اهمیت ساختارگرایی

«اهمیت ساختارگرایی»‌

کلود لویاستروس

Mythologigues

مباحث و گفتگوهای فنی و تخصصی دوطرفه میان زبانشناسان تفاوت اساسي دارد با آنچه که برخی فلاسفه خامدستانه تصور می کنند، این که می توانند از این مباحث به نحو کاملن غیر مُجاز چنان استفاده کنند که گویی زبانشناسان با منحرف کردن توجه از کُدهای کلامی به فرایند شکل گیری گزاره ها، به برپاساختن تندیس آن فاعل آزاد و خلاقی مبادرت می ورزند، که انديشمندان پیشين به نحو شرم آوری آن را ازبستر اصلی اش رانده بودند؛ یعنی تقریبأ به همان صورتی که پنداشته می شد طریقه ی عشق ورزی آدم‌ها می تواند آنان را از زیر اجبار کُدهای ژنتیک برهاند. بواقع اگر این کُدها نبودند، از دست آنها هیچ کاری ساخته نبود، و فقط به خاطر وجود آنهاست که آدم‌ها توانایی استفاده از آن را دارند، گرچه تنها به میزان بسیار محدود و با تنوع و گوناگونی اندک که ربطی به آگاهی و اراده آنها ندارد.

وانگهی علل اساسی این فروپاشی معرفت شناختی ناب، این واژگونه گی چشم انداز که فلاسفه آنرا ترویج کرده و از بابت آن شاد وخرسندند، محسوس و قابل درک است: آنها با به مسخره گرفتن نخستین وظیفه اساسی اهل علم، که همانا تشریح و توضیح هر چیزقابل توضیحو دست نگه داشتن از انجام هر کار دیگر تا اطلاع ثانوی است، بیشتر به دنبال پناهگاهی می گردند تا در آن هویت شخصی، این نورچشمی رقت انگیز، را از گزند و آسیب دورو در امان نگه دارند. حال آن که این دو با هم توامان و در آنِِ واحد انجام شدنی نیست، آنها فاعلی بدون عقلانیت را به عقلانیتی بدون فاعل ترجیح می دهند. اگرچه افسانه ها و اسطوره ها(۱) بنا به ماهیت خود همچون روایت هایی بی معنا و ابسورد به نظر می رسند، اما منطقی پنهانی رابطه میان تمامی این روایات بی معنا را تنظیم می کند ؛ حتی، پندار يا انگاره ای را که بی هیچ شبهه ای نامعقول به نظر می رسد، به چنان لباس عقلانی ای در می آورند، که برایش به مثابه نوعی محیط بیرونی محسوب می شود، پیش از آنکه این محیط بیرونی با اتکا به موضعی علمی جذب درون شده و به تبع آن خود به جامه عقلانیت درآید. آنچه که در فلسفه و تاریخ حرکت پیشروانه ی آگاهی نام گرفته است، فرایند درونی شدن آن عقلانیتی است که پیشاپیش به دو فرم یا صورت وجود دارد:  یا به صورت همان عالم کبیر، که بدون آن اندیشه هرگز توانایی یکی شدن با اشیاء را نداشت، و هیچ علمی هم بدون آن ممکن نبود؛ و یا به صورت مظروف در ظرفِ همین عالم کبیر، و اين همان تفکر عینی است که کارکردی مستقل و عقلانی دارد، حتی پیش از آنکه عقلانیتی را که آن را فراگرفته و احاطه کرده، در دستگاه فلسفی و مفهومی خود صورت بندی کند، و پیش از آنکه خود را تسلیم عقلانیت گرداند تا آن را مهار کند.

ساختارگرایی، با قبول این اصول و معیارها، به علوم انسانی یک مدل معرفت شناختی پیشنهاد می کند که میزان اثرگذاری و کارایی اش با مدل های استفاده شده ی پیشین در این حوزه قابل مقایسه نیست. ساختارگرایی بواقع وحدت و انسجام و پیوستگی را در پس پشتِ چیزها عیان می سازد، که توصیفِ صرفِ واقعیات موجود نتوانسته از عهده اش برآید، توصیفی که به نحوی از انحا از نظرگاه معرفتی نامنسجم و بی اهمیت بوده است. ساختارگرایی با تغییر دادن سطح مشاهده و با ملاحظه روابط و مناسباتی در  واقعیات تجربی، که آنهارا به یکدیگر پیوند می دهد، به تحقیق و تایید بر این باور پای می فشارد، که این روابط و مناسبات ساده تر و قابل فهم تر از آن چیزهایی است، که این روابط در میان شان شکل می گیرد، و ماهیت واقعی شان می تواند فهمیده‌ نشده و سر به مُهر بماند، بدون آنکه این پوشیدگیِ موقتی یا همیشگی مانعی بر سر راه تفسیر و تأویل آنها باشد، آنگونه که پیش از این بود.

