نلسون گودمن : راه ها و شيوه های دنيــــــا-سازی

نلسون گودمن : راه ها و شيوه های دنيــــــا-سازی

(نويسنده: جیلو ليو، ترجمه: علی يوسفی شمالی)

 

Ways of Worldmakink_7996542750626857724_n


کانت بر اين باور بود که «فهم بدون ادراک (حسی) تهی است ; ادراک هم بدون فهم نابينا است.» ادراک حسی بدون دخالت فهم (يا دستگاه مفاهيم يا زبان و کلمات) ممکن نيست. حتی ديدن يا مشاهده خود نوعی «تفسيرگری» است.

نلسون گودمن متفکری است با انبانی پر از ملاحظات ابهام آلود و معمايی و پاسخ به پرسش هايی نظير:

الف- منظور از وجود دنياهای متکثر چيست؟
ب- وجه تمايز ميان دنياهای واقعی از دنياهای جعلی چيست؟
پ- دنياهای متکثر از چه ساخته شده اند؟
ج- دنياهای متکثر چگونه ساخته می شوند؟
چ- نماد ها در ساختن اين دنياها چه نقشی دارند؟
ح- ارتباط ميان دنيا-سازی و دانايی چيست؟

کثرت و تعدد دنـيـــــــــــاها (يا نسخه های متعدد آن)

وقتی از نسخه های متعدد دنياها می گوئيم منظور نظر ما بديل های ممکنٍ متعدد آن در مقابل «يک دنيای واقعی» نيست بلکه «دنياهای متعدد واقعی » مد نظر ما است.

1) معنای يک گزاره هميشه ارتباطی تنگاتنگ با «دايره ارجاعات» ما دارد. مثلا وقتی می گوئيم:

«خورشيد همواره در حرکت است» و يا
«خورشيد همواره ثابت و بی حرکت است»

تمايل بيشتری برای در نظر گرفتن اين دو گزاره به صورت «در دايره ارجاعات A خورشيد همواره در حرکت است» و «در دايره ارجاعات B خورشيد همواره ثابت و بی حرکت است» داريم.

– يعنی بعنوان گزاره هايي که می توانند درباره ی يک دنيـــای مشخص درست باشند، و کمتر مائليم آنها را بصورت گزاره های کاملی با ارزش حقيقی خاص خودشان بدانيـــــم.

«ما مقيد و محدود به استفاده از راه و رويه های متعدد توصيف کردن جهان هستيم. جهـــان ما از دنيا يا دنياها ساخته نشده، بلکه بر روی همين راه و رويه های متکثر توصيف هر آنچه كه توصيف مي‌شود بنا شده است. جهان ما متشكل از اين شيوه‌های توصيف است.» (نلسون گودمن)

2) دنيــــاها محبوس در حصار «کلمات» اند (محدوده های دانايی ما را تصورات ما، توصيف هاي ما، و نظام دسته بندی های ما شکل ميدهند.» )

غير ممکن است بتوان نسخه ای از دنيا را با دنيايی توصيف نشده، ترسيم نشده، و به ادراک درنيامده مقايسه کرد.

3) علوم مختلف نسخه های چندگانه ای از دنيای توصيف شده ارائه می دهند، همه اين نسخه ها به آنچه فيزيک بنيادی می ناميم «فروکاسنتی» نيستند.

باورمندان به کثرت گرايی يا تکثر معرفتی نه تنها ضد-علم نيستند، بلکه حتی باوری مستحکم به علوم دارند. منتها حريف معمولی آنها که فيزيکاليست ها هستند معتقدند علم فيزيک بقدری همه-چيز شمول و از چنان اهميت بالايی برخوردار است که بايد هر نسخه ی ديگر آن را به خود آن فروکاست و يا بعنوان نسخه ای جعلی و بی معنی انکارش کرد.

4) ادراک حسی بدون فهم ممکن نيست. («ديدن» همان «تفسير کردن» است.)

*کانت معتقد بود: «ادراک حسی بدون فهم تهی است، همانگونه که فهم بدون ادراک حسی نابينــــا است.»*

گودمن نيز با تکيه بر همين باور کانت معتقد است *»هر حرف و حديثی از مضمون بدون ساختار، يا از يک امر داده ی مفهوم سازی نشده، و يا از جوهر بدون صفات، معنايی جز در افتادن به دام تناقض گويی ندارد، چرا که سخن تحميل کننده ی ساختار است، مفهوم ساز است، و نسبت دهنده ی صفات و خصوصيات.»* (نلسون گودمن)

*حافظه ی ما به طرز بيرحمانه ای درگير ويراستاری است. حتی در محدوده های آنچه که ادراک کرده و به خاطر سپرده ايم، هر آنچه را که با معماری و آرايش دنيــــای در حال شکل گيری ما جور و سازگار نباشد به مثابه ی امری گمراه کننده و قابل چشم پوشی مرخصش می کنيم.*

*نتيجه اين که: داشتن «کلمات» بدون داشتن يک «دنيا» هم ممکن است ولی داشتن يک دنيا بدون داشتن کلمات و نماد های ديگر امری ناشدنی است. دنياها به «شيوه های» متعدد ساخته می شوند – نمی گويم «آن» شيوه ها. رده بندی پيشنهادی خود را بعنوان امری فراگير يا بی نقص و يا اجباری نمیدانم.*

