پروژه ای باشد، همانا پروژه روشن کردن و نشان دادن اين نوع تناقضات است. يا به بيانی ديگر: بی پاسخ و لاينحل بودن تنش های خونين موجود در اروپا و شرق نزديك.

سفر کرمانی اروپا را هم شامل می شود: سفری که از آلمان آغاز می شود، و تا لهستان(از جمله آشويتس) و ليتوانی، از جنوب تا روسيه سفيد، اوکراين و کريمه امتداد می يابد، تا سرانجام از جانب شرق تا کريمه در جنوب روسيه، کشورهای جنگ زده ی واقع در حدفاصل ميان دريای سياه و دريای خزر، گرجستان، آذربايجان، ارمنستان، و از آنجا نيز به سمت ايران به مقصد اصفهان ادامه می يابد.

معضل ‹حل ناشدني بودن› را از كشوري به كشور ديگر به صورت پرسش هاي ضروري بي پاسخ مانده عيان مي توان مشاهده كرد: چگونه مي توان ناسيوناليسم اوكرايني را در مقابل ناسيوناليسم و اشغالگري روسي سنجيد؟ چگونه مي توان رانده شدن ارمني ها از آذربايجان را با كشتار صدها آذري غير نظامي توسط ارمني ها در ارمنستان مقايسه کرد؟ و هر آينه اگر صلحی فراهم شدنی باشد، روند و جريان آن چه نظم و ترتيبی خواهد داشت؟ آيا صلح زماني برقرار مي شود كه پيشاپيش بر سر پاسخ ها توافق حاصل آمده؟ يا اينكه ابتدا صلح می آيد – اما پاسخ ها احتمالن هرگز از راه نمي رسند؟

مسأله تعيين مرزها، از جمله مرز ميان غرب و شرق، اروپا و آسيا، خود بخشي از معضل ‹لاينحل بودن› ي است كه نويد كرماني را كلافه مي كند.

كرماني حتي جايي در كتابش چنين استدلال مي كند كه آن باريكه زميني كه درياي سياه و درياي خزر را از هم جدا كرده، همان مرز ميان اين دو دريا است. و در جاي ديگری از کتاب چنين نتيجه می گيرد که بيابان همزمان هم مرز جداکننده اقليم هاي جغرافيايی-آب و هوايی است و هم تفاوت ميان دموکراسی اروپايی و جوامع قبيله-طايفه گرای شرق (خاورميانه) که با کمبود تاريخی دموکراسی دست به گريبانند.

چه نمای جالبی. آشکارا روشن است که نويسنده در لحظه نگاشتن اين سطور حال و هوای حسی پرشور و وجدی داشته است، و اين که يحتمل در جايی در شرق آذربايجان، در حالی که بيني خود را بر سطح شيشه پنجره ای می فشرده، نگاهش متوجه نمای بيرونی با چشم اندازی بيابانی بوده است.

نکته جالب تر كتاب و اهميت مکاشفه ای آن به باور من همان زنجير به هم بافته يا رشته تسلسل است، يعنی بهم پيوستگی و انسجامی است که با در برگرفتن رشته ای طويل از اجزای گوناگون، سرزمين های اروپا و آسيا را به همديگر پيوند می دهد. و نيز دو منتهاعليه سفرش، کلن آلمان و اصفهان در ايران را به گونه ای تنگاتنگ به يكديگر گره مي زند.

حال چرا می گوييم مکاشفه؟ زيرا اين اثر با نگاه گسترده و فراخ تاريخی-جغرافيايی اش چشمان غالبن فروبسته اروپا را بروی باقی دنيا می گشايد.

بگذاريد در همين رابطه به ذکر چند نمونه از ميان بسيارانی ديگر بسنده کنم:

گرچه نازيسم و يهودآزاری از آلمان برخاسته است، اما به لحاظ نسبی و مقايسه ای مهمترين و دهشتناک ترين پيامدهای هولوکاست را در شرق شاهد بوده ايم ؛ مکان و منطقه ای که، سوای نازيسم آلمانی، و بيشتر با ريتم و آهنگی خونين و متغير از جانب شرق و غرب، سخت ترين آسيب ها را متحمل گرديده، در کتابی به قلم تاريخ نويس آمريکايي تيموتی اسنايدر با عنوان «کشورهای خونین. اروپا ميان هيتلر و استالين» (که منبع ارجاع اصلی در بخش نخست کتاب نويد کرمانی است) توصيف شده است. در اين مکان جغرافيايی است که ١٤ ميليون نفر در فاصله زمانی ميان سالهای ١٩٣٠ تا ١٩٤٥ جان خود را از دست دادند.

مناطقی چون ليتوانی، لهستان، روسيه سفيد و اوکراين با رشته ای به تاريخ اروپايی متصل هستند. و نيز با همان رشته اتصال اما در جهت معکوس به روسيه و از جانب جنوبی به چچن، گرجستان، ارمنستان، آذربايجان، که همچون بمب های پسا-شوروی، صدای تيک تيک شان در بيشتر جاها هنوز هم طنين افكن است. اين بخش از ماجرا را ژورناليست و قفقاز-شناس انگليسی، توماس دی وال، در کتاب «باغ سياه» خود(که منبع ارجاع اصلی در نيمه دوم کتاب نويد کرمانی است) توصيف کرده است. اين رشته بهم بافته با مسير سفر متداوم کرمانی در طول و امتداد ايران نيز همخوانی دارد. در سالهای آغازين ١٩٤٠ شاهد فرار صد تا سيصد هزار لهستانی به ايران بوديم، که بيشترشان زن و کودک بودند. ايران در آن موقع، از ١٩٤١ تا ١٩٤٦ تحت اشغال قوای متفين بود، و پس از آن تحت حاکميت شاه ايران، که در دوره هايی بيشتر از فرانسه از رنگ و لعاب فرهنگ فرانسوی برخوردار بوده است.

