شعر «پناهنده» سروده و ترجمه فرزانه دُرّی که اصل آن به دانمارکی سروده شده است

شعر «پناهنده» سروده و ترجمه فرزانه دُرّی که اصل آن به دانمارکی سروده شده است:

«Flygtning». Et digt af: Farzaneh Dorri

Ingen tilgængelig billedbeskrivelse.

چه حس رهایی بخش و مطبوعی است
همه تهدیدات هولناک
و نا آرامیهای مخاطره آمیز
دیگر پشت سر نهاده شده است.
این سفر نقطه پایانی ناگهانی به گذشته است
و نویدی است به زندگی جدید و ناشناخته.

کشتی در بندر پهلو می گیرد
هوا ابری است
و من هنوز با خود در اندیشه هستم:
صحنه ی این جهان دائما در حال تغییر است
اما چه وقت هنگام تغییر آن به پرده ای بهتر فرا خواهد رسید؟

برای اولین بار نور ویژه ی شمال را می بینم
و چشمانم به پرچمی که در اهتزاز است می افتد.
رنگهای قرمز و سفید – گرم و هماهنگ
نمادی از آزادی من است؛
دیدار با آینده ای نا معلوم
زبانی دشوار
و فرهنگی ناشناس.

* * *
آنچه از سرزمین پدری برایم به جا مانده
یک دسته نقشه جغرافیایی است
قرار گرفته در قفسه کتابخانه ام.
من پناهنده ام
سیاست جهانی فاجعه ای را رقم زد
و من بازیگر آن شدم.

از شوق یادگیری و تنوع در زبان
برای بیان احساسات خویش
به دنبال عبارات و تمثیلات خاص دانمارکی
در نظام اندیشه مشرق زمین می گردم
و در این مسیر به آرامی و شادمانه
تنش میان ادراک و نماد را تجربه می کنم؛
اما در مسیر بیان احساسم در می یابم
که زبانی سرد به جهان من رخنه کرده است.
به دنبال تمثییلاتی زیبا و برازنده می گردم
تا به درخششی سبز و رؤیایی
احساسم را بیان کند؛
اما همه چیز در اطراف من فاصله ای تبیینی گرفته است
از من و زندگی یی که آن را زیست می کنم.

من کاریکاتوری چند بعدی ام
با صورت لاغرش
که در پوزخندی ناگهانی می شکافد
درست جایی که باید از مشکل درک و تفهیم متقابل
زیر گریه ای بی امان بزند.
زیر و بم متمایز صدا و آهنگ جملات من
واژگانم را در ورای لهجه ای غلیظ می خزاند
و به محض اینکه از مرزهای نامرئی دانمارکیت پایم را ناخواسته کج بگذارم
گناهی بزرگ و نا بخشودنی مرتکب شده ام.
از روی غرور خود را موافق جمع نشان می دهم
اما از درون ناراحت و رنجیده ام.
در چهره ام می توان خواند
که دیگر این بار را نتوانم بر دوش کشید.

من پناهنده ام
به خود پیچیده ای از پریشانی تبعید
با حسی از:
در حاشیه بسر بردن
دگرگونه بودن
گاهی کم بودن و گاه زیادی بودن.

می پرسید که هستم؟
چهره ای همراه و در رکاب درد از رنج تبعیض
که از روزمرّگی وحشت و اضطراب حاکم بر میهنم گریختم.
به تمامی ستارگان آسمان سوگند
دلتنگی ام چونان دریایی بی مرز و بی پایان است.

می پرسید از کجا آمده ام؟
از آن طوفان که غنچه ها را پرپر کرد.
من از انبوه بیشماران فاجعه می آیم.

من پناهنده ام
میهمانی ناخوانده که در پاراگرافی از یک قانون بلند معلق شدم.
تبعید من اگرچه رحمتی بزرگ بود
اما تا سالیانی چند زندگی ام را زیر و زبر کرد.

من پناهنده هستم
شهروندی بدون سرزمین
و شاعری بی کلام.

عکس: پیکره «پناهنده» شاهکار برونو کاتالانو Bruno Catalano

بهترین ترجمه ها از دو شاهکار جاویدان ادگار آلن پو

بهترین ترجمه ها از دو شاهکار جاویدان ادگار آلن پو
The best Persian translations of Edgar Allan Poe’s masterpiece

چندین سال پیش وقتی برای اولین بار دکلمه ترجمه فارسی کلاغ را به قلم و با اجرای فرزانه دُرّی Farzaneh Dorri در یوتیوب دیدم لذتی توأم با تحسین نسبت به این کار بزرگ تجربه کردم. ترجمه ای براستی شاهکار که هنگام شنیدن آن دست از هر کاری می کشیدم و فقط سراپا گوش می شدم. «کلاغ» شاهکاری است که تا آن زمان ترجمه فارسی شایان توجهی آنچنان که شایسته این منظومه است، از آن به دست داده نشده بود. با خودم فکر کردم اگر امضای من در زیر این ترجمه شگرف بود، با نهایت خشنودی قلم را زمین می گذاشتم چون می دانستم کاری را که می بایست انجام داده ام.
مدتی این ترجمه را با اصل شعر مقایسه کردم و در جریان این انطباق، دریافتم که ترجمه از هر نظر کامل و بدون نقص است و تمامی صنایع ادبی که ادگار آلن پو در این منظومه جاودانه به کار گرفته بود با موفقیت کامل به زبان فارسی برگردانده شده و به درستی در این زبان جا افتاده است. آخرین تصویر این کلیپ ویدئویی که تدوین عکس ادگار آلن پو خالق شاهکار جاودانه «کلاغ» در کنار عکس مترجم این شعر، فرزانه دُرّی است؛ تصویری جالب و به جاست چرا که مترجم «کلاغ» این اثر را براستی با همان زبان فاخر و ادبیات شکوهمند ادگار آلن پو به فارسی بازسرایی کرده است، مضاف بر اینکه موسیقی شعر آن و صنعت قافیه پردازی اش در فارسی چشمگیرتر و طنین افکن تر از منظومه انگلیسی آن است.

ترجمه کلاغ پیش از این توسط دو نویسنده شهیر ایرانی صادق چوبک در دهه پنجاه شمسی و احمد میرعلایی در سال ۱۳۷۳ شمسی به انجام رسیده بود. با نهایت احترام به نام و یاد این دو نویسنده بزرگ ایران باید متذکر شد که هیچکدام آنها در رساندن استرس و اضطراب پنهان و آشکاری که در تک تک پاره های این منظومه وجود دارد، موفقیتی نداشتند.
صادق چوبک این شعر را به طور یکسره ترجمه کرده و تمامی آن را مانند یک شعر بلند بدون پاره های مستقل به فارسی برگردانده است. اگرچه زنده یاد احمد میرعلایی در تلاش خوبش برای به دست دادن ترجمه ای بهتر از صادق چوبک، ترجمه واژه به واژه نسبتا خوبی از این منظومه به دست داده است، اما در بیان تحت اللفظی ابیات این شعر بلند به فارسی؛ وحشتی که در فضای شعری آن موجود است را اصلا نتوانسته انتقال دهد. او در تلاش برای ارائه یک ترجمه بهتر از صادق چوبک این شعر بلند را به دو بخش بزرگ تقسیم کرده: پاره قبل از ورود کلاغ به اتاق شاعر و واهمه های او از رویدادی شوم؛ و پاره ای دیگر پس از ورود کلاغ به اتاق شاعر و گفتگوی بی حاصل شاعر با کلاغ و پرسش هایش از او که جز یک واژه جوابی از کلاغ نمی گیرد. احمد میرعلایی همچنان با نثری بی بهره از آرایش ادبی، کاری بهتر از صادق چوبک اما نه در کمال زیبایی که اصل این منظومه داراست؛ انجام داده است.
تنها مترجمی که حق مطلب را نسبت به این شاهکار جاویدان ادگار آلن پو ادا کرد و این منظومه را درست با همان زبان محکم، توانا و شکوهمند ادگار آلن پو بدون هیچ تغییری در اسلوب اصلی آن به فارسی ارائه داد، فرزانه دُرّی بود که در ترجمه منظومش در سال ۱۳۸۸ ادگار آلن پو شاعر را در زبان فارسی جاودان ساخت. پیش از این مجموعه ای از داستانهای جنایی ادگار آلن پو به فارسی ترجمه شده بود و شناخت عمده نسل جوان ایران از ادگار آلن پو به عنوان یک داستان نویس پلیسی- جنایی بود و حال آنکه انتشار این ترجمه منظوم از ”کلاغ” اهمیت این شاعر بزرگ آمریکایی را در زمینه شعر شناساند. وی این منظومه بلند را درست مانند متن انگلیسی اش در هیجده پاره مجزا و با وفاداری ۹۹% به متن اصلی آن به فارسی ترجمه کرد.

فرزانه دُرّی ترجمه منظوم فارسی کلاغ را در بحر «رجز مثمن سالم» یعنی «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن» (البته در عروض نیمایی آن) ارائه کرده است؛ وزنی متناسب برای بازگویی و روایت داستانی اما دشوار، سنگین و نفس گیر برای شاعر. شیخ اجل سعدی شیرین سخن در این وزن بیش از سیزده بیت با چهار تکرار (در هر غزل) نسروده است و حال آنکه فرزانه دُرّی در ترجمه کلاغ صد و هشت بیت را در این وزن با تناسب و پیگیری جملات و گاهی در ابیاتی بسیار بلند با یازده تکرار که هر شاعری را می تواند به چالش بکشد؛ به نظم کشیده است مانند:

بر تخت بال مخملینش غرق رؤیاهای در رؤیا و اندیشیدنی زیبا
گفتم چه باشد این گجسته مرغ اعصاری
ناساز ناچسبی چنین زشت و نحیف اندام
آری چه باشد یا که باشد او ولیکن قصد او آیا چه باشد زآن که می گوید به قار و قار نامیمون «دگر، هرگز».

از موسیقی شعر که بگذریم، وجه زیبا شناختی متن این ترجمه که همانا انتقال وضعیت دراماتیک منظومه به فارسی و نشان دادن روحیه مالیخولیایی و سقوط آرام مرد روایتگر به جنون است؛ مورد توجه قرار می گیرد. جا انداختن آهنگین کلمات «دگر هرگز» و بیان دامن زدن این کلمات به زجر و اندوه و در نهایت جنون مرد جوان در برگردانی کاملا وفادار به متن اصلی از وجوه قابل تامل در این ترجمه موفق است. درست همان نکته ای که در دو ترجمه پیشین کلاغ از آن نشانی نیست.

مثالی از ترجمه احمد میرعلایی:
آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن ‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌ گرفته‌ای-
مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
نعیق زد غراب- « نه دیگر»

ترجمه همین بند به قلم فرزانه دُرّی:
آنگه عبوسین چهره مرغ آبنوس
با آن سر و سیمای دهشتناک
رنگی ز شادی بر خیالاتم زد و لبخند را بر یاد من آورد.
گفتم: اگرچه تاج تو چیدند
اما تو را هیبت ندزدیدند.
ای سهمگین مرغ، ای مهیب باستانی
با من بگو ای غربت ساحل؛
اسم شکوهت در کران دوزخین شب چه نامیدند؟
گفتا: «دگر، هرگز»
کاربرد اندیشیده فرزانه دُرّی از قوافی برگزیده «چیدند، ندزدیدند، نامیدند» هیبت بیان ادگار آلن پو را در همین ابیات در منظومه انگلیسی آن یادآور است.

و یا این عبارات از میرعلایی:
خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌ که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد –
همین و نه چیزی دیگر. »

که دُرّی با زبانی فاخر و پر ابهّت چنین ترجمه کرده است:
چون پرده ی ابریشمین ارغوانی رنگ
کاندوه و دلتنگی به پنهان داشت
با هول سرشارازغم و تردید
بر روح من با سایه اش گسترد،
در سینه ام گویی هراس انباشت.
ترسی کز آن آگه نبودم، قلب من بفشرد.
از بهر آرامش چو نجوایی مکرر زیر لب گفتم:
شاید که مهمانی است این کس کاو چنین درب مرا کوبد
در دل تمنّای ورودش هست و این است و نه دیگر؛ هیچ.