مشکل ما با مفهوم «حقيقت»

در ازای اين آزادی کامل ما در ترکيب و تجزيه کردن، تاکيد و سفارش و حذف کردن، و پر و خالی کردن، و حتی وارونه نماياندن، بايد از خود پرسيد اهداف و محدوده ها و مرزهای ما کدامند؟ بر اساس چه معيارهايی توفيق در امر دنيا-سازی را تعريف ميکنيم؟ شاخص موفقيت يک نظريه در دنيا-سازی چيست؟

تا آنجا که سر و کارمان با نسخه های لفظی و زبانی دنيا است و مجموعه ای از گزاره ها، با موردی مشمول «حقيقت» روبرو هستيم.(نسخه های غير لفظی و غير زبانی، «حقيقت» را برنمی تابند.)

حقيقت صرفا با چيزی که گفته شود و به سخن درآيد مرتبط است، و حقيقت شفاهی هم با گفتار شفاهی. سخن گفتن از «حقيقت» تصاوير و يا آنچه آنها به تصوير می کشند، تنها به اغتشاش فکری بيشتر ما دامن ميزند ; تصاوير حاوی ارزش حقيقی نيستند و نوعی بازنمايی بعضی چيزها هستند اما نه هر چيزی.

* حقيقت قابل تعريف يا آزمايش از طريق موافقت يا سازگاری با «دنيا» نيست. *

*»حقيقت بيش از آنکه استادی خشک و جدی و سختگير باشد، خادمی مطيع و رام و سربراه است.»* (نلسون گودمن)

*»حقيقت، تمام حقيقت، و هيچ چيز جز حقيقت»* اگر هم وجود داشته باشد، سياستی گمراه کننده و فلج سازنده برای هر نوعی از دنيــــــا-سازی است.

*»تمام حقيقت»* بيش از اندازه زياد است ; بيش از اندازه پر وسعت و پهناور، متغير، و آغشته به امور بی اهميت است.

*»هيچ چيز جز حقيقت»* هم بيش از اندازه کم و بی مايه است، چون برخی از نسخه های ‹درست› فاقد ‹حقيقت› اند – يا کذب اند يا نه حقيقت و نه کذب – و حتی نسخه های ‹حقيقی› هم به ‹درست› بودن نياز بيشتری دارند.

واقعيت نسبی

فرض کنيم «يک دنيــــای خنثی و بنيادينی» وجود دارد که از آن ميتوان بعنوان شاخصی برای تشخيص درستی همه نسخه های ديگر دنياها استفاده کرد. چنين دنيايی نمی توانست دارای ويژگی هاييی چون انواع و ترتيب، حرکت و سکون، و يا طرح و نقشه باشد – چنين دنيايِی حتی ارزش آن را ندارد که به خاطرش و يا برضدش بجنگيم.

*فيزيکدان دنيای خود را همچون دنيای واقعی می پندارد ; پديدارشناس دنيـــای ادراک شده را اساس کارش قرار ميدهد يا اساسی ميشمارد…. حال آنکه انسان معمولی کوچه و خيابان اکثر نسخه هايش را با کمک پاره پوره های سنت علمی و هنری و بواسطه نبردش برای زنده ماندن، از دنيای آشنای خدمات دهنده وام ميگيرد و سرهم بندی ميکند. همين نسخه از دنيا بواقع بيش از ديگر نسخه ها واقعی به حساب می آيد ; چون «واقعيت موجود در يک دنيا، همانند واقع گرايی موجود در يک اثر نقاشی، به ميزان بالايی با «عادت» پيوند خورده است.*

*قبول و تاييد وجود نسخه های درست و دنيــــاهای واقعی متعدد و متکثر، چيزی از اعتبار تمايز ميان نسخه های درست و غلط آن کم نميکند، و هيچ دلالتی هم بر اين که همه بديل های درست به يک اندازه برای همه اهداف و مقاصد ما خوب باشند ندارد.*

*»گرچه آمادگی برای قبول و برسميت شناختن وجود دنيـــــــاهای متکثر رهايی بخش است،….، اما خواست خوشامدگويی به وجود همه دنيــــاها خود دنيــــايِی بنا نمی کند. يک ذهن وسيع، جايگزينی برای سختکوشی و کار و تلاش سخت نيست.»* (نلسون گودمن)

درباره دانايِی يا شناخت

شناخت صرفا و حتی در وهله نخست به معنی تعيين مفهوم حقيقت نيست. بخش بزرگی از دانش ما صرف چيزی غير از جستجوی حقيقت يا باورهای حقيقی ميشود. همه روندهای «دنيـــــا-سازی» که برشمردم ارتباط تنگاتنگی با دانستن و شناختن دارند. ادراک حرکت غالبا با توليد آن مرتبط است. کشف قوانين علمی هم به طريقی با طراحی و پرداخت آن درگير است. تشخيص الگوها هم به ميزان زيادی با ابداع و تحميل کردن آنها پيوند خورده است. درک و فهم و امور خلاقه دست در دست يکدگر دارند.