در وهله دوم باید گفت که ساختارگرایی انسان را به آغوش طبیعت بازمی گرداند. گرچه از این نظر که این امکان را فراهم می کند، که بتوان از فاعلِ شناسایی چشم پوشی کرد یا آن را نادیده گرفتاین کودکِ غیرقابل تحمل، که برای مدت زمان طولانی صحنه فلسفه رااشغال کرده و با جلب توجه بی اندازه به خود، مانع از هر گونه کار و فعالیت جدی شده استبه این امر توجه کافی مبذول نشده است، که ساختارگرایی پیامدهای دیگری با خود به دنبال دارد که منتقدینِ مذهبیِ زبانشناسان و قوم شناسان ملزم به رعایت و برسمیت شناختن آن به معنای دقیق کلمه اند. از اين رو ساختارگرایی، به طور قطع و یقین، غایت مند (۲) است؛ گرچه مدت زمانی طولانی را، به واسطه علمی که هنوز هم آلوده به مکانیسم و امپیریسم است، در اسارت به سر آورده است، دوباره جایگاهش را برای هدفمند و غایتمند بودن (finalite) بازیافته و یک بار دیگر ارزش و احترامش به او بازگردانده شده است.

برگردان: علی یوسفی شمالی

منبع:

Claude Levi-Strauss: Mythologigues IV, L’Homme nu (The Naked Human), Plon, 1971, p. 612, 614-615.

۱. این نوشته چکیده ای است از چهارمين کتاب از اثر ۴ جلدی لوی-استروس درباره اسطوره های بدوی آمریکا. نویسنده خود را در نقطه مقابل فلاسفه ای قرار می دهد، که افسانه ها را همچون خیالپردازی انسان‌ها، در مقام فاعل شناسایی، پیرامون حقیقت ژرف هستی تفسیر می کنند. از دیدگاه استروس هر روایت افسانه ای صرفن حاصل یک بازی یا نمایشی است، که در میان تصورات و پندارهایی چند، نظمی تصادفی می آفریند.

۲. teleological ماخوذ از کلمه یونانی telos: به معنی هدف یا غایت، و logos به معنی آموزه یا علم و منطق.

آیا ما تنها زنگیان جهانیم؟

آیا ما تنها زنگیان جهانیم؟

میکل استرونگه

Strunge2_0

 جهان سیاه زنگی شیطان، کهکشان راه شیری سیاه زنگی جهان، منظومه شمسی سیاه زنگی راه شیری، خورشید سیاه زنگی منظومه‌ شمسی است. عطارد نزدیکترین غلام حلقه بگوش خورشید است، این فسرده ترین و عرقریزترین غلامک دیوانه همه سیارات، کره ی کوچک جیوه ای. زمین بزرگ‌ترین سیاه زنگی خورشید است، سرای زنگیان درهم لولیده و درهم خزیده. ماه سیاه بالفطره است، هنگامی که قرص کامل است، رؤیاها غلام و دریاها برده ی اویند. زمین سیاه زنگی دنیاست، حیوانات و نباتات نیز با تمامی عناصر خویش. سیاه، قهوه‌ای، سرخ و زرد. زنان و بینوایان نیز. همه آنان که دوستدار همجنس خویشند، آنانی که عمرن جنس مخالف را برنمی گزینند. آنانی که مایل به تن کردن لباس جنس دیگرند، همه آنانی که در انتخاب پوشش، تخیل خویش را به کار می گیرند، یهودیان، با احترام میتوان گفتبی شک و شبههو نیز همه آنانی که مشتاق آزادی اند، هنرمندان، کودکان، جوانان، سالمندان، آنان که متفاوتند، آنان که سروکاری با زمان ندارند، عربده کشان، و آنانی که سکوت را برگزیده اند نیز. اینان خجل و شرمسار از تیرگی و سیاهی عالم اند. دیوانگان نیز، که سیاهان راستین اندرؤیاهایمان نیز. ضمیر ناخودآگاه، ادیپوس سیاه، اونان سیاه، زنگیانی چون زاخر مازوخ، مارکی دو ساد، سوزان بروگر سیاه، یک زنگی واقعی، هرمان بانگ سیاه، یک زنگی واقعی. امیال و غرایز مشترک ما نیز سیاهند و موجب سیاهی و تباهی. در همه جا ساحره ها نیز سیاهند، سیاهان راستین. آنانی هم که در مدرسه توسط دار و دسته‌ کرم های سفید اذیت و آزار می بینند. این ها جملگی سیاهی سترگی است. سیاه، سیاه، نگاتیو. همه چیزها به رنگ تیره می گرايند، چون در اندرون تیره اند