انطباق این ابیات با متن انگلیسی آن خبر از وفاداری بیشتر دُرّی به متن اصلی می دهد که میزان کمتری از آن در ترجمه میرعلایی دیده می شود. در اینجا نیز رقص موزون واژگان در ترجمه منظوم دُرّی و پردازش قافیه های «داشت» و «انباشت» زیبایی متن را به اصل انگلیسی آن برابر و حتی بیشتر کرده است.
نکته جالب توجه دیگری که در مقایسه ترجمه احمد میرعلایی با ترجمه فرزانه دُرّی می توان یافت این است که دُرّی کاملا وفادار به کاربرد واژگانی ادگار آلن پو، «دگر هرگز» را تکرار می کند و آن را بسیار خوب هم در شعر جا می اندازد ولی میرعلایی در سراسر ترجمه واژه «دیگر نه» را به کار می برد. در اینجا باید خاطر نشان کرد که «دگر هرگز» برابر کاملا درست Never more است.

بررسی تئوریک ترجمه فرزانه دُرّی از منظومه کلاغ:

وجوه تمایزی که ترجمه موفق فرزانه دُرّی از منظومه «کلاغ» را نسبت به دیگر ترجمه ها ممتاز و بی رقیب می سازد بسیارند، که برای بررسی برخی از آنها نگاهی کوتاه به اصول و مبانی ترجمه و اشاره به نکاتی چند ضروری است.

1- انتقال متن از زبان مبداء (انگلیسی) به زبان مقصد (فارسی)

لورنس ونوتی Lawrence Venuti تئوریسین بزرگ ترجمه در تحقیق مشهور خود به نام «ترجمه، فلسفه و مادیت» Translation, Philosophy and Materialism فرضیه فرازمانی و فرامکانی مترجم را که صرفا عامل خنثای انتقال یک اندیشــه از زبان مبداء به زبان مقصد اســت، بی آن که در جریان ایــن انتقال هیچ تأثیری بر این اندیشــه بگذارد؛ را رد کرده و معتقد است که تفاوت های فرهنگی نویسنده و مترجم و بُعد زمانی آنها باعث می شــود، ویژگی های فرهنگی مترجم و شکل بروز آنها در زبان مقصد بر مضامین و مطالب متن اصلی نقش ببندد و بدین ســان اثر ترجمه شده بــه پدیده ی جدیدی تبدیل شــود که دیگر آن چیزی نیســت که از ذهن نویســنده ی متن اصلی بیرون تراویده اســت.

ترجمه فرزانه دُرّی با استناد به مطلب بالا گواه دیگری بر پیشتازی او در امر ترجمه است؛ چه که او نه تنها ترجمه این منظومه را در زبان مقصد کاملا بومی کرده است، با این حال به متن اصلی وفادار مانده و دخل و تصرّفی در آن انجام نداده است. چیزی که از نظر لورنس ونوتی دشوار می نماید.
بُعد زمانی دُرّی با آلن پو وسیع است و در فرهنگی متفاوت با آلن پو که نویســنده ی اصلی متن است، زندگــی می کند. او زنی است که یکصد و چهارده سال پس از مرگ ادگار آلن پو در کشوری سنتی در خاور میانه چشم به جهان گشوده است. ادگار آلن پو مردی زاده شده در مراحل آغازین جنبش ادبی عصر مدرن در کشور آمریکاست. زاده زمانی که شعر و ادبیات هنوز در حوزه سرآمدان و نخبگان بود و خودش در مقام یک چهره ادبی مسئول تمایز متون خوب از بد برای مجلات ادبی بود و حال آنکه دُرّی متعلق به زمانی است که شعر، مخدوش گروههای مدّعی ده هزارانی یی شده که هیچ دانش ادبی نسبت به آن ندارند با این وجود ستون نشریات الکترونیکی را از بالا تا پایین با اتحاد و دوستی میان- گروهی به خودشان اختصاص داده اند. صدای دُرّی در بلبشوی فضای مافیایی ادبی عصر حاضر محو است و تواضع او در میان سر و صدای شب پره هایی که دائما از خودشان حرف می زنند و نثرهای غلط و ضعیف یکدیگر را به نام «شعر پست مدرن» معرّفی کرده و به هم امتیاز می دهند؛ کارساز نیست و حال آنکه آلن پو از چهره های سرشناس زمان خود بود. با این وجود هیچیک از موارد گفته شده مانعی برای انتقال درست او در متن ایجاد نکرده و از همان سطور آغازین ترجمه منظومش، خواننده را به همان فضای ترسناکی که شاعر کلاغ در یک شب زمستانی در سال 1846 میلادی تجربه کرده می برد و خواننده را با اوهام وحشت انگیز این شاعر در ابیاتی وزین و ارزشمند آشنا می کند.

2- ایجاد فضا

بنا بر نظر لورنس ونوتی مسئولیت مترجم ایجاب می کند که، ضمن اشراف بر زبان های مبداء و مقصد و نیز موضوع ترجمه و بدین ســان کوشش برای برگردان دقیق و امین متن، در مقام نویسنده ای ظاهر شود که درگیر نوشتن متنی بومی برای کاربران زبان مقصد است، متنی که نوشتنش مستلزم عبور از متن اصلی و خلق فضایی متمایز از آن اســت.

ترجمه فرزانه دُرّی این شرط را به درستی به جا آورده است. او از آوردن نام ماه دسامبر در اولین جمله بند دوم شعر خودداری جسته و دیماه را را برای ترجمه بر می گزیند. او مانند مترجمین اروپایی آلن پو واژه الماس را به کار نبرده و در وصف رخشندگی معشوق شاعر از واژه دُرّ به معنی مروارید بهره می جوید چرا که دُرّ در ادبیات فارسی جواهری آشنا و مورد استفاده در اشعار کلاسیک توسط مولانا و سعدی شیرازی است. فرزانه دُرّی به آوردن واژه تندیس در تمامی منظومه اکتفا می کند ولی صادق چوبک و احمد میرعلایی در سراسر ترجمه شان از مجسمه پالاس در اتاق شاعر نام می برند. به نظر می رسد فرزانه دُرّی بسیار متعمدانه از این کار سرباز زده است. او با تسلطی که به جهان شعر و شاعری دارد استفاده تندیس به تنهایی را کافی دانسته چون در شعر آلن پو مکان جایگزینی کلاغ است که مهم بشمار می رود و نه اینکه مجسمه نیم تنه در اتاق متعلق به کدام اسطوره است. آوردن تندیس به عنوان یک واژه و نه به عنوان یک ترکیب اضافی به شکل «مجسمه پالاس» فضای ادبی شعر را در زبان فارسی غناء زیبایی بخشیده است.

3- بومی سازی شعر در مسیر ترجمه به زبان مقصد

لورنس ونوتی ترجمه شعر را دشوار می یابد ولی غیر ممکن نمی بیند. اما تأکید او بر این است که ترجمه انجام شده باید کاملا برای خوانندگان زبان مقصد عادی جلوه نموده و اثری از ترجمه در آن دیده نشود. نکته مهم درموفق بودن ترجمه فرزانه دُرّی نسبت به ترجمه صادق چوبک و احمد میرعلایی دقیقا و بدون هیچ تردیدی در همینجاست.

در ترجمه دُرّی از کلاغ آلن پو ما با یک متن بومی فارسی روبرو هستیم؛ با یک شعر تمام عیار که همه ظرایف ادبی و زیبایی های شاعرانه را داراست و حال آنکه در ترجمه صادق چوبک و احمد میرعلایی با متنی اروپایی روبرو هستیم که با واژگان فارسی نوشته شده است.

به نظم نوشتن این متن و آراستن آن به فنون بدیعی آنچنان که در متن اصلی نیز وجود دارد، جملات را با شکوه و زیبایی در ذهن می نشاند، نظم آهنگ واژگانی آن نوایی دلپذیر پدید می‌آورد، نوایی که برخاسته از نظامی بدیع و شیوا احساسات خواننده و شنونده را برمی‌انگیزد و موجب می شود که پس از چند بار خواندن بتوان قسمتهایی از شعر را بخاطر سپرد.

در منظومه فارسی که فرزانه دُرّی از کلاغ ارائه کرده است، از همان اولین عبارات منظومه، نظم آهنگین و موسیقی شعر؛ فضایی سلسله‌ وار ایجاد می کند که خواننده را کنجکاو دانستن بقیه داستان می کند و حال آنکه در ترجمه صادق چوبک و احمد میرعلایی ما با پیکر سرد داستانی نا آشنا رویارو هستیم که شاید رغبتی هم برای به پایان بردن آن نداریم.

در ترجمه فرزانه دُرّی تمامی ویژگی های زبانی، شعری و کلامی لمس‌ شدنی است و در برخی از بندهای شعر بسیار نمایان‌ تر؛ بدین ترتیب موسیقی درونی واژگان بیان شعر را همراهی می‌کند و از آن جملاتی موزون و با حساسیتی والا می سازد:

حیرت زده بر جای خود ماندم
از پاسخ پر مایه ی این مرغ تاریکی
هم او که خاموشی بدین گفتار خود بشکست.
گفتم که بی شک این سخن تنها ذخیره ی اوست
تنها نماد فکر و اندیشه ی مهار اوست
آمخته ی استاد ناشادی
چرکین دل از تقدیر تنگاتنگ و دشواری
مشحون اندوهی ز تعقیب و گریز روزگاری سخت
کاو نغمه هایش را از او بگرفت
تا کورسوی آرزویش خامشی بگرفت
در زیر بار واژه ی «هرگز دگر، هرگز».

برگردان همین عبارات از قلم احمد میرعلایی به شرح زیر است:
شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان ‌که چون امید را فراخوانده،
یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده –
با آن پاسخ غمبار « نه دیگر»

جدا از شیوایی بیان و زیبایی دستور زبانی کلام، ترجمه دُرّی در انطباق با متن اصلی درست تر از ترجمه میر علایی است.

فرزانه دُرّی فقط در ترجمه کلاغ با این موفقیت روبرو نیست. او در ترجمه شعر «آنابل لی» ادگار آلن پو نیز خواننده خود را در برابر یک شعر فارسی به معنای راستین کلمه قرار می دهد. تنها نام آنابل لی که یک نام لاتینی است خواننده را به یاد انگلیسی بودن اصل این شعر می اندازد. او در ترجمه این شعر زبان عامیانه را برگزیده که با فضای معصومانه شعر بسیار هماهنگ است. از فرزانه دُرّی پیش از این شعری به زبان عامیانه دیده نشده بود و بنظر می رسد که او در اینجا نیز با آگاهی و تعمّد زبان عامیانه را در بحر سریع مکشوف یعنی «مفتعلن مفتعلن فاعلن» (البته در عروض نیمایی آن) که مناسب روایت افسانه ای است برگزیده است. او در این ترجمه نیز رقص آهنگین واژگان ادگار آلن پو را به همراه نمایش زیبایی از قوافی درست به کار برده شده به فارسی احیاء کرده است:

عشق بزرگترا و عاقلترا
به پای عشق ما نمی رسید و اونورترا
نه پریای آسمونی و نه اهریمنای دریاها
قلبمو از روح آنابل لی زیبای من
هرگز و هیچوقت نتونستن بکنندش جدا.

و یا:
ماه تو آسمون نمی تابه مگر با خودشم بیاره
یاد آنابل لی و خاطرات خوب ما رو
ستاره ها نمی تونن بالا بیان مگر تو نور اونها
من ببینم چشمای زیبای آنابل لی رو.

بسیار گفته شده که برای اینکه یک ترجمه به صورت شعر در بیاید تا حدی از شعر زبان مبدأ دور می‌افتد. اما انطباق عبارات بالا با متن اصلی غزل آنابل لی به زبان انگلیسی گواه ترجمه مو به موی این شعر و وفاداری مترجم به همه واژگان شاعر و ترتیب ابیات اوست.