* «دنيــــــــاها به همان ميزانی که ساخته ميشوند، يافته ميشوند ; دانستن هم به يک اندازه به معنی بازسازی و گزارشگری است.» *

(نويسنده: جیلو ليو، ترجمه: علی يوسفی شمالی)

برای فهم راحت تر موضوع به لينک ذيل ارجاع ميدهم:

http://marefatfalsafi.nashriyat.ir/node/312

 

متن اصلی انگليسی را هم در اين آدرس ببينيد:

http://www.jeelooliu.net/470%20folder/470%20(14)%20-%20Goodman,%20Worldmaking%20I.pdf

Weltschmerz ؛ درد دنيا

Weltschmerz ؛ درد دنيا

weltschmerz_7538411020649388900_n

رومانتيك هاي آلماني مفهوم «ولت_شمرز» را براي تبيين نوعي احساس نافذ و رسوخ كننده متافيزيك بكار مي بردند. آنها ريشه هاي اين احساس عميق متافيزيك را در اين واقعيت مي ديدند كه دنياي ما (خلاف آنچه كه لايب نيتز مي پنداشت) نه تنها «بهترين دنياي ممكن،» بل كه برعكس بدترين همه دنياهاي ممكن است.

مصداق مفهوم «ولت- شمرز» اين يا آن چيز خاص و مشخص نيست، بل كه كل دنيا و عالم هستي در تماميت آن است. رومانتيك هاي آلماني اين نوع احساس رسوخ كننده ي متافيزيك را نتيجتا با تغيير شرايط زندگي فردي يا با تحولات اجتماعي و اقتصادي درمان پذير نمي دانستند، بل كه درمان آنرا در شكلي از رستگاري كيهاني مي جستند. متاسفانه اين مفهوم، حتي در منطقي ترين صورت بندي اش، هم نگاهي بدبينانه به ممكن بودن چنين رستگاري دارد.

«ولت-شمرز» كه اولين بار توسط ژان پل نويسنده آلماني بكار برده شد، به احساس تجربه شده ي كسي اشاره دارد كه به اين امر واقف گشته است كه واقعيت فيزيكي و مادي هرگز قادر به تحقق آرزوها يا ارضاي نياز هاي ذهن و روح آدمي نيست.

اين نوع نگاه به جهان يا جهان بيني در نوشته هاي نويسندگاني چون لرد بايرون، جيوكومو لئوپاردي، شاتوبريان، آلفرد دو موسه، لناو، هرمان هسه ، و هاينريش هاينه بوضوح قابل مشاهده است. اين مفهوم در عين حال به احساس اضطرابي اشاره دارد كه نتيجه نابساماني هاي عالم هستي است.

جان اشتاين بك در «زمستان نارضايتي ما» به اين مفهوم با عنوان «ولش راتس» اشاره كرده و آنرا اينگونه توصيف ميكند: «حس يك غاز هنگام عبور از روي سنگ قبر يك آدم.»

ساموئل هميلتون يكي از شخصيت هاي داستان «شرق عدن» همين احساس را پس از ملاقاتش با كتي تراسك براي نخستين بار تجربه ميكند: «غم و اندوه جهان همانند هوايي كه وارد شش ها ميشود، به درون روح و جانت رخنه مي كند و در آنجا بذر ياس و نااميدي مي پراكند به طوري كه آدمی هر چقدر سعي مي كند سرمنشا اين رخداد آزاردهنده را کشف كند، تلاشش به جايی نميرسد.»

رالف اليسون در «مرد نامريي» از آن در اشاره به شور و عواطف ذاتي نهفته در آوازخواني هاي معنوي بهره گرفته است. كرت وونه گات هم در اثري به نام «پيانوي خودنواز» به اين احساس اشاره كرده است؛ آنجا كه دكتر پل پروتيوس و پدرش از تجربه خودشان از اين احساس سخن ميگويند.

هنري ميلر در «مدار راس السرطان» از يكي از آشنايانش به اسم مولدورف نام برده است كه براي توصيف و بيان حس و حال مرتبط با ولت-شمرز نسخه هاي يادداشتي بر روي پاره هاي كاغذ در جيب خود نگه ميداشت.

 

 

اومانيسم و معاني گوناگون آن

اومانيسم و معاني گوناگون آن

Humanism_6912566512612715751_n

«اومانيسم» يا اصالت انسان مكتب يا نحله اي فكري است كه براي «تربيت» انسان جايگاهي ممتاز قائل است. انسان «ساخته» يا «تربيت» ميشود – خود را ميسازد – تا به معني كامل كلمه به «انسان» يا انسان كامل تبديل شود. در اساس ايده ي «تربيت»، تعريف و تعين آرماني انسان-بودن جاي دارد. درك و فهم ما از ايده ي آرماني انسان در وهله ي نخست ريشه در فلسفه ي يونان دارد. در اين معنا از سه گونه اومانيسم يا اصالت انسان ميتوان سخن گفت:

