«ليبراليسم و مفهوم فلسفی آن»

«ليبراليسم و مفهوم فلسفی آن»

Liberalism_6629613093217820853_n

ماخوذ از واژه ی «ليبر» به معنی «آزاد». نحله ای از فلسفه سياسی که بر اهميت آزادی فرد و افراد انسان تاکيد دارد، و تکليف بنيادی دولت را حمايت و دفاع از آزادی های فردی انسان در مقابل همه انواع و اشکال تعرض، تجاوز، و سوء استفاده ميداند.

اصل اساسی انديشه ليبرال بر اين پايه استوار شده است که اشخاص و افراد مرزها و محدوده های اخلاقی ِ – حق و حقوقی – دارند که متعلق به آنهاست و آزادند هر طور که صلاح بدانند از آن استفاده کنند، به شرطی که حق و حقوق آنها حقوق مشابه ی ديگر افراد انسانی را نقض نکند. ليبراليست ها، برخلاف جريان فکری آنارشيستی، جايگاه ويژه ای برای دولت قائلند. آنها وجود دولت را از آن جهت ضروري ميدانند که معتقد به کاربرد ميزانی از اعمال زور و فشار انحصاری از سوی دولت برای تضمين پايمال نشدن حقوق فردی توسط افراد ديگرند.

از اين نظر، ليبراليست ها دو مشکل عمده و اساسی دارند: مشکل نخست آنها در تعريف و بررسی معنای حق و مفهوم آزادی است. مشکل دوم آنها تعريفی است که از کارکردهای دولت ارائه ميدهند، خصوصا تشخيص حدود و ثغور کاربرد و اعمال مشروع فشار و اجبار از سوی دولت. گستره ی پهناور آرا و انديشه های ليبرال را ميتوان به معنای تلاشی در راستای پاسخگويی به، و يافتن راه حل های ممکن ِاين دو معضل کليدی ليبراليسم دانست.

مشکل نخست و محدوده های آن شامل مواردی است چون تجزيه و تحليل حقوق فردي، محتوا، حجم و روش توجيح و استدلال آن. مطابق آرای برخی از ليبراليست ها (برای نمونه جان لاک، نوزيک) آنچه حقی را تعريف می کند همان «حق آزاد بودن از تحميل، تقلب و خشونت جسمانی، و نيز «حق مطالبه ی غرامت و تاوان در صورت اعمال زور و فشار، تقلب و خشونت فيزيکی است. آزادی بنيادی ليبراليست ها يک «آزادی سلبی» است (مثلا انها از «عدم يا فقدان» اعمال زور و فشار سخن می گويند) تا يک «آزادی اثباتی يا ايجابی» مثل آزادی برای دستيابی به چيزی (هايک، برلين).

البته ليبراليست هايی هم هستند که ارائه ی فهرست جامع و کاملی از حقوق و آزادی های تعريف و توجيح شده را ممکن و دارای چنان نظم بالايی از سلسله مراتب ميدانند که ميتواند در برابر درگيری های حقوقی احتمالی ايستادگی کند (جان راولز). در مقابل اين خط فکری، ليبراليست هايی هم هستند که اعتقادی به برداشت اينچنينی ندارند و تنها به طرح و برنامه های انتزاعی بها ميدهند (هايک). آنجا که موضوع توجيح و اثبات حقوق و آزادی های بنيادی مطرح است، ليبراليست ها تن به مسير واحدی نمی دهند و تسليم راه و رويه ای يکسان و مشابه نمی شوند و هر کدامشان در مسير خاص خود قدم برميدارد. موارد و نامزدهای مورد استفاده ی آنها در اين راستا عبارتند از: «طبيعت» (حق طبيعی)، «خدا»، عقل و خرد عملی (کانت)، اصل «فايده»، «معنای زندگی»، و سرانجام «جهالت و جايزالخطا» بودن انسان (استوارت ميل، هايک، اوکشات).