4- الزامات واژگانی و توانایی های دستورزبانی

فرزانه دُرّی برای ترجمه های منظومش نظام عروضی شعر سنتی پارسی را بر می گزیند و اوزان را در قالب نیمایی آشتی می دهد. این کار مستلزم ایجاد روابط معینی برای همنشینی واژه است تا بتوان به موسیقی خاصی در شعر رسید. به عنوان مثال وقتی او وزن «مستعفلن مستعفلن مستعفلن مستعفلن» را برای شعر انتخاب می‌کند باید واژگان ویژه‌ ای را که در این ظرف جا می‌گیرند به کار ببرد. یعنی دشواری کار ترجمه سه چندان می شود آن هم در شعر بلندی مانند کلاغ. موسیقی شعر که تقریباً در همه زبان‌ها با ویژگی‌های خاص آن زبان‌ها وجود دارد در عین اینکه نوای خاصی به شعر می‌بخشد، الزامات واژگانی هم برای آن به وجود می‌آورد که می‌تواند امر ترجمه آن را به سبب تفاوت‌های زبانی دشوارکند، ولی این کاری است که فرزانه دُرّی به طرزی حرفه ای از عهده آن برآمده است. ترجمه های او در شمار چند مورد بسیار نادر از ترجمه های آهنگین به زبان فارسی است.

اگر از دو ترجمه بسیار موفق او از ادگار آلن پو بگذریم، او را در باز آفرینی دیگر شاعران نیز و بومی ساختن آنان در فارسی همچنان موفق می یابیم. وی در ترجمه های «شادی من»، «به رؤیاها» و «ولگرد» اثر سرگی یسنین Sergej Jesenin و در ترجمه های موفقی که از شاعران دانمارکی از جمله پیا تافدروپ Pia Tafdrup و تووه دیتلیوسن Tove Ditlevsen ارائه کرده است؛ به طرز ماهرانه ای افکار آنها را در فضای اندیشه ایرانی جای داده و ترجمه ای موفق و بومی را در اختیار خواننده ایرانی قرار می دهد. شادی من در قالب چارپاره و در نهایت وفاداری به متن روسی آن به فارسی برگردانده شده است و شعر «پیوند» اثر پیا تافدروپ که فرزانه دُرّی آن را با عنوان پیوند به فارسی برگردانده یکی از دشوارترین اشعار تافدروپ است که خود دانمارکی ها با فهم آن مسئله دارند ولی نگاهی به ترجمه شیوا و متبحّرانه ای که دُرّی از این شعر بدست داده توانایی عظیم او در زبان دانمارکی و به طور کلی درک گسترده او از جهان شعری شاعران را اثبات می کند. تاثیر نوشته های او بی تردید برخاسته از مهارت و دانش ادبی اش پیرامون زبان و فرهنگ مبدأ و مقصد در ترجمه هایش است.

نگاهی به سیر نویسندگی فرزانه دُرّی Farzaneh Dorri

پوشیده نیست که فرزانه دُرّی از ارادتمندان شعر نادر نادرپور است. او در سخنرانی اش در سال 2000 بمناسبت بزرگداشت نادر نادرپور، مرگ وی را نه تنها ضایعه ای بر شعر معاصر ایران که نیز فقدانی بزرگ در آینده ترجمه های شعری – ادبی قلمداد کرد. اما با گذشت زمان نشان داد که او در امر ترجمه گامهایی بسیار بلندتر از نادر نادرپور برداشته است و ترجمه هایش از لحاظ ساختاری و انسجام زبانی از ترجمه های نادر نادرپور فراترند.

فرزانه دُرّی شاعری است که کم نوشته است ولی آنچه نوشته و می نویسد از کیفیت بالایی برخوردار است. در امر ترجمه نیز او با هشیاری خاص خود بر مرواریدهای ادب جهان انگشت گذاشته و از آنها ترجمه های وزینی را به دست داده است. با نگاهی کلی به نوشته های او می توان دریافت که او شاعری است که توجه زیاد به کیفیت داشته و نسبت به کمیت بی اعتناست. برای او خوب کار کردن مهم است و برجای گذاشتن یک اثر بی نقص و ارزشمند را به نوشتن پنج کتاب فاقد کیفیت ترجیح می دهد. دُرّی مانند خودش می نویسد و حاضر به تقلید بی ریشه نیست. او اولین مترجمی است که شعر فلوربلا اسپانکا Florbela Espanca را به فارسی برگردانده است. زمانی که نقد می کند نیز انتظارات بزرگی از خود دارد. وقتی در سال 1991 میلادی مقاله ای ده صفحه ای تحت عنوان «مارگارت میشل و رمان جاودانه اش برباد رفته» در مجله فرهنگی دانمارکی – فارسی واژه به چاپ رساند؛ آشکارا نشان داد که نگاه او به یک بررسی ادبی متمایز از سایر نویسندگان است. او در آن مقاله از زوایایی به بررسی این رمان و بازتاب زندگی فردی مارگارت میشل در آن پرداخت که تا آن زمان هیچکس نکرده بود. نقد کم نظیر او از کتاب «پیکره شاپور یکم در زمینه سنگ تراشی و تندیس سازی ساسانیان» نوشته رضا گروسی از سختگیری و همه سونگری او در امر نقد حکایت دارد. ترجمه دانمارکی او از شعر «دیوار» فروغ فرخزاد بنا بر نظر دانمارکی هایی که آن را خوانده اند ترجمه ای رسا، شاعرانه و قابل درک با زبانی استوار و ادبی است.

روابط خصوصی و مراودات دوستانه و خانوادگی که بر فضای حاسد و مسموم جامعه ادبی – فرهنگی ما سایه گستر است، مجال دیده شدن را به فرزانه دُرّی نداده و نخواهد داد. او شاعری است که به احتمال قوی در این دوران نتیجه کارش را نخواهد دید، اما نسل های بعدی که شاید او را رقیب تهدید کننده ای برای خود نخواهند یافت؛ با دید بی طرفانه ای به قضاوت نسبت به خدمات ادبی او خواهند نشست.

از بازتاب نظریاتی که بر ویدئوهای او در یوتیوب از سوی کاربران اروپایی و آمریکایی گذاشته شده می توان پی برد که موسیقی شعر فارسی او برای خارجیان زیبا و ملموس می افتد. یک کاربر فرانسوی به نام آنا ودل از شعر و صدای او با وجد و احترام سخن گفته است و یک کاربر روسی بخاطر ترجمه های آهنگین وی از سرگی یسنین و مارینا تسوتایوا او را سپاس گفته است.

پیرامون ترجمه کلاغ او سوزان گوفورت Susan Goforth هنرپیشه و تهیه کننده مشهورهالیوود برای او چنین نوشته است:
«ممنون از این ویدئو فرزانه. من حتی کلامی نمی توانم به زبان تو (فارسی) سخن بگویم، با این وجود شعرت جوششی فراموش نشدنی را در من به جای گذارد. من شعر کلاغ آلن پو را می شناسم و مفتخرم که توانستم ترجمه تو از این داستان را در اینجا گوش دهم. متشکرم؛ سوزان.»

آمریکایی دیگری به نام جان الکساندر به او نوشته است:
«در این زبانی که نمی فهمم زیبایی ای را درمی یابم که غیر قابل توضیح است. بسیار زیباست. با خوانشی بسیار با احساس. بدیهی است که اگر آقای پو زنده بود تحت تاثیر این کار شما قرار می گرفت.»

و کاربری ایرانی به او چنین نوشته است: «فرزانه خانم. چند سال پیش یک ترجمه از شعر کلاغ دیدم ولی نارسایی آن موجب شد که هرگز خواندن آن را به پایان نبرم. این ترجمه شما یک شاهکارادبی است. وفاداری شما به متن اصلی در عین ارائه دادن یک کار ادبی و باز آفرینی آن در زبان ترجمه شده (فارسی) بی نظیر است. این شعر تا به امروز هیچوقت نتوانسته بود در من تاثیری بجا بگذارد چه به زبان انگلیسی و چه ترجمه های ناقص فارسی که از آن خوانده بودم. اما باز آفرینی مجدد شما از شعر کلاغ مرا تا مرز بی نهایت به سوی این اثر جاویدان کشید.»

ترجمه منظوم کلاغ را به فارسی می توان بارها خواند و شنید و از آغاز تا پایان آن به سکوت فرو رفت؛ سکوت برای بهتر شنیدن و سکوت در حیرت از زیبایی یک شعر با آهنگی دشوار که خبر از توانایی نویسنده اش در قدرت انتقال و موسیقی شعر می دهد.

Farzaneh Dorri The Raven

اسلامگرایان دقیقاً به چه چيزی حمله می کنند؟

اسلامگرایان دقیقاً به چه چيزی حمله می کنند؟

به قلم: میشل اُنفره
۱ فوریه ۲۰۲۱

بیش از یک ربع قرن پیش، دو اثر معروف «پایان تاریخ و آخرین انسان» (۱۹۹۲) از فرانسیس فوکویاما و «برخورد تمدن ها» (۱۹۹۶) از ساموئل هانتینگتون در فرانسه منتشر گرديد. اثر اخير به طريقی خاص در حکم پاسخی به اثر نخست بود.

تز فوکویاما ساده است: در سال ۱۹۸۹ دیوار برلین فرو می ریزد، امپراتوری شوروی نیز در سال ۱۹۹۱ سقوط می کند، و اين با خود فروپاشی ديگر اقمار مارکسیست-لنینیستِ وابسته به اتحاد جماهير شوروی را به دنبال می آورد. نویسنده، با تکيه بر ايده هگلی «پایان تاريخ» و نيز مفهوم «آخرین انسان» نیچه بر این باور است که راه و مسير برای لیبرالیسم و ​​بازار آزاد هموار گشته است، و اين که ليبراليسم سرانجام بدون مزاحمت و برخورد با هیچگونه مانع و مقاومت سیاسی در برابرش، تمام درازا و پهنای کره زمین را درخواهد نوردید.

اين تز و نتيجه گيری حاصل از آن، هیچ نظر و نگاهی به بيداری جهانی مسلمانان نداشت، دينی که همچون يک راه و رويه سياسی و در عين حال به مثابه يک الهيات، و یک نظام اخلاقی و معنوی، یک سبک زندگی است، و يا به بيانی فاضلانه تر، يک طريقه نجات و رستگاری انسان، و بقولی ديگر، رستگاری وجودی است.

حال آن که تز هانتینگتون بر این ادعا استوار است که بلوک های مذهبی متعدد موجود در تمدن بشری همانند قاره ها از منطق مشابه ای پيروی می کنند که همان منطق تکتونیک لايه های زيرزمينی است، و انسانها باید از آنچه او «برخورد تمدن ها» خوانده، غافل نشوند.

وصف چگونگی استقبال فرانسوی ها از این دو اثر سزاوار تحلیل و تفسير جامع و منسجمی است. به طور خلاصه می توان گفت: لیبرالها با خوشحالی از کتاب فوکویاما استقبال کردند، چرا که رفع تهدید از مارکسیسم و خطرزدایی از آن به آنها نوید پیروزی فراگير بازار در سطح جهانی را می داد. در همان حال، آنها حس می كردند كه هانتینگتون با تشخیص «برخورد تمدن ها»ی خود، موجبات واقعی اين برخورد تمدن ها را فراهم ساخته است و بدان دامن زده است – تو گفتی كه آنكولوژیستی كه بیماری سرطان را به کسی اعلام كرده، خودش هم در شکل گيری تومور دست داشته باشد! آنها ادعا می كردند كه فوكوياما حقيقت سرمايه داري را در فاز نهايی آن بر اساس تحقق جهانيش آشکار ساخته است، در حالي كه هانتينگتون را اسلام هراسی می دیدند که به جنايت فرا می خوانَد و خواهان مهار کردن افسار اسلامگرايی سياسي است!