الف – مفهوم انسان در عصر رنسانس

چهره هاي بارز اين دوره مانند پترارك، ال. والا، پيكو دلا ميراندولا، توماس مور و اراسموس جملگي نماينده ي يك جريان فكري در اروپا هستند كه، در تقابل و تعارض با فلسفه مدرسي يا اسكولاستيك ها، بر وجه آزادسازي و استقلال عرصه هاي گوناگون زندگي انسان (از موضوعات و مباحث مذهبي – سكولاريزاسيون) به مثابه يكي از خصوصيات برجسته عصر رنسانس تاكيد مي كردند. اين عرصه ها يا فعاليت ها (هنر، ادبيات، سياست و..)، در مقام پديده هاي انساني، حاوي ارزشي دروني به حساب مي آمدند كه معنا و مفهومشان را مي بايست در خود آنها و نه جدا يا بيرون از آنها جستجو كرد. در اين دوره نقش و منزلت انسان به عنوان كانوني خلاق و سازنده برجسته ميشود. بر اساس آرمان «انسان جهانوطن» يا انسان جهاني شده، شكوفايي و تحقق امكاناتي كه معرف انسان بودن اند هدف گذاري ميشود. اين امر بويژه در رنسانس ايتاليا اتفاق مي افتد كه جلوه ي بارز آن عشق و علاقه اي نوپا نسبت به فنون بلاغت (رتوريك) است.

ب – آنچه از آن به عنوان *»اومانيسم-متاخر»* ياد ميشود و كساني نظير گوته، شيلر، فون هومبولت را در خود جاي داده، اشاره به جرياني در فكر و انديشه ي آلماني است كه در سال ١٨٠٠ در اين كشور پا گرفت و هدف خود را تربيت فرديت آحاد بشر بر اساس آرمان يا هنجار «انسانيت» ميدانست. در اينجاست كه مفهوم «اصالت انسان» براي نخستين بار با دستمايه اي فلسفي و با تكيه بر فلسفه اي ايدياليستي با محوريت لايبنيز ، كانت، هردر و فيخته به صورت نظريه تربيت صورتبندي و مستدل ميشود. منظور از آرمان تربيت رشد و شكوفايي إمكانات گوناگون فردي با هدف دستيابي به كليتي مرتبط و منسجم بود: تبديل شدن فرد به انسان كامل (حصول شخصيت). آنها نمونه و الگوهاي آرمان تربيتي را در يونان باستان مي جستند و بر مفهوم زبان بعنوان ابزار اصلي و اساسي تربيت انسان تاكيد مي كردند.

پ – در قرن بيستم در راستاي تحول انتقادي صورتبندي اين شكل از اومانيسمِ سنتي-ايدآليستي، خصوصا در حوزه فلسفه تعليم و تربيت، در نزد كساني چون نول، ليت، و اسپرانگر تلاشهايي صورت گرفت. اين شكل از اومانيسمِ «مدرن» وامدار تفكري است كه شرايط و مقتضيات مشخص و تاريخي انسان را حائز بيشترين اهميت ميشمارد. آنچه از آن به عنوان «سومين اومانيسم» نام برده ميشود و دابليو جاگر نماينده اصلي آن دانسته شده، جرياني است كه در تلاشش براي تجديد حيات آرمان كلاسيك «تربيت» به تجديد نظرهاي انتقادي رايج در صورتبندي اين مفهوم وقعي نمی نهد و متوسل بدان نميشود.

٢- اومانيسم در معناي دومش به مكتبي فكري اشاره دارد كه هدفش تحقق آرمان هاي انسان بر اساس ايده «آزادسازي» انسان در مقام انسان است. «نقد» يا نقادي، به معيار سنجش اومانيسم در اين صورتبندي آن با محوريت «بيگانگي» انسان بدل ميشود: نقد شرايط و مناسبات انسان-ستيز موجود. اومانيسم انتقادي ديدي تاريخي به انسان دارد و معتقد است انسان از طريق عمل يا اعمال خود و مشخصا از طريق «كار»ش به آنچيزي كه هست تبديل ميشود. به لحاظ آرماني «كار» عامل شكوفايي و شكل دهنده ي امكانات انسان است. اين نوع اومانيسم انتقادي در وهله نخست نزد ماركس جوان صورتبندي شده است و در اين شكل خود در تقابل با اومانيسم در معناي كلاسيك و ايدآليست آن است. «اومانيسم انتقادي» كه از آغاز دهه سي ميلادي موضوع اصلي مباحث ماركسيستي بوده است، در فلسفه مدرن فرانسه و از طريق متفكراني نظير كوژِو، سارتر و مرلوپونتي متحول شد و چرخشي اساسي يافت. اين متفكران، با الهام از فلسفه هگل، از اومانيسمي سخن مي گويند كه هدفش تحقق ارج و منزلت انسان از طريق طرح و ايجاد «جهان» ي انساني، اجتماعي و فرهنگي است. و همزمان در همين راستا است كه موضوع رابطه ميان اهداف انسان و ابزارهاي تحقق آن با كسب محوريت، و مشخصا ذيل موضوع اومانيسم و ترور، به كانون توجه بدل ميشود. در اينجاست كه اومانيسم هدف ِ نقد و آماج ِ حملاتِ انتقادي كساني چون كامو قرار مي گيرد: به باور آنها اعتقاد به آرمان رهايي نهائي انسان كلاه شرعي تازه اي است كه بر سر نوع جديدي از مفهوم انسان-ستيزي نهاده ميشود. از اين رو كامو معتقد است اصالت انسان يا اومانيسم راستين و واقعي را، عكس آنچه گفته شده، مي بايست در مبارزه اي عصيانگرانه و قاطعانه در جهت دستيابي به ارج و منزلت و اعتبارِ ضايع شده ي انسان جستجو كرد.