و در همين دوره نيز شاهد مهاجرت خانواده نويد کرمانی به کلن آلمان هستيم، جايی که بواقع ابتدا و انتهای سفر او را از نو رقم می زند. در کتاب پر حجم کرمانی ناهمواری و دست انداز قابل توجه ای به چشم نمی خورد. فرم يا شمای بيرونی اثر مابين گزارش نويسی و سفرنامه شخصی در نوسان است (که بويژه مورد اخير را بيشتر در فصل طويل پايانی کتاب می توان ديد که به اصفهان اختصاص داده شده، و درباره ساعات سوارکاری دخترش و ارتباط شخصی خانوادگی در شرق و غرب است). نقطه تمرکز کتاب هم تا حدودی به همين سياق آونگ سان در نوسان است.

اگر به دنبال توضيح بيشتري هستيد، بايد به خاتمه کتاب رجوع کنيد: اين جا سخن از يك سفر واحد نيست، بلکه رشته ای از سفرها مد نظر است، و ميدان ديد آن نيز، با توجه به هر مورد خاصی، بيش از يکی است. در ضمن بايد يادآور شد که يک سوم از محتوای کتاب حاضر پيشاپيش در هفته‌نامه اشپيگل و دی زايت منتشر شده بود.

همه اين ها چيزی از اعتبار و اهميت کتاب «در امتداد مرزها و سنگرها» ي نويد كرماني نمي كاهد، اثری کاوشگرانه با واکاوی صبورانه و روزنامه نويسی استادانه در تشريح تاريخ پر عظمت اروپا. كاوشگري با نگاه و نگرشی وسيع به چشم انداز تاريخی، سياسی و جغرافيايی-فرهنگی اين منطقه از جهان – با همه مسائل لاينحل و بي پاسخ مانده اي، که به طرزی نگران کننده، و البته الزام آور اين اثر را همراهی می کنند.

منبع: https://www.information.dk/kultur/anmeldelse/2018/12/navid-kermanis-mesterlige-rejsereportage-blodigt-baand-mellem-europa-orienten?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp&fbclid=IwAR3217mg1Lk8dM4jpKPKSE5c8wsRlJf27NE4PkeThBNe_AIw-ddkzXbZwlQ

معرفی تازه ترين اثر فرانسيس فوکوياما ؛ «هویت: نیاز به کرامت و سیاست قهر»

معرفی تازه ترين اثر فرانسيس فوکوياما ؛ «هویت: نیاز به کرامت و سیاست قهر»
fukuyama_34mb

«مفهوم هويت به نحوي از انحاء پاشنه آشيل دموكراسي هاي مدرن امروزي است.»

فرانسيس فوکوياما: «نمی توان جامعه ای را بر اساس تنوع و کثرت هويتی بنا کرد. مثل اين است که بگوييم ما در هيچ امری اشتراک نظر نداريم.»

به باور دانشمند معروف علم سياست، فوکوياما، اگر بناست که ‹سياست هويتی› کنونی شيرازه ی جامعه ما را بر هم نزند و ستون هايش را نلرزاند، ناگزير از ساختن يک ‹هويت ملی› بزرگ و فراگير هستيم، که همه در آن نقش و سهم داشته باشند. تنها بر طبل کثرت و گوناگونی و تسامح کوبيدن کافی نيست – بايستی معنا و اهميت مفهوم ‹ملت› را به آن بازگرداند.

آفتاب از افق بيرون از اتاق هتلش در واشنگتن دی سی تازه سر زده، و فرانسيس فوکوياما هنوز صبحانه اش را ميل نکرده است. اما از آنجا که اين دانشمند پر آوازه ی آمريکايی علم سياست – که بعد از نگاشتن و انتشار مقاله «پايان تاريخ» اش در سال 1989 به يکی از معروف ترين انديشمندان زنده ی دنيا بدل گشته است – در حال انجام تور معرفی تازه ترين اثرش «هویت؛ نیاز به کرامت و سیاست قهر» است، صبح ها زود از خواب برمی خيزد.

فوکوياما در گفتگوی تلفنی اش با انفورماسيون می گويد: «سياست هويتی ای، که در هر دو طيف و جناح راست و چپ به درجات بالايی عملی می شود، بی اندازه مشکل آفرين است، چرا که اين سياست بر درک و فهمی صلب و بی جان از مفهوم هويت بنا گرديده است، که مشخصات بارز آن عبارتند از مفهوم نژاد، قوميت و مذهب.»

او با طمانینه و آرامش خاطر سخن می گويد و جملاتش کامل و بی عيب و نقص اند. به گفته خودش، او ساليان سال است که در اين حيطه انديشه می کند، گرچه ابتدا با روی کار آمدن و پس از برد انتخاباتی ترامپ بود، که او به طور جدی تصميم به نگاشتن يک اثر تازه گرفت.

(ادامه اين گفتگو را در روزنامه انفورماسيون دنبال کنيد. ترجمه تمام اين گفتگو به دليل نداشتن مجوز اشتراک مقدور نيست!)