امتناع از این قرائت و خوانش ِ شبکه ای هانتینگتون در میان بیشتر روشنفکران فرانسوی، از جمله برنارد-هانری لوی و ديگر هوادارانش در خط مقدم این جنگ ایدئولوژیک، باعث شد تا جامعۀ روشنفکری فرانسه به پيرمردی که در خشت خام چيزی را ديده بود که جوان در آينه نمی بيند، نه تنها بی اعتنايی کنند، بلکه او را مورد سرزنش و اهانت هم قرار دهند: هانتینگتون اهل جنگ است، او کره زمین را به خاک و خون کشیده است، آنچه را که او تشخيص داد و اعلام کرد، خودش هم مسبب ایجاد آن بوده و آن را تولید کرده است.. او بدون ترديد يک اسلام هراس، یا حداقل یکی از آنها است. یک ابله لازم و ضروری!

تاریخ با زبانی روشن و صريح با ما سخن می گويد. حق با هانتینگتون بود. اسلام سیاسی، نه تنها به فرانسه، که همچنين به اروپا و کل تمدن یهودی-مسیحی ما غربی ها اعلان جنگ داده است. شروع آن دستکم با صدور فتوای قتل سلمان رشدی  در سال ۱۹۸۹ مصادف گردید: هیچ کشور غربی جز محکومیت لفظی واکنش ديگری به اين رويداد نشان نداد! آنچه با بریدن سر ساموئل پتی مورد حمله قرار گرفت، مرام و مسلک یهودی-مسیحی ما غربی ها است – به همان صورتی که اسلام گرایی در ارمنستان نيز به قدیمی ترین نسخه مسیحیت در اروپا حمله ور شده است…

از چه باید دفاع کرد؟

ارزشهای یهودی-مسیحی، همان ارزشهای اروپای مسيحی با تمام تاریخ آن است، که غالبن با رهایی آن از دین، یعنی عرفی سازی ارزشهای دينی، مترادف گشته است: برابری مومنان در برابر خدا که به برابری انسانها در مقابل قانون انجامید، اراده آزاد که خدا آن را در باغ عدن به بشر اعطا کرد، از طريق قانون به آزادی بدل گردید، عشق به همسایه که به نام خدا در خانه خدا، در کلیسا، تمرین می شود، به عبارت دیگر: در جامعه مومنان، این عشق طبق قانون به اخوت و برادری میان انسان‌ها تغییر شکل می دهد.

سکولاريسم را نیز، که مُبدع و بانی آن مسیح نبوده است، به این ارزشهای پسا-مسيحی اضافه کنيد، اگرچه کاتولیک ها به ياری یک زبان فوق پيشرفته وانمود می کنند که سزار و بزرگان ديگری مُبدع آن بوده اند، يک باور نادرست. در واقع، این ملحدان، آزاد اندیشان، فراماسونرها، اگنوستیک ها، فیلسوفان چپ و خردگرا و پوزیتیویست بودند که به پاگیری سکولاریسم همت گماشتند، و کلیسا، چون در موقعیت ضعیفی قرار داشت، در سال ۱۹۰۵به واقع ملزم به قبول آن شد.

همین امر در مورد فمینیسم نيز صادق است که ابداع آن نه به دست فالوکرات ها و زن ستیزها، بلکه با تلاش و همت زنان فرزانه میسر گردیده است. آزادی و برابری و برادری، و نیز سکولاریسم و فمینیسم در صورتی کفايت می کنند، که هنوز دولتی وجود داشته باشد، نه این که با سیاست های اروپايی مدارانه در دهه های متمادی تضعیف شده و از کار افتاده باشد. اما آیا می توان در وضعیتی که دولت دچار زوال گشته و جمهوری نیز رو به افول گذاشته است، از ابزار قدرت و اقتدار حاکمیت برای تحقق امکان اقدام، عزم، اراده، و تحمیل ارزشهای جمهوری استفاده کرد؟

میشل اُنفره، نويسنده و فیلسوف فرانسوی
برگردان: علی يوسفی شمالی

* * *
منبع:
https://www.revuedesdeuxmondes.fr/auteur/michel-onfray

آینده فلسفه

آینده فلسفه

موريتس شليک

به نظر می رسد ما با تعیین محدوده های طبیعی فلسفه به طور ناخواسته به بینش ژرفی درباره مشکلات آن نایل می شویم: آنها را از زاویه دید جدیدی می نگریم که به ما امکان می دهد تا درباره تمامی جدال های به اصطلاح فلسفی به سیاقی کاملن قطعی و استوار تصمیم گیری کنیم. روشن است که ادعایی اينچنينی می تواند گستاخانه به نظر برسد ؛ من خود به دشوار بودن اثبات درستی آن و همچنین سختی متقاعد کردن ديگران به قبول ادعای کشف شدن ماهيت حقيقی فلسفه، با بار و ثمره ای چنین خارق العاده، واقف هستم. من به درستی این ادعا اعتقادی راسخ دارم، و نیز بر این باور هستم که ما در آستانه یک دوره تاریخی جدید در فلسفه هستیم که آینده ی فلسفه را از گذشته اش، با تمامی خطاهای فاحش، جدال های بی هدف و اختلافات بی نتیجه اش، به میزان بالایی متمایز خواهد ساخت.

شمار زیادی از آنچه به اصطلاح گزاره های متافیزیک خوانده می شوند، به هیچ عنوان گزاره نیستند، بلکه ترکیبات واژگانی فاقد معنا هستند؛ و مابقی نیز به هیچ عنوان «متافیزیک» نیستند، بلکه صرفأ اظهارات علمی سرپوشیده ای هستند که درستی یا نادرستی شان با کمک‌ تجربه و روش های معمول مشاهده اثبات شدنی است.

مطالعه و بررسی فلسفه و تدریس آن در آینده چه شکل و شمایلی خواهد داشت؟

همیشه انسان‌هایی خواهند بود که از توانایی ویژه ای برای تجزیه و تحلیل اهمیت و عمق معنای نظریه های علمی برخوردار هستند، اما از مهارت کافی برای استفاده از روش‌های اثبات درستی و نادرستی آنها بهره مند نیستند. از این شمارند آنهایی که به کار تحصیل و تدریس فلسفه اشتغال می ورزند، بدیهی است که از اینان انتظار می‌رود در امر «شناختن» نظریه های علمی همتراز کاشفان و یابندگان دانشمند این نظریه ها باشند. در غیر این صورت توانایی هیچ گونه حرکت و پیشرفتی در این مسیر، و سوژه ای نیز برای کار و تحقیقات شان در دست نخواهند داشت.  فیلسوفی که در حرفه ای غیر از فلسفه ممارست ندارد، چاقویی بی دسته و بدون تیغه را می ماند. امروزه روز یک پروفسور فلسفه بیشتر اوقات به آدمی می ماند که از انجام یک کار به طریقی شفاف و روشن ناتوان است، به بیانی دیگر، کار چنین آدمی بواقع فلسفیدن نیست، بلکه صرفأ گفتن سخنانی درباره فلسفه یا نگاردن کتابی درباره آن است. در آینده، انجام چنین کاری ناممکن خواهد گشت. آنچه از پی فلسفیدن خواهد آمد، دیگر نوشتن کتابهای بیشتر درباره فلسفه نیست، بلکه این است که همه کتابها به سبک و سیاقی‌ فلسفی نگاشته خواهند شد.

برگردان:
علی یوسفی شمالی

منبع:
موریتس شلیک: آینده فلسفه در هفتمین کنگره جهانی فلسفه، آکسفورد، ۱۹۳۰ (سال انتشار ۱۹۳۱)، ص. ۱۱۳-۱۱۲.

Moritz Schlick: The Future of Philosophy in Seventh Intetnational Congress of Philosophy, Oxford, 1930 (published 1931), p. 112-113.