سارتر، شكل متفاوت و ويژه اي از اومانيسم را مد نظر داشت كه با قائل شدن به هر نوعي از انواع مرجعيت براي انسان غير از خود انسان قاطعانه مخالف بود. با اين همه مشخصه يا مخرج مشترك همه انواع نام برده شده ي اومانيسم در متن فوق تاكيد آنها بر خصلت اساسي انسان به مثابه موجودي استوار و متكي به خود است.

٣- سومين نوع اومانيسم در معناي كلي آن رويكردي است كه براي انسان ارزش در خود و ذاتي قائل است و انسان را نقطه عزيمت، شاخص و هدف در خود ميداند. از نوعي اومانيسم مذهبي هم ميتوان سخن گفت كه انسانيت انسان و وسيله تحقق آن را منوط به مرجعي استعلائي، يا مرجعيتي وراي وجود انسان، ميداند.

ترجمه: علي يوسفي شمالي

منبع: *فلسفه در عصر ما*، جلد اول، ص. ٣١٤-٣٠٧ ، ٣٢٨-٣١٥، ٣٤٨-٣٣٩، ٣٦٦-٣٤٩، ٣٨٣-٣٧٧، ٣٩٤-٣٩٣
A. Ahlberg, Humanismen, Stkhlm. 1951

«ليبراليسم و مفهوم فلسفی آن»

«ليبراليسم و مفهوم فلسفی آن»

Liberalism_6629613093217820853_n

ماخوذ از واژه ی «ليبر» به معنی «آزاد». نحله ای از فلسفه سياسی که بر اهميت آزادی فرد و افراد انسان تاکيد دارد، و تکليف بنيادی دولت را حمايت و دفاع از آزادی های فردی انسان در مقابل همه انواع و اشکال تعرض، تجاوز، و سوء استفاده ميداند.

اصل اساسی انديشه ليبرال بر اين پايه استوار شده است که اشخاص و افراد مرزها و محدوده های اخلاقی ِ – حق و حقوقی – دارند که متعلق به آنهاست و آزادند هر طور که صلاح بدانند از آن استفاده کنند، به شرطی که حق و حقوق آنها حقوق مشابه ی ديگر افراد انسانی را نقض نکند. ليبراليست ها، برخلاف جريان فکری آنارشيستی، جايگاه ويژه ای برای دولت قائلند. آنها وجود دولت را از آن جهت ضروري ميدانند که معتقد به کاربرد ميزانی از اعمال زور و فشار انحصاری از سوی دولت برای تضمين پايمال نشدن حقوق فردی توسط افراد ديگرند.

از اين نظر، ليبراليست ها دو مشکل عمده و اساسی دارند: مشکل نخست آنها در تعريف و بررسی معنای حق و مفهوم آزادی است. مشکل دوم آنها تعريفی است که از کارکردهای دولت ارائه ميدهند، خصوصا تشخيص حدود و ثغور کاربرد و اعمال مشروع فشار و اجبار از سوی دولت. گستره ی پهناور آرا و انديشه های ليبرال را ميتوان به معنای تلاشی در راستای پاسخگويی به، و يافتن راه حل های ممکن ِاين دو معضل کليدی ليبراليسم دانست.

مشکل نخست و محدوده های آن شامل مواردی است چون تجزيه و تحليل حقوق فردي، محتوا، حجم و روش توجيح و استدلال آن. مطابق آرای برخی از ليبراليست ها (برای نمونه جان لاک، نوزيک) آنچه حقی را تعريف می کند همان «حق آزاد بودن از تحميل، تقلب و خشونت جسمانی، و نيز «حق مطالبه ی غرامت و تاوان در صورت اعمال زور و فشار، تقلب و خشونت فيزيکی است. آزادی بنيادی ليبراليست ها يک «آزادی سلبی» است (مثلا انها از «عدم يا فقدان» اعمال زور و فشار سخن می گويند) تا يک «آزادی اثباتی يا ايجابی» مثل آزادی برای دستيابی به چيزی (هايک، برلين).

البته ليبراليست هايی هم هستند که ارائه ی فهرست جامع و کاملی از حقوق و آزادی های تعريف و توجيح شده را ممکن و دارای چنان نظم بالايی از سلسله مراتب ميدانند که ميتواند در برابر درگيری های حقوقی احتمالی ايستادگی کند (جان راولز). در مقابل اين خط فکری، ليبراليست هايی هم هستند که اعتقادی به برداشت اينچنينی ندارند و تنها به طرح و برنامه های انتزاعی بها ميدهند (هايک). آنجا که موضوع توجيح و اثبات حقوق و آزادی های بنيادی مطرح است، ليبراليست ها تن به مسير واحدی نمی دهند و تسليم راه و رويه ای يکسان و مشابه نمی شوند و هر کدامشان در مسير خاص خود قدم برميدارد. موارد و نامزدهای مورد استفاده ی آنها در اين راستا عبارتند از: «طبيعت» (حق طبيعی)، «خدا»، عقل و خرد عملی (کانت)، اصل «فايده»، «معنای زندگی»، و سرانجام «جهالت و جايزالخطا» بودن انسان (استوارت ميل، هايک، اوکشات).