معضل دوم ليبراليست ها مساله چرايِی نياز به وجود دولت و چيستی و ماهيت تکاليفی است که بر عهده ی دولت گذارده شده است. به باور آنها وجود دولت ضامن حفظ حقوق و آزادهای مشروع اشخاص است و از نقض اين حقوق و آزادی ها توسط ديگران جلوگيری می کند. دولت اين کار را، از جمله، بواسطه ی کاربرد اجبار وفشار و اعمال زور انجام ميدهد. مشکل اما اينجاست که «استفاده از زور» تنها طريق موثر دولت در انجام وظايف و تکاليف آن است. ليبرال ها اما «استفاده از زور» را به عنوان «کمترين شر» توجيح می کنند، و اعمال زور و کاربرد فشار از سوی دولت را، مادام که تحت لوای قوانين کلی و پذيرفته شده تعريف شده باشند، قابل کنترل و پيش بينی ميدانند.

ليبراليست هايی چون جان لاک، اسپنسر و نوزيک وظيفه ی عمده و اصلی دولت را حمايت از حقوق بنيادی افراد و تضمين اجرايی عدم نقض و رعايت آنها ميشمارند. گروه ديگری نيز مانند هايک برای دولت وظايف ديگری سوای تکاليف بنيادی آن قائلند، و از جمله به وجه خدماتی و کارکردهای آن اشاره می کنند، و ارائه ی خدمات دولتی را، چنانچه دولت در انجام آن بهتر از بخش خصوصی و بازار آزاد عمل کند، مجاز می شمارند. ليبراليست ديگری چون جان راولز از اين هم فراتر رفته بر اين باور است که دولت ليبرايستی همچنين ملزم به اجرا و رعايت يک سياست توزيعی فعال است، ايده ای که باورمندان به دولت حداقل (مينيمال استيت) ناعادلانه و نافی اخلاق ميدانند.

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما» جلد دوم، صفحات 169-70، 271 ، کپنهاگ 1969.، ترجمه: علی يوسفی شمالی)

پ.ن.
عکس انتخاب شده اشاره ايست به جمله معروف هايک که گفته است عدالت اجتماعی اسب تروای سوسياليسم در جوامع سرمايه داری است. انتخاب آن به معني تاييد چنين ديدگاهي نيست البته.

 

«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

«فلسفه ي فلسفه» ؛ يوستوس هارتناك

(١٩٩٥ نشر دانمارك)
ترجمه: علي يوسفي شمالي

Descartes_9157161000419906313_n

ما رنه دكارت را با «كوگيتو» يش (فكر مي كنم پس هستم) ميشناسيم. جستجوي او بدنبال يافتن اساس و اسلوبي براي شناخت بدون استفاده از مذهب و مكاشفه ديني، كه پيش از او معمول بود، به معني گسست از فلسفه اسكولاستيك ها بود. اينگونه بود كه دكارت جايگاهي برجسته در تاريخ فلسفه براي خود فراهم كرد. «كوگيتو» ي دكارتي در عين حال در حوزه و حيطه ديگري نيز از اهميتي دوران ساز برخوردار است. جمله cogito ergo sum «فكر مي كنم پس هستم» چنان كه ميدانيم جمله اي است كه صحت و صدقش غير قابل ترديد و انكار است. صدق و درستي آن به گفته دكارت اساسي شهودي دارد و نيازي به تجربه ندارد، و انكار آن هم صرفا با فرض قبول و تاييد وجود واقعي انسان ميسر است. تنها طريق ممكن تبيين و انكار اين جمله قبول و تأييد وجود ضروري و الزامي انسان است.

با اين مقدمات به يك معناي واجد اهميت بيشتري از «كوگيتو» ي دكارت ميرسيم: اينكه مفهوم «من» (مني كه فكر مي كنم) شرط ضروري وجود «زبان» است. زبان موقعي زبان است كه كاربرد و استفاده ي گفتاري داشته باشد و براي اين كار هم نياز به وجود شخص گوينده است، و اين كه كاربر زبان هم الزاما و بي هيچ ترديد و شبهه اي خود را كاربر آن زبان بداند. بي معني است اگر گفته شود شخص گوينده به خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان ترديد دارد. گوينده مجاز است به خصوصياتي چون اسم، شغل و يا هر داده ي تجربي ديگري شك كند، اما به لحاظ منطقي به خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان نميتواند شك كند، مثلا تصور كند كه شخص ديگري در جاي او سخن مي گويد! آگاهي او از خودش بعنوان گوينده و كاربر زبان پيشيني يا پيشا-تجربي است. حال آنكه دانش تجربي امري پسيني است كه پس از انجام يافتن كاري يا بعد از بوقوع پيوستن رخدادي فراهم مي آيد. موضوع شناخت تجربي ابتدا مي بايست همچون يك داده ي تجربي ادراك و سپس شناخته شود. اما مشخصه يك كاربر زبان اينست كه آنچه ميگويد با شناخت او از آنچه كه ميگويد همراهي و همزماني دارد: اينجا هيچ چيز غافلگيركننده اي گفته نشده است. اگر شخصي در مقام گوينده آگاهيش از خودش بعنوان گوينده، و اين شناخت خود را نتيجه تجربه بداند، ديگر نميتوان او را كاربر زبان دانست.

به بياني ديگر، بدون وجود پيشا-تجربي مفهوم «من» و بدون آگاهي اين «من» از خودش بعنوان گوينده يا كاربر زبان، نه ميتوان از ‹گفتن› سخني به ميان آورد و نه از ‹زبان› يا ‹فكر›.

اين واقعيت كه مفهوم «من» شرط ضروري وجود زبان است همان چيزي است كه از آن مفهومي فلسفي ساخته است. و اين دقيقا همان چيزي است كه ديويد هيوم را بر آن داشت تا بگويد مفهوم «من» ضرورتا مفهومي هستي-شناختي است. بي معني است اگر در جستجوي يافتن چيزي براييم كه هيوم از آن بعنوان ادراك حسي «من» ياد ميكند؛ او متعاقبا مي بايست به اين نتيجه مي رسيد كه چيزي نميتوان يافت كه داراي صفات و مشخصاتي شبيه به «من» باشد.

پيامد فلسفي تفكر هيوم (تجربه گرايي راديكالش) همانا غيرممكن شدن زبان است. اهميت فلسفه هيوم – اهميتي كه يك سوتفاهم بنيادي نسبت به يك قاعده منطقي-گرامري به همراه دارد – از جمله اينست كه اين فلسفه وجود مفهوم «من» را به امري ضروري بدل ميسازد.

در فلسفه او درك و شناخت مفهوم «من» همچون يك واجب هستي-شناختي به يك سوتفاهم تبديل ميشود. به طريق متناقض نمايي بايد گفت مساعي و تلاشهاي فلسفي هيوم گونه اي فعاليت دون كيشوت وار بوده است! او در صدد رد و نفي و انكار وجود يك مفهوم بي معنا («من») است. اين در حالي است كه مفهوم «من» نه تنها يك مفهوم بي معنا نيست بلكه شرط ضروري وجود آگاهي، تفكر، و سخن گفتن است. اما چنانچه دركي هيومي از اين مفهوم بعنوان موردي هستي-شناختي داشته باشيم در آنصورت ناچاريم وجود آن را همچون يك داده ي تجربي بپذيريم.

تقريبا پنجاه سال بعد از اين كه فلسفه هيوم به نقض آشكار قاعده اي منطقي-دستوري كه مشخصه مفهوم «من» است منتهي گرديد – نقضي كه با خودش فروپاشي زبان را بهمراه داشت – فيلسوف آلماني ايمانول كانت اعتبار دوباره ي انرا به اين مفهوم بازگرداند. گزاره معروف او: » اين كه ‹من مي انديشم› بايد همراهي كننده ي همه تصورات من باشد، چرا كه در غير اينصورت چيزي براي تصور كردن نخواهم داشت، امري كه خودش غير قابل تصور است، و معنايش چيزي جز اين نيست كه: يا تصور كردن غير ممكن ميشود، و يا حداقل اينكه براي من چيزي براي تصور كردن نخواهد بود» (١١) تاكيدي است بر همين قاعده منطقي-دستوري كه به گونه اي ضمني در ‹كوگيتو’ي دكارت مستتر است. كانت با بياني صريح تر و واضح تر از دكارت سخن مي گويد: بدون «من مي انديشم» هيچ چيز تصور كردني نيست».

از دوره دكارت تا دوران كانت شاهديم كه چگونه و به چه ميزاني بر مفهوم «من» به مثابه شرط ضروري وجود كاربر زبان و نتيجتا وجود خود زبان تاكيد شده است. و نيز بر اين برهان فلسفي كه مفهوم «من» شرط وجودي يك كاربر زبان است. در اينجا از «من»ي سخن مي گوييم كه هم از خودش در مقام گوينده يا كاربر زبان آگاه است و هم از آنچه بر زبان مي آورد – يعني شناختي كه همزمان با سخن گفتن او است و بهمين جهت شناختي تجربي نيست. چنين «من»ي هم شرط وجودي زبان است و هم شرط وجودي انديشيدني كه از زبان جدايي ناپذير است.

تحليلي اينچنيني از قواعد منطقي استفاده از مفهوم «من» گويا شامل حال مورد ديگري هم ميشود، و آن اين كه: آيا ميتوان كامپيوتر يا رايانه اي ساخت كه از هر نظر همانند هوش انساني عمل كند؟

ادامه دارد…

برگرفته از فصلي از كتاب «فلسفه ي فلسفه»
نوشته : يوستوس هارتناك
ترجمه: علي يوسفي شمالي

١١) kritik der reinen Vernunft 2. Edition B 132.

در باب «بيگانگی» و مفهوم فلسفی آن

در باب «بيگانگی» و مفهوم فلسفی آن

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما» ، کپنهاگ 1969)

Alienation_7013214610601962084_n

«بيگانگی» اشاره به فرايندی است که در آن متعلقات ذهن يا انسان برای او ناآشنا و غريب جلوه کند. قدري مشخص تر اين که اين مفهوم به روندی اطلاق ميشود که در آن ساخته و مصنوع ذهن يا انسان وجهی مسقل و جدا از او پيدا كتد و برای او همچون موردی غريب، ناآشنا و بيگانه بنمايد. حسی که در جريان اين فرايند دامنگير انسان ميشود، احساس دربند-بودن يا آزاد-نبودن است.

ويژگی «بيگانگی» تعارض است: انسان دنيای خود را می سازد و از اين طريق خودش و مکنونات درونيش را متجلی و در جهان مادی بروز و ظهور می دهد. تعارض زمانی پديدار ميشود که انسان، در مقام خالق و شکل دهنده ی دنيای خويش، هستی و وجود خود را در دنيای مصنوع خود، نه تنها حس نميكند بلکه آنرا با خود يكسر بيگانه مي بيند.

مفهوم فلسفی «بيگانگی» نخستين بار در اثر معروف هگل «پديدارشناسی روح»(1807) مطرح گرديد. تاکيد هگل بر اين بود که «بيگانگی» همان «از-خود-بيگانگی» است. از نگاه او، انسان نسبت به خودش بيگانه ميشود چون قادر نيست خود را در محيط و اجتماعی که زيستنگاه اوست، ببيند. هگل گامی قاطعانه برميدارد و «بيگانگی» را لحظه يا لمحه ای از جريان سيال روح در نظر می گيرد. روح همان فرايند «از خويش بيگانه شدن، به غير يا ديگری تبديل شدن، و سرانجام نفی کردن اين خود-نبودن يا ديگری-بودن است» . در وهله ی نخست، سخن از «از-خود-برون-شدن» ازطريق بيرونی-شدن-برای-خود است (Entausserung).

منظور از بيرونی-شدن-برای-خود، موضوع يا ابژه ی خود شدن است(Self-objectivation). به اين ترتيب آدمی نسبت به خودش غير يا ديگری يا بيگانه ميشود. نفی و انکار اين غير يا ديگری به معنی نفی و انکار «بيگانگی» است. نفی و انکار اينچنينی بمعنی به-خود-آمدن است در دنيايي که محل زيست ما است، يا به بيان ديگر، تجربه يا رويت خويشتن است در وجود آن ديگری که در برابر ما است. از آنجا که هگل «بيگانگی» و «از-دست-شدن» را با هم در پيوستگی تنگاتنگ می بيند، «بيگانگی» به لحظه ای ضروری از هر شکلی از خود-شکوفايی يا خود-سازی تبديل می شود: روح تنهـــا موقعی به شکوفايی ميرسد که از درون وجود خود به بيرون حرکت کند، از خودش فاصله بگيرد و جدا بشود تا از اين طريق در وجود ديگری به خويشتن خود باز گردد.

در نوشته های دوران جوانی مارکس، و بعدها در «تجزيه و تحليل کالا»ی او در کتاب «سرمــــايه»، تلاشهای او را برای صورتبندی دوباره ی مفهوم «بيگانگی» در نقطه ی مقابل مفهوم هگلی آن می بينيم. مارکس در اين راستا به مفهوم هگلی «کار» متوسل ميشود. هسته ی اصلی اين مساله نزد او با تجزيه و تحليل مفهوم «کار بيگانه شده» مرتبط است: انسان از طريق توليد يک محصول مشخص از خودش فاصله می گيرد و بيرون می آيد(Entausserung). فعاليت و زندگی انسان در جريان توليد به محصول توليد شده منتقل و بخشی از آن ميگردد، جريانی که در آن انسان به گونه ای وارونه طبيعتی را که خود شکل ميدهد و می سازد، از آنِ خود می کند. در «بيگانگی» يا بيگانه شدن انسان اين وضعيت از هم مي گسلد و فرو می پاشد. از آنجا که محصول و وسايل توليد به کسی جز او تعلق دارند، حاصل توليد او نه تنها شيئی بيرونی است، بلکه همچنين چيزی جدا و بيرون و «بی نياز و بيگانه» از او است. شيئی که با تبديل شدنش به يك قدرت مستقل خود او را نيز زير مهار و سلطه خود میبرد. به زبان ديگر ميتوان گفت کار و فعاليت همچون سدی در برابر او قد علم می کند. اين نوع از بيگانگی بدل به بيگانگی اجتماعی می شود، بيگانگی ميان انسانهايی که روابط و مناسبات فی مابين شان را محصولات بيگانه و ناآشنا رقم زده است. مارکس راه حل مساله بيگانگی برخاسته از شرايط اقتصادی را در تغيير شيوه ی کار و توليد ميداند.

مفهوم «بيگانگی» ، با توجه به برخورد دوگانه ی هگل و مارکس با آن و بويژه بدنبال مساعی انجام شده جهت خوانش مارکسيسم به عنوان نگرشی اومانيستی، به موضوع محوری سده ی بيستم تبديل شد. در اينجا با موضوع بحث برانگيزی مواجهه ايم: اين که آيا فعاليت اجتماعی انسان در خود حاوی بيگانگی بنيادی است، و آيا اين شکل از بيگانگی قابل رفع و رجوع است. از سوي ديگر مفهوم «بيگانگی» خود جزو موضوعات اصلی فلسفه های مدرن هستی است که آن را منتج از امکان بنيادی انسان برای زيستنی فاقد اصالت مي شمارند.

(برگرفته از کتاب «فلسفه در عصر ما»، صفحات 224 از بخش لوکاچ، 241-47 از آدورنو، 272 از هابرماس، 356-66 از سارتر، کپنهاگ 1969.، ترجمه: علی يوسفی شمالی)