md18573847559pdf2image

نویسنده و خیال

نویسنده و خیال

زیگموند فروید
… بگذارید مطالعه مان را با بررسی و شناخت برخی از ویژگی های خیالپروری آغاز کنیم. می توان گفت که فرد خوشبخت هیچگاه خیالپروری نمی کند. این امر تنها شامل حال انسان ناخشنودی است که امیال و خواسته هایش ارضاء نشده اند. امیال و خواسته های ارضاء نشده نیروی محرک خیال هستند. هر خیالی به معنای نوعی ارضاء خواسته و آرزو یا اصلاح واقعیتی است که رضایت بخش نیست. امیال و خواسته های محرک از تنوع گسترده ای برخوردارند و این امر به جنس شخصیت خیالپرور، منش، ‌و مایه و محتوای زندگی او بستگی دارد. امیال و خواسته ها را می توان به دو گروه تقسیم بندی کرد: امیال جاه طلبانه، که باعث رشد و تعالی شخصیت هستند، و امیال جنسی یا شهوانی. نزد زن جوان تقریبا فقط امیال جنسی سیطره دارند، از این رو جاه طلبی او به طور عمده صرف تلاشش برای تحصیل عشق می شود. حال آن که در نزد مرد جوان، امیال و خواسته های خودآگاهانه و جاه طلبانه در کنار امیال جنسی و در همراهی با آنها است. درست همان گونه که خالق تمثالهای مذهبی و نقاشی های محراب کلیسا اغلب در گوشه ای از آن تصویر به چشم می خورد، چنان نیز می توان در هر گوشه ای از دنیا در بیشتر خیالات آرزومند، زنی را یافت که فرد خیالپرور حاضر است به خاطر او همه گونه اعمال قهرمانی، پیروزی و موفقیت خود را به پایش بریزد. قدر مسلم آن که در این حالت انگیزه های نیرومندی برای پنهان نگه داشتن چیزی وجود دارد که به زن نجیب تنها اجازه تامین حداقل نیاز جنسی را داده، به مرد جوان نیز مهار و یا سرکوب کردن میزان بالایی از احساساتش را می آموزد، همان احساساتی که میراث ایام پر ناز و نوازش کودکی است. هدف این است که فرد با جامعه ای مملو از افراد پر مدعا و ظاهرساز نظیر خود او انطباق حاصل کرده، با آن هماهنگ و سازگار شود. وانگهی محصول این فعالیتهای خیالپرورانه، خیالات مجرد و انتزاعی – این کاخهای آسمانی یا خواب و خیالات – را نباید چونان اموری صلب و تغییر ناپذیر به شمار آورد، چرا که آنها از لابلای مظاهر و جلوه های متغیر زندگی به نرمی می گذرند و با هر ارتعاش و نوسانی در وضعیت زندگی، جلوه ای دیگرگونه به خود می گیرند و از هر تاثیر زنده و پویا چیزی به نام «برچسب زمانی» دریافت می کنند.
رابطه عنصر خیال با عنصر زمان بسیار حائز اهمیت است. می توان گفت: یک خیال میان سه بازهٔ زمانی غوطه ور و شناور است که درون دنیای تجسمی ما آدمیان مسکن و ماوا دارند. فعالیت روانی نیز با یک تاثیر عینی و مشخص یا با مناسبتی در زمان حال مرتبط است و می تواند یکی از خواسته ها یا امیال سرکش شخص را بیدار کرده، از این طریق به خاطره یا یاد یک تجربه قبلی که غالبا مربوط به دوران کودکی است و ارضا نگردیده، منتهی گردد، و بدین ترتیب قادر است تا وضعیتی در راستای آینده بیافریند. این وضعیت بواسطه تامین یا ارضای خواسته ای فراهم می آید که همان خیال باطل یا تصور خامی است که اکنون حامل رد پای اصل خویش است، اصلی که سرمنشا آن خاطره یا مناسبتی مشخص و عینی است. خواسته یا آرزو در واقع سه مورد زمانی گذشته، حال و آینده را چون رشته ای به هم می بافد، و خود از میان آن سه می گذرد.
قصد ما در این جا به هیچ وجه بی اعتبار شمردن این امر نیست که بسیاری از آفرینش های ادبی از الگوی رؤیاهای خام یا خواب و خیالات فاصله دارند. وانگهی من هنوز بر این گمان هستم که افراطی ترین انحرافات نیز با این الگو پیوستگی دارند. من حتی در بسیاری از رمان‌های روانشناختی نیز متوجه شده ام که تنها یک شخصیت – قهرمان داستان – است که به لحاظ درونی یا باطنی ترسیم می گردد و نویسنده خود به طریقی در روان این شخصیت جای گرفته، شخصیت های دیگر را از بیرون نظاره می کند. ویژگی رمان‌های روانشناختی به طور کلی از تمایل نویسنده نوگرا به تجزیه و تحلیل خویشتن خویش به خودهای مجزا از طریق غور و تعمق در خود سرچشمه گرفته، خود، با شخصیت بخشیدن به جریانات پر آشوب و تلاطم حیات روانی اش، در شمار قهرمانان داستان قرار می گیرد. دسته دیگری از رمان‌ها نیز در نقطه مقابل رمان‌های نوع خیالات خام قرار دارند که داستان‌های برون گرایانه از این زمره اند. در این نوع داستان قهرمان کمترین نقش را ایفا می کند، یا به بیانی دیگر، تقریبا به منزله بیننده دردها و اعمال دیگرانی است که در پیرامون او زندگی می کنند. برخی از آخرین داستان‌های امیل زولا از این دست هستند. باید توجه داشت که تحلیل روانشناختی از افراد غیر شاعر یا نویسنده که در موارد بسیاری از آنچه هنجار نامیده می شود، انحراف داشته اند، ما را با تنوعات مشابهی از خیالات خام آشنا ساخته است که در آنها «من» به نقش ناظر و تماشاگر خشنود بوده است. رابطه تساوی میان شاعر، نویسنده یا انسان خیالپرور و اثر هنری یا خیالپروری، تنها زمانی از اهمیت برخوردار می گردد، که بتواند قبل از همه چیز به طریقی مفید و ثمربخش خود را به ما بنمایاند و آشکار کند. مثلا می توان آن اصل و قاعده مذکور مبنی بر رابطه خیال با سه عنصر زمانی و به تبع آن خواسته ای را که از میان این سه می گذرد، بر آثار هنرمند به کار برده، رابطه میان زندگی هنرمند و آثار و نوشته هایش را بر مبنای این قاعده مورد مطالعه و واکاوی قرار داد. پیش از این معلوم نبود که چگونه و با چه انتظاراتی می بایست با این موضوع روبرو شد، رابطه ای که اغلب بسیار ساده تلقی شده است. حال بر مبنای بینش و درکی که در این جا از عنصر خیال به دست داده شد، می توان گفت: تجربه ای مشخص، عینی و نیرومند در نزد هنرمند خاطره ای را درباره تجربه ای پیشین زنده و بیدار می کند که غالبا ریشه در دوران کودکی دارد و منشا آن خواسته یا آرزویی است که در آثار او به تصویر کشیده شده و در آنجا تحقق می یابد. با توجه‌ به این که در خود اثر نیز عناصری هم از خاطره ای زنده و تازه، و هم از خاطره ای قدیمی قابل ردگیری است. از پیچیدگی این فرمول نهراسید، چه به گمان من این فرمول در واقع همچون طرح بسیار ساده ای آشکار خواهد گردید، چه هر تماس و برخورد اولیه با وضعیتی مشخص و عینی به همین سیاق روی می دهد. پس از انجام آزمایش هایی چند به این باور رسیده ام که این طریقه بررسی فراورده های ادبی بی نتیجه بوده و ثمربخش نیست. اما نباید از یاد برد که چه بسا اهمیت ناخوشایند خاطرات دوران کودکی در زندگی هنرمند، در واپسین تحلیل، با این فرض گره خورده است که کار هنرمند در مقام شخصی خیالپرور، ادامه و جانشین همان بازی های کودکانه دوران کودکی است. حال به نوعی از داستان می پردازیم که در آن‌ به جای محصولات آزاد، با طرح یک موضوع آشنا و به پایان رسیده مواجهیم. در این جا نیز نویسنده از قدری استقلال برخوردار بوده، با انتخاب مطلب، تغییر و اصلاح غالبا گسترده آن، به توصیف و بیان افکار و احوال درونی خود می پردازد. وانگهی سرمنشا و خاستگاه موضوعی مشخص چیزی جز گنجینه های مردمی اساطیر، افسانه ها و ماجراجویی ها نیست. یادمان نرود که تحقیق و بررسی پیرامون این مصنوعات مردمی-روانشناختی به هیچ وجه به پایان نرسبده و هنوز در آغاز راه خویش است. ما در مورد اساطیر همین قدر می دانیم که آنها از بقایای وارونه شده ی خیال-خواسته های همه ملتها بوده، از آرزوهای دنیایی بشریت نوپا نشئت گرفته اند.
خواهید گفت تا حال بیشتر از خیال سخن گفته ام تا از نویسنده که بخش نخست عنوان این جستار به آن اختصاص دارد. حق با شماست، سعی می کنم تا برای جبران آن بکوشم.
تقاضا های من از شما در خصوص موضوع نویسندگی بیشتر به مطالعه و توجه به عنصر خیال موکول شد، حال آن که موضوع سر به مهری که هنوز بدان نپرداخته ایم، این است که چگونه نویسنده با کمک آفریده های خود موفق به برانگیختن احساسات ما می شود. می کوشم تا حتی المقدور نشان دهم، چگونه فرایند کنونی بررسی ما از مباحث پیرامون خیال به موضوعات مربوط به تاثیرات هنری می انجامد.
فرد خیالپرور محتاطانه خیالات خود را از دیگران مخفی نگه می دارد، زیرا می اندیشد که افشای آنها موجب شرمساری او خواهد شد. از این گذشته، حتی اگر او در صدد بیان و افشای آنها نیز برآید، در ابراز آنها همچنان با بی میلی از جانب دیگران روبرو خواهد شد. تجربه این گونه خیالات و شنیدن آنها در ما موجب نوعی احساس رمیدن یا رمانندگی و یا در نهایت نوعی حس سردی در قبال آنها می گردد. وانگهی هنگامی که نویسنده ای بازیهای خود را برای ما آشکار می کند یا برایمان از چیزی حکایت می کند که ما آن را همچون خیالات و رؤیاهای خام او می دانیم، آنگاه در خود میل شدیدی احساس می کنیم که به یقین در خود ما حاوی سرچشمه های بسیاری است. این که چگونه نویسنده قادر به انجام چنین کاری است از مخفی ترین اسرار درونی او است. فن و مهارت او در چیرگی بر احساس سردی و رمانندگی در ما، که خود به یقین با موانع و محدودیت های موجود میان هر فرد با افراد دیگر مرتبط است، برخاسته از خلاقیت یا هنر خلاق ( Ars Poetica) او است. به گمان من این فن و مهارت با دو نوع وسیله در ارتباط است: نخست این که نویسنده از طریق جابجاییها، تغییرات و پنهانکاری و پوشاندن لباس مبدل به واقعیات عینی و ذهنی موجب اعتدال خصلت خیالات خام خودخواهانه خود می شود، و دوم این که با دادن یک‌ رشوه صوری ناب، یعنی ایجاد یک میل و اشتیاق اغواگر زیباشناختی، تولید و طرح خیالات خود را چونان رشوه ای نصیب خواننده می کند. می توان یک چنین رشوه یا انعامی را، که با نظر به امکان آزادسازی یک میل و اشتیاق بزرگ‌تری نصیب ما شده که ریشه در منابع روانی ژرفتری دارد، جایزه یا انعام اغواکننده یا «میل و اشتیاق مهیا کننده» نامید. معتقدم هر میل و اشتیاق زیباشناختی که نویسنده در ما برمی انگیزد، دربردارنده همین ویژگی میل مهیاکننده است، و این که لذت واقعی برخاسته از آثار هنری نیز محصول آزادشدن تنش ها و انقباضات روانی ما است. آنچه تاکنون بدان پرداختیم، تا حد قابل ملاحظه ای ما را به این نتیجه می رساند، که با کمک و یاری نویسنده می توانیم، بدون هر گونه سرزنش و احساس شرمساری، از خیالات خودمان لذت ببریم. ما اکنون در آستانه مطالعات تازه و جالب و پیچیده ای ایستاده ایم.
برگردان: علی یوسفی شمالی
منبع:
Studienausgabe, X. Fischer Verlag, P. 173-174, 177-179.

رد پاهای دیگری

«رد پاهای دیگری»

میشل دوسرتو

بگذارید یک بار دیگر معضل تاریخ را از زاویه ای متفاوت مورد بررسی قرار دهیم، بر اساس یکی از آخرین افسانه های غربی ماقبل «توتم و تابو» (۱)، افسانه رابینسون کروزو. این که دنیل دفو (۲) برخلاف مورخین، که از کرونولوژی برای تنظیم گزارش های خود استفاده می کنند، دهانه رودخانه اورینوکو را همچون قابی گرداگرد رمان خود برگزید، معنایش صرفن تغییر شکل یا دگردیسی کدها یا رمزها است. آنچه را که این رمان در فضایی جغرافیایی طرح افکنده، می توان به برچسب های زمانی ترجمه کرد: به این معنا که عقل در دوردست هاست که دیگری خود (son autre) را ملاقات و به او فکر می کند.

رابینسون در داستان دفو با تحمیل کردن طبقه بندی ‌و عقلانیت فنی بر بی نظمی حاکم بر جزیره، سلطه خود را بر آن اعمال می کند. کار او ایجاد نظم وترتيب در امور و اشیا و سازگاری با عناصر دنیای پیرامون خویش است. فعالیت و پشتکار او، که از جهاتی رنگ و لعاب‌ خاص دکارتی (۳) دارد، چیزهای متفاوت و عجیب و غریب را به محصولاتی بدل می سازد، که بر اساس یک «روش» و قاعده فراهم گشته اند. انسانی که تولید می کند، به سوژه ی تاریخ نیز تبدیل می شود: “کار من، فعالیت من، دستاورد من”.

این مهاجرت و سکنی گزینی، که برخاسته از اراده و اصول اخلاقی است، به هر تقدیر به طور موقتی با رشته ای از حوادث هراس انگیز، کابوس ها ، اعمال تدافعی ‌و حملات خشونت آمیز متوقف می شود، که با کشف «رد کف پای عریان و کاملن واضح یک مرد بر شنزار» وارد داستان می شود. سپس در پنجاه صفحه ای که بدنبال می آید، شاهد روایت تمام بی نظمی هایی هستیم، که «روش» با خود به همراه دارد؛ رؤیاهایی که سر بر می آورند، و آدمخواری ای، که در عین جذابیت و وحشت آفرینی اش، جلوه ای دوگانه و دوپهلو به خود می گیرد. اخلاق فنی به شعری اروتیک و توهم زده درباره دیگری تغییر شکل می دهد. این پرانتز جنون و دیوانگی با آمدن آن دیگری بیگانه بسته می شود؛ همانی که با «برده» شدنش از مرگ نجات می یابد: جمعه، «جمعه من». اعمال قدرت و سلطه بر امور و اشیا ادامه می یابد، و با اعمال قدرت بر برده دو چندان می شود.

به نظر می‌رسد این شکاف عجیب میان تکنیک و کابوس به نقش هایی اشاره دارد، که علم اقتصاد و تعبیر خواب به ترتیب در قرن نوزدهم ایفاگر آن بوده اند. این جدال بویژه حاکی از دو شیوه ارتباط برقرار کردن با دیگری است: یکی بر اساس عقلانیت (اقتصادی) و دیگری مبتنی بر وهم (رؤیا‌)؛ به بیانی دیگر، همان نظریه های مارکس و فروید.

گويا در دو قرن اخیر نقش تاریخ به آشتی دادن این دو با یکدیگر محدود بوده است، از آنجا که این نقش همزمان با جریان تولید و روایت داستان، اگر نگوییم رؤیایی موهوم، پیوند و خویشاوندی دارد. روش های تولید ساختگی تاریخ مبین میل و اشتیاقی چند وجهی و متضاد نسبت به دیگری است. حتی باید گفت که با ظهور میشله (۴) این نقش، شاعر خود را يافته است. میشله می خواست با زبان مردم حرف بزند و سخن بگوید، با زبانی «دور از دسترس» درباره دیگری، و این که او «دلباخته مرگ» بود، یعنی همان غریبه ای که از لذت و اشتیاق جدایی پذیر نيست. علم تاریخ نوین سعی جدی دارد تا در اشاراتش به میشله، گرچه به او افتخار می کند، هر چه سریعتر هم گور او را بکند. حال آن که با این کار خود منکر همه آن چیزهایی است که در «نوشته» های علمی او درباره تاریخ به جا مانده است.