معضل دوم ليبراليست ها مساله چرايِی نياز به وجود دولت و چيستی و ماهيت تکاليفی است که بر عهده ی دولت گذارده شده است. به باور آنها وجود دولت ضامن حفظ حقوق و آزادهای مشروع اشخاص است و از نقض اين حقوق و آزادی ها توسط ديگران جلوگيری می کند. دولت اين کار را، از جمله، بواسطه ی کاربرد اجبار وفشار و اعمال زور انجام ميدهد. مشکل اما اينجاست که «استفاده از زور» تنها طريق موثر دولت در انجام وظايف و تکاليف آن است. ليبرال ها اما «استفاده از زور» را به عنوان «کمترين شر» توجيح می کنند، و اعمال زور و کاربرد فشار از سوی دولت را، مادام که تحت لوای قوانين کلی و پذيرفته شده تعريف شده باشند، قابل کنترل و پيش بينی ميدانند.

ليبراليست هايی چون جان لاک، اسپنسر و نوزيک وظيفه ی عمده و اصلی دولت را حمايت از حقوق بنيادی افراد و تضمين اجرايی عدم نقض و رعايت آنها ميشمارند. گروه ديگری نيز مانند هايک برای دولت وظايف ديگری سوای تکاليف بنيادی آن قائلند، و از جمله به وجه خدماتی و کارکردهای آن اشاره می کنند، و ارائه ی خدمات دولتی را، چنانچه دولت در انجام آن بهتر از بخش خصوصی و بازار آزاد عمل کند، مجاز می شمارند. ليبراليست ديگری چون جان راولز از اين هم فراتر رفته بر اين باور است که دولت ليبرايستی همچنين ملزم به اجرا و رعايت يک سياست توزيعی فعال است، ايده ای که باورمندان به دولت حداقل (مينيمال استيت) ناعادلانه و نافی اخلاق ميدانند.

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما» جلد دوم، صفحات 169-70، 271 ، کپنهاگ 1969.، ترجمه: علی يوسفی شمالی)

پ.ن.
عکس انتخاب شده اشاره ايست به جمله معروف هايک که گفته است عدالت اجتماعی اسب تروای سوسياليسم در جوامع سرمايه داری است. انتخاب آن به معني تاييد چنين ديدگاهي نيست البته.

 

«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

(١٩٩٥ نشر دانمارك)
ترجمه: علي يوسفي شمالي

Descartes_9157161000419906313_n

ما رنه دكارت را با «كوگيتو» يش (فكر مي كنم پس هستم) ميشناسيم. جستجوي او بدنبال يافتن اساس و اسلوبي براي شناخت بدون استفاده از مذهب و مكاشفه ديني، كه پيش از او معمول بود، به معني گسست از فلسفه اسكولاستيك ها بود. اينگونه بود كه دكارت جايگاهي برجسته در تاريخ فلسفه براي خود فراهم كرد. «كوگيتو» ي دكارتي در عين حال در حوزه و حيطه ديگري نيز از اهميتي دوران ساز برخوردار است. جمله cogito ergo sum «فكر مي كنم پس هستم» چنان كه ميدانيم جمله اي است كه صحت و صدقش غير قابل ترديد و انكار است. صدق و درستي آن به گفته دكارت اساسي شهودي دارد و نيازي به تجربه ندارد، و انكار آن هم صرفا با فرض قبول و تاييد وجود واقعي انسان ميسر است. تنها طريق ممكن تبيين و انكار اين جمله قبول و تأييد وجود ضروري و الزامي انسان است.

با اين مقدمات به يك معناي واجد اهميت بيشتري از «كوگيتو» ي دكارت ميرسيم: اينكه مفهوم «من» (مني كه فكر مي كنم) شرط ضروري وجود «زبان» است. زبان موقعي زبان است كه كاربرد و استفاده ي گفتاري داشته باشد و براي اين كار هم نياز به وجود شخص گوينده است، و اين كه كاربر زبان هم الزاما و بي هيچ ترديد و شبهه اي خود را كاربر آن زبان بداند. بي معني است اگر گفته شود شخص گوينده به خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان ترديد دارد. گوينده مجاز است به خصوصياتي چون اسم، شغل و يا هر داده ي تجربي ديگري شك كند، اما به لحاظ منطقي به خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان نميتواند شك كند، مثلا تصور كند كه شخص ديگري در جاي او سخن مي گويد! آگاهي او از خودش بعنوان گوينده و كاربر زبان پيشيني يا پيشا-تجربي است. حال آنكه دانش تجربي امري پسيني است كه پس از انجام يافتن كاري يا بعد از بوقوع پيوستن رخدادي فراهم مي آيد. موضوع شناخت تجربي ابتدا مي بايست همچون يك داده ي تجربي ادراك و سپس شناخته شود. اما مشخصه يك كاربر زبان اينست كه آنچه ميگويد با شناخت او از آنچه كه ميگويد همراهي و همزماني دارد: اينجا هيچ چيز غافلگيركننده اي گفته نشده است. اگر شخصي در مقام گوينده آگاهيش از خودش بعنوان گوينده، و اين شناخت خود را نتيجه تجربه بداند، ديگر نميتوان او را كاربر زبان دانست.