نهاد، بنده ی دورگه ی فراخود، و خود، میانجی گری است که اغلب سررشته را گم می کند. فروید هر چه بیشتر و بیشتر به سمت تیرگی پیش می رود. او سیاه بدی است. چونان سفیدپوستی به میدان آمد و دنیای سیاه ناخودآگاه را مُسخّر خویش ساخت؛ قلمش چونان تبری او را در جنگل رؤیاها و خیالاتش شقه و پاره کرد. میمون ها از فراز درختان بر او گند و کثافت پاشیدند. مارهای بزرگ سر از رودخانه ی بویناک بیرون آورده، با میوه هایی به درشتی پستان های مملو از شیر زنان در صدد تحریک جنسی او برآمدند. زنان پخته و مجرّب با تن و بدن های عضلانی و برجسته شان آقای دکتر را به تماشای رقص خود در جنگل طلبیدند. هر آینه، این کار بی نتیجه نبود. فروید سعی بسیار کرد تا از همان راهی که آمده بود، دامنش را از لای و لجن بیرون کشد، در عین حالی که همه جنبه های ماجرا را با قلم درخشانش به رشته تحریر در می آورد. مهم‌ترین چیزی که در نهایت برایش باقی ماند، شاخه درختی بود، عصای دستش. و پسربچه ای که مادرش را به فریاد فرا می خواند. – “در این جا، جایی برای او نیست “ – فروید این را می گفت و قلم به نشانه خشم می شکست. پرندگان قدقدکنان به اعتراض بر فراز سرش به پرواز درآمدند و او می دید باران فضله هاشان را بر هیئت خویش. پس شتابان خود را به ایستگاه بیرون از جنگل رساند، و در انتظار آمدن قطار‌ ماند. بچه را در قطار نشاند و عصایش را به او سپرد. بچه ناخواسته عصا را بر فرق سراو فرود آورد. قطار حرکت کرد. فروید عصبانی در پی آن دویدن گرفت، وانگهی به چنگ‌ آوردن قطار کار آدم پیر و فرسوده ای مانند او نبود. بچه پشت پنجره ی یکی از‌کوپه های قطار ایستاده بود و رگبار ناسزا بر فروید می پراکند. قطار با شتابی سرسام آور از ایستگاه دور میشد اما صدای سوت گوشخراشش همچنان طنین انداز بود. فروید که قافیه را باخته بود، از ماجرا سردرنیاورده و نمی دانست قلمش راکجا گم کرده است. اندوهگین، حسرت زده و با احساسی جریحه دار، در حالی که سعی می کرد قلم متلاشی شده اش را گرد آورد، باخود گفت: “باید به نحوی قابل تعمیر باشد.” سوت ناهنجار قطار هنوز به گوش می رسید. او که در خود لولیده، بر سکوی قطار ایستاده بود، چشمانش را بست و دهانش را گلایه آمیز به خمیازه ای چنان گشود که دهشتناک‌تر از استفراغی مهیب بود. آنأ دندان‌هایش با آهنگی خشن از دهلیز سیاه دهانش پدیدار گشت. و درست لحظه ای پیش از بیهوشی، با خود اندیشید: “بخت با او یار بوده که در آن رودخانه وحشتناکِ عمیق و پر لای و لجن آبتنی نکرده است،رودخانه چیزهایی را در خود مخفی داشت که بر او نیز پوشیده بود و او نمی خواست حتی به آنها فکر کند. از دل تیره و سیاه جنگل رازهایی سر برون می آورد. فروید در درون چیزهای ناشناخته و مرموز، آوازی با کلماتِ عجیب و اسرارآمیز می شنید، آوازی مرکب از بیشمار صداهای انسانیِ درهم تنیده، که گاه به زیبايی پهلو می زد و گاه آهنگ ناخوشایندی داشت. آواز در زیبایی و نیروی مطمئن خود، به کلی بیگانه می نمودمی بایست دور تا دور این جنگل دیواری بنا می شد تا ورود به آن برای همه به استثنای پزشکان ممنوع گردد. مبادا کسان دیگری به دام این سیاه چال گرفتار آیند. این لکه ی تیره. ایستگاه اما بايستی هر گونه عبور آزاد به داخل جنگل را مانع شود.