تاریخ امری اروتیک است، بی آن که از این نظر آسیبی متوجه آن به عنوان یک محصول فنی باشد. این مطلب را با قرائتی تازه از میشله می آموزیم، او تاریخ را روایتی پیرامون «تن» می داند، تنی‌فاقد توانایی بیان و تکلم، و نیز وهم و خیالی درباره «مردگان» (بازگشت مردگان یا «رستاخیز» ادبی). البته تن در این جا به معنی یک تن اجتماعی است، گرچه کارکرد آن به لحاظ تاریخی به مثابه تنی است که با نوازش آن را می جوئیم؛ همان چیزی که برای روح بیگانه است، «از جنس اندیشه نیست»؛ آن که «برسازنده» چیزی است که تصورات ما آن را امری از پیش «برساخته» ادراک می کند؛ اعتراض مداوم بر ضد امتیازی است که به «شعور» منتسب می کنند: تولید معنا. تن، به بیانی دیگر، آن دیگری است که ما را به تکلم وامی دارد، بی آنکه ما بتوانیم او را به این کار واداریم. ما ناگزیر از بازگشتن به سوی این تن هستیم – ملت، مردم، دنیای پیرامون – تنی که عبورش رد پاهایی از خود به جا گذاشته که مورخ با کمک آن استعاره ای برای غیبت چیزها بدست می دهد. به این معنا که هر وقت گفتمانی قصد بيان استهزای آن منظور یا معنایی را دارد که خود تولید کرده است، و آن ضرر و خسران جبران ناپذیری که مسبب آن است، آنجا سر و کارمان با تاریخ است. آن که می میرد، تصور و خیالی است که مورخ نه توان تحملش را دارد و نه قادر به فراموش کردن آن است.

مکانی که در آن دنیای خیالی رابینسون کروزو آغاز می شود، به درستی انتخاب شده است: جایی در کرانه دریا، در جوار مجمع الجزایری که رابینسون با فعالیت و تلاشی روشمند بر پا ساخته است. اینجا همان جایگاهی است که مورخ در آن ایستاده است: روبروی دریا، یعنی همان جایی که از آن انسانی آمده و از خود رد پایی به جا گذاشته است. وانگهی مورخ، برخلاف رابینسون، می داند که آن دیگری بر نخواهد گشت. گزارش مورخ می بایست همین جا خاتمه می یافت: آن بیگانه دیگر از دریا باز نخواهد آمد. او تازه درگذشته است (a passe).

مورخ، بعد از گذراندن مدت زمانی در مرزهای کشورش و، همانند رابینسون، در پی «تکان و ضربه» ناشی از رؤیت رد‌ پاهای بجا مانده از غیبتی، که آثار و نشانه هایش را بر جبین جامعه باقی گذاشته است، باز می گردد، اما «تحول یافته» نه «خاموش و بی صدا». گزارش او در میان معاصرانش زبانی گویا می یابد. به تصور من، این گزارش از معنایی سخن می گوید، که بواسطه غیبت ممکن شده است، آنگاه که جز گفتمان مکان دیگری وجود ندارد. گزارش از چیزی حکایت دارد که با هر امر ارتباطی پیوند خورده است؛ وانگهی آن را به صورت افسانه روایت می کند – آن را که گوش شنوایی است، حتمن بدان توجه و التفات نشان خواهد داد – در گفتمانی که حول و حوش یک فقدان حضور شکل می گیرد، گفتمانی که بواسطه رؤیا یا لغزش زبان امکانی را در خود حفظ می کند که نشان از یک غیریت متحول کننده (alterite alterante) (۵) دارد.

به این ترتیب متن یا نوشته «رد پای» عریان کسی را در شنزار به نمایش می گذارد. به بیان دیگر: ارتباط متن با رد پا همچون ارتباط آن با دیگری خویش است. خوان میرو (۶) در مجسمه «پرسوناژ» خود موفق به اتحاد شمای کلی یک‌ صورت با دو اثر کف پا شده است: از یک سو شاهد متن یا نوشته ای معنادار هستیم (سایه روشنی که توسط مجسمه ساز ترسیم می شود)، و از سوی دیگر ناظر بر یک نقش و اثر خاموش (که کف پاها علامت گذاری می کنند). این دو به طور متقابل اشاره به یکدیگر دارند، یکدیگر را فرا می خوانند و در یک رابطه متحول می شوند، رابطه ای که محصول گفتمانی درباره امر غایب (شمائل) را با ضمانت گنگ و بی معنی بجا مانده از امر غایب (علامت، نشانه) پیوند می دهد. این «طریقه به خاطر آوردن» با رد پاهای آن دیگری هماهنگ است، بی آنکه آنرا بزداید.

برگردان: علی یوسفی شمالی

منبع: میشل دوسرتو: رد پای تاریخ

Michel de Certeau: l’absent de l’histoire, Mame, 1973, p. 177-180.

1. اثری از فروید (۱۹۳۹-۱۸۵۶)، پایه گذار روانشناسی تحلیلی، که در سال ۱۹۱۲ نگاشته شده است و حاوی نظریه روانشناختی فروید پیرامون چگونگی شکل گیری جامعه است.

2. دنیل دفو (۱۷۳۱-۱۶۶۱)، نویسنده و سیاستمدار بریتانیایی خالق داستان «رابینسون کروزو» (۱۷۱۹).

3. اشاره به رنه دکارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶)، فیلسوف فرانسوی، که دیدگاه فلسفی اش بر اساس آموزه ای است که بر کاربرد روش یا متد و برخی قواعد دیگر تاکید دارد (گفتار در روش، ۱۶۳۷، که پس از مرگش منتشر گردید).

4. ژول میشله (۱۸۷۴-۱۷۹۸)، مورخ فرانسوی، که سوای آثار و نوشته های متداول تاریخی، مجموعه آثاری پیرامون تاریخ «مردم» (خانواده، بانوان، روحانیان، انقلاب و غیره) نگاشته است.

5. (به معنی چیز دیگر بودن / کس دیگر بودن برای کسی) مفهوم کلیدی در افکار و نوشته های دو سرتو است. انسان «دیگری خود» را به طور متداوم در امر شناخت، در روابط شخصی و در تاریخ ملاقات می کند. او این دیگری نیست، اما وجودش منوط به غیبت این دیگری است.

6. خوان میرو، (۱۹۸۳-۱۸۹۳) نقاش، مجسمه‌ساز و گرافیست اسپانیايی.

 

« فلسفۀ نه »

« فلسفۀ نه »

گاستون باشلار

The Philosophy of No_v100

… ما می خواهيم فلسفۀ شناخت علمی را همچون فلسفه ای «باز» تعريف کنيم، يعنی همچون شعور و آگاهی نزد موجودی دارای قوه درک که دستگاه مفاهیم خود را از طریق پرداختن و پروراندن عنصر ناشناخته مهیا می سازد و به واقع در جستجوی چیزی است که با تمامی داده های پیشین شناخت در تضاد است. مهم‌تر اين که تصدیق می کنیم، که پاسخ تجربیات تازه به تجربیات پیشین «نه» است؛ به این دلیل کاملن بدیهی که هر سخنی درباره تجربیات تازه بی مورد و بی معنا است. وانگهی وقتی موجودی دارای قوه درک، که به چگونگی تبدیل اصول و موازین به دیالکتیک واقف گشته است، و قادر است انواع جدیدی از شواهد و مدارک ارائه کرده و بدنه ی توضیحاتش را غنی سازد، بی آن که از این یا آن توضیح طبیعی احتمالی جانبداری کند که برای توجیح هر چیزی مقدر شده، آنگاه اعتبار چنین «نه» ای هرگز مطلق و همیشگی نیست.

در مقابل اهالی علم اين را حق خود می دانیم که برای لحظه ای از مسير و روال طبیعی علم، یعنی فعالیت اثباتی و اراده اش برای توسل به عینیت، منحرف شويم تا شاید بدینوسیله در افشای بقایای ذهنی یا باطنی نهفته در دقیق ترین روش‌های علمی توفیق حاصل کنيم. نقطه عزیمت ما پرسش هایی ظاهرن روانشناختی است که از اهل علم خواهیم پرسید، و به تدریج و گام به گام به آنها نشان خواهیم داد، که چگونه امور روانشناختی با مفروضات متافیزیکی ارتباط تنگاتنگی دارند. گرچه ذهن یا قوه ادراک توانایی جایگزین سازی مفروضات متافیزیکی را دارد، اما قدرت اجتناب ورزیدن از آنها را ندارد. پرسش ما از اهالی علم این است که: شما چگونه می اندیشید؟ به چه شیوه و طریقه ای با امور برخورد یا رفتار می کنید؟ چه نوع تحقیقاتی انجام می دهید؟ مرتکب چه‌ نوع خطاهایی می شوید؟ تحت تاثیر کدامین انگیزه ها یا هیجاناتی عقیده تان را تغییر می دهید؟ بر اساس چه استدلال و برهانی به توضیحات مختصرتان بسنده می کنید، در حالی که از شرط های روانشناختی تحقیقات علمی جدید سخن ساز می کنید؟ بیایید ما را ابتدا و قبل از هر چیز دیگر در جریان تصورات مبهم تان، تناقض هایتان، وسواس های فکری تان و حدس و گمان های اثبات نشدنی تان قرار دهید. شما خودتان را واقع گرا میدانید. آیا مطمئن هستید که این فلسفه جمع و جور اما الکنی، که از هرگونه دوگانگی و سلسله مراتبی بی بهره است، تناسبی با کثرت و تنوع افکارتان و با افسارگسیختگی مفروضاتتان دارد؟ ایکاش می گفتید چه افکاری در سرتان است، آنگاه که زندگی روزانه تان را ترک می گویید تا وارد حیات علمی خود شوید، نه آنگاه که آزمایشگاه را ترک می کنید. با ما از امپیریسم (تجربه گرایی) بی پایه و بی مایه تان نگویید، بل که از عقل باوری نیرومند، از خیالپروری های ریاضی پیشینی (۱) خود بگویید، از آن رانه ی رازآلودی که در پسِ پشت پروژه ها و پیش-گمانه های مخفی تان پنهان است.

به این ترتیب، در صورت بسط و تعمیم تحقیقات فلسفی مان، به روشنی خواهیم دید، که قوه درک علمی نیز ظاهرن در یک حالت و وضعیت اشتقاق روانشناختی واقعی به سر می برد، و به تبع آن همچنین یک اشتقاق فلسفی واقعی، چرا که هر گونه نقطه عزیمت فلسفی با یک اندیشه آغاز می شود. بنابراین، مشكلات گوناگون ناشی از اندیشگری علمی نیازمند آنست که حضور اجزای فلسفی گوناگون در درون آن مورد قبول و تصدیق قرار گیرد. بویژه این که موازنه میان واقع گرایی و عقل باوری برای همه مفاهیم یکسان نیست. از این رو ما بر این باور هستیم، که کارکردهای دقیق فلسفۀ علم در هر مورد ویژه ای می بایست حول محور مفاهیم تعریف و تعیین گردد. هر فرضیه ای، هر مساله ای، هر آزمونی و هر معادله ای نیازمند برخورداری از فلسفۀ مختص به خودش است.