به بياني ديگر، بدون وجود پيشا-تجربي مفهوم «من» و بدون آگاهي اين «من» از خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان، نه ميتوان از ‹گفتن› سخني به ميان آورد و نه از ‹زبان› يا ‹فكر›.

اين واقعيت كه مفهوم «من» شرط ضروري وجود زبان است همان چيزي است كه از آن مفهومي فلسفي ساخته است. و اين دقيقا همان چيزي است كه ديويد هيوم را بر آن داشت تا بگويد مفهوم «من» ضرورتا مفهومي هستي-شناختي است. بي معني است اگر در جستجوي يافتن چيزي براييم كه هيوم از آن بعنوان ادراك حسي «من» ياد ميكند؛ او متعاقبا مي بايست به اين نتيجه مي رسيد كه چيزي نميتوان يافت كه داراي صفات و مشخصاتي شبيه به «من» باشد.

پيامد فلسفي تفكر هيوم (تجربه گرايي راديكالش) همانا غيرممكن شدن زبان است. اهميت فلسفه هيوم – اهميتي كه يك سوتفاهم بنيادي نسبت به يك قاعده منطقي-گرامري به همراه دارد – از جمله اينست كه اين فلسفه وجود مفهوم «من» را به امري ضروري بدل ميسازد.

در فلسفه او درك و شناخت مفهوم «من» همچون يك واجب هستي-شناختي به يك سوتفاهم تبديل ميشود. به طريق متناقض نمايي بايد گفت مساعي و تلاشهاي فلسفي هيوم گونه اي فعاليت دون كيشوت وار بوده است! او در صدد رد و نفي و انكار وجود يك مفهوم بي معنا («من») است. اين در حالي است كه مفهوم «من» نه تنها يك مفهوم بي معنا نيست بلكه شرط ضروري وجود آگاهي، تفكر، و سخن گفتن است. اما چنانچه دركي هيومي از اين مفهوم بعنوان موردي هستي-شناختي داشته باشيم در آنصورت ناچاريم وجود آن را همچون يك داده ي تجربي بپذيريم.

تقريبا پنجاه سال بعد از اين كه فلسفه هيوم به نقض آشكار قاعده اي منطقي-دستوري كه مشخصه مفهوم «من» است منتهي گرديد – نقضي كه با خودش فروپاشي زبان را بهمراه داشت – فيلسوف آلماني ايمانول كانت اعتبار دوباره ي انرا به اين مفهوم بازگرداند. گزاره معروف او: » اين كه ‹من مي انديشم› بايد همراهي كننده ي همه تصورات من باشد، چرا كه در غير اينصورت چيزي براي تصور كردن نخواهم داشت، امري كه خودش غير قابل تصور است، و معنايش چيزي جز اين نيست كه: يا تصور كردن غير ممكن ميشود، و يا حداقل اينكه براي من چيزي براي تصور كردن نخواهد بود» (١١) تاكيدي است بر همين قاعده منطقي-دستوري كه به گونه اي ضمني در ‹كوگيتو’ي دكارت مستتر است. كانت با بياني صريح تر و واضح تر از دكارت سخن مي گويد: بدون «من مي انديشم» هيچ چيز تصور كردني نيست».

از دوره دكارت تا دوران كانت شاهديم كه چگونه و به چه ميزاني بر مفهوم «من» به مثابه شرط ضروري وجود كاربر زبان و نتيجتا وجود خود زبان تاكيد شده است. و نيز بر اين برهان فلسفي كه مفهوم «من» شرط وجودي يك كاربر زبان است. در اينجا از «من»ي سخن مي گوييم كه هم از خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان آگاه است و هم از آنچه بر زبان مي آورد – يعني شناختي كه همزمان با سخن گفتن او است و بهمين جهت شناختي تجربي نيست. چنين «من»ي هم شرط وجودي زبان است و هم شرط وجودي انديشيدني كه از زبان جدايي ناپذير است.

تحليلي اينچنيني از قواعد منطقي استفاده از مفهوم «من» گويا شامل حال مورد ديگري هم ميشود، و آن اين كه: آيا ميتوان كامپيوتر يا رايانه اي ساخت كه از هر نظر همانند هوش انساني عمل كند؟

ادامه دارد…

برگرفته از فصلي از كتاب «فلسفه ي فلسفه»
نوشته : يوستوس هارتناك
ترجمه: علي يوسفي شمالي

١١) kritik der reinen Vernunft 2. Edition B 132.

در باب «بيگانگی» و مفهوم فلسفی آن

در باب «بيگانگی» و مفهوم فلسفی آن

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما» ، کپنهاگ 1969)

Alienation_7013214610601962084_n

«بيگانگی» اشاره به فرايندی است که در آن متعلقات ذهن يا انسان برای او ناآشنا و غريب جلوه کند. قدري مشخص تر اين که اين مفهوم به روندی اطلاق ميشود که در آن ساخته و مصنوع ذهن يا انسان وجهی مسقل و جدا از او پيدا كتد و برای او همچون موردی غريب، ناآشنا و بيگانه بنمايد. حسی که در جريان اين فرايند دامنگير انسان ميشود، احساس دربند-بودن يا آزاد-نبودن است.