فروید این همه را به عيان می دید تا این که بر سکوی درهم شکسته قطار چشمانش سیاهی رفت و همه چیز به رنگ تیره در آمد. زمانی طولانی در خواب بود و در گشت و گذار در جنگل خیالات و رؤیاها که ناگهان آسفالت زیر بدنش به بخار مبهمی از جانب گیاهان منبسط گشت و شهر و ایستگاه جايش را به جنگل داد. جنگلی که دیگر با خاک یکسان شده بود. او در حالی که عینک پنسی از روی بینی اش لغزیده بود، چون داسی نقش بر زمین شده، روحش به تیرگی گرایید و به درون سنگفرشی که بر آن درازکش افتاده بود، فرو غلتید. دستانش برای نجات دادن او بیهوده به ریشه هایی متوسل شده بود که انتهایش از تصور آدمی فراتر می رفت.

*****

من دودی هستم درون سیاهی. سیاهی هستم با خطوط راه راهی از نور. در درون‌ سیاهی، ملکه سیاه و صداها سیاهند. اکنون دیگر همه چیز گذشته و فراموش شده و من دگرباره زمان و مکانم از ياد برده ام. باز ناظر بر جهانی هستم با ستارگان سیاه. آه، ای غبارهای تیره، چشمانم استنشاق تان می کند، اما شما بیش از آن مرا استنشاق می کنید. شما ای خدایان، حرص و آزتان بی اندازه است. شما ای شبکه های سیاه، آن گونه ماده و شعور را بیکدیگر تبدیل می کنید که فراسوی تکنیک و کیمیاگری است. فقط هنر همتراز شما است. یگانه هنری که من بدان معتقدم، هنر مچاله کردن سرهای مُردگانی است که از غلافِ نفرت انگیز آن قشر خاکستری، رهایی یافته اند. شما ای خدایانِ سیاه، چونان مرواریدهای سیاهی از دهشت و افسون یا اثری ماورای زمینی و شفاف هستید که در خواب جاودانه تان، آسمان سپید چشمانتان بیدار است در انتظار نور. آسمان به شیر ماننده نیست و نه حتی به نور سفید یا الماس. آسمان شما خدایانسیاه به هیچ‌چیز شبیه نیست که بتواند قیاسی به آسمان بی رنگ پس از باران باشد، تهی است، هیچ است.

این چشمان سیاه، تونل‌های زمان، الاسدی جهانند. همه چیز وجود دارد، به خاطر داشته باش آن گاه که به زمان یا مکان سفر میکنی، ماده و شعور، این جا و آن جا وجود دارد.

تهوع مزمن من دگرباره برگشته، تشنج اعماق وجودم را فرا گرفته است، در من میلی، رغبتی به استفراغ گذشته است، گذشته فرهنگی، وتقریبا هضم ناشده.

•••••

دیگر هرگز کتاب سفیدی نخواهم نوشت و نه هرگز مرواریدی. وضع و حال من به کسی می ماند که گویی از درون سباهچاله ای در اعماقانبوه ستارگان سفید، با دنیای اطرافش با تله پاتی ارتباط برقرار کند.

بهترین و قدیمی ترین ستارگان سیاهند، فرشتگانی با وزنی معادل هزاران تن در هر سانتی متر مکعب. آنها همه چیز را به درون خود میبلعند، چه ملال انگیز است! ستارگان دنباله دار را، سیارات را، سفینه های فضایی را، دست ها و پا ها را، حتی نور را. نور! نیز به اینفرشتگان حریص و پر شهوت تعظیم می کند. فرشتگانی سیاه و خون آشام، فاقد سن و زمان و نه بی قوای قهار.

سیاه چاله، شاید یک زن، پرجاذبه ترینپدیده فضاست. چونان بزرگترین شعر!

زمان در سطح جاری نیست، هر جنبشی در آن مرده است. چشم انداز ملال انگیزی است برای ناخدایی.

•••••

بخش هایی از کتاب «سیاه»
به قلم: میکل استرونگه (شاعر دانمارکی ؛  1986-1958 )
مترجم: علی یوسفی شمالی

کپنهاگ ۱۹۹۱

جنبه های زبانشناختی ترجمه

جنبه های زبانشناختی ترجمه

نوشته: رومن‌ یاکوبسن

 

On Language Roman Jakobson_slide-19

برتراند راسل بر این باور بود که «کسی معنای ‘پنیر’ را می داند که شناختی غیر-زبانی از پنیر داشته باشد.» حال اگر ما با پیروی از ایده اصلی راسل «بر جنبه های زبانی مرتبط با مسائل سنتی فلسفی تاکید ورزیم»، ناگزیر از قبول این واقعیت خواهیم بود که تنها کسی توانایی درک مفهوم «پنیر» را دارد که با کمک معنایی که این کلمه در لغتنامه دریافت کرده، به این آگاهی رسیده است. از این رهگذر هر کسی که متعلق به یک‌ فرهنگ غذایی خاصی است که در آن پنیر جایگاهی ندارد، قادر به درک معنای لغتنامه ای کلمه پنیر خواهد بود چنانچه بداند کلمه مورد نظر اشاره دارد به «خوراکی که از شیر فشرده و دلمه شده ساخته می شود» و نیز این که او دستکم شناختی زبانی از مفهوم «شیر دلمه شده» داشته باشد. هیچ یک از ما تاکنون مزه ی «امبروسیا» یا «نکتار» را نچشیده است، شناخت ما از مفهوم کلماتی چون «امبروسیا»، «نکتار»، و «خدایان» – یعنی مصرف کنندگان اساطیری این نوشیدنی ها – بواسطه زبان فراهم آمده؛ ما هم معنی این کلمات را می فهمیم، و هم می دانیم در چه زمینه ای و کجا هرکدام از آنها را مورد استفاده قرار دهیم.

معنای کلماتی چون «پنیر»، «سیب»، «نکتار»، «شناخت»، «اما»، «صرفن»، و هر کلمه و عبارت دیگری به طور کلی، یک واقعیت زبانی یا – در معنای دقیق تر و کامل تر – نشانه ای است. ساده ترین و درست ترین استدلال در مقابل آنهایی که معنا را به نشانه منتسب نمی دانند، بلکه آنرا به خود شیئ نسبت می دهند، این است، که هيچ کس تا کنون موفق به بوییدن و چشیدن معنای «پنیر» يا «سیب» نشده است. هیچ «مدلولی» بدون «دال» وجود ندارد. معنای پنیر را نمی توان از یک آگاهی غیر-زبانی نسبت به دیگر اقسام پنیر مانند «چدار» یا «کاممبرت» استخراج کرد، یعنی از طریقی جز با کمک کدها و نشانه های کلامی. برای معرفی کلمه ای ناشناخته و ناآشنا ناگزیر از کاربرد مجموعه کاملی از نشانه های زبانی هستیم. اشاره کردن صرف به چیزی گویای آن نیست که کلمه «پنیر» نام یک نوع خاص، یا نام هر نوعی از قوطی حاوی «چدار» یا «کاممبرت» یا هر گونه دیگری از پنیر یا فراورده های شیر، با هر نوع خوراکی، چه خوردنی و چه آشامیدنی، یا چه بسا هر قوطی یا جعبه دیگری بدون توجه به محتوای آن باشد. آیا یک کلمه صرفن نامی است که به شیئ ای داده می شود، یا این که حاوی معنایی است مثل یک حراج، فروش، ممنوعیت یا یک نفرین؟ (اشاره کردن بواقع می تواند معنای نفرین داشته باشد؛ در برخی از فرهنگ ها، بویژه در آفریقا، یک حرکت تهدیدآمیز و هشدار دهنده محسوب می شود.)
برای ما، چه در مقام زبانشناس و چه همچون کاربران معمولی زبان و کلمات، معنای هر نشانه زبانی با ترجمه آن نشانه به یک نشانه آلترناتیو دیگر پیوند دارد، بویژه به نشانه ای، که به تاکید پیرس، زبانشناس آمریکایی، که به ژرفترین طریق ممکن پیرامون ماهیت نشانه ها تحقیق کرده، «به درجات عالیتری از کمال رسیده باشد». نام «عزب»، با دقت بمراتب بیشتری، قابل تبدیل است به نام دیگر و واضحتری چون «مرد مجرد یا بی زن». باید سه طریق تأویل نشانه های کلامی یا زبانی را از یکدیگر متمایز کرد: هر نشانه ای به نشانه دیگری در همان ‌زبان، یا به زبان دیگری، یا به یک نظام غیر-زبانی دیگری از نمادها، قابل ترجمه است. این سه طریق ترجمه از تعریف متفاوتی برخوردار هستند:
  1. ترجمه درون-زبانی یا بازگویی که عبارت است از تأویل نشانه های لفظی با کمک‌ نشانه های درون همان زبان.
  2. ترجمه بینازبانی یا ترجمه اصیل که عبارت است از تأویل نشانه های لفظی با کمک یک زبان دیگر.
  3. ترجمه بینانشانه ای یا برگردان غیر زبانی که همان تأویل نشانه های لفظی با کمک نشانه های یک نظام نشانه ای غیر-زبانی است.
منبع:
in R. A. Brower (ed.): On Translation, Harvard University Press, 1959, p. 232-233.

ساختار شخصیت

ساختار شخصیت

نوشته: زیگموند فروید
مترجم: علی یوسفی شمالی

Sigmund_Schlomo_Freud

آنچه «نهاد» را به طرز ويژه ای از «خود» متمایز می کند، تمایل «خود» به ایجاد ترکیب، تمرکز و همانندسازی فرایندهای روانی است که در آن جریان دارند. «نهاد» به تمامی از این ویژگی عاری است، زیرا این ویژگی صرفن بر درجه عالی تری از نظامی دلالت دارد که «خود» در ایفای بهترین نقشش از آن بهره مند می گردد. این ویژگی در سیر تکاملی «خود» از مرحله ملاحظه ساده غرایز به مرحله پیچیده تر تسلط بر آنان می انجامد. وانگهی مرحله اخیر تنها زمانی میسر می گردد که غرایز در رابطه ای گسترده تر سازمان یابند. به بیانی عامیانه تر می توان گفت: «خود» در حیات روانی اش نماینده عقل و اندیشه و «نهاد» معرف امیال مهارنشده یا سرکش است.

«خود» تنها جزیی از «نهاد» است که به صورت هدفمند، به خاطر حضور پیرامونی تهدیدگر و مملو از خطر، جلوه ای دیگرگون یافته است. «خود» که به معنای واقعی ضعیف است، نیرو و توانش را از «نهاد» وام می گیرد. آگاهی ما از روش ها یا، ، به بیان دیگر، شبکه های مخیانه ای که «خود» از طریق آنها «نهاد» را از مقادیر بیشتر انرژی محروم می کند، اندک نیست. یکی از این شبکه ها همذات پنداری «خود» با اشیا گوناگونی است که یا تاکنون حفظ گشته و باقی مانده اند، و یا این که از مدت ها قبل نادیده گرفته گرفته شده اند. این شکل از شئی شدگی یا همذات پنداری با اشیا که از احتیاجات برخاسته از غرایز ما سرچشمه گرفته است، توسط «خود» ثبت و ضبط می گردد. هنگامی که «خود» با شئی ای همذات پنداری می کند، همانند شئی تسلیم «نهاد» شده و به تبع آن نیروی حیاتی «نهاد» را از آن خود می کند. می دانیم که «خود» در مسیر زندگی مقادیر هنگفتی از این ذخایر انرژی را از همذات پنداری های سابقش با اشیا وام می گیرد. هنگامی که «خود» مبادرت به اجرای فرامین «نهاد» می کند، مشکلش را با کمک شرایطی مرتفع می سازد که برای اجرای این فرامین بهترین هستند.

رابطه «خود» و «نهاد» با رابطه راکب و مرکب قابل مقایسه است. مرکب نیروی حرکت و جنبش را مهیا می سازد و راکب هدف و مقصد را تعیین و حرکت مرکب را هدایت می کند. موردی که به طور مکرر و غیرآرمانی در رابطه این دو اتفاق می افتد، حکایت از آن دارد که راکب ناگزیر از هدایت مرکب به جایی است که مرکب می طلبد. «خود» به خاطر مقاومتش در مقابل اجرای فرامین «نهاد» از بخشی از «نهاد» فاصله گرفته و جدا می افتد. وانگهی این فرایند سرکوب در «نهاد» دیری نمی پاید، چرا که در این جا امیال سرکوب شده به همراه بخش های دیگر «نهاد» همواره در تکاپو هستند و دمی متوقف نمی شوند.

ضرب المثلی قدیمی می گوید: نمی توان همزمان خادم دو ارباب بود. «خود» بیچاره گرفتار وضعیتی به مراتب دشوارتر است؛ او خادم سه ارباب سختگیر است و می کوشد تا احتیاجات آنها را با یکدیگر هماهنگ کند. این نیازها همواره در جهات مختلفی سیر می کنند و اغلب با هم ناسازگارند. جای تعجب نیست اگر «خود» در موارد بسیار از حل مشکلاتش ناتوان است. این سه ارباب سختگیر عبارتند از «محیط پیرامون»، «فراخود» و «نهاد». با توجه به تلاش‌هایی که «خود» در جهت هماهنگ شدنش با این سه در آنِ واحد، یعنی در پیروی همزمانش از آنان، انجام می دهد، جای شگفتی نیست اگر «خود» را به مثابه کاراکتری خاص در نظر گرفته ایم. «خود» از سه جهت در تنگناست، مورد تهدید سه خطر واقع شده که به هنگام نیاز از طریق اظطراب نسبت به آنها واکنش نشان می دهد. گرچه «خود» به واسطه خاستگاهش، یعنی تجارب حاصل از دستگاه حواس، عهده دار نقش نمایندگی احتیاجات دنیای بیرون است، در عین حال مایل است تا همچنان خادم وفادار «نهاد» باشد. با او در توافق باقی مانده، همانند شئی تسلیم «نهاد» شده، نیروی حیاتی آن را از آنِ خود ساخته، جذب نماید. «خود» در تلاش‌های میانجی گرانه اش میان «نهاد» و واقعیت بیرونی، اغلب ناگزیر از پوشیده نگه داشتن فرامین ناخودآگاهِ «نهاد» است و از طریق دلایل عقلی پیش آگاه می کوشد تا کشمکش های موجود میان «نهاد» و واقعیت بیرونی را مهار کرده و فروبنشاند. از آنجا که «نهاد» سرکش و تسلیم ناپذیر است و محکم و استوار بر اریکه قدرت خود تکیه زده است، «خود» چاره ای جز قبول واقعیت به شیوه سیاستمداران ناصادق ندارد. از سوی دیگر، «خود» بی وقفه زیر نظر و نگاه سختگیرانه «فراخود» است، هم او که هنجارهای رفتاری «خود» را تعیین می‌کند، و برای مشکلات مرتبط با «نهاد» و محیط پیرامون هیچ اهمیتی قائل نيست. وانگهی آنگاه که این هنجارها نادیده گرفته شوند، «خود» با مجازات های «فراخود» موآخذه می گردد که عبارتند از احساس حقارت، حس بزهکاری و احساس فشار و نگرانی. در چنین وضعیتی «خود» که از یک سو فرمانبردار «نهاد» است و از سوی دیگر از جانب «فراخود» در تنگنا واقع شده، سرانجام در مواجهه با واقعیت بیرونی عقب نشسته، یگانه راه حل مشکل را در اجرای تکلیف بسیار دشوار خود می بیند: ایجاد هماهنگی میان نیروها و تاثیراتی که او را در میان گرفته اند. این جاست که در می یابیم چرا غالب اوقات قادر به مهار کردن و نادیده انگاشتن این فریاد درون خود نیستیم که: زندگی ساده نیست! آنگاه که زمان اعتراف به ضعف فرا می رسد، اظطرابِ «خود» نمایان می گردد. اظطراب واقعی از محیط پیرامون، اظطراب وجدانی از سرزنش و موآخذه «فراخود» و اظطراب عصبیِ ناشی از درک قدرت نهفته در امیال سرکش «نهاد».

Freuds-final-model-of-the-mental-apparatus-Pcpt-Cs-Perceptual-Consciousness-system

با شرح مختصری که از وجوه تمایز درون ساختار شخصیت بدست داده شد، به توضیح رابطه میان آنها می پردازیم. «فراخود» که در مقایسه با «خود» دورتر از دستگاه حسی واقع گردیده، به مثابه وارث عقده ادیپوس با «نهاد» رابطه محرمانه ای دارد. رابطه «نهاد» با دنیای پیرامون از طریق «خود» برقرار می شود.

در خاتمه ملاحظات خسته کننده و شاید ناروشنگر خود یادآوری این نکته را ضروری می دانم: نباید به خاطر تفکیک ساختار شخصیت به «خود»، «فراخود» و «نهاد» به مرزهای دقیق و قاطعی اندیشید که آنها را از یکدیگر متمایز می کند، آن گونه که عده ای پای آنها را با استادی تمام به داخل جغرافیای سیاسی کشانده اند. نمایش مختصات و ویژگی های خاص روان انسان با کمک نقاشی های مبهم و رازآلود نقاشان مدرن میسر است تا با کمک نمودارهای خطی که در طراحی ها، نقشه ها و یا هنر نقاشی ابتدایی مشهود است. شاهدیم که در نقاشی های مدرن چگونه رنگ‌ها پس از تمایز و جداسازی دوباره فرصت آمیزش یافته، در یکدیگر ادغام می شوند، بدون آن که مرزهای مشخص میان آنها دیده شوند.

امیدوارم که نخستین تلاش اینجانب در توضیح و روشن ساختن ساختار پیچیده روان با قضاوت سختگیرانه منتقدان مواجهه نشود. محتمل آنست که شکل گیری این وجوه تمایز نزد افراد گوناگون از تنوع گسترده ای برخوردار باشد، و نیز این که آنها در فرایند عمل تغییر یافته، یا به طور موقت حل و محو گردند. این امر بویژه در مورد آخرین و حساس ترین تمایز تاریخی-هنریِ میان «خود» و «فراخود» قابل مشاهده است و بی تردید خود را در بیماری‌های روانی نیز آشکار می سازد. شاید بتوان با کمک برخی تمرینات اسرارآمیز در واژگونه سازی روابط معمولی میان حوزه های مجزای روان به چنان توفیقی دست یافت، که به عنوان مثال اِدراک حسی را به فهمِ روابطِ درونِ اعماقِ «خود» و «نهاد» توانا گردانَد.

این که آیا از این رهگذر بتوانیم به عالیترین حکمتی دست یابیم که سعادت عالمگیر انسان در گرو آن است، جای تردید دارد. وانگهی باید اعتراف کنم که مساعی درمانی روانکاوی هدف مشابهی برای خود برگزیده که همانا تقویت هر چه بیشتر «خود» و استقلال و بی نیاز ساختن هر چه بیشتر آن از «فراخود» است. این امر موجب گسترش حوزه شناخت «خود» شده، سازمان و تشکیلات آن را به گونه ای وسعت بخشیده تا بخش‌های تازه ای از «نهاد» به تصرف «خود» درآمده، تا از این طریق جایی را از آن خود سازد که زمانی در تصرف «نهاد» بود.

کپنهاگ۱۹۹۲

منبع:

Sigmund Freud:
Neue Folge der Vorlesungen zur Einfuhrung in die Psychoanalyse (1932), Gesammelte Werke, Ficher Verlag, Bd. XV, p. 82-86.

واژه نامه

«نهاد» = Id
به معنای «آن» در این جا منظور نیرویی روانی است که توسط اصل لذت هدایت می شود.

عقده ادیپوس نزد فروید جایگاه ویژه ای دارد. طبق اسطوره ای یونانی ادیپوس پدرش را به قتل می رساند و با مادر خود ازدواج می کند، بی آن که از گناه خود آگاه بوده باشد. به عقیده فروید، پسر به گونه ای ناخودآگاه علیه پدر خود عصیان می کند (عقده پدرکشی) تا در جایگاه او بنشیند. اما پدر دوباره در هیئت وجدان بازمی گردد (وجدان= احترام به هنجارها و اولیای امور) در همین معناست که گفته می شود «فراخود» وارث عقده ادیپوس است.