وجود فلسفه ای متکی بر پیرایه و آرایه های نظریه علم، یعنی یک فلسفۀ علم دیفرانسیلی که در نقطه مقابل فلسفه ای انتگرال (۲) و مورد تایید فلاسفه باشد، یک امر اجتناب ناپذیر است. لازمه چنین فلسفۀ دیفرانسیلی ارائه تشریحی جز به جز از چگونگی روند شکل گیری یک اندیشه یا نظریه است. در یک نگاه کلی، لازمه روند شکل گیری یک نظریه یا اندیشه علمی مطابقت آن با موازین استاندارد است، يعنی با تبدیل و تحول آن از ساختاری واقع گرا به ساختاری متکی بر عقلانیت. وانگهی یک دگرگونی اینچنینی در ساختار هرگز کامل و بی عیب و نقص نیست، از این نظر که همه مفاهیم در روند تحول متافیزیکی خود از درجات تکاملی یکسانی برخوردار نیستند. ملاحظات فلسفی حول و پیرامون مفاهیم، نه تنها ماهیت بحث و جدل برانگیز تعاریف مان را نشان می دهند، بلکه هر آنچيزی را که با این تعاریف همراهی می کند، یعنی توضیح دادن، حذف کردن و طرد شدن، را نيز به درجات بالایی آشکار می کنند. شرط های دیالکتیکی یک تعریف علمی، که بنا به فرض از تعریف عام و غیرتخصصی آن متفاوت است، به این ترتیب نمودی برجسته تر می يابد، و اين که ما با انداختن نگاهی دقیق و مشروح به مفاهیم، متوجه معنای آن چیزی خواهیم شد که «فلسفۀ نه» نامیده می شود.

نويسنده: گاستون باشلار

برگردان: علی يوسفی شمالی

منبع:

Gaston Bachelard, La philosophie du Non (1940), Presses Universitaires de France, 2. ed., 1949, p. 9-10, 12-14.
Translated from to Danish by Jeanne Pontoppidan (Nej’ets filosofi, Vinten, 1975).

1) به زبان لاتين: پيشاپيش، در اينجا: اصولی، اساسی.

2) به معنای جامع، فراگير، فراگيرنده، شامل تمام اعضاء.

اهمیت ساختارگرایی

«اهمیت ساختارگرایی»‌

کلود لویاستروس

Mythologigues

مباحث و گفتگوهای فنی و تخصصی دوطرفه میان زبانشناسان تفاوت اساسي دارد با آنچه که برخی فلاسفه خامدستانه تصور می کنند، این که می توانند از این مباحث به نحو کاملن غیر مُجاز چنان استفاده کنند که گویی زبانشناسان با منحرف کردن توجه از کُدهای کلامی به فرایند شکل گیری گزاره ها، به برپاساختن تندیس آن فاعل آزاد و خلاقی مبادرت می ورزند، که انديشمندان پیشين به نحو شرم آوری آن را ازبستر اصلی اش رانده بودند؛ یعنی تقریبأ به همان صورتی که پنداشته می شد طریقه ی عشق ورزی آدم‌ها می تواند آنان را از زیر اجبار کُدهای ژنتیک برهاند. بواقع اگر این کُدها نبودند، از دست آنها هیچ کاری ساخته نبود، و فقط به خاطر وجود آنهاست که آدم‌ها توانایی استفاده از آن را دارند، گرچه تنها به میزان بسیار محدود و با تنوع و گوناگونی اندک که ربطی به آگاهی و اراده آنها ندارد.

وانگهی علل اساسی این فروپاشی معرفت شناختی ناب، این واژگونه گی چشم انداز که فلاسفه آنرا ترویج کرده و از بابت آن شاد وخرسندند، محسوس و قابل درک است: آنها با به مسخره گرفتن نخستین وظیفه اساسی اهل علم، که همانا تشریح و توضیح هر چیزقابل توضیحو دست نگه داشتن از انجام هر کار دیگر تا اطلاع ثانوی است، بیشتر به دنبال پناهگاهی می گردند تا در آن هویت شخصی، این نورچشمی رقت انگیز، را از گزند و آسیب دورو در امان نگه دارند. حال آن که این دو با هم توامان و در آنِِ واحد انجام شدنی نیست، آنها فاعلی بدون عقلانیت را به عقلانیتی بدون فاعل ترجیح می دهند. اگرچه افسانه ها و اسطوره ها(۱) بنا به ماهیت خود همچون روایت هایی بی معنا و ابسورد به نظر می رسند، اما منطقی پنهانی رابطه میان تمامی این روایات بی معنا را تنظیم می کند ؛ حتی، پندار يا انگاره ای را که بی هیچ شبهه ای نامعقول به نظر می رسد، به چنان لباس عقلانی ای در می آورند، که برایش به مثابه نوعی محیط بیرونی محسوب می شود، پیش از آنکه این محیط بیرونی با اتکا به موضعی علمی جذب درون شده و به تبع آن خود به جامه عقلانیت درآید. آنچه که در فلسفه و تاریخ حرکت پیشروانه ی آگاهی نام گرفته است، فرایند درونی شدن آن عقلانیتی است که پیشاپیش به دو فرم یا صورت وجود دارد:  یا به صورت همان عالم کبیر، که بدون آن اندیشه هرگز توانایی یکی شدن با اشیاء را نداشت، و هیچ علمی هم بدون آن ممکن نبود؛ و یا به صورت مظروف در ظرفِ همین عالم کبیر، و اين همان تفکر عینی است که کارکردی مستقل و عقلانی دارد، حتی پیش از آنکه عقلانیتی را که آن را فراگرفته و احاطه کرده، در دستگاه فلسفی و مفهومی خود صورت بندی کند، و پیش از آنکه خود را تسلیم عقلانیت گرداند تا آن را مهار کند.

ساختارگرایی، با قبول این اصول و معیارها، به علوم انسانی یک مدل معرفت شناختی پیشنهاد می کند که میزان اثرگذاری و کارایی اش با مدل های استفاده شده ی پیشین در این حوزه قابل مقایسه نیست. ساختارگرایی بواقع وحدت و انسجام و پیوستگی را در پس پشتِ چیزها عیان می سازد، که توصیفِ صرفِ واقعیات موجود نتوانسته از عهده اش برآید، توصیفی که به نحوی از انحا از نظرگاه معرفتی نامنسجم و بی اهمیت بوده است. ساختارگرایی با تغییر دادن سطح مشاهده و با ملاحظه روابط و مناسباتی در  واقعیات تجربی، که آنهارا به یکدیگر پیوند می دهد، به تحقیق و تایید بر این باور پای می فشارد، که این روابط و مناسبات ساده تر و قابل فهم تر از آن چیزهایی است، که این روابط در میان شان شکل می گیرد، و ماهیت واقعی شان می تواند فهمیده‌ نشده و سر به مُهر بماند، بدون آنکه این پوشیدگیِ موقتی یا همیشگی مانعی بر سر راه تفسیر و تأویل آنها باشد، آنگونه که پیش از این بود.

در وهله دوم باید گفت که ساختارگرایی انسان را به آغوش طبیعت بازمی گرداند. گرچه از این نظر که این امکان را فراهم می کند، که بتوان از فاعلِ شناسایی چشم پوشی کرد یا آن را نادیده گرفتاین کودکِ غیرقابل تحمل، که برای مدت زمان طولانی صحنه فلسفه رااشغال کرده و با جلب توجه بی اندازه به خود، مانع از هر گونه کار و فعالیت جدی شده استبه این امر توجه کافی مبذول نشده است، که ساختارگرایی پیامدهای دیگری با خود به دنبال دارد که منتقدینِ مذهبیِ زبانشناسان و قوم شناسان ملزم به رعایت و برسمیت شناختن آن به معنای دقیق کلمه اند. از اين رو ساختارگرایی، به طور قطع و یقین، غایت مند (۲) است؛ گرچه مدت زمانی طولانی را، به واسطه علمی که هنوز هم آلوده به مکانیسم و امپیریسم است، در اسارت به سر آورده است، دوباره جایگاهش را برای هدفمند و غایتمند بودن (finalite) بازیافته و یک بار دیگر ارزش و احترامش به او بازگردانده شده است.

برگردان: علی یوسفی شمالی

منبع:

Claude Levi-Strauss: Mythologigues IV, L’Homme nu (The Naked Human), Plon, 1971, p. 612, 614-615.

۱. این نوشته چکیده ای است از چهارمين کتاب از اثر ۴ جلدی لوی-استروس درباره اسطوره های بدوی آمریکا. نویسنده خود را در نقطه مقابل فلاسفه ای قرار می دهد، که افسانه ها را همچون خیالپردازی انسان‌ها، در مقام فاعل شناسایی، پیرامون حقیقت ژرف هستی تفسیر می کنند. از دیدگاه استروس هر روایت افسانه ای صرفن حاصل یک بازی یا نمایشی است، که در میان تصورات و پندارهایی چند، نظمی تصادفی می آفریند.

۲. teleological ماخوذ از کلمه یونانی telos: به معنی هدف یا غایت، و logos به معنی آموزه یا علم و منطق.

آیا ما تنها زنگیان جهانیم؟

آیا ما تنها زنگیان جهانیم؟

میکل استرونگه

Strunge2_0

 جهان سیاه زنگی شیطان، کهکشان راه شیری سیاه زنگی جهان، منظومه شمسی سیاه زنگی راه شیری، خورشید سیاه زنگی منظومه‌ شمسی است. عطارد نزدیکترین غلام حلقه بگوش خورشید است، این فسرده ترین و عرقریزترین غلامک دیوانه همه سیارات، کره ی کوچک جیوه ای. زمین بزرگ‌ترین سیاه زنگی خورشید است، سرای زنگیان درهم لولیده و درهم خزیده. ماه سیاه بالفطره است، هنگامی که قرص کامل است، رؤیاها غلام و دریاها برده ی اویند. زمین سیاه زنگی دنیاست، حیوانات و نباتات نیز با تمامی عناصر خویش. سیاه، قهوه‌ای، سرخ و زرد. زنان و بینوایان نیز. همه آنان که دوستدار همجنس خویشند، آنانی که عمرن جنس مخالف را برنمی گزینند. آنانی که مایل به تن کردن لباس جنس دیگرند، همه آنانی که در انتخاب پوشش، تخیل خویش را به کار می گیرند، یهودیان، با احترام میتوان گفتبی شک و شبههو نیز همه آنانی که مشتاق آزادی اند، هنرمندان، کودکان، جوانان، سالمندان، آنان که متفاوتند، آنان که سروکاری با زمان ندارند، عربده کشان، و آنانی که سکوت را برگزیده اند نیز. اینان خجل و شرمسار از تیرگی و سیاهی عالم اند. دیوانگان نیز، که سیاهان راستین اندرؤیاهایمان نیز. ضمیر ناخودآگاه، ادیپوس سیاه، اونان سیاه، زنگیانی چون زاخر مازوخ، مارکی دو ساد، سوزان بروگر سیاه، یک زنگی واقعی، هرمان بانگ سیاه، یک زنگی واقعی. امیال و غرایز مشترک ما نیز سیاهند و موجب سیاهی و تباهی. در همه جا ساحره ها نیز سیاهند، سیاهان راستین. آنانی هم که در مدرسه توسط دار و دسته‌ کرم های سفید اذیت و آزار می بینند. این ها جملگی سیاهی سترگی است. سیاه، سیاه، نگاتیو. همه چیزها به رنگ تیره می گرايند، چون در اندرون تیره اند