ويژگی «بيگانگی» تعارض است: انسان دنيای خود را می سازد و از اين طريق خودش و مکنونات درونيش را متجلی و در جهان مادی بروز و ظهور می دهد. تعارض زمانی پديدار ميشود که انسان، در مقام خالق و شکل دهنده ی دنيای خويش، هستی و وجود خود را در دنيای مصنوع خود، نه تنها حس نميكند بلکه آنرا با خود يكسر بيگانه مي بيند.

مفهوم فلسفی «بيگانگی» نخستين بار در اثر معروف هگل «پديدارشناسی روح»(1807) مطرح گرديد. تاکيد هگل بر اين بود که «بيگانگی» همان «از-خود-بيگانگی» است. از نگاه او، انسان نسبت به خودش بيگانه ميشود چون قادر نيست خود را در محيط و اجتماعی که زيستنگاه اوست، ببيند. هگل گامی قاطعانه برميدارد و «بيگانگی» را لحظه يا لمحه ای از جريان سيال روح در نظر می گيرد. روح همان فرايند «از خويش بيگانه شدن، به غير يا ديگری تبديل شدن، و سرانجام نفی کردن اين خود-نبودن يا ديگری-بودن است» . در وهله ی نخست، سخن از «از-خود-برون-شدن» ازطريق بيرونی-شدن-برای-خود است (Entausserung).

منظور از بيرونی-شدن-برای-خود، موضوع يا ابژه ی خود شدن است(Self-objectivation). به اين ترتيب آدمی نسبت به خودش غير يا ديگری يا بيگانه ميشود. نفی و انکار اين غير يا ديگری به معنی نفی و انکار «بيگانگی» است. نفی و انکار اينچنينی بمعنی به-خود-آمدن است در دنيايي که محل زيست ما است، يا به بيان ديگر، تجربه يا رويت خويشتن است در وجود آن ديگری که در برابر ما است. از آنجا که هگل «بيگانگی» و «از-دست-شدن» را با هم در پيوستگی تنگاتنگ می بيند، «بيگانگی» به لحظه ای ضروری از هر شکلی از خود-شکوفايی يا خود-سازی تبديل می شود: روح تنهـــا موقعی به شکوفايی ميرسد که از درون وجود خود به بيرون حرکت کند، از خودش فاصله بگيرد و جدا بشود تا از اين طريق در وجود ديگری به خويشتن خود باز گردد.

در نوشته های دوران جوانی مارکس، و بعدها در «تجزيه و تحليل کالا»ی او در کتاب «سرمــــايه»، تلاشهای او را برای صورتبندی دوباره ی مفهوم «بيگانگی» در نقطه ی مقابل مفهوم هگلی آن می بينيم. مارکس در اين راستا به مفهوم هگلی «کار» متوسل ميشود. هسته ی اصلی اين مساله نزد او با تجزيه و تحليل مفهوم «کار بيگانه شده» مرتبط است: انسان از طريق توليد يک محصول مشخص از خودش فاصله می گيرد و بيرون می آيد(Entausserung). فعاليت و زندگی انسان در جريان توليد به محصول توليد شده منتقل و بخشی از آن ميگردد، جريانی که در آن انسان به گونه ای وارونه طبيعتی را که خود شکل ميدهد و می سازد، از آنِ خود می کند. در «بيگانگی» يا بيگانه شدن انسان اين وضعيت از هم مي گسلد و فرو می پاشد. از آنجا که محصول و وسايل توليد به کسی جز او تعلق دارند، حاصل توليد او نه تنها شيئی بيرونی است، بلکه همچنين چيزی جدا و بيرون و «بی نياز و بيگانه» از او است. شيئی که با تبديل شدنش به يك قدرت مستقل خود او را نيز زير مهار و سلطه خود میبرد. به زبان ديگر ميتوان گفت کار و فعاليت همچون سدی در برابر او قد علم می کند. اين نوع از بيگانگی بدل به بيگانگی اجتماعی می شود، بيگانگی ميان انسانهايی که روابط و مناسبات فی مابين شان را محصولات بيگانه و ناآشنا رقم زده است. مارکس راه حل مساله بيگانگی برخاسته از شرايط اقتصادی را در تغيير شيوه ی کار و توليد ميداند.

مفهوم «بيگانگی» ، با توجه به برخورد دوگانه ی هگل و مارکس با آن و بويژه بدنبال مساعی انجام شده جهت خوانش مارکسيسم به عنوان نگرشی اومانيستی، به موضوع محوری سده ی بيستم تبديل شد. در اينجا با موضوع بحث برانگيزی مواجهه ايم: اين که آيا فعاليت اجتماعی انسان در خود حاوی بيگانگی بنيادی است، و آيا اين شکل از بيگانگی قابل رفع و رجوع است. از سوي ديگر مفهوم «بيگانگی» خود جزو موضوعات اصلی فلسفه های مدرن هستی است که آن را منتج از امکان بنيادی انسان برای زيستنی فاقد اصالت مي شمارند.

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما»، صفحات 224 از بخش لوکاچ، 241-47 از آدورنو، 272 از هابرماس، 356-66 از سارتر، کپنهاگ 1969.، ترجمه: علی يوسفی شمالی)