نهاد، بنده ی دورگه ی فراخود، و خود، میانجی گری است که اغلب سررشته را گم می کند. فروید هر چه بیشتر و بیشتر به سمت تیرگی پیش می رود. او سیاه بدی است. چونان سفیدپوستی به میدان آمد و دنیای سیاه ناخودآگاه را مُسخّر خویش ساخت؛ قلمش چونان تبری او را در جنگل رؤیاها و خیالاتش شقه و پاره کرد. میمون ها از فراز درختان بر او گند و کثافت پاشیدند. مارهای بزرگ سر از رودخانه ی بویناک بیرون آورده، با میوه هایی به درشتی پستان های مملو از شیر زنان در صدد تحریک جنسی او برآمدند. زنان پخته و مجرّب با تن و بدن های عضلانی و برجسته شان آقای دکتر را به تماشای رقص خود در جنگل طلبیدند. هر آینه، این کار بی نتیجه نبود. فروید سعی بسیار کرد تا از همان راهی که آمده بود، دامنش را از لای و لجن بیرون کشد، در عین حالی که همه جنبه های ماجرا را با قلم درخشانش به رشته تحریر در می آورد. مهم‌ترین چیزی که در نهایت برایش باقی ماند، شاخه درختی بود، عصای دستش. و پسربچه ای که مادرش را به فریاد فرا می خواند. – “در این جا، جایی برای او نیست “ – فروید این را می گفت و قلم به نشانه خشم می شکست. پرندگان قدقدکنان به اعتراض بر فراز سرش به پرواز درآمدند و او می دید باران فضله هاشان را بر هیئت خویش. پس شتابان خود را به ایستگاه بیرون از جنگل رساند، و در انتظار آمدن قطار‌ ماند. بچه را در قطار نشاند و عصایش را به او سپرد. بچه ناخواسته عصا را بر فرق سراو فرود آورد. قطار حرکت کرد. فروید عصبانی در پی آن دویدن گرفت، وانگهی به چنگ‌ آوردن قطار کار آدم پیر و فرسوده ای مانند او نبود. بچه پشت پنجره ی یکی از‌کوپه های قطار ایستاده بود و رگبار ناسزا بر فروید می پراکند. قطار با شتابی سرسام آور از ایستگاه دور میشد اما صدای سوت گوشخراشش همچنان طنین انداز بود. فروید که قافیه را باخته بود، از ماجرا سردرنیاورده و نمی دانست قلمش راکجا گم کرده است. اندوهگین، حسرت زده و با احساسی جریحه دار، در حالی که سعی می کرد قلم متلاشی شده اش را گرد آورد، باخود گفت: “باید به نحوی قابل تعمیر باشد.” سوت ناهنجار قطار هنوز به گوش می رسید. او که در خود لولیده، بر سکوی قطار ایستاده بود، چشمانش را بست و دهانش را گلایه آمیز به خمیازه ای چنان گشود که دهشتناک‌تر از استفراغی مهیب بود. آنأ دندان‌هایش با آهنگی خشن از دهلیز سیاه دهانش پدیدار گشت. و درست لحظه ای پیش از بیهوشی، با خود اندیشید: “بخت با او یار بوده که در آن رودخانه وحشتناکِ عمیق و پر لای و لجن آبتنی نکرده است،رودخانه چیزهایی را در خود مخفی داشت که بر او نیز پوشیده بود و او نمی خواست حتی به آنها فکر کند. از دل تیره و سیاه جنگل رازهایی سر برون می آورد. فروید در درون چیزهای ناشناخته و مرموز، آوازی با کلماتِ عجیب و اسرارآمیز می شنید، آوازی مرکب از بیشمار صداهای انسانیِ درهم تنیده، که گاه به زیبايی پهلو می زد و گاه آهنگ ناخوشایندی داشت. آواز در زیبایی و نیروی مطمئن خود، به کلی بیگانه می نمودمی بایست دور تا دور این جنگل دیواری بنا می شد تا ورود به آن برای همه به استثنای پزشکان ممنوع گردد. مبادا کسان دیگری به دام این سیاه چال گرفتار آیند. این لکه ی تیره. ایستگاه اما بايستی هر گونه عبور آزاد به داخل جنگل را مانع شود.

فروید این همه را به عيان می دید تا این که بر سکوی درهم شکسته قطار چشمانش سیاهی رفت و همه چیز به رنگ تیره در آمد. زمانی طولانی در خواب بود و در گشت و گذار در جنگل خیالات و رؤیاها که ناگهان آسفالت زیر بدنش به بخار مبهمی از جانب گیاهان منبسط گشت و شهر و ایستگاه جايش را به جنگل داد. جنگلی که دیگر با خاک یکسان شده بود. او در حالی که عینک پنسی از روی بینی اش لغزیده بود، چون داسی نقش بر زمین شده، روحش به تیرگی گرایید و به درون سنگفرشی که بر آن درازکش افتاده بود، فرو غلتید. دستانش برای نجات دادن او بیهوده به ریشه هایی متوسل شده بود که انتهایش از تصور آدمی فراتر می رفت.

*****

من دودی هستم درون سیاهی. سیاهی هستم با خطوط راه راهی از نور. در درون‌ سیاهی، ملکه سیاه و صداها سیاهند. اکنون دیگر همه چیز گذشته و فراموش شده و من دگرباره زمان و مکانم از ياد برده ام. باز ناظر بر جهانی هستم با ستارگان سیاه. آه، ای غبارهای تیره، چشمانم استنشاق تان می کند، اما شما بیش از آن مرا استنشاق می کنید. شما ای خدایان، حرص و آزتان بی اندازه است. شما ای شبکه های سیاه، آن گونه ماده و شعور را بیکدیگر تبدیل می کنید که فراسوی تکنیک و کیمیاگری است. فقط هنر همتراز شما است. یگانه هنری که من بدان معتقدم، هنر مچاله کردن سرهای مُردگانی است که از غلافِ نفرت انگیز آن قشر خاکستری، رهایی یافته اند. شما ای خدایانِ سیاه، چونان مرواریدهای سیاهی از دهشت و افسون یا اثری ماورای زمینی و شفاف هستید که در خواب جاودانه تان، آسمان سپید چشمانتان بیدار است در انتظار نور. آسمان به شیر ماننده نیست و نه حتی به نور سفید یا الماس. آسمان شما خدایانسیاه به هیچ‌چیز شبیه نیست که بتواند قیاسی به آسمان بی رنگ پس از باران باشد، تهی است، هیچ است.

این چشمان سیاه، تونل‌های زمان، الاسدی جهانند. همه چیز وجود دارد، به خاطر داشته باش آن گاه که به زمان یا مکان سفر میکنی، ماده و شعور، این جا و آن جا وجود دارد.

تهوع مزمن من دگرباره برگشته، تشنج اعماق وجودم را فرا گرفته است، در من میلی، رغبتی به استفراغ گذشته است، گذشته فرهنگی، وتقریبا هضم ناشده.

•••••

دیگر هرگز کتاب سفیدی نخواهم نوشت و نه هرگز مرواریدی. وضع و حال من به کسی می ماند که گویی از درون سباهچاله ای در اعماقانبوه ستارگان سفید، با دنیای اطرافش با تله پاتی ارتباط برقرار کند.

بهترین و قدیمی ترین ستارگان سیاهند، فرشتگانی با وزنی معادل هزاران تن در هر سانتی متر مکعب. آنها همه چیز را به درون خود میبلعند، چه ملال انگیز است! ستارگان دنباله دار را، سیارات را، سفینه های فضایی را، دست ها و پا ها را، حتی نور را. نور! نیز به اینفرشتگان حریص و پر شهوت تعظیم می کند. فرشتگانی سیاه و خون آشام، فاقد سن و زمان و نه بی قوای قهار.

سیاه چاله، شاید یک زن، پرجاذبه ترینپدیده فضاست. چونان بزرگترین شعر!

زمان در سطح جاری نیست، هر جنبشی در آن مرده است. چشم انداز ملال انگیزی است برای ناخدایی.

•••••

بخش هایی از کتاب «سیاه»
به قلم: میکل استرونگه (شاعر دانمارکی ؛  1986-1958 )
مترجم: علی یوسفی شمالی

کپنهاگ ۱۹۹۱

جنبه های زبانشناختی ترجمه

جنبه های زبانشناختی ترجمه

نوشته: رومن‌ یاکوبسن

 

On Language Roman Jakobson_slide-19

برتراند راسل بر این باور بود که «کسی معنای ‘پنیر’ را می داند که شناختی غیر-زبانی از پنیر داشته باشد.» حال اگر ما با پیروی از ایده اصلی راسل «بر جنبه های زبانی مرتبط با مسائل سنتی فلسفی تاکید ورزیم»، ناگزیر از قبول این واقعیت خواهیم بود که تنها کسی توانایی درک مفهوم «پنیر» را دارد که با کمک معنایی که این کلمه در لغتنامه دریافت کرده، به این آگاهی رسیده است. از این رهگذر هر کسی که متعلق به یک‌ فرهنگ غذایی خاصی است که در آن پنیر جایگاهی ندارد، قادر به درک معنای لغتنامه ای کلمه پنیر خواهد بود چنانچه بداند کلمه مورد نظر اشاره دارد به «خوراکی که از شیر فشرده و دلمه شده ساخته می شود» و نیز این که او دستکم شناختی زبانی از مفهوم «شیر دلمه شده» داشته باشد. هیچ یک از ما تاکنون مزه ی «امبروسیا» یا «نکتار» را نچشیده است، شناخت ما از مفهوم کلماتی چون «امبروسیا»، «نکتار»، و «خدایان» – یعنی مصرف کنندگان اساطیری این نوشیدنی ها – بواسطه زبان فراهم آمده؛ ما هم معنی این کلمات را می فهمیم، و هم می دانیم در چه زمینه ای و کجا هرکدام از آنها را مورد استفاده قرار دهیم.

معنای کلماتی چون «پنیر»، «سیب»، «نکتار»، «شناخت»، «اما»، «صرفن»، و هر کلمه و عبارت دیگری به طور کلی، یک واقعیت زبانی یا – در معنای دقیق تر و کامل تر – نشانه ای است. ساده ترین و درست ترین استدلال در مقابل آنهایی که معنا را به نشانه منتسب نمی دانند، بلکه آنرا به خود شیئ نسبت می دهند، این است، که هيچ کس تا کنون موفق به بوییدن و چشیدن معنای «پنیر» يا «سیب» نشده است. هیچ «مدلولی» بدون «دال» وجود ندارد. معنای پنیر را نمی توان از یک آگاهی غیر-زبانی نسبت به دیگر اقسام پنیر مانند «چدار» یا «کاممبرت» استخراج کرد، یعنی از طریقی جز با کمک کدها و نشانه های کلامی. برای معرفی کلمه ای ناشناخته و ناآشنا ناگزیر از کاربرد مجموعه کاملی از نشانه های زبانی هستیم. اشاره کردن صرف به چیزی گویای آن نیست که کلمه «پنیر» نام یک نوع خاص، یا نام هر نوعی از قوطی حاوی «چدار» یا «کاممبرت» یا هر گونه دیگری از پنیر یا فراورده های شیر، با هر نوع خوراکی، چه خوردنی و چه آشامیدنی، یا چه بسا هر قوطی یا جعبه دیگری بدون توجه به محتوای آن باشد. آیا یک کلمه صرفن نامی است که به شیئ ای داده می شود، یا این که حاوی معنایی است مثل یک حراج، فروش، ممنوعیت یا یک نفرین؟ (اشاره کردن بواقع می تواند معنای نفرین داشته باشد؛ در برخی از فرهنگ ها، بویژه در آفریقا، یک حرکت تهدیدآمیز و هشدار دهنده محسوب می شود.)
برای ما، چه در مقام زبانشناس و چه همچون کاربران معمولی زبان و کلمات، معنای هر نشانه زبانی با ترجمه آن نشانه به یک نشانه آلترناتیو دیگر پیوند دارد، بویژه به نشانه ای، که به تاکید پیرس، زبانشناس آمریکایی، که به ژرفترین طریق ممکن پیرامون ماهیت نشانه ها تحقیق کرده، «به درجات عالیتری از کمال رسیده باشد». نام «عزب»، با دقت بمراتب بیشتری، قابل تبدیل است به نام دیگر و واضحتری چون «مرد مجرد یا بی زن». باید سه طریق تأویل نشانه های کلامی یا زبانی را از یکدیگر متمایز کرد: هر نشانه ای به نشانه دیگری در همان ‌زبان، یا به زبان دیگری، یا به یک نظام غیر-زبانی دیگری از نمادها، قابل ترجمه است. این سه طریق ترجمه از تعریف متفاوتی برخوردار هستند:
  1. ترجمه درون-زبانی یا بازگویی که عبارت است از تأویل نشانه های لفظی با کمک‌ نشانه های درون همان زبان.
  2. ترجمه بینازبانی یا ترجمه اصیل که عبارت است از تأویل نشانه های لفظی با کمک یک زبان دیگر.
  3. ترجمه بینانشانه ای یا برگردان غیر زبانی که همان تأویل نشانه های لفظی با کمک نشانه های یک نظام نشانه ای غیر-زبانی است.
منبع:
in R. A. Brower (ed.): On Translation, Harvard University Press, 1959, p. 